userinfo close

  ,

گروه محکومین


GoroheMahkomin

تاسیس: 13 دی 1386  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: عابر دنیا - معاونان
حتما قوانین کلوب و بحث رسیدگی به شکایات را بخوانید . سپاسگزارم
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
28
217
87/11/12 (11:04)
19
43
87/11/22 (15:50)
266
545
88/5/31 (16:59)
6
56
87/11/12 (01:42)
2
9
88/4/29 (14:36)
1
5
88/4/29 (14:35)
0
5
88/1/22 (11:32)
29
204
87/12/17 (18:43)
0
9
87/12/11 (18:10)
10
23
87/11/18 (12:27)
7
25
87/11/12 (11:17)
3
19
87/11/12 (01:31)
27
125
87/11/12 (01:10)
1
6
87/10/6 (00:45)
1
22
87/9/29 (02:04)
0
9
87/9/6 (19:56)
0
1
87/8/29 (12:04)
0
8
87/7/16 (17:54)
23
117
87/7/10 (16:18)
1
18
87/7/10 (14:24)

عنوان بحث

س ب , tabary313
س ب - 16:45 1387/04/30

بخش طنز !

در این بخش  طنزهای مربوط به موضوع کلوب قرار داده میشه
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
س ب , tabary313
س ب - 18:43 1387/12/17
29
1
پیمانه  , peimane_14
پیمانه - 15:38 1387/12/1
28

 

به گزارش "جهان" محمد آل حبیب نویسنده وبلاگ خاک شعر انتقادی با مضمون سیاسی اجتماعی سروده که در ادامه می آید:

دس نذار روی دلم ، دلم کبابه داداشی
این روزا دلا تو خط نون و آبه داداشی

حالمون رو پرسیدی قربون اون معرفتت
توی این هول و ولا خیلی خرابه داداشی

دل کجاس؟ دیگه باهاس دنبال بی دلا بریم
این روزا اینطرفا بی دلی بابه داداشی

یه نسیمی اومد و دمید وما عین حباب
نقش ما نقش برآب به سرابه داداشی

چی شد اونجوری نشد چیا کجا کدوم طرف؟
چه سوالایی دارم که بی جوابه داداشی

اگه دوس داری تو هم یه روز به رویات برسی
چش ببند و خوب بخواب! زندگی خوابه داداشی

اولش بنا نبود عاشقا دس به سر بشن
اولش بنا نبود اینقده در به در بشن

جای پرزدن به شادی تو هوای زندگی
گم و گور بشن تو این پیچ و خمای زندگی

اولش بنا نبود که عاشقا خط بخورن
دیگرون شربت شادی، اونا تهمت بخورن

زندگی خیلی قشنگه این روزا خیلی قشنگ
پرشده خیابونا از آدمای رنگارنگ

دل من چشاتو واکن کمی دنیا رو ببین
هرکجا سفره ای هست حمله ی رندا رو ببین

باغ لاله های نازنین لگد مال کی هاس؟
گریه ها مال کیا و خنده ها مال کی هاس؟

یه طرف دلا چه رنگی ، یقه ها برف سفید
از کنار اون دلا که رد می شید رنگی نشید!

سوارن با رخششون سد می کنن جاده ها رو
آقا زاده ها می گیرن حال آزاده ها رو!

اونطرف تر جوره جوره سور و سات اختلاس
می برن شمش طلا و می ذارن رو اسکناس

همونا که دم به دم جون برادر می زنن
بذار وقتش برسه هزار تا خنجر می زنن

درویشای قلابی تسبیح به دست وول می خورن
آدمای ساده دل یه قل دو قل گول می خورن

هی میان تو کوچه ها هق هق و یاهو می زنن
بعد می رن خلوتشون کباب آهو می زنن

وقتی پا بده بشون شیطونا رو مات می کنن
روزی صدتا کامیون گناه و خیرات می کنن

رفقام یواش یواش رفتن و نالوطی شدن
مث اون مستضعفا که یهو طاغوتی شدن!

همونایی که دم از سفره ی مولا می زنن
سفره های چرب و نرم و ببینن جا می زنن

یادشون می ره یه روز شعارای ناب می دادن
سبیل هزار تا رستم و یه دس تاب می دادن

وضع عالم و ببین! خیلی قمر تو عقربه
بعضی ها میگن که روزه کی میگه؟ شبه شبه!

تو چشا چشمه ی آب و قصه ی تلخ سراب
تو دلا حسرت شعر بی دروغ و بی نقاب

مثل گل مثل بنفشه مث بارون و نسیم
نمی خواستیم مگه ما بهار رو منتشر کنیم؟

به زمین و به زمون نشون بدیم کرامتو
به همه! حتا به سنگا یاد بدیم محبتو؟!

نمی خواستیم به كویر سینه ها گل بزنیم؟
از دل آدما تا عرش خدا پل بزنیم؟

نمی خواستیم که دیگه سفره ی خالی نباشه؟
توی دست حسرتی ! نون خیالی نباشه؟

تو دل پرنده ها عقده ی شادی نمونه
غم کمش بد نیست ولی غم زیادی نمونه؟

یاد اون دلای عاشق ، یاد اون صفا بخیر
یاد اون همه شقایق توی جبهه ها به خیر

اونجاها دغل مغل ! دوز و کلک به راه نبود
جز زرنگی تو شهادت تو مرام ما نبود

اونجا هیچکی از دلت نشون حزبی نمی خواس
همه حزب عاشقی ، حزب صفا نه چپ نه راس

واسه ی شهید شدن اخم و گزینشی نبود
پارتی و سفارش و خواهش و کرنشی نبود

دیگرون هرچی بودن دلخوشیمون روح خدا
پیر مهربونمون زنده ترین زنده ها

عقل سرخش که فراتر می رفت از عقل و جنون
سفره ی مردمو خالی نمی خواس از آب و نون

با صفای با صفا ، فطرتشو گم نمی کرد
رنگ کبریا نداشت اخم به مردم نمی کرد

یه روزی پر زد و رفت آینه ها تیره شدن
آدما به زرق و برق سکه ها خیره شدن

تو میگی اینجوریاس رسم زمونه همیشه
چرا غافل بمونیم دنیا داره عوض میشه

وقتشه بریم حالا یه خورده الواطی کنیم
دلمونو با دل داش آکلها قاطی کنیم

با توام هرچی که گفتن الکی بود الکی
با توام مشتی توی دلخوش چی؟ دلخوش کی؟

تو دلت پنجاه و هفتیه عقب موندی داداش!
پاشو عشقی دست و پا کن یه دل تازه به جاش

عشق و دل که واسه ما آب نمیشه، نونو بچسب
پاشو تا دیر نشده جناب شیطون و بچسب

من می گم قبول دارم هفت خط هفت خطا تویی
همه اشتبا میرن تو دنیا بی خطا تویی

تو هواشناسی و لهجه ی باد و می دونی
چقده! کدوم طرف! کم و زیادو می دونی

من می گم: قبول دارم که قرن بیست و یک شده
دیگه هرچی بدیه خوبه و خوبیا بده

می دونم عوض شده زمونه و دور شماس
هرکی نالوطی نباشه زندگیش وا ویلاس !!!

