| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
387
|
271
|
91/3/2 (14:08)
|
|
||
|
|
244
|
1219
|
90/12/27 (11:25)
|
|
||
|
|
66
|
149
|
90/12/26 (01:17)
|
|
||
|
|
1177
|
7257
|
90/9/26 (17:14)
|
|
||
|
|
133
|
742
|
90/8/18 (18:08)
|
|
||
|
|
426
|
2160
|
91/2/27 (13:25)
|
|
||
|
|
1144
|
5798
|
91/2/27 (13:23)
|
|
||
|
|
620
|
5159
|
91/2/27 (13:28)
|
|
||
|
|
1040
|
5825
|
90/12/8 (12:14)
|
|
||
|
|
187
|
1148
|
90/12/8 (12:12)
|
|
||
|
|
1172
|
6792
|
90/11/22 (19:12)
|
|
||
|
|
354
|
1828
|
90/11/7 (22:49)
|
|
||
|
|
333
|
2168
|
90/11/7 (22:45)
|
|
||
|
|
1132
|
5471
|
90/10/22 (18:46)
|
|
||
|
|
532
|
2646
|
90/10/19 (12:38)
|
|
||
|
|
418
|
1555
|
90/10/14 (01:39)
|
|
||
|
|
263
|
1372
|
90/9/9 (16:17)
|
|
||
|
|
1105
|
5023
|
90/8/28 (20:29)
|
|
||
|
|
104
|
723
|
90/8/26 (20:54)
|
|
||
|
|
163
|
967
|
90/8/25 (23:49)
|
|
این بحث ، صرفاً کارگاه یا آموزش داستان نویسی نیست. می نویسیم، تمرین می کنیم، می خوانیم، لذت می بریم، تشوق و نقد می کنیم، ذوق می کنیم، مسدود می کنیم، پیشنهادات دوستان را می شنویم و ترتیب اثر نمی دهیم... خلاصه این جا فعلا خانه ی داستان است.
ادعای من این است: یک داستان نویس خوب، پیش از هر چیز باید خوب و سر راست بتواند «داستان» تعریف کند. ( این جمله رو با خط خوش روی جلد جزوه ها بنویسید
)
وبلاگ من:http://chortekootah.persianblog.ir/
کارگاه 9
پیشانی داستان. فصل اول که آغاز داستان و درب وردی آن محسوب می شود. ابتدای داستان.فرض کنید قصد
داریم داستانی را آغاز کنیم. یک محور هم مشخص می کنیم. مثلا محور پیشنهادی من: «شخصی اتفاقی را در
خواب می بیند و اعتقاد دارد آن چه در خواب دیده به وقوع خواهد پیوست». حالا بدون این که به انتهای داستان فکر
کنید (البته فعلا) پیشانی داستان را بنویسید و درکارگاه بگذارید.
مامانم
پرده داره با باد والس می رقصه.از تو آینه می بینمش.«هدایت» و «وبستر»و «همینگوی» وهزار تای دیگر را ریخته دورش و داره انتخاب می کنه.برس ریمل را می کشم رو
مژه هام.دهنم کج میشه.سعی می کنم صافش کنم.
شروع می کنه.با همون لحنی که خسته نیست شروع می کنه.لحن پنجشنبه ها وجمعه ها:
- هیچ کدومشون به درد نمی خوره.
از تو آینه نگاهش می کنم.دانشور را بغل کرده.شوت رژگونه را برمی دارم.رو صورتم که می کشمش صورتم می خاره.لحن پنجشنبه هاوجمعه ها شروع می کنه:
- کاش سووشون را نخونده بودم والان می خوندمش.
رژلب را می کشم رو لب هام.تو ذهنم «دانشور» با «همینگوی» والس می رقصه.رژلب را می ذارم تو کشو و درشو می بندم.از تو آینه که نگاه می کنم، رفته.
***
چوپان قصه ی ما دروغگو نبود...از فرط تنهایی فریاد "گرگ"سر می داد.
افسوس که کسی تنهاییش را درک نکرد...
