userinfo close

  ,

گروه محکومین


GoroheMahkomin

تاسیس: 13 دی 1386  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: عابر دنیا - معاونان
حتما قوانین کلوب و بحث رسیدگی به شکایات را بخوانید . سپاسگزارم
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
28
217
87/11/12 (11:04)
19
43
87/11/22 (15:50)
266
545
88/5/31 (16:59)
6
56
87/11/12 (01:42)
2
9
88/4/29 (14:36)
1
5
88/4/29 (14:35)
0
5
88/1/22 (11:32)
29
204
87/12/17 (18:43)
0
9
87/12/11 (18:10)
10
23
87/11/18 (12:27)
7
25
87/11/12 (11:17)
3
19
87/11/12 (01:31)
27
125
87/11/12 (01:10)
1
6
87/10/6 (00:45)
1
22
87/9/29 (02:04)
0
9
87/9/6 (19:56)
0
1
87/8/29 (12:04)
0
8
87/7/16 (17:54)
23
117
87/7/10 (16:18)
1
18
87/7/10 (14:24)

عنوان بحث

نسیم بهار , baharnasim
نسیم بهار - 00:50 1387/11/12

نا گفته هایی از حاکمیت

در این بحث به ناگفته هایی خواهیم پرداخت که باعث شده آرمان بزرگ انقلاب که آزادی و دموکراسی و پیشرفت و حاکمیت اخلاق و معنویت بود منحرف شده است.

در این بین ناگفته ها و نادانسته هایی وجود دارد که باعث می شود ما محکوم به عقب گرد سیاسی و اجتماعی و فرهنگی باشیم.

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
نسیم بهار , baharnasim
نسیم بهار - 01:31 1387/11/12
3

 

 

مصباح کیست؟

برخلاف سید علی خامنه‌ای که در خانواده‌ای نسبتا سرشناس و اهل علم به دنیا آمده و در محیطی آخوندی اما متفاوت از خانه آخوندهای خشک مغز و متعصب پرورش یافته و سپس در روزگار جوانی همنشین اهل نظر و قلم و هنر بوده، محمد تقی مصباح یزدی خاستگاهی غیرمذهبی داشته و در خانه‌ای همه سویش فقر و فلاکت، به دنیا آمده است.