پهلوون رفته تو خط حال می گه زدم به خال!
حالا من موندم و دل مونده و یه دنیا سوال

من نمی گم تو بگو این چه مدل عاشقیه؟
آدما عوض شدن؟ یا " عوضی " قصه چیه؟

ما بودیم عاشق بارون و گل و نور و نسیم
چرا هیچکی نمی گه چی شد که این ریختی شدیم؟

سر گرونی رو ببین پیش خدا خم نمی شیم!
قبلنا فرشته بودیم حالا آدم نمی شیم!

 

 

 

نسیم بهار , baharnasim
نسیم بهار - 01:24 1387/11/12
27

  "اینم عکس مادر ملوان زبل"

111608-0659-1.jpg

نسیم بهار , baharnasim
نسیم بهار - 01:15 1387/11/12
26

یادمه چند وقت پیش تو خبرها بود که کاپشن احمدی‌نژاد تو کشورهایی مثل ایتالیا طرفداران زیادی پیدا کرده حتی تو ایران!
راستش اون موقع نمی‌دونستم چرا این کاپشن مد شده اما حالا با دیدن این عکس 2زاریم افتاد!


استقبال احمدی‌نژاد از مورالس رئیس جمهور بولیوی

آبتین پارسیان مهر , abtin431
25

قصه مورچه و ملخ

ابراهیم نبوی e.nabavi@roozonline.com - ]

 

یکی بود یکی نبود، غیر از خداوند مهربان،
روی زمین و احتمالا زیر آسمان هیچ کس تشریف نداشت.

توی یه جنگل که واقعا قانون جنگل از صب تا شب توش رعایت می شد یه مورچه و یه ملخ زندگی می کردن.

مورچه نه سیاه سوخته و ریزه بود و نه زرد و درشت، یه هوا شکلاتی بود. از صب تا شب کار می کرد، دونه های مونده رو زمینو رو شونه اش بار می کرد، 9 رروزی هم یه دونه فاجعه می اومد سراغش، ناله و زار می کرد، گاهی هم گفتگوی تمدنهاش می گرفت، وقت شو هدر می داد. صب کله سحر دونه ها رو دونه دونه، نفت ها رو بشکه بشکه قل می داد و می برد توی صندوق ذخیره ارزی. یه دونه می داد به بچه هاش، یه دونه می گذاشت توی صندوق. بچه اش می گفت: ننه، یکی دیگه بهم بده، می گفت: نه نه نه نه، اینا مال روز مباداست.....

از اون طرف یک ملخ سیاه سوخته، جلو بیت آقاجونش دیدار داشت، با سفیر چین و ماچین که دور مملکتش دیوار داشت، آقا جونش نگاهی به دست و پای ملخه می فرمود، دائما شادی می کرد، قربون دست و پای بلوری بچه می رفت. ملخک، سوار طیاره می شد و می رفت مسافرت، با چهل تا ملخ خارجی از اشرق و مشرق عکس می گرفت، ملخای چشم درشت، ملخای چشم بادومی، ملخای عهد بوق، ملخای راست راست، ملخای چپ چپ، همگی سرخ و سیاه.....

این وسط یه کوسه نرم و سفید، ناز و خوشگل و قشنگ، دندوناش تیز ولی چشمها ملنگ، ملخ و مورچه رو نگاه می کرد، توی چشم انداز برنامه پنجم هی نمودار می دید، با یه دست پسته می خورد، اون یه دست آینه رو گرفته بود، نگاه تو چهره چون ماه می کرد، دیگه بازنشسته بود، واسه این آه می کرد.

یه روز اول بهار، مورچه هه بار می برد و این وسط نه روزی یک دفعه بحران داشت.
ملخه ازش پرسید: مورچه هه کجا می ری؟
مورچه گفت: دارم می رم بار ببرم، کارم مونده عجله دارم.
ملخه خندید و گفت: ها ها ها، کار بیجا مال خره....
و شروع کرد به سخنرانی کردن برای یک عده درباره یه دختر کوچولوی شونزده ساله که با یه چوب کبریت و یه نخ اتمو شکافته بود.

مورچه هه از اول تابستون دوم خرداد هفته ای یه روز نطق کرد و شیش روز بار برد. بار برد و نصفش رو داد بچه هاش و نصف دیگه شو نخورد. تا اینکه صندوقش شد پر پر پر.....

این دفعه، مورچه هه رفت توی خونه لای دست رفقاش نشست و موند، ملخک شد همه کاره توی جنگل.

ملخک تازه از آسمون اومده بود و دل سیر همه جای دنیا رو سیاحت کرده بود.
مورچه هه گفت: ای ملخ! کجا می ری؟
ملخ گفت: دارم می رم هفت تا ملاقات دارم، بعد نه تا دیدار دارم، بعد باید برم به شیش تا یتیم سر بزنم، بعد می خوام برم پشتکوه و پیشکوه و بعدش هم برم زیارت واسه سخنرانی.
مورچه گفت: ببین، الآن جیک جیک مستونته، ولی وقت زمستونت شد، اون وقت چی کار می کنی؟
ملخ خندید و گفت: آقام گفته غصه نخورم، واسه ام خوب نیست.

مورچه رفت و ملخ رفت و بهار و تابستون هم رفت و پائیز اومد و برگها رو برد و زمستون اومد و سرما رو آورد. هوا که سرد شد، برق قطع شد، برق که قطع شد گاز هم قطع شد، گاز که قطع شد آب هم قطع شد، همه اینها که قطع شد خیابونها بند اومد و هر چی که بود و نبود، لاجود و موجود توی جنگل از سرما یخ زدن.

مورچه نشسته بود توی صندوق ذخیره ارزی و داشت انجیر و بادوم می خورد. یه دفعه دید در زدن. در رو باز کرد و دید ملخ اومده. تا در باز شد برف شدید اومد توی خونه.
مورچه به ملخ گفت: می شه بگی اینجا چی کار داری؟
ملخ گفت: لابد می خوای بهم بگی چرا وقتی جیک جیک مستونم بود، فکر زمستونم نبود؟
مورچه گفت: بله، پس چی؟
ملخ گفت: ببین! داداش! این قصه قدیمی شده، فعلا صندوق ذخیره ارزی رو اخ کن بیاد.....

و این طوری بود که مورچه هر چی جمع کرده بود داد به ملخ و ملخ هم هر چی توی صندوق ذخیره ارزی بود یا داد آلبالو گیلاس وارد کرد، یا انقلاب رو صادر کرد و به خوبی و خوشی زندگی کرد.

پائین اومدیم ماست بود، قصه ما رئالیسم جادوئی بود.