فقط گرگ فهمید که چوپان تنهاست.
3/2/1391
خیابان کارگر (مامان)
کتاب را می بندم.قلبم وول می خوره.نگاهم قفل می شه رو گل های شیپوری بنفش روی جلد.صداش از توی آشپزخونه میاد.چشم هامو می بندم:
- اینو برات خریدم جای اون چرت وپرت هایی که می خونی.
چشم هام را باز می کنم.زل می به اسم روی کتاب(سیندخت از علی محمد افغانی).قلبم وول می خوره.دوباره صداش می آد.چشم هامو می بندم.:
-تا می گم کتاب می دوی و یک داستان کوتاه میاری.
چشم هام رو باز می کنم.تو ذهنم دانشور با همینگوی والس می رقصن.صفحه ی اول را باز می کنم.(چاپ اول1357،چاپ دوم1366،تیراژ5500نسخه،قیمت 650 ریال )
دوباره صداش میاد.اینبار از توی تختش:
- از دستفروش کنار نونوایی خریدمش.3000 تومن.
نگاهم قفل می شه رو 650ریال.قلبم وول می خوره.چقدر دوستش دارم؟؟
91/2/5
از دوستان خواهش میكنم در صورت امكان نظرشون رو بنویسن.
کلاغ
روی میز چند ورق سفید است. یا خودکاری که با مدام آن را روی کاغذها می غلتانم و سعی می کنم روی موضوعی تمرکز کنم. تیک تیک ساعت مثل چوب راهنمای یک رهبر ارکستر است که ضربآهنگ ممتدی را روی مغزم می کشد.
ساعتی است که به این برگه ها خیره شده ام و به اجبار می خواهم درباره موضوعی، چیزی بنویسم. ذهنم درگیر هیچ موضوعی نمی شود که بخواهم با نوشتن خیال خودم را راحت کنم. مثل این می ماند که در خواب هستم و می خواهم توی خواب، چیزی را لمس کنم.شاید هم یک توهم باشد!!!
درست مثل وقتهایی که فکر می کنم صاحب چیزی هستم و بعد می فهمم همه چیز اجاره ای است! حتی همین چند ورق و خودکار!
مدتهاست کسی سراغم را نگرفته است و من به خود فقط تلقین می کنم که همه چیز خوب است؛ حتی این فراموش شدن. تمام زندگی ام در اتاقی 8 متری جا شد و من و یک میز و صندلی چوبی کنار پنجره ای که دریچه ای رو به آسمان دیگران است؛ با هم عهد بستیم کاری کنیم. من قول داده بودم بنویسم و دنیایم را با نوشته هایم به همه بفهمانم. اما همین که قلم به دست گرفتم و ساعتها نوشتم و نوشتم و نوشتم. و به خیال خودم نویسنده شده ام و حالا می توانم به دنیا بگویم "من آمدم". خوشحال و به خیال خودم با نوشته هایی سرشار از حرف تازه به سمت انتشارات به راه افتادم. شاید آن روز احساس تازگی و خوشحالی می کردم. اما حالا که به آن روز فکر می کنم ، می فهمم احساسی احمقانه داشتم! باید از اول این حقیقت را قبول می کردم که نمی شود نویسنده شد. هیچ انتشاراتی از نویسنده ای که تازه شروع به نوشتن کرده،حمایت نمی کند. و برای من از آن همه شور و ذوق و دوندگی، چیزی جز آشنایی با ده ها ناشر و دلسردی از چاپ نوشته هایم حاصل نشد. دیگر بعد از گذشت 5 ماه فهمیده بودم چاپ کتاب آرزویی دور است و نمی شود به این راحتی ها به آن دست پیدا کرد!
پس اندازم تمام شده بود و بعد از یکسال نوشتن داستان، ناامیدانه به دنبال شغلی برای جبران اندکی از مشکلات مالی ام بودم! اما هیچ جا برای فارغ التحصیل ادبیات کاری نبود.سوال کردن از آموزشگاه و مدرسه و حتی دادن آگهی برای تدریس خصوصی هیچ نتیجه ای نداشت! و من در آن روزها کشف مهمی کردم، اینکه در هر کشوری، زبان مادری جایی در میان زبان های خارجی ندارد!!!