میرزا جواد تبریزی پدر خامنه‌ای هم ثروتمند نبود اما به علت مناعت طبع و داشتن همسری که از خانواده‌ای متمکن آمده بود حداقل تظاهر به فقر نمی‌کرد حتی اگر فرزندانش گرسنه بودند.
محمدتقی در یازدهم بهمن ماه 1313 در اوج اقتدار رضاشاهی در یزد به دنیا آمده است. و حدود 5 سال از خامنه‌ای بزرگتر است. پدر او دکه کوچکی در یکی از کوچه‌های فرعی بازار یزد دارد که در آن چند قلاب و گلوله نخ همه ثروت صاحب دکان را تشکیل می‌دهد. کار پدر رفوی جوراب است اما چون دستش می‌لرزد و چشمش کم سو، چند جفت جورابی را که برای تعمیر می‌گیرد به خانه می‌برد و در آنجا همسر روستائی‌اش جورابها را تعمیر می‌کند. خود مصباح درباره سالهای کودکی‌اش می‌گوید «یادم می‌آید بهترین غذائی که دوست داشتیم و هفته‌ای یک مرتبه می‌خوردیم این بود که با برادرم از مدرسه که می‌آمدیم دو ریال و ده شاهی سرشیر می‌خریدیم و مادر کمی آب قند درست می‌کرد و با این سرشیر قاطی می‌کرد و این بهترین شام آخر هفته بود… شرح احوال مصباح یزدی به روایت خودش».
پدر مصباح روستائی است که از بد حادثه به شهر آمده و سوادش در حد عمه جزو و کلیات جودی است. دعای ندبه را نیز حفظ شده است. محمد تقی بچه باهوشی است و علی‌رغم فقر شدید خانواده‌اش به هر زحمتی هست به مدرسه می‌رود و خودش مدعی است که معلمان و همشاگردیهایش او را نابغه می‌دانستند و معتقد بودند او روزی مقامی پیدا خواهد کرد و خلبان و سرهنگ و وزیر و وکیل خواهد شد. جالب اینکه برادر او مهدی که دو سال از او کوچکتر است بعد از دو سه سال مدرسه به کارگری می‌رود اما پدر اصرار دارد محمدتقی درسش را بخواند.
پدر مصباح به عنوان امین شیخ احمد آخوندی ملائی ساکن نجف که ضیاع و عقاری در یزد دارد و هر دو سه سال یکبار برای سرکشی به املاک و موقوفات خود سری به یزد می‌زند، شیخ را مقتدا و پیر خود می‌داند و در طول اقامت شیخ در یزد همه گاه در رکاب اوست. در یکی از سفرها شیخ احمد چند روزی را در خانه پدری مصباح بیتوته می‌کند. شیخ احمد با دیدن محمدتقی که خوب درس می‌خواند و چندین حکایت گلستان را حفظ است به پدرش توصیه می‌کند اگر می‌خواهی دنیا و آخرتت به خیر باشد، آقازاده را بفرست روضه‌خوان شود. شیخ احمد بیست تومان به پدر مصباح می‌دهد تا آقازاده را که تصدیق ششم ابتدائی را گرفته به مدرسه شفیعیه یزد که مخصوص طلاب است بفرستد. سال 1325 پسربچه 12 ساله را پدر به مدرسه می‌برد و به دست شیخ محمد علی نحوی می‌سپرد که مرد متدین و پاکدلی بود. حجره مشترکی به محمدتقی می‌دهند و او به تلمذ نزد مدرسان مدرسه که آخوندهای درجه سه و چهاری بودند مشغول می‌شود.
در مدرسه آخوند شوخ نظربازی است به نام «محققی رشتی» که معروف است دل به شاهدان دارد. محمد تقی خیلی زود شاگرد محبوب او می‌شود به گونه‌ای که استاد علاوه بر علوم دینی ادبیات و مقدمات زبان فرانسه را نیز به او می‌آموزد به گونه‌ای که محمدتقی خاصه پس از سبز شدن پشت لبش، تقریبا روز و شبش را با محققی رشتی می‌گذراند. مرحوم شیخ عبدالحسین یکی از اساتید مدرسه که به «عرب و عجم» معروف بود روزی به مغازه پدر محمدتقی می‌رود و به او می‌گوید پسر تو خیلی استعداد دارد اما پشت سرش حرفهائی می‌زنند. ا ین هم‌نشینی روز و شبان با شیخ رشتی به مصلحت او نیست. (این روایت را از نواده شیخ عبدالحسین شنیده‌ام که امروز در عراق از جوانان خوشفکر و درس خوانده است. هم او می‌گفت ظاهرا در آن زمان مرحوم سید روح‌الله خاتمی پدر محمد خاتمی راهی نجف بوده و با وساطت شیخ عبدالحسین قبول می‌کند خانواده مصباح را نیز با خود به نجف ببرد و آ‌نها ضمن سرپرستی پسرشان محمدتقی، به خانه و زندگی او نیز برسند. در مقابل این روایت یکی از شاگردان سابق مصباح به نقل از خود او می‌گوید که شیخ احمد آخوندی ـ که نوه‌اش با جناح ناطق نوری است ـ خرج راه خانواده مصباح را به نجف داد.)
به هر حال چگونگی رفتن آنها به نجف مهم نیست، اما این نکته قابل تأمل است که محمدتقی مصباح یزدی پس از حدود یک سال به همراه پدر و مادرش به یزد باز می‌گردد. چرا؟ شیخ خود مدعی است که فقر بسیار و عدم توفیق پدرش در یافتن کاری باعث بازگشت آنها شد. اما چرا پدر در حالی که شیخ احمد آخوندی اصرار دارد محمدتقی را نزد من بگذار و خود و همسرت به ایران بازگرد، حاضر نمی‌شود فرزند را در نجف بگذارد؟ خانواده فالی که در عراق و ایران و کویت مردان صاحب نامی را در عرصه دین و منبر داشته و دارند، شیخ محمد تقی را خیلی خوب می‌شناسند چون یکی از بزرگانشان سید علی آقا موسوم به علامه فانی مدت کوتاهی مدرس او بوده است. برپایه گفته یکی از فالی‌ها، دلیل اصرار پدر بر بازگشت پسر، مشکلی بود که آقازاده در تعامل با آقازاده‌ یکی از مراجع وقت حوزه نجف به وجود آورد. آقازاده شکایت به پدر برده بود و… به هر روی سال 1331 شیخ با هجده سال سن در خدمت پدر و مادر به یزد بازگشت و سپس به تهران‌ آمد و چند صباحی در مدرسه سپهسالار حجره‌ای گرفت و بعد به قم عزیمت کرد. بعد از مدتی سرگشتگی سرانجام به لطف خادم مدرسه فیضیه موسوم به مشهدی ماشاءالله، اتاقی در مدرسه فیضیه گرفت منتها مجبور بود با سید علی محمد یزدی که طلبه‌ای تقریبا هم سن و سال خودش بود هم اتاق شود…