نتیجه گیری اخلاقی: آینده نگری برای وقتی خوب است که صندوق ذخیره ارزی خالی باشد.
نتیجه گیری فولکلوریک: جیک جیک مستون فقط وقتی به زمستون مربوط می شود که آدم نفت نداشته باشد.


نرگس بانوی اردیبهشت , blackhair_girl
24

لیلی زیر منحنی تورم مجنون شد

ابراهیم نبوی e.nabavi@roozonline.com - چهارشنبه 13 آذر 1387 [2008.12.03]

po_nabavi_01.jpg

احمدی نژاد: " مشکلات اقتصادی بر زندگی زن و مرد عاشق موثر نیست."‏

از عشق تو من سیر نمی شوم

مجنون نیم ساعتی است کنار منحنی تورم ایستاده است، لیلی از راه می رسد.‏

مجنون: آه، لیلی من!‏
لیلی: آه، مجنون من!‏

مجنون: چشمانم از دیدن تو سیر نمی شود.‏
لیلی: آه، من هم چشمانم از دیدن تو سیر نمی شود.‏

مجنون: الهی دورت بگردم که از چرخش به دور تو سیر نمی شوم.‏
لیلی: الهی من هم دورت بگردم که من هم از چرخش به دور تو سیر نمی شوم.‏

مجنون: الهی مژگان تو مثل تیر وسط قلب من بخورد که از دیدن مژگان تو سیر نمی شوم.‏
لیلی: الهی خم زلف تو دور گردنم پیچ و تاب بخورد که از پیچش زلفان تو سیر نمی شوم.‏

مجنون: چشمم کف پایت که از دیدن جورابت سیر نمی شوم.‏
لیلی: بوی پیراهنت به دماغم که از بو کردن اسپری ات سیر نمی شوم.‏

مجنون: از گرد پای کوی تو بر موج قلزم دماغم سیر نمی شوم.‏
لیلی: از دیدن قامت راست سرو تو در بوستان عشق خودم سیر نمی شوم.‏

‏( لیلی و مجنون سه سال بدون اینکه تلویزیون نگاه کنند یا روزنامه بخوانند یا خرید کنند یا ‏تاکسی سوار شوند یا با کسی حرف بزنند همینطور قربان صدقه هم می روند....)‏

مجنون: اصولا من نمی دانم چرا اینقدر سیر نمی شوم.....‏
لیلی: آه، من هم اصولا نمی دانم چرا اینقدر گرسنه ام.....‏

مجنون: جدا تو هم خیلی گرسنه ای؟
لیلی: آره جان تو، سه ساله داریم قربون صدقه هم می ریم، از گشنگی مردم.....‏

مجنون: می گم بیا یه ذره راه بریم شاید سیر شدیم....‏
لیلی: ولی فکر کنم اگر راه بریم از گشنگی می افتیم و می میریم....‏

مجنون: من عاشقتم، ولی سیر نمی شم.....‏
لیلی: منم سیر نمی شم....‏

مجنون و لیلی از گرسنگی زیر منحنی تورم می افتند و غش می کنند. در همین حال عده ای ‏در حالی که شعار می دهند انرژی هسته ای حق مسلم ماست از کنار آنها رد می شوند و می ‏روند. ‏

عشق شوری در نهاد ما نهاد.... ‏

لیلی روبروی مرکز آمار ایران بغل خیابان منتظر است. آن طرف دویست و هفتاد و شش ‏اکیپ در حال اجرای طرح امنیت اجتماعی اند، مجنون سر می رسد و به طرف لیلی می رود. ‏‏( قیمت زمین تا وقتی مجنون به پیش لیلی برسد پنج درصد بالا می رود)‏

مجنون: لیلی!( صدایش طنین می اندازد)‏
لیلی: مجنون!( صدایش در خیابان می پیچد)‏

مجنون و لیلی به طرف هم می دوند، اما هر چه می دوند به هم نمی رسند، دو گروه از ‏مامورین طرح امنیت اجتماعی بین آنها ایستاده اند.‏

مامور مرد به مجنون: هشه! کجا؟
مجنون: من عاشقم، عاشق!‏

مامور مرد: تو به قبر ابوی نسبتا مرحومت خندیدی که عاشقی!( دو بامبی می زند توی سرش)‏
لیلی( با گریه می آید): تو رو خدا نزنیدش، اون عشق منه، مجنوووووووون!‏

مامور زن( لیلی را می گیرد): اوی آکله! چیه نعره می کشی؟ شوهرته؟
لیلی: نه، عشق منه.....‏

مامور زن: عقدنومه دارین؟ سند داری؟ محضر عقد کردین؟‏
لیلی: نه، ما عاشقیم..... فقط عاشق.....‏

مامور زن: نومزدته؟ حلقه داری؟
لیلی: نه، حلقه عشقش به گردنمه.....‏

مامور زن: بیخودی چرت و پرت نگو، یا عقدنومه بده یا می ری بازداشت.....‏
مامور زن دست لیلی را می گیرد و او را به طرف ماشین نیروی انتظامی می برد....‏
مجنون( جیغ می کشد): نه، نبریدش، اون عشق منه!‏
مامور مرد: پس تو هم اعتراف می کنی که شریک جرمش هستی؟ تو رو هم می بریم.....‏
مجنون و لیلی را در دو اتومبیل جدا گانه می برند.....‏

یک ماه بعد: مجنون و لیلی آزاد می شوند، ولی به محض اینکه برای دیدن هم به محل ‏قرارشان جلوی بانک تجارت می روند مرحله دوم طرح امنیت اجتماعی اجرا شده و هر دو ‏دستگیر و لیلی با دستبند و مجنون با آفتابه و دستبند به زندان می روند..... در این مدت قیمت ‏زمین سی درصد اضافه شده و اجاره خانه یک و نیم برابر شده است.‏

شش ماه بعد: مجنون و لیلی آزاد می شوند و بعد از اینکه تعهد می دهند که بدون رضایت ‏خانواده همدیگر را نبینند، به محض آزادی با هم قرار می گذارند که جلوی بانک ملی میدان ‏فاطمی سراغ همدیگر بروند. آنها در جریان اجرای مرحله سوم طرح امنیت اجتماعی دستگیر ‏شده و دوباره زندان می روند. و در این مدت قیمت زمین دو برابر و اجاره خانه دو و نیم ‏برابر می شود.‏

یک سال بعد: یک سال بعد لیلی و مجنون آزاد و پس از اقدام به دیدار مجدد در مقابل وزارت ‏اقتصاد و امور دارائی در جریان اجرای مرحله هفتم طرح امنیت اجتماعی دستگیر می ‏شوند.... و در این مدت قیمت خرید خانه دو و نیم برابر و اجاره خانه سه برابر شده است....‏
‏ ‏
محمود قصه گو: بله فرزندان من! لیلی و مجنون که سخت عاشق هم بودند سه سال را در ‏زندان گذراندند و مشکلات اقتصادی به هیچ وجه بر زندگی و عشق آنان اثری نگذاشت، آنها ‏حتی تا آخرین روزهای زندان هم متوجه نشدند که قیمت ها اضافه شده است، چرا که آنها ‏اینقدر عاشق هم بودند که همه اش در زندان بودند و کسی که در زندان باشد متوجه افزایش ‏قیمت ها نمی شود، پس نتیجه می گیریم که آدم وقتی عاشق باشد چون زندانی می شود متوجه ‏افزایش قیمت ها نخواهد شد. ‏

قصه ما به سر رسید، کلاغه چون نمی تونست اجاره خونه شو بده، بنا براین اصلا دلیلی ‏نداشت که بره طرف خونه اش که بهش برسه یا نرسه.....