بالاخره به کمک یکی از دوستانم در دفتر مجله ای کار پیدا کردم. قرار بود به عنوان نویسنده، داستان و پاورقی مجله را بنویسم. از رمان نویس معروفی که در ذهنم پرورانده بودم به نویسنده مجله محله تبدیل شدم. ناراحت نبودم که می نویسم؛ اما دلم می گرفت وقتی که قرار بود فقط برای گذراندن وقت خواننده و امرار معاش خودم بنویسم.
داستانهایی که در 2 صفحه مجله جا می شد و نیازی به این نداشت که کشف مهمی در آن رخ دهد. فقط کافی بود اسمی مخاطب پسند و موضوعی جالب برای مخاطب داشته باشد. همین کافی بود تا داستانم در مجله چاپ شود. حتی نیازی نبود به این فکر کنم که مثلا قرار است مخاطب از این داستان چه نتیجه ای بگیرد. و کم کم خودم هم هدفم را برای نوشتن از دست دادم و تنها برای گذراندن امورزندگی ام می نوشتم.
دیگر به اسم خودم هم نمی نوشتم، یک اسم مستعار که در ورای آن،من به زندگی ام ادامه می دادم و سعی می کردم احساس خرسندی کنم.
اوایل خوب بود. می نوشتم و سردبیر هم از کارم راضی بود. داستانهایی که فقط برای مدتی کوتاه، حتی شاید برای چند دقیقه مخاطب را سرگرم می کرد. و همین برای سردبیر و حتی من کافی بود.
خودم هم کم کم داشتم به این وضعیت عادت می کردم، اما... همه چیز خوب نشد. با اینکه داستانها را بیشتر برای سرگرمی می نوشتم، اما دوست داشتم مورد احترام قرار بگیرند. دلم می خواست هر وقت در محله قدم می زنم از همسایه بشنوم که امروز فلان داستان در مجله را خوانده اند و خوششان آمد.
هرچند هیچکس مرا نمی شناخت و من با نقاب همان اسم مستعار برایشان می نوشتم، اما دوست داشتم بشنوم که داستانهایم را دوست دارند.
ولی اینطور نشد. همه داستان را می خواندند تا سرگرم شوند و بعد خیلی زود فراموشش می کردند و حتی کسی به خودش زحمت نمی داد که درباره اش با کسی حرف بزند!
خیلی زود فهمیدم داستان نویسی شغلم شده و دیگر فقط یک علاقه شخصی نیست که بخواهم به خاطر به پایان رساندنش تا پاسی از شب بیدار بمانم و یا حتی برای خوب نوشتنش چندین کتاب بخوانم و در مورد موضوع داستانم تحقیق کنم؛ بلکه حالا به راهی برای خلاصی از بی پولی تبدیل شده بود!
کم کم مثل یک ماشین فقط نوشتم. حتی شاید کاهی دو داستان قدیمی ام را ترکیب کردم و داستان جدیدی نوشتم. اما به واقع نمی توانم بگویم اثرجدیدی خلق کردم!
حتی یک بار دیدم که مجله که برایش می نوشتم در مغازه سر کوچه بود. خوشحال شدم. نمی دانم چرا فکر کردم که حتما طرفدار داستانهایم است. اصلا نمی دانم چرا از بین تمام مطالب مجله فقط تصور کردم طرفدار داستانهای من است!!! اما بعد از دقایقی فهمیدم که مجله به کار دیگری هم می آید! پاک کردن شیشه! صاحب مغازه برگه ها را یکی یکی جدا می کرد و با آن شیشه و ویترین مغازه اش را تمیز می کرد.