اساتید مصباح

محمدتقی مصباح یزدی برخلاف ادعای امروزش که در محضر امام ـ خمینی ـ تلمذ می‌کردم و… به هیچ روی در جمع شاگردان معدود خمینی راه نداشت. او مدتی درس خیارات ومکاسب را نزد مرحوم حاج شیخ مرتضی حائری یزدی که همشهریش بود آموخت. کفایه را نیز نزد حاج شیخ جواد جبل عاملی تلمذ کرد. و دوران حضورش در درس آقای خمینی و مرحوم علامه طباطبائی بسیار کوتاه بود. چندی نیز نزد مرحوم حجت کوه کمره‌ای به درس مشغول بود. و در دروس فقه مرحوم بروجردی نیز حاضر شد. (نکته قابل ملاحظه اینکه ‌آقای خامنه‌ای نیز که شش سال بعد از مصباح به نجف رفته بود به علت عدم موافقت پدر نتوانست بیش از شش ماه در نجف بماند. دوران اقامت خامنه‌ای در قم نیز بیش از دو سال و نیم نبود چون به علت ابتلای پدر به بیماری چشمی که منجر به از دست شدن یکی از چشمهای او شد، سیدعلی ناچار به مشهد بازگشت. البته مابین سالهای 37 تا 43 به جز دو سال و نیم تحصیل منظم آقای خامنه‌ای هر از گاهی به قم می‌آمد و نزد اساتیدی چون مرحوم آیت‌الله شریعتمداری، علامه طباطبائی، شیخ مرتضی حائری و مرحوم بروجردی به عنوان مستمع آزاد بهره می‌برد. در حالی که مصباح مدارج آخوندی را به طور منظم طی کرد و تقریبا حدود سال 45 یعنی زمانی که 32 سال داشت، مشغول تدریس شد.). باید گفت آیت‌الله بهجت حق بزرگی بر گردن مصباح دارد که علی‌رغم همه حرفهائی که درباره او بر سر زبانها بود وی را به درس خصوصی خود راه می‌داد و علاوه بر شهریه ماهی سی تومانی که خود به او می‌داد وسیله شده بود که حدود صد تومان نیز برای او از مرحوم شریعتمداری و مرحوم گلپایگانی بگیرد.
از دوستان دوران مدرسه مصباح در قم یکی شیخ محمدحسین بهجتی بود که شعر و هزل می‌گفت و من یکبار یکی از دو بیتی‌های او را درباره مصباح یزدی آورده بودم. درباب مصباح شعر دیگری نیز دارد با این مطلع که؛ هم مدرسه‌ام شیخ بلا مصباح است / بر هر در بسته دست او مفتاح است… شیخ بهجتی امروز امام جمعه اردکان است و جای مرحوم سید روح‌الله خاتمی را در جمع علمای اهل یزد گرفته است. میرزا حسین نوری همدانی (آخوندی که در پیری با وصلت مجدد با دختر پانزده ساله روستائی جوانی می‌کند) و شیخ علی اکبر مسعودی از دوستان مصباح بوده‌اند. می‌بینید هیچکدام از شاگردان و پیروان خمینی جزو این دوستان نیستند. خط فکری مصباح پیش از انقلاب، بسیار به اندیشه جناح تندرو حجتیه نزدیک بود گو اینکه او هیچگاه عضو حجتیه نشد.
بعد از انقلاب نیز خمینی اعتنائی به او نکرد به ویژه آنکه حکایت سرگشتگی او و دلباختنش به آهنگر خرم آبادی که لقب حائری از استاد گرفته بود در این تاریخ در قم بر سر زبانها بود و مرحوم گلپایگانی نیز او را علنا توبیخ کرده بود که می‌دهم از قم بیرونت کنند. مصباح که در دوران به اصطلاح مبارزه روحانیت، عافیت جوئی می‌کرد و چند نوبت نیز در جریان سفر نخست وزیر (هویدا) به قم در جمع مدرسان و علمای برجسته به حضور رسیده بود مصلحت را در آن دید خود را گرفتار خمینی و شاگردانش نکند. در عین حال از میان شاگردان خود او کسانی بودند که هم چون محمدی عراقی و غلامرضا فیاضی و نمازی و سید محمدرضا طباطبائی وارد دستگاه شده بودند و هوای استاد را داشتند. یک سال پس از انقلاب شیخ محمدتقی که حالا لقب استاد را هم یدک می‌کشید توسط گروهی از شاگردان جوانش که در جمع آنها مهدی نصیری (مدیر سابق کیهان هوائی و صبح دوکوهه و…) نیز دیده می‌شد با احمد فردید آشنا شد. استاد یک عمر خود یا عاشق مجذوب بود و یا مجذوب عاشق، این بار با دیدن فردید به قول اهل فرنگ چنان شیمی این دو با هم جور درآمد که دیدارهایشان مکرر شد. استاد بعضی از شاگردان جوانش را نزد فردید می‌فرستاد تا از فلسفه جدید مطلع شوند و البته در محضر فردید پرده‌دار «هایدگر» بود و اسوه دلاوری و مردانگی و اقتدار نیز کسی جز سرجوخه اتریشی آدلف هیتلر نبود. حتی یک چند مرسوم شد که شاگردان مشترک مصباح و فردید وسط سبلیشان را پرپشت‌تر می‌گذاشتند که سبیل مربع هیتلر را تداعی کند.
هنوز از آبروریزی حجت‌الاسلام والمسلمین حائری خرم آبادی ـ همان آهنگر معروف ـ چیزی نگذشته بود که استاد سخت دلسپرده شاگردی شد باهوش و ذوق بسیار که برخلاف اهل حوزه هم چون خسرو خوبان نامی غریب داشت «داراب…» فکرش را بکنید آخوندی نامش به جای سیدابوالقاسم و علی اکبر و عبدالحسین و.. داراب باشد و دوستان «داری»اش صدا بزنند.
استاد در برخورد با این «دارا» نه شیوه سکندر بل به طریقه‌ محمودی رفتار می‌کرد. «ایاز»ش هربار در جلسه درس حاضر می‌شد، استاد نظرکرده‌های دیگرش مثل حجت الاسلام والمسلمین «شب زنده دار» و حجت‌الاسلام والمسلمین «شمالی» که به لطف استاد راهی منچستر شد و یا حضرت دکتر «شاملی» را که با بورس استاد از دانشگاه «مک گیل» کانادا دکترا گرفت را از یاد می‌برد و محو جمال دارا می‌شد که سه چهار غزل و رباعی ناب در وصفش سروده بود، از این دست که:
من ثروت خود به پای «دارا» دادم
هم «الفیه» هم «کفایه» یکجا دادم
چون دیده به روی بی‌مثالش افتاد
هم دل شد و هم عقل به سودا دادم…