سارا س , sarah_tnt
سارا س - 17:37 1387/09/3
23


مرسی
س ب , tabary313
س ب - 12:58 1387/09/3
22

طنزنویسی تا اطلاع ثانوی تعطیل است

ابراهیم نبوی e.nabavi@roozonline.com - یکشنبه 3 آذر 1387 [2008.11.23]

po_nabavi_01.jpg

آقا! می خواهیم درش را گل بگیریم. اصلا آردمان را بیختیم و الک مان را آویختیم و نه شعر ‏می گوئیم و نه داستان می نویسیم و نه شوخی می کنیم. این چه مسخره بازی است که ‏درآوردید؟ چه معنی دارد این همه در کار چهار تا طنزنویس که در داخل و خارج از ایران ‏دارند چهار کلمه ذرت بونداده پرتاب می کنند، دخالت می کنید؟ اصلا چه معنی دارد که نمی ‏گذارید به کار و زندگی مان برسیم؟ هنوز نه صندوقی به بار است و نه رد صلاحیت شده ای ‏به دار، برخلاف فرمایشات آقا که چهار سال قبل، از یک سال قبل از انتخابات اصرار داشتند ‏همه وارد انتخابات شوند ولی امسال شش ماه مانده به انتخابات، می گویند زود است وارد ‏نشوید، بیخودی زرتی سرتان را می اندازید پائین و هول برتان می دارد؟ چه خبر است؟ ‏

حالا خوب است، وزیر کشورتان هفته قبل تازه شده وزیر و معلوم نیست این آقایی که رئیس ‏ستاد انتخاباتی رئیس جمهور بوده و حالا قرار است خودش انتخابات برگزار کند، چطوری می ‏خواهد دو تا کار را با هم انجام بدهد؟ از آن طرف هم الحمدالله رب العالمین از هفتاد تا نامزد ‏اصلاح طلب، 68 تای شان پرونده مطبوعاتی و قضایی و فضایی و جزایی دارند و هر کدام ‏هم که ندارند در همین سه ماه برایشان داده ایم درست کنند. حالا با همه این اوضاع و احوال ‏چه عجله ای است که هر روز هر روز دارید زرت و زرت داستان می سازید برای انتخابات ‏و نطق ما را کور کردید؟ چه ربطی دارد؟ دارد که می گویم، نداشت که نمی گفتم.‏

ببینید، ما جمعا بیست سی نفر طنزنویس هستیم که زندگی مان از این راه می گذرد، نه اینکه ‏عاشق این کار باشیم، منتهی گرفتار شدیم، مثلا من خودم از وقتی از دیوار افتادم پائین دیگر ‏نمی توانم بروم اموال مردم را بدزدم، مجبورم طنز بنویسم، یا مثلا همین ابراهیم رهای جز ‏جگرزده نامه نویس، از وقتی همان کفتری که از بالا آمده است، صاف نشانه رفته به طرف او ‏و به پیروی از ریاست محترم جمهور، دست به ابتکار و نوآوری زده و در نتیجه این دوست ‏طنزنویس ما آلوده و مجروح افتاده به کناری و دیگر نه می نویسد و نه حرفی می زند، یا آن ‏یکی میم فه که رسما اعلام کرد که من چه می دانم برای جلوگیری از آبروریزی یا برای ‏ممانعت از یک چیز دیگری دیگر طنز نمی نویسد، و حالا گاهی نگاهی این ور می کند، گاهی ‏نگاهی آن ور و یک چیزهایی می گوید که معلوم است حالش خیلی خوب نیست، سر جمع که ‏حساب کنید الآن ما بیست سی تا طنزنویس از دست این دویست سیصد تا سیاستمدار روزگار ‏نداریم. بدبختی هم این است که مملکت نظام قضایی درستی ندارد که برویم دادگاه آنها را ‏‏"سو" کنیم که کارمان را از دست مان گرفته اند و ضایع مان کرده اند.....‏

لابد می خواهید بپرسید مشکل مان چیست؟ یعنی واقعا نمی فهمید؟ خواهش می کنم..... اینجانب ‏ابراهیم نبوی به نمایندگی از طنزنویسان روزانه نویس، از مسوولان مملکت خواهش دارم که ‏با زندگی ما بازی نکنند و لطفا بصورت عاجل اقدامات زیر را بسرعت انجام دهند تا ما جلوی ‏زن و بچه و خواننده و طلبکاران مان شرمنده نباشیم:‏

اول: از ریاست محترم جمهور بخاطر سفر زنجان و استفاده از قضیه چاقوی زنجان قدردانی ‏نموده و از ایشان درخواست می شود که بروال سابق هفته ای یک بار سفر استانی و یا سفر ‏بین المللی و بخصوص سفر به نیویورک را ادامه داده و حتما در جریان سفرها سخنرانی کنند ‏که ما بتوانیم به کار طنزنویسی ادامه دهیم.‏

دوم: از ریاست محترم جمهور تقاضا می شود که سخنگوی دولت را که مدتهاست نطق اش ‏کور شده و احتمالا گم شده و معلوم نیست کجاست، پیدا کرده و ایشان را وادار کند که به ‏عنوان سخنگوی دولت حرف بزند و ما را از سوژه محروم ننماید. در صورت ایجاد مشکل ‏برای جناب الهام، پیشنهاد می کنیم آقای کردان را که یکی از منابع مهم طنز پارسی است به ‏عنوان سخنگوی دولت محکم نصب کنند.‏

سوم: از قوه محترم قضائیه خواسته می شود که با دادن گزارش ماهانه در مورد وضع این قوه ‏و بخصوص امنیت سرمایه و مشکلات قوه قضائیه، ضمن اینکه مردم را در جریان اطلاعاتی ‏که در اختیار رئیس قوه قرار داده شده، می گذارند، امکان طنزنویسی را نیز برای ما فراهم ‏می نمایند، خواهشمندیم که حتما نظرات خود را بصورت واضح بیان نمایند تا ما سوژه ‏طنزنویسی داشته باشیم.‏

چهارم: به ریاست جمهور و هیات دولت اخطار داده می شود که هیات دولت اگر به فکر حفظ ‏موقعیت خود و انتخابات آینده است و به همین دلیل از حرف زدن رئیس جمهور، سخنگو، ‏وزیر خارجه، سخنگوی وزارت خارجه و سایر طنزگویان مسوول کشور جلوگیری می شود، ‏فکری هم برای ما بکنید. شاید قرار شد هر سال سه بار انتخابات برگزار شود، یعنی شما سالی ‏نه ماه نمی خواهید حرف بزنید و ما را محروم کنید؟ آیا این ظلم به گروهی نویسنده فقیر و ‏خانواده فقیرتر آنان که فقط با حرف زدن شما نان می خورند نیست؟