به خود دلداری می دادم و می گفتم خب اشکالی ندارد این هم کاری است! اما وقتی نوبت به صفحه داستانهایم رسید، خونم به جوش آمد و گفتم "آخر برای چه این کار را می کنید؟! بهتر نیست بخوانیدش؟" فروشنده با تعجب نگاهم کرد. حق داشت. به هرحال او که نمی دانست نویسنده همان داستان مقابلش ایستاده! وبعد با لحنی قانع کننده گفت" خب چه کارش کنم؟ جایش یا درون سطل آشغال است یا اینکه با آن شیشه ها را تمیز کنم، به نظرت می شود نگهش دارم و گوشه ای خاک بخورد؟" راست می گفت. حداقل با پاک کردن شیشه ها، این کاغذها بار دیگر استفاده می شدند!
ساعتها گذشته و هنوز هم چیزی ننوشته ام! باید بنویسم و سعی کنم چیزی باشد که آن فروشنده خوشش بیاید و نخواهد با کاغذهای قسمت داستان، شیشه ها را تمیز کند.
از پنچره بیرون را نگاه می کنم. کلاغی روی شاخه درخت نشسته است. فکری به ذهنم می رسد. خودکار را برمی دارم و بالای صفحه می نویسم: " آقای فروشنده من می دانم با کاغذهای داستانم چه می کنی! دیروز یک کلاغ به من گفت که با آنها شیشه های مغازه ات را تمیز می کنی. اشکالی ندارد. فقط اول داستان را بخوان، اگر دوستش نداشتی باز هم با آن شیشه ها را تمیز کن."
نویسنده : نگین ا
نزدیک عید است. عطر گلهای سنبل همه جا پیچیده. همیشه بهار برایم خاطرات زیبایی دارد. مدرسه تعطیل می شود. با خیال راحت با دوستانم بازی می کنم.
پدر چند روز در خانه می ماند و باز هم می رود، اما همین چند روز خوب است. همین که با هم دور سفره هفت سین می نشینیم، کافی است. مادر هنوز هم کار می کند. وقتی نزدیک عید می شود، بیشتر کار می کند، می خواهد شب عید کنارمان باشد. و من می دانم دلیل دیگرش گرفتن پول عیدی است که صاحب خانه ها(همان خانه هایی که مادرم در آنجا کار می کند) به او می دهند. و گاهی لباس و کفشی که زیاد نپوشیده اند را به مادر می دهند تا برایمان بیاورد. گاهی اندازه شان بزرگ است اما مادر می خندد و با خوشحالی می گوید " خوب است که کوچک نیست" و بعد چند کوک به چپ و راست لباس می دوزد تا اندازه شود.
نزدیک عید که می شود،دست خواهرم را می گیرم و به بازار می رویم. دوست دارم برایش ماهی قرمز بخرم. از خوشحالی اش، خوشحال می شوم.
کنار مغازه که می ایستیم، دستانش را قاب صورتش می کند و صورتش را به شیشه می چسباند و به ماهی های کوچک خیره می شود و با خوشحالی می گوید"داداشی اون ماهی که دمش سفیده رو می خوام" و بعد انگار پشیمان شود، زود می گوید" نه،نه اون که قرمز و سیاهه رو می خوام" نگاهش می کنم. چشمانش از شادی برق می زند. دوست دارم خوشحالش کنم. هر دو ماهی را برایش می خرم. تا به خانه برسیم برای ماهی هایش اسم می گذارد. احساس خوشحالی می کنم.
به خانه که می رسیم، بچه های همسایه را می بینم که شاد و خوشحال بازی می کنند، خواهرم به طرفشان می رود و ماهی هایش را نشان می دهد. لبخندی می زنم.
شب که می شود، مادر به خانه می آید. کنار حوض می نشیند و چند بار به صورتش آب می زند. به طرفش می روم. از جایش بر می خیزد و کیسه های لباسی که با خود آورده را بر می دارد (لباسهایی که باید بشوید). کیسه ها را از او می گیرم و به طرف اتاق می برم و گلایه می کنم که چرا خودش را اینقدر اذیت می کند. و در جواب می گوید"چاره نداریم، مجبوریم برای آزادی پدرت هرکاری کنیم"
حق با مادر است چاره دیگری نداریم. دلم می گیرد. از وقتی پدر به خاطر بدهی اش به زندان افتاده، وضعمان همین بوده. مادر مجبور شد در خانه های مردم کار کند، شبها تا دیر وقت بیدار بماند و برای همسایه ها لباس بدوزد. من هم پیش نجار سر کوچه شاگردی می کردم.نصف هر چه به عنوان دستمزد می گرفتم را به مادر می دادم و بقیه را برای خودم و خواهرم خرج می کردم. مادرم هم هرچه دستمزد می گرفت، پس انداز می کرد. اما هنوز کافی نبود.