نسیم بهار , baharnasim
نسیم بهار - 01:30 1387/11/12
2

  

 

حداقل در حوزه قم بیست و دو و در حوزه مشهد دو و در دیگر نقاط کشور شانزده روحانی بر ‌آقای خامنه‌ای اعلمیت دارند. سید علی بن الجواد خیلی خودش را دست بالا ب‌گیرد، ملائی است در حد صافی گلپایگانی (البته خوشفکرتر از صافی است که از ابوالارتجاع‌های حوزه به شمار می‌رود). و اگر فضل و منزلت آقایان را در نظر آوریم فهرستی تقریبا به این شکل در دست ما خواهد بود.در تهران؛ آقای رضی تهرانی، آقای علوی و سرفرازی و… چنان قحط سالی شد اندر دمشقدر مشهد: آقای حاج آقاحسن طباطبائی قمی سید المراجع مرحوم علی آقا فلسفی که دوسال پیش درگذشت، آقای شیرازی فرزند مرحوم حاج سید عبدالله شیرازی و… باز هم این رژیم عجب بدجوری ریشه علمای اصیل را زد. اخیرا آقای سید محسن خاتمی هم در مشهد گل کرده است. ضمن اینکه خیلی‌ها جای خالی مرحوم حاج شیخ محمدرضا دامغانی (اخوی کهتر استاد دکتر مهدوی دامغانی را حس می‌کنند).قم: در قم اما اجله علما بسیارند، از نسل شاگردان مرحوم بروجردی و ارباب و حائری اینها مانده‌اند؛ آیت‌الله حسینعلی منتظری، آقایان وحید خراسانی، ، بهجت، میرزا جواد تبریزی، حاج سید صادق شیرازی، صادق روحانی، ورده بعدی شامل موسوی اردبیلی، صافی گلپایگانی، ناصر ابوالمکارم شیرازی، صانعی ـ شیخ یوسف و نه حسن بیسواد ـ آقای سید جواد شهرستانی ـ داماد آقای سیستانی ـ و علامه آقای سید هادی خسروشاهی و… می‌باشد.آقای خامنه‌ای دست بالا در کنار این گروه می‌آید. مصباح اما با تمام امکانات ودانش فقهی به چند دلیل جائی در میان مراجع و فضلای سرشناس قم ندارد. وضع او تا حدودی شبیه به وضع ، جنتی، خزعلی، محمدی گیلانی، مومن، و هاشمی شاهرودی است. یعنی چنان‌آلوده قدرت شده که فضائلش در پرتو رذائل رنگ می‌بازد. در مورد او البته دوممیزّه وجود دارد که در دیگران نیست. یکی حکایت شذوذ (شاهدبازی) اوست که در مورد حائری خرم آبادی و حجت‌الاسلام دارا… کار را به رسوائی کشاند. و دیگری موضوع شاگرد و مریدبازی اوست. مصباح از سال 69 تا امروز یعنی حدود 18سال، حداقل چهارصد تن از شاگردان و مریدانش را به خارج فرستاده، و اینها در دانشگاههای انگلیس، بلژیک، فرانسه، رومانی، کانادا، هند و معدودی در آمریکا، در رشته‌های مختلف دانشنامه‌های فوق لیسانس و دکترا گرفته‌اند. در عین حال حداقل دو هزارتن از بچه بسیجی‌ها و پاسداران و امنیت‌چی‌ها در خدمت استاد، با رموز فلسفه نازیسم و نگرش هایدگری به جهان و مقولات «بسط و حذف» و «ظهور و پساظهور» آشنا شده‌اند.در این جمع با کسانی چون محمود احمدی‌نژاد، علی سعیدلو، هاشمی ثمره، محمدباقر ذوالقدر، قاسم سلیمانی، حجازی، اسماعیل احمدی‌مقدم، مهدی نصیری، حسین‌الله کرم، دکتر زارعان، حسن عباسی، عبدالرسول عبودیت، و مبشری روبرو هستیم. کسانی که در کشتن و بسط و حذف از هیچ رذالتی فروگذار نمی‌کنند.سعید امامی دو دوره در خدمت استاد فنون قیادت و رموز جنایت ‌آموخت، غروی و غرویان دو ملائی که در محضر استاد انواع رذالت‌ها را آموخته‌اند، کسانی هستند که حکم قتل جمعی از اهل اندیشه و فرهنگ را (منهای فتاوی استاد) از همپالکی‌های او می‌گرفتند و به دست بچه‌های اطلاعات می‌دادند.