پنجم: از مقام معظم رهبری به عنوان رهبر معنوی و مادی ملت ایران درخواست می کنیم که ‏اظهارات خود را در مورد دولت و مجلس پس بگیرند و اجازه بدهند که مجلس درباره دولت ‏حرف بزند. یا حداقل یک فراکسیون را در مجلس فعال کنند که آنها برای ما حرف بزنند. اگر ‏قرار باشد مجلس ساکت باشد و نمایندگان محترم از صبح تا شب دنبال خانه در تهران بگردند، ‏پس ما چطور باید نان بخوریم؟

ششم تا دهم: ما طنزنویسان نارضایتی خود را از تغییر ریاست جمهوری بوش، ایجاد وقفه در ‏روابط میان ایران ایران و ونزوئلا و همینطور ادامه نیافتن سفرهای اوو مورالس به ایران، ‏جلوگیری از فعالیت ادبی و فرهنگی و مطبوعاتی برادران عزیز کلهر مشاور رئیس جمهور، ‏زاهدی وزیر علوم، رامین وزیر هولوکاست، ثمره هاشمی وزیر مشاور در کلیه امور اعلام ‏داشته و خواستار بازگشت شرایط به چهار ماه قبل هستیم.‏

یازدهم: ما طنزنویسان نارضایتی خود را از سیاست سکوت در جبهه اصولگرایان و اصلاح ‏طلبان که باعث شده است که این افراد برخلاف انتظار ملت و واقعیات کشور فقط به گفتن ‏حرف های حساب شده بپردازند، اعلام می داریم و از آقایان هاشمی رفسنجانی، محمد هاشمی، ‏خاتمی و اخوی محترم، کروبی، باهنر، بادامچیان و غیره خواهشمندیم که هفته ای حداقل دو ‏بار سخنرانی نموده ما را از تنهایی بیرون بیاورند. ‏

در پایان ضمن آرزوی طول عمر با عزت برای عزیزان و سروران مسوول خواهش می کنیم ‏حرف بزنید، چیزی بگوئید تا ما بتوانیم زندگی طبیعی مان را پیش ببریم.‏

از طرف طنزنویسان کشور

افسانه ح , golebita
افسانه ح - 10:55 1387/06/9
21
20

ابوعلی سینا ممنوع الورود شد

ابراهیم نبوی‎ ‎  - پنجشنبه 7 شهریور 1387

رئیس جمهور گفت :با نگاهی به کتابهای تاریخ که نویسندگان منصفی‎ ‎انها را نوشته اند در می ‏یابیم که هشتاد درصد علم مدیون کار ایرانیهاست‎. ‎محمود احمدی نژاد با بیان اینکه ملت ایران ‏در طول تاریخ همواره‎ ‎پرچمدار علم و پذیرای کلام حق بوده است افزود: " مهندسی ، پزشکی ‏، فرهنگ ، الهیات ،‎ ‎انسان شناسی ، معرفتهای دینی ، شعر وادب و هنر کشورما همه در اوج ‏است و این ریشه‎ ‎ماست و امروز ما هم همینطور است."

در پی اعلام بیانات گهربار رئیس جمهور و مسوولان عالیرتبه نظام، ولوله های در سراسر ‏عالم افتاد، بسیاری از دانشمندان که مرده بودند، سر از خاک برآوردند و به شوق دیدار وطن ‏به سوی مرزهای جمهوری اسلامی رهسپار شدند. از سوی دیگر به دستور رئیس جمهور ‏مقرر گردید که مهندسان، پزشکان، مخترعین، دانشمندان بزرگ، اهل فرهنگ، انسان شناسان، ‏عارفان صاحب معرفت دینی، شاعران و ادبای بزرگ مورد حمایت قرار گرفته و به محض ‏ورود به کشور بلافاصله جلوی پای شان فرش قرمز پهن کنند و آنها را با ماشین ضدگلوله و ‏تشریفات فراوان به تهران برده و در جمع نخبگان مورد استفاده بهینه قرار دهند.