ولی باز هم خوشحال بودیم. به خاطر همان چند روزی که پدر می توانست به خانه بیاید، خوشحال بودیم. خواهرم منتظر بود پدر بیاید تا ماهی هایش را به او نشان دهد.
نزدیک عید است. مادر مجبور است بیشتر کار کند. خانه های مردم را تمیز کند، برای همسایه ها لباس بدوزد و لباس های چرک دیگران را بشوید.من هم بیشتر در نجاری می مانم. بیشتر کار می کنم. بیشتر اره می کشم. استاد نجار لبخند می زند. دستمزدم را با عیدی می دهد. خوشحال می شوم. می خواهم برای خواهرم عروسک بخرم. می دانم خوشحال می شود.
به پدر قول داده ام مواظب مادر و خواهرم باشم. به بازار می روم ، عروسک را می خرم. صورت خندان خواهرم در ذهنم نقش می بندد. خوشحال می شوم.
به خانه که بر می گردم، غروب شده است. مادر هنوز برنگشته. پدر هنوز نیامده، می ترسم که نتواند مرخصی بگیرد. ساعتی به عید مانده. خواهرم سفره هفت سین را پهن می کند. با خوشحالی تنگ ماهی اش را وسط سفره می گذارد. نگرانم که پدر و مادر نیایند.
صدای زنگ می آید. خواهرم به طرف در می رود. صدای خنده اش خانه را پر می کند. به طرفشان می روم. خودم را در آغوش پدر رها می کنم. مادر می خندد.
کنار سفره هفت سین می نشینیم. من،پدر،مادر و خواهرم. ماهی های تنگ بلور،بازیگوشی می کنند. خواهرم می خندد. مادرم به من و پدر نگاه می کند و لبخند می زند.
سال نو آغاز می شود، عروسک را به خواهرم می دهم. خوشحال می شود. و من از خوشحالی اش شاد می شوم. و به این فکر می کنم که می شود پدر آزاد شود و مادر مجبور نباشد در خانه های مردم کار کند؟!
-------------------------------------------------------
نوشته ی نگین
.) .. اکثرن یه چیز هایی برای گفتن دارن که به درد آدم میخوره ... کتاب ریاضی اش را می بندد و میگذارد روی تل کتاب های بی استفاده ای که روی میز چیده است.با خودکار بازی می کند و عین روانی ها پایش را تکان میدهد تا از فشار عصبی ای که به خاطر حل نشدن چند تا سوال ریاضی است کم کند.هر چقدر هم در ریاضی پیشرفت کنی باز هم سوالی پیدا میشود که نتوان حلش کرد.نفس عمیق...به صندلی اش تکیه میدهد و چشمانش را می بندد.میخواهد روی سوال تمرکز کند...نمیتواند.اتفاقهای دیروز... پریروز...یک هفته پیش همه توی ذهنش رژه میروند.تکه هایی از شعری که صبح گوش داده
مدام توی مغزش تکرار میشود.<زندگی مثل رنگ و قلم و تو نقاش... هر جور رنگش کنی همونجور میمونه...نشه جغد شومی تو بومت بخونه...>.به خودش یاد آوری می کند: تمرکز...تمرکز...
باید لباس بپوشداگر .تا یک ربع دیگر راه نیفتد کلاسش دیر میشود.چقدر از این عجله ها حالش به هم میخورد.دلش میخواهد صبح تا شب توی اتاق خودش باشد.در خانه ی خودش.به دور از هر استرسی.با خیال راحت مثل جنازه یک گوشه بیفتد و در و دیوار را نگاه کند و حس امن بودن...در امان بودن و آرامش را مزه مزه کند.