رقابت سید و شیخ

مصباح در مجالس خاصه خود و در قعده‌هایش با همپالکی‌های خود هیچ ابائی ندارد از اینکه بگوید خامنه‌ای بی‌سواد است و لیاقت و اهلیت ندارد. . چند سال پیش مصباح برای شماری از بزرگان حوزه نجف پیغام داده بود که کار دین در این ملک به تماشا کشیده شده و نوحه‌خوانهای مورد حمایت سیدعلی با ریتم من آمده‌ام گوگوش، نوحه زینب و سفر شام می‌خوانند. (من این نوحه را شنیده‌ام که کویتی‌پور و یا آهنگران از قول اسرای کوفه هنگام ورود به شام با همان ضربآهنگ افغانی ترانه گوگوش می‌خواند «من آمده‌ام که ظلم بر باددهم، من آمده‌ام وای،من آ‌مده‌ام…». مصباح به گونه‌ حسن صباح شاگردان و مریدان خود را چنان مهار زده است که به اشاره او سینه می‌درند و دست و پای می‌شکنند و خانمان بر می‌اندازند. مرحوم حاج حسن سعید (فرزند آیت‌الله مرحوم حاج میرزا عبدالله مسیح تهرانی معروف به چهلستونی) دو سه سال پیش از رحلتش، به آقای آشتیانی گفته بود هربار مصباح را می‌بینم نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم ابوموسی اشعری هم عین همین شیخ بوده. و می‌دانید ابوموسی همان کسی است که در نزاع بین علی مرتضی و معاویه پسر ابوسفیان، دل به وسوسه‌های عمروعاص داد، و با بیرون کشیدن انگشترش علی را از خلافت خلع و با دست کردن انگشتر توسط عمر و عاص، در واقع معاویه در جایگاه خلافت قرار گرفت. من اما در هیأت مصباح یزدی اگر نظر به تاریخ اسلام داشته باشم خود عمروعاص را می‌بینم که نه اعتقادی به خدا داشت و نه ایمان و دلبستگی به اسلام، پول و قدرت و شهوت خدایان او بودند. مصباح چنین است. در حال حاضر او در نبرد با خامنه‌ای دست بالا را دارد باید منتظر بود و دید سیدعلی خراسانی در مقابل محمدتقی یزدی چه خواهد کرد.

نسیم بهار , baharnasim
نسیم بهار - 00:53 1387/11/12
1
 

1233236599.jpg 

 

 

در ادامه بحث هفته گذشته پیرامون آینده مرجعیت و ملایان جوان و رنسانس واجب هم عینی و هم کفائی برای مذهب شیعه، این هفته نخست حکایت روزگار یک ملای جوان خوشفکر و بسیار با استعداد را برایتان نقل می‌کنم و بعد در پرتو داده‌های این حکایت بحث را دنبال می‌کنم.
«
محمد» که من او را با نام مستعاری که در نامه‌هایش از آن استفاده می‌کند «کاوه» می‌نامم، 28 سال دارد. او در خانواده‌ای روحانی و سرشناس به دنیا آمده که بیش از سه قرن روحانیون و رجال برجسته‌ای را پرورده است. او در آذرماه سال 57 تنها دو ماه پیش از انقلاب چشم به جهان گشوده است. پدرش برخلاف جد و عموهایش، لباس روحانی نپوشید و با آنکه در فقاهت و علوم حوزوی دست کمی از پدر و برادران نداشت و همه قبیله او عالمان دین بودند اما معلم عشق او را شاعری آموخت.