روز- خارجی- گمرک بازرگان
صفی طولانی از دانشمندان تشکیل شده و همه از شوق ورود به کشور اشک می ریزند. یک ‏هیات ویژه از طرف رئیس جمهور و زیر نظر فرمانداری محل موظف است که دانشمندان را ‏شناسایی و پس از این که دانشمند بودن آنان محرز شد، آنها را به تهران ببرند.‏
مامور مربوطه: بفرمائید، اسم شما چیه؟
ابن سینا: بنده ابن سینا هستم.‏
مامور مربوطه: شغل تون چیه؟
ابن سینا: من دانشمندم و کتابی به نام " قانون" نوشتم و کتابی به نام " شفا" و دهها کتاب دیگر ‏هم تالیف کردم.‏
مامور مربوطه: اون وقت این کتاب " قانون" شما تو مایه همین حقوق بشر و این چیزهاست ‏که الآن ضد انقلاب روش پروژه آمریکایی داره؟ ‏
ابن سینا: نه فرزندم، کتاب قانون بنده در باب پزشکی است. بنده تمام کتاب ها را آورده ام که ‏تورقی بکنید...‏
‏( ابن سینا یک ساک کتاب می دهد.)‏
مامور مربوطه( کتاب ها را به یک کارشناس می دهد): پس واسه چی اسم مشکوک روی ‏کتاب پزشکی گذاشتی؟ قانون هم شد اسم؟ کم از دست حقوقدان و وکیل و شیرین عبادی می ‏کشیم که شما هم اومدی دردسر درست کنی؟
ابن سینا: نه فرزندم، عرض کردم که کتاب " قانون" در باب پزشکی است، کتاب " شفا" در ‏باب فلسفه و منطق است. ‏
مامور مربوطه: آهان! دودره بازی شروع شد. اسم کتاب پزشکی رو گذاشتی قانون، اسم کتاب ‏فلسفه و منطق که معلوم نیست توش چه مزخرفاتی نوشتی گذاشتی شفا؟ رد گم می کنی؟ فکر ‏کردی ما اوشکولیم؟ ‏
ابن سینا: اوشکول به چه معناست؟ ‏
مامور مربوطه: اونش به شما مربوط نیست، دیگه چی کاره حسنی؟ یعنی دیگه چه کتابهایی ‏نوشتی؟ ‏
ابن سینا: کتابی جامع دارم در باب موسیقی.....‏
کارشناس: حاجی! شما تو کار ویسکی و ودکا هم هستی؟ ‏
ابن سینا: ویسکی و ودکا نمی دانم چیست و در کدام رشته از علوم است.....‏
کارشناس: داداش! شما ممنوع الورودی، اینجا تو کتابت نوشته " سیاسه البدن و فضائل ‏الشراب"، تو کار موسیقی هم که هستی، یه بارکی بگو قراره کاباره راه بندازی، نه داداش! ما ‏چنین دانشمندی رو نمی خوایم، برو همون جایی که بودی....‏
‏( ابن سینا با سری به پائین افکنده در حالی که ساک پر از کتابش را به دوش می کشد، دور ‏می شود، آن طرف تر دوازده ماشین از وزارت علوم عربستان آمده اند، سوار ماشین آنها می ‏شود و می رود.)‏
مامور مربوطه به کارشناس: دیدی؟ تازه یارو جاسوس هم بود، دیدی عرب ها بردنش، اسمش ‏هم مشکوک می زد، نفوذی عرب هاست.‏
مامور مربوطه به نفر بعدی: بفرما عالم محترم، اسم محترم حاج آقا چیه؟
زکریای رازی: بنده خدا زکریای رازی هستم....‏
مامور مربوطه بلند می شود و او را بغل می کند: ای ول! بابا این کاره! خیلی معروفی. کلی ‏داروخونه به اسمت کردن. مطمئنم استامینوفن کدئین و دیفن هیدرامین رو تو کشف کردی. ‏حاجی! خیلی مرام داری. به این می گن دانشمند. البته شما که شناخته شده ای، ولی واسه درج ‏در پرونده بفرما ببینم حضرتعالی چی کشف فرمودین؟
زکریای رازی: پزشکم و فیلسوف و شیمیدان....‏
مامور مربوطه: بگو بیست! حرف نداری؟ تو کار اورانیوم هم هستی؟ ‏
زکریای رازی: نه، کشف مهم من که عمری برای آن صرف کردم الکل است....‏
مامور مربوطه و کارشناس به هم نگاهی می کنند و چشمکی می زنند....‏
مامور مربوطه: تشریف بیارین داخل مرز... بفرمائید....‏
زکریای رازی وارد می شود. بلافاصله دستگیرش می کنند و به او دستبند می زنند. مامور ‏مربوطه موبایل سردار رادان را می گیرد: الو! حاجی اصل جنس رو گیر آوردیم، منبع اصلی ‏هر چی ودکا و ویسکی و ابسولوت، طرف اعتراف کرد که کاشف الکله، ... نه، نذاشتیم در ‏بره، آوردیمش توی مرز و فعلا دستبند و پابند زدیم و انداختیمش انفرادی، خیلی موردش ‏سنگینه....‏
مامور مربوطه: نفر بعدی
رودکی با عصای سفیدی وارد می شود.‏
مامور مربوطه: حاج آقا، شما جزو روشندلان تشریف دارید؟ اسم محترم تون چیه؟
رودکی: اسم من رودکی است.‏
مامور مربوطه: اسم کوچیک تون تالار نیست؟
رودکی: نه برادر، من آدمم...‏
مامور مربوطه عصبانی می شود: فکر کردی ما آدم نیستیم؟ ما هم آدمیم، فکر کردی چهار ‏کلاس بیشتر از ما خوندی آدم شدی ما ها همه بوقیم....‏
رودکی: نه برادر من، اسم بنده آدم است، ابوعبدالله جعفربن محمدبن حکیم بن عبدالرحمن بن ‏آدم معروف به رودکی....‏
مامور مربوطه: شرمنده، تا حالا اسم آدم نشنیده بودم. ضمنا عرض شود شما قبلا فامیلی تون ‏وحدت نبود.‏
رودکی: نه، اسم من همیشه رودکی بود....‏
مامور مربوطه: اگه شما با اون تالار رودکی نسبت داشته باشین، قبلا اسم تون تالار وحدت ‏بوده، حالا دوباره شدین رودکی... حالا حضرتعالی بفرمائید در چه رشته ای جزو نخبگان ‏عزیز میهن هستید؟
رودکی: بنده کار اصلی ام موسیقی است، آواز هم می خوانم، شاعر هم هستم، ترجمه هم می ‏کنم.‏
مامور مربوطه: جرم دیگه هم مرتکب شدی؟ مثلا سرقت، یا رانت خواری؟‏
رودکی: من نمی دانستم اینها جرم است، وگرنه نمی آمدم. ‏
مامور مربوطه: ببین داداش! بخاطر اینکه چشمت نمی بینه و پیر شدی ولت می کنم بری، ‏دیگه این طرف ها پیدات نشه، برو تا نظرم عوض نشده.....‏
رودکی در حالی که زیر لب " بوی جوی مولیان" را می خواند می رود.‏
مامور مربوطه: ای دل غافل! این که شعر مرضیه است، نکنه طرف همدست منافقین باشه، ‏عجب رکبی خوردیم.‏
مامور مربوطه: نفر بعدی
نظامی گنجوی وارد می شود: بنده نظامی گنجوی هستم.‏
مامور مربوطه( بلند می شود و احترام نظامی می دهد): خوب شد بالاخره یه آشنا پیدا شد.... ‏ببینم سرکار شما در کدوم لشگر خدمت می کنین.‏
نظامی گنجوی: در لشگر عشق
مامور مربوطه: متوجه نشدم، شما مگه جزو برادران نظامی نیستید؟
نظامی گنجوی: نه فرزندم، بنده شاعرم و اشعار بسیار سروده ام....‏
مامور مربوطه: تو مایه انرژی هسته ای و بیوشیمی و فیزیک و ریاضیات راسته کارتون ‏نیست؟
نظامی گنجوی: نه، من فقط حکایات عاشقانه را به نظم در می آورم، مخزن الاسرار، لیلی و ‏مجنون، خسرو و شیرین، هفت پیکر.....‏
مامور مربوطه به کارشناس: اون وقت شما مکان هم دارید؟
نظامی گنجوی: قبلا داشتیم، اکنون لامکان شدیم.‏
مامور مربوطه: پس با این لیلی خانوم و شیرین خانوم و اون هفت تا پری پیکر کجا کار می ‏کنین؟ ‏
نظامی گنجوی: عرض کردم که من اینها را به نظم می آورم.‏
مامور مربوطه: یعنی اماکن فساد رو سازماندهی می کنید واسه شیرین خانوم و لیلی خانوم....‏
نظامی گنجوی: فساد یعنی چه؟ چه بی مایگانی هستید شما مردم!‏
مامور مربوطه به کارشناس: بنویس آقای گنجوی که خودش را جزو نظامیان جا زده، به کار ‏نظم دادن و سازماندهی اماکن فساد برای نامبردگان لیلی و شیرین و هفت نفر دیگر از موارد ‏فساد مشغول بوده، تا قبل از اجرای طرح امنیت اجتماعی مکان داشته و الآن در خیابان بکار ‏فساد می پردازد. سریع دستگیرش کن بفرستش منکرات.‏
مامور مربوطه: نفر بعدی
عمر خیام وارد می شود: من عمر خیام هستم.‏