هر بار که زن وجودش دست و پا میزند و جیغ و داد میکشد و میخواهد چهره اش را رو کند دو تا میزند پس کله اش و
چند تا فحش ردیف میکند و به خودش میدهد که:اوهو ی ی ی این سوسول بازی ها را بذار کنار...بشین درستو بخون...زود تند سریع.
همیشه در گوشه ای از قلبش میخواسته< یک زن عامی بیسواد باشد که تنها مشکلش این است که ناهار چی برای شوهرش بپزد؟!فقط 4دیواری خانه اش و لانه ی مرغ و خروس ها و طویله ی گاوها را بشناسد. هیچ چیزی از انتگرال ها و سیگماها و خرپاها و دینامیک و قضیه ی دوم نیوتن و معادلات درجه N ام و اینها نداند...
فقط این را بداند که زن است.همین!...هر روز از بالا تا پایین خانه را تمیز کند. ناها را که پخت اگر حوصله داشت با گیلاس ها برای خودش گوشواره درست کند.لباسش را عوض کند و مو هایش را شانه بزند و روی تلار(بالکن خانه های روستایی در گیلان) بنشیند و منتظر برگشتن شوهرش باشد.
جز او کسی را نمیشناسد.جز او کسی را ندارد.انتظار فوق العاده ای از مردش ندارد.از شوهر پر کار آفتاب سوخته و خجالتی وعاشق پیشه اش.همین که هر شب عشق را در نگاهش میبیند کافی است.همین برایش بس است و از این نگاه آنقدر اعتماد به نفس میگیرد ...آنقدر دلخوش میشود که اگر مرد تا یک هفته هم با او حرف نزند مهم نیست...میداند که دوستش دارد و میداند که تنها زن زندگی اوست.و مرد نیز قهرمان دنیای کوچک اوست. هر روز به همین منوال بگذرد.بچه هایشان بزرگ شوند و خودشان پیر.تا وقتی آخرین ناهارش را بپزد و آخرین نگاه عاشقانه ی مرد را ببیند و یک روز صبح دیگر از خواب بیدار نشود.گیلاس ها هم آنقدر روی درخت بمانند که بپوسند.شاید هم گنجشک ها بخورندشان.خیلی هم فرقی نمیکند.زندگی اش آنقدر زیبا بوده که به این چیزها اهمیت ندهد....>
ساعتش را نگاه میکند...کم کم دارد دیر میشود.فکر میکند آنقدر از این رویا یش دور افتاه که حتی فکر کردن به آن هم مسخره است.ابلهانه است.بهتر است زن روستایی برود ناهارش را بپزد,خودش هم برود پی کشف مرزهای بی انتهای علم و دانش!بلند میشود. انگشتر و دستبندش را با اکراه در میاورد.با این چیزها نمیتواند راحت بنویسد.موهایش را محکم میبندد که زیر مقنعه اذیت نکند.
شعر مغز خور دوباره به سرش می آید<هر جور رنگش کنی همونجور میمونه...دایی یاد بگیر همه چیو تجربه کنی... ولی تو بعضی راها دیگه برگشتی نیست...>فکر میکند راه زندگی اش واقعا یک طرفه شده.اصلا از اول یک طرفه بوده.فقط بعضی وقت ها میانبرهای خیال و رویا هستند که میگذارند نفسی بکشد.روپوش ساده و شلوار ساده ترش را میپوشد.باید دو باره مرد شود.بدون هیچ جذابیت زنانه ای.کیف 15 کیلویی اش را بر میدارد و زن وجودش را دفن میکند.باز 2باره صدای جیغش را میشنود.به نیمه ی زنانه اش میگوید:<بچه نشو!بعد از این همه مدت باید به قبرت عادت کرده باشی!این کولی بازی ها چیست که در میاوری؟!بین خاک ها یک راه گذاشته ام که نفس بکشی.نگران نباش.نمیمیری>.موهبت زن بودن را فراموش میکند.آخرین نگاهش را در آینه به خودش می اندازد.به این زن مرد نما.