خوشبختانه او امروز دور از دسترس اطلاعات سیدعلی آقا است و اگر من هویت واقعی او را فاش نمی‌کنم صرفا به خاطر سلامت و حرمت مادر ارجمند و جایگاه خانواده اوست وگرنه کاوه، هیچ مشکلی برای آنکه نامش عنوان شود ندارد. باری به متن نامه الکتریکی او زمانی کوتاه پس از خروجش از حوزه توجه کنید، بعضی از اسامی را به دلایلی چند حذف و یا با حروف آورده‌ام.
«…
پدر ارجمندم، سرانجام طوق را از گردن برداشتم گو اینکه حکم شفاهی سید ح مددکار شد و عبا و عمامه‌ای که شش هفت سال مرا از مادر و بعضی از آشنایان دور کرده بود به هم حجره‌ای بخشیدم که ماشاءالله طی این چند سال از آن بچه دهاتی خجالتی عقب مانده، به روضه خوانی شارلاتان تبدیل شده و قول می‌دهم چند سال دیگر در مقام امام جمعه و نماینده رهبر به صف نامداران روحانیت بپیوندد. خاصه آنکه عتبه آقای مصباح را هم بوسیده است و چند شبی نیز در بیت مبارکش به کسب رذائل مشغول بوده است. تجربه‌ای که در این سالهای حوزه کسب کردم ارزش آن را داشت که از زندگی عقب بیفتم و تازه حالا برگردم دانشگاه در حالی که همکلاسی‌هایم، دو سه سالی است فارغ‌التحصیل شده‌اند. به هر حال از یکسو خوشحالم که از قلعه تزویر و فساد حوزه بیرون آمده‌ام و از سوی دیگر از اینکه سالهائی را در این قلعه گذراندم و هوشیار و آگاه از آن بیرون شده‌ام و دیگر گرفتار وسوسه‌های خرافات و شعبده بازان عمامه به سر نیستم، آرامشی بسیار و اطمینان به نفسی فراوان کسب کرده‌ام… نخست بگذارید به طور خلاصه از تشریفات ورود به حوزه بگویم.