مامور مربوطه با غیظ: اصلا یک کلمه هم حرف نزن، برو، اسمش عمره با افتخار هم می گه، ‏برو لای دست عرب ها که لیاقت شیعه آقام علی رو نداری....‏
عمر خیام: من حکیم هستم، اهل اخترشناسی هستم.....‏
مامور مربوطه: پس اختر رو هم می شناسی، اقدس رو چی؟ دیگه چه جرمی کردی؟
عمر خیام: من رباعیات بسیاری سرودم
مامور مربوطه: یکی شو بخون ببینم
عمر خیام: گر می نخوری طعنه مزن مستان را/ بنیاد مکن تو حیله و دستان را/ تو غره بدان ‏مشو که می می نخوری/ صد لقمه خوری که می غلام است آن را
مامور مربوطه: داداش، شما تشریف ببر، دیگه هم این ورا پیدات نشه، من ازت گذشتم، ولی ‏مطمئن باش خدا ازت نمی گذره.‏
‏( خیام با ناراحتی بیرون می رود، یک هلیکوپتر از طرف اتحادیه اروپا دنبالش آمده اند، یک ‏نماینده سازمان ملل هم همراه آنهاست و می خواهند سال را سال خیام اعلام کنند.)‏
مامور مربوطه: نفر بعدی
ملک الشعرای بهار وارد می شود: بنده ملک الشعرای بهار هستم.‏
مامور مربوطه: تخصص تون چیه؟
ملک الشعرای بهار: من شاعرم...‏
مامور مربوطه: روزها چی کار می کنید؟
ملک الشعرای بهار: روزها هم شاعری می کنم، ولی اگر منظورتان شغل من است، مدتی ‏وزیر فرهنگ بودم.....‏
مامور مربوطه نگاهی به او می کند و می گوید: گفتی عطاء الله مهاجرانی هستی؟ چی بود ‏اسمت؟
ملک الشعرای بهار: ملک الشعرای بهار....‏
مامور مربوطه: تو کابینه خاتمی وزیر فرهنگ بودی؟
ملک الشعرای بهار: برو قبل تر
مامور مربوطه: تو کابینه هاشمی بودی؟
ملک الشعرای بهار: برو قبل تر
مامور مربوطه می زند توی سرش: الهی بمیرم، نکنه توی کابینه شهید رجایی بودی و شهید ‏��دی؟
ملک الشعرای بهار: نه، برو قبل تر
مامور مربوطه با شک نگاه می کند: توی کابینه ضد انقلابی بنی صدر بودی؟‏
ملک الشعرای بهار: برو قبل از انقلاب
مامور مربوطه: ای عنصر شاهنشاهی مساله دار، تو وزیر فرهنگ شاه بودی، یعنی وزیر ‏هویدا بودی؟
ملک الشعرای بهار: برو قبل تر
مامور مربوطه: وزیر فرهنگ قبل هویدا؟
ملک الشعرای بهار: بله وزیر آقا قوام السلطنه بودم‏
مامور مربوطه به کارشناس: بنویس آقای ملک الشعرای بهار، به دلیل همکاری با رژیم خائن ‏پهلوی، سرودن اشعاری علیه اسلام و اشعاری در توجیه جنایات رژیم رضا خانی، رابطه با ‏استکبار جهانی، فریب دادن دختران جوان، اعتیاد به مواد مخدر و جرایم دیگر دیپورت شد.‏
ملک الشعرای بهار: من اصلا این کارها رو نکردم....‏
مامور مربوطه: ببین، سه ماه بری زندون همه اینها رو اعتراف می کنی، الآن هم سه دقیقه ‏چشمهامو می بندم سریعا از وطن دور بشی. ما شاعر مزدور دیکتاتوری نمی خواهیم.‏
مامور مربوطه: نفر بعدی ‏
عطار وارد می شود: من عطار هستم
مامور مربوطه: اشتباه اومدی داداش، اینجا فقط واسه نخبگان و دانشمندان و هنرمندانه، شما ‏عطارها و بقال ها و نونواها و سایر کسبه باهاس بری اون در گمرک.‏
عطار: من کاسب نیستم، من عارف ام
مامورمربوطه: ای قربونت برم عارف جون، قربون اون صدات برم.( خودش را جمع و جور ‏می کند) شما جزو هنرمندان عزیز هستید، بفرمائید وارد بشوید. خوش آمد می گیم به چنین ‏هنرمند بزرگی....‏
عطار: من خواننده نیستم، اشتباه گرفتید.‏
مامور مربوطه: تو خواننده نیستی؟ توی دهنش می زنم هر کی بگه تو خواننده نیستی، لابد این ‏علیرضا افتخاری و شجریان خواننده ان؟ نه استاد، خواننده سه تا داشتیم، عهدیه و عارف و ‏ایرج، حیف که عهدیه بهایی بود، وگرنه خیلی بهش ارادت داشتیم، شما از همه خواننده ها ‏سری.‏
عطار: فرزندم، مرا با دیگری اشتباه گرفتید، من عطار نیشابوری هستم، عارف و اهل حق.‏
مامور مربوطه: اهل حق که مائیم، ولی بگو بینیم کتاب هم نوشتی؟
عطار: بله، کتاب " تذکره الاولیاء " و بسیاری کتب دیگر....‏
مامور مربوطه: بابا زدی تو خال، تذکره الاولیاء تو بخورم، خیلی معروفه. البته من نخوندمش، ‏راجع به چی هست؟
عطار: ذکر احوال عرفا و فقرای الهی و اهل حقیقت و درویشان و ......‏
مامور مربوطه( با شک و تردید): پس شما با این دراویش که موهاشون رو بلند می کنند و ‏خانقاه دارند، ارتباط داری؟
عطار: آری فرزندم، هر که اهل حق است با همه دراویش و فقرای الهی ارتباط دارد.‏
مامور مربوطه به یکی از ماموران: آقا رو بازداشت کن، این از همون دراویشه که توی قم و ‏تهران درگیری راه انداختند و علیه آقا حرف زدند.‏
‏( عطار را بازداشت می کنند و می برند.)‏
ادامه داستان: ‏
جناب ریاست محترم جمهوری!‏
براساس بررسی های به عمل آمده در روز هفتم شهریور 1387 تعدادی از باصطلاح نخبگان ‏و شعرا و دانشمندان وارد مرز بازرگان شده و اکثر آنان به دلیل محرز بودن جرایم و براساس ‏اعترافات خودشان بازداشت و جهت ادامه بازجویی ها به مرکز ارشاد شدند. اسامی افراد ‏ارشاد شده به شرح زیر است:‏
شخص موسوم به علی اکبر دهخدا: ایشان مقداری چرند و پرند نوشته بود و مدعی بود که یک ‏لغت نامه نیز نوشته و مدتی نیز با دستگاه ستمشاهی همکاری داشت.‏
شخص موسوم به سعدی: از وی علاوه بر دو کتاب بوستان و گلستان که به نظر می رسید از ‏کتاب فروشی خریده باشد، یک جلد خبیثات کشف شد که تماما حاوی موارد مساله دار و ‏منکرات است و به علمای اسلام در موارد متعدد توهین کرده است.‏
شخص موسوم به عبید زاکانی: از وی یک کتاب مستهجن شامل داستان و شعر کشف شد که ‏متهم به نوشتن آن اعتراف نمود و نوشتن همین کتاب برای سه بار اعدام او کافی است.‏
شخص موسوم به سوزنی سمرقندی: از وی یک دیوان شعر کشف گردید که تماما دارای الفاظ ‏و کلمات مستهجن و زیدبازی بوده در چند جای آن فحش داده و اعتراف کرده که شراب خورده ‏است.‏
شخص موسوم به مولوی: از وی دو دیوان کشف گردید که در آن افکار انحرافی نظیر اندیشه ‏های منحط اصلاح طلبان و بخصوص شخص موسوم به دکتر سروش مشاهده شد و معلوم ‏نیست این از آن استفاده کرده یا آن از این. شخص مذکور در هنگام درگیری غیب شد و چند ‏متر آن طرف تر در ترکیه ظاهر شده و احتمالا به کشور دوست و برادر ترکیه پناهنده شده ‏است. ‏
شخص موسوم به ایرج میرزا: دارای یک دیوان شعر حاوی اشعار مستهجن و اهانت به خدا و ‏پیغمبر و روحانیت و اعتراف به چند فقره زنا و تمسخر حجاب و برخی موارد دیگر بود که به ‏نظر می رسد فرد مذکور مهدور الدم است، بفرمائید ترتیبش را بدهند.‏
شمس تبریزی: شخص مذکور پس از رفتن شخص موسوم به مولوی بلافاصله منطقه را ترک ‏و حاضر به معرفی بیشتر خود نشد.‏
سید محمد علی جمالزاده: وی کتب زیادی در دست داشت و برخلاف سایرین جرم خاصی ‏مرتکب نشده بود و رابطه خوبی هم با برادران برقرار کرده بود، منتهی به دلیل داشتن تابعیت ‏کشور سوئیس از ورود او به کشور جلوگیری شد.‏
همچنین 327 تن دیگر از کسانی که در محل بودند پس از مشاهده برخوردهای انقلابی و ‏مکتبی اینجانبان محل را ترک کرده و رفتند
سید غضنفر تیموری، سید تیمور غضنفری
ماموران موسسه حمایت از دانشمندان و نخبگان در مرز بازرگان
‏‏‏