کتونی های پسرانه اش را میپوشد.هوای تازه حالش را جا می آورد.زن وجودش دیگر جیغ نمیزند.انگار خوابش برده.با خودش میگوید:
آنقدر ها هم بد نیست...مرد بودن آنقدرها هم بد نیست....
سکوت همه جا را فرا گرفته بود.پاهایش دیگر توان رفتن نداشت.خون دلمه بسته ی کف پای عریانش با خاک و گل جنگل درآمیخته بود و باعث سوزش بیشتر زخم میشد.روی دنده هایش کبودی بزرگی بود که فکر میکرد ناشی از خونریزی داخلی است.با مشقت نفس میکشید.ریه هایش دیگر قدرت نداشت.با هر نفس انگار خنجر تیزی در گلویش فرو میرود.در دل این جنگل تاریک هیچکس نبود که به فریادش برسد.نسیم خنک سحر خراشیدگی های صورتش را نوازش میداد.آسمان آبی-بنفش شده بود.خورشید داشت درمی آمد.در روشنایی روز سربازها راحت او را پیدا میکردند.فرار چه فایده ای داشت؟.ایستاد تا نفسی تازه کند.دستش را به درختی کهنه تکیه داد,کهنه و قطور,با پوست زبر و زخمی,با عمری دراز.2000 سال شاید هم بیشتر....اقتدار درخت نفس گیر بود.اینجا قلمرو بی چون و چرای درختان بود.نور آفتاب لا به لای برگها قایم باشک بازی میکرد.بوی خاک را میشنید.همیشه عاشق این بو بود,.بوی خاک او را مثل ماشین زمان به بچگی هایش میبرد...به آرامشی بی نهایت.با خود فکر کرد
به راستی چه چیزی در این جهان ارزش دارد؟چه صحنه ای زیباتر از این ممکن است دوباره تکرار شود؟کی و چه وقت دوباره میتواند خاک خیس را بو بکشد؟دراز کشید و سرش را روی زمین گذاشت...مورچه ها دور و برش وول میخوردند.حس کرد جاذبه ی زمین 100 برابر شده.حس کرد زمین دارد او را می بلعد.با تمام وجود خواستار این پیوند بود.قلبش دیگر نا مرتب می زد.آخرین نفس ها زیر درخت کهن...با بوی خاک و صدای وول خوردن مورچه ها...زیر آسمان تازه بیدار شده ی صبح...با هارمونی صدای چکمه ی سرباز ها از دور....حالا فقط میخواست جزئی از این قلمرو شود.از این قلمرو آرام,مرموز و کهن.هیچ چیز دیگری مهم نبود...
پلکهایش را بست.بوی خاک با بچگیهایش هیچ فرقی نکرده بود,آرامش مطلق...سکون...امنیت..دیگر چیزی نمیشنید.سکوت همه جا را فرا گرفته بود!
راستش منم به رغم اینکه متاسفانه زیاد از ژانر های" آلن پو یی"
بهره ای نبرده ام ، داستان صفر رو چند بار خوندمش . البته هیچوقت نمیتونم
با این دقت آرشانه (آرش + آنه
) مو رو از ماست بکشم بیرون .. ولی بعضی
جاهاش ، یعنی بیشتر جاهاش واسه من مجهول بوده .
) می شدند " در ادامه ی
پاراگراف " اولین چیزی که می خواستند این بود که نتواند فکر کند
" آمده. برای من این سوال پیش اومده که از بین رفتن فکر یا حالا به نوعی
شستشوی مغزی (که البته در ابتدا بسیار لطیف می نمود اول) چرا حالا به این
شکل (که افتاد مشکل ها ) در آمده یعنی چه ربطی به خون و نصف شدن سر و آزار
های جنسی داره ؟ یعنی منظورتون این بوده که اول یه کاری رو انجام دادن و
بعد در ادامه اش یه کار دیگه ای ؟ یا چه ؟