 اطلاعات و شورای گزینش

ورود به حوزه و مدارس به سه طریق و توسط چهار گروه انجام می‌گیرد. راههای ورود یا از طریق معرفی یک روحانی و یا داشتن آشنائی نزدیک یا از راه ارائه مدارک تحصیلی و گاه آزمون، یا با استفاده از رانت آقاجان (آیت‌الله، حجت‌الاسلام، ‌نماینده آقا، مسئولان بلندپایه نظام و…) و سرانجام از راه دستگاههای متعدد اطلاعات نظام است که نوجوان یا جوانی وارد یکی از مدارس حوزه می‌شود. اما چهار گروهی که جواز ورود به حوزه را پیدا می‌کنند، عبارتند از الف؛ فرزندان مراجع و روحانیون سرشناس و صاحب قدرت که بدون هیچ مشکلی به هر مدرسه‌ای که اراده کنند وارد می‌شوند. برای اغلب این افراد نه آزمونی در کار است و نه شرط داشتن مدرک مدرسه و دبیرستان منظور می‌شود. همینکه طرف وابسته به بیتی یا مرجعی است کفایت می‌کند تا هنوز «لمعه» نخوانده امامزاده شود و لقب ثقت‌الاسلام و حجت‌الاسلام را یدک بکشد. گروه دوم بچه‌های متعصب حزب‌اللهی و ذوب شده در ولایتند که بعضی از بسیج و جمعی دیگر از ارگانها مثل سپاه و جهاد و… به عشق ملا شدن و (گاه به امید به قدرت رسیدن) وارد حوزه می‌شوند. سومین گروه بچه روستائی‌هایی هستند که هم چون گذشته معمولا از میان ده تا خواهر و برادر انتخاب می‌شوند تا در حوزه ملا شوند و در بازگشت به ده و شهرک و شهر خود، هم ضامن آخرت پدر و مادر شوند و هم دنیای خودشان را روبراه کنند. و سرانجام به گروه چهارم می‌رسیم که خطرناک‌ترین طلبه‌ها هستند. این عده نه دین دارند و نه به عشق آموختن و پاسداری پرچم تشییع به حوزه می‌آیند، بلکه هدفشان از همان اول کلاشی است و معمولا از دو گروه نخست افرادی به این دسته چهارم وصل می‌شوند… کاوه در ادامه مطلب خود می‌نویسد: پس از عبور از دروازه نخست با توجه به آنچه ذکر شد، و گاه علاقه طلبه به مدرسه‌ای خاص، طلاب در مدرسه‌ای مستقر می‌شوند. مثلا مدرسه حقانی یا صدر یا باقرالعلوم و یا اگر در شهر خود و یا حوزه‌ای دیگر مثل مشهد و یا اصفهان مقدمات را فراگرفته باشند در دانشگاه نور و یا مفیدو معهد بقیه‌الله و امام مهدی و… به فراگیری در دوره‌های بالاتر و عالی مشغول می‌شوند. نکته بسیار مهمی که زیر پرده‌ای از مصلحت‌جوئی و نفاق و پنهان کاری قرار گرفته، موضع روابط جنسی و علائق عاطفی در حوزه است. فکرش را بکنید هزاران جوان که متوسط سن آنها 18 سال است گاه برای 5 سال در حجره‌ای هم اتاق یک تا چهار تن است. هر یک از این طلبه‌ها از گوشه‌ای آمده‌اند با اخلاق و تربیتی متفاوت از دیگر هم اتاقی‌هاشان، اما در یک امر تفاوتی بین آنها نیست و آنهم غرایز جنسی و نیازهای انسانی آنهاست. پیش از انقلاب این طور که بزرگترهای حوزه می‌گویند معمولا طلبه‌ها کلاه شرعی پیدا کرده بودند که بدون انجام عمل آمیزش کامل (بلا دخول) یکدیگر را ارضا کنند. این مسأله از نظر بعضی علما از جمله مصباح یزدی مجاز اعلام شده بود در حالی که در مذمت «خودارضائی» ـ استمناء ـ آقایان در رساله‌های عملیه خود اهل تسامح نبودند و این کار طبیعی را نفی می‌کردند و مذموم می‌شماردند. در آن زمان دسترسی طلاب به بانوانی که آماده بودند متعه شوند به خصوص زنان میانسالی که عادت ماهیانه را پشت سر گذاشته و نیاز به نگهداری عده نبودند و می‌شد آنها را اتاق به اتاق و حجره به حجره برای نیم ساعت و یک ساعت صیغه کرد، محدود بود، به همین دلیل غیر از بچه طلبه‌های پولدار (آقازاده‌ها و بچه شهری‌ها) بقیه طلبه‌ها با توسل به آموزه‌های مصباح و مکارم و شبیر و… برای کاستن از فشارهای جنسی، یکدیگر را کمک می‌کردند. آن روزها مصباح و مکارم و شبیر و… ملایان سرشناسی بودند که در صف مدرسین روشنفکر حوزه قرار داشتند به همین دلیل نیز پیروان زیادی داشتند. بعد از انقلاب وضع به گونه‌ دیگری است. فراوانی زن و دختر آماده برای متعه شدن،‌ تقریبا برای دو سوم طلبه‌ها مشکل روابط جنسی را حل کرده و تنها طلبه‌های خارجی و روستائیان فقیر بی‌دست و پا مجبورند به شیوه یکدیگر ارضائی بدون ارتکاب فعل شنیع (یعنی عدم ارتکاب لواط کامل) خود را ارضاء کنند. شماری از اقطاب امروز حوزه مثل مصباح یزدی که خود شما حکایتش را با حائری خرم آبادی نخستین بار در یکهفته با خبر فاش کردید به علت داشتن امکانات مالی گسترده خیلی ساده می‌توانند طلبه‌های روستائی فقیر را جذب کنند، می‌گویند مصباح نظرباز است اما وقتی هم حجره‌ای من از چله نشینی چند روزه نزد او بازگشت، احوال دیگری داشت و روزی که دومین شاگرد نزدیک مصباح به علت ابتلا به یک بیماری مهلک که پیش از این حائری خرم آ‌بادی بدان دچار شد و هم بر سر این بیماری جان باخت، دست به خودکشی ناموفقی زد، هم حجره‌ای من با همه نادانی‌اش با شتاب به مرکز درمانی مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی مراجعه کرد و مدتها قرصی زردرنگ را روزی سه نوبت تناول می‌کرد.

 وضع شهریه‌ها

درگذشته هر کدام از مدارس به یک یا دو سه مرجع وابستگی داشت و شهریه طلبه‌ها و مدرسین را این مراجع می‌دادند. نظام قدیم البته همچنان در بسیاری از مدارس برقرار است منتها با این تفاوت که بسیاری از مراجع یعنی شهریه پردازان خود جیره‌خوار حکومت و ولی فقیه هستند. از سوی دیگر امکانات مراجع مستقل و پاکدامن آنقدر نیست که بتوانند به جمع کثیری از طلاب و مدرسین شهریه بدهند. خوشبخت‌ترین طلبه‌ها آنها هستند که از آقای شهرستانی داماد آقای سیستانی شهریه می‌گیرند و اتاقی در مجتمعی دارند که با هزینه ایشان ساخته شده، شهریه‌بگیرها از آقای منتظری مدام زیر نظرند و بعضی از مراجع نیز فقط به طلبه‌های همشهری خود مستمری می‌دهند.در این میان آ‌قای خامنه‌ای که دفتر و دستک عظیمی در حوزه دارد چشمش به دست حاجی بازاری‌های خمس و سهم امام پرداز نیست، بلکه با اخماس و سهم امامی که از شرکت نفت و بنیادها راهی حساب مبارک می‌شود می‌تواند همه شهر قم را متنعم کند چنان روی دست دیگر مراجع بلند شد که کسی را یارای مقابله با اونیست حتی آقای سیستانی که دستش از نظر ارزخارجی به علت مقلدان عرب پولدار خیلی باز است نمی‌تواند شهریه ۳0 هزار تومانی به طلبه بدهد (مدرسین لمعه و بالاتر که جای خود دارند و مکاسب گویان حوزه که عتبه بوس آقا هستند توی گوش شهریه سیصدهزار تومانی می‌زنند). ـ من اینجا توضیحی را به نوشته کاوه اضافه می‌کنم که شهریه طلبه‌ها پیش از انقلاب از 30 تومان تا 50 تومان بود و بعضی‌ها از دو وحداکثر سه مرجع شهریه می‌گرفتند ـ1233240143.jpg 