افسانه ح , golebita
افسانه ح - 09:04 1387/06/2
20
خوشا سرما و وضع بی مثالش

خداوندا ! چرا کردی زوالش؟

اگر چه سوز سرما داد می‌داد

نبودم فکر این گرمای مرداد

زمستانت دو چندان لرز کردیم

کنون هم، فرودین را فرض کردیم

***

خدایا ! باز از آن سرمات بفرست

که تا پنجاه سالش گشت فهرست

ز لطف بی حدِ برخی وزیران

سفر کردیم تا اعماق دوران

سفر کردیم تا پنجاه و اندی

بدون هیچ آسیب و گزندی

***

خدایا! لطف تو از حد فزون است

ولی این حَرّ و بَردَت بی شگون است

زمستان گازمان را ناز می‌بود

به تابستان ز برق و آب کمبود

در این گرمای طاقت گیر مرداد

ز قطعیّ مُدام برق ، فریاد

***

فیوز برقمان از جا پریده

فِر و یخچالمان آسیب دیده

گمانم باز تا پنجاه سالی

کسی گرمای تا این حد ندیده

***

به شبها فازمان نول است یا رب!

خُمِ اعصابمان فول است یا رب!

به روزش برق و آبی نیست ما را

به شب تا صبح بی تابیست ما را

اگر قطعیّ برق و آب داریم

خدا را شکر شبها خواب داریم

***

وزیر برقمان فرمود پاییز

بیابم حلّ این قطعیّ ناچیز!!!

خدایا ! ای خدای برج مینو

نگه دار این وزیر نفت و نیرو

دو چندان کن تو توفیقاتشان را

فزونی بخش احساساتشان را

***

اگر چه آب و برقی نیست ما را

اگر چه حال جان سوزی است ما را

اگر گازی اگر برقی نداریم

تو را یا رب ، کماکان دوست داریم
اندیشه رضایی فر , andy20109
19

po_nabavi_01.jpg


معمولا مشکلات در همه جای دنیا وجود دارد، برای این مشکلات هم راه حل هایی وجود ‏دارد. مثلا یکی از راههای حل مشکل گرسنگی آب خوردن است و یکی از راههای حل مشکل ‏فقر ثروتمند شدن است. البته شاید اظهارات من به نظر شما بدیهی بیاید، اما باور کنید بدیهی ‏نیست، چرا که اگر حل مشکلات این همه بدیهی بود، لابد تا حالا بسیاری از مشکلات حل شده ‏بود. برای مثال من چند مشکل ایرانی را برایتان بازگو می کنم و اگر دوست دارید راه حل ‏منطقی و راه حل مشابه آن در کشوری دیگر یا زمانی دیگر در ایران را هم می گویم و آنگاه ‏راه حل ایرانی را هم می گویم، مطمئنم در این صورت شما هم به بدیهی نبودن راههای حل ‏مشکلات باور خواهید کرد.‏

 

پرونده زنجان


مشکل اول: زنجان، " یک معاون دانشگاه دختر دانشجویی را تهدید می کند که اگر با او رابطه ‏جنسی نداشته باشد، برایش مشکلات جدی تحصیلی ایجاد خواهد شد. دختر دانشجو به شکلی ‏منطقی موضوع را با دوستانش مطرح می کند، آن ها هم بفرموده دین اسلام که اگر کسی قصد ‏زنا داشت، باید چهار نفر شاهد گواهی بدهند، در هنگام عمل وارد می شوند و برای اینکه ‏استاد مددی بعدا منکر کل ماجرا نشود، از صحنه ورودشان فیلم می گیرند و چون فیلم را نمی ‏توانند از صدا و سیما یا بی بی سی یا سی ان ان نشان دهند، آن را در اینترنت می گذارند."‏


مشکل مشابه: آمریکا، " یک سناتور آمریکایی از طریق اینترنت با یک جوان ارتباط برقرار ‏کرد. اسناد ارتباط او فاش شد، وی استعفا داد و از مردم آمریکا عذرخواهی کرد.‏


مشکل مشابه، ایران، دو سال قبل: " یک استاد دانشگاه تهران سر کلاس درس با یک دختر ‏دانشجو شوخی کرد و به موی او دست زد. این واقعه بسرعت منعکس شد، استاد برای همیشه ‏از دانشگاه اخراج شد."‏


راه حل منطقی: " استاد باید با سری افکنده و دلی شرمگین جلوی دوربین حاضر شود و از ‏اقدام خودش ابراز ناراحتی و ندامت کند و از دانشجوی دختر، کلیه دانشجویان