مراکز آموزش و تحقیق و

در سالهای اخیر مراکز آموزش و تحقیق و معهد و دانشگاه و حوزه عالی و کتابخانه و پژوهشکده‌های زیادی از نظر کمی در قم ایجاد شده اما از نظر کیفی همه اینها را که کنار هم بگذارید به اندازه دارالتبلیغ مرحوم شریعتمداری و کتابخانه آیت‌الله مرعشی و مکاتب حاشیه‌ای آن نمی‌شود. اسمها دهان پرکن است اما هدف از برپائی آنها فقط کلاشی است. نمونه‌اش تشکیلات مصباح یزدی، یا مؤسسه تحقیقاتی امیرالمؤمنین، موسسه فرهنگی پژوهشی باقرالعلوم وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی است که یک منافق تمام عیار به نام سید تقی آل غفور آن را اداره می‌کند و در پنج گرایش تحقیقاتی دانشنامه می‌دهد و آخوند سیاسی تربیت می‌کند.هم اکنون بیش از 580 پژوهشکده و دانشگاه و مدرسه علمیه و موسسه آموزشی و تحقیقات در قم وجود دارد که نزدیک به یکصد هزار طلبه و مدرس و کارمند در ارتباط با آنها هستند.در این میان چند سازمان قدرتمند در حوزه وجود دارد که عملا کنترل حوزه در دست آنهاست ضمن اینکه طلبه بیچاره در عمل گزیری جز آن ندارد که به یکی از آنها وصل شود وگرنه باید مثل هم حجره‌ای من به مصباح و اطلاعات وصل شود و بعد هم به ولایتش برود.شورای مدیریت حوزه که اعضایش را خامنه‌ای تعیین می‌کند، شورای سیاستگذاری و تنظیم نظام آموزشی و دروس حوزوی، سازمان تبلیغات اسلامی با بودجه عظیم و خبرگزاری مهر و روزنامه و مجله و واحد خواهران و بورسیه‌ها و طلبه‌های اعزامی به خارج و کلاس زبان و فیلمسازی و کاراته و… بنیاد نهج‌البلاغه، بنیاد بعثت، دائره‌المعارف اهل البیت، مجمع جهانی اهل البیت، مجمع جهانی تقریب بین مذاهب اسلامی، واحد مطالعات و تحقیقات اسلامی سازمان اوقاف و خیریه، مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، مرکز تبلیغاتی فرات، مجتمع علوم دینی حضرت ولی عصر، بنیاد هنردینی الرضا، بنیاد معارف اسلامی، پژوهشکده تحقیقات اسلامی سپاه پاسداران و… از مهمترین این مراکز به شمار می‌روند.

 چرا به حوزه رفتم

کاوه در بخش دیگری از نامه الکترونیکی خود می‌نویسد: «شما با آگاهی از وضع خانواده ما به خصوص بعد از فوت پدر و حضور پررنگ عمو در زندگی من عموئی که خود فرزند پسر نداشت و نگران بود خانواده بعد از او بی‌حجت بماند، می‌توانید حدس بزنید که چرا در پی چند جلسه به قم رفتن و دیدار از بیت و نیز جلسه عام آ‌قای بهجت تصمیم گرفتم به قم بروم. البته وجود دکتر محسن کدیور نیز در این امر مؤثر بود. او نیز از دانشگاه به حوزه پرکشیده بود و برای من سرمشق صالحی به شمار می‌رفت با اینهمه همو در ماههای پایانی اقامتم در حوزه از مهمترین مشوقان من به دستارافکنی و آزاد شدن از تعلقات ریاکارانه بود. آنچه مرا در همان آغاز حیرت زده کرد عقب ماندگی ذهنی عمومی در حوزه بود. در واقع منهای جمعی از طلبه‌های اهل بحث و فحص که بسیاری‌شان سرانجام به آخور مزدوری وصل می‌شدند (و می‌شوند) و جمع اندکی از آنها مثل کدیور واقعا به دنبال آموختن و متحول ساختن حوزه درسها و در نهایت مذهب شیعه هستند، اغلب طلاب هم چون استادانشان در قرن بیست و یکم زندگی نمی‌کنند بلکه درس و بحث آنها هیچ تفاوتی با مجلس درس و بحث 50 سال و حتی 100 سال پیش حوزه ندارد. به طور مختصر مروری می‌کنم بر درس و مباحثه‌ها تا مطلب روشنتر شود

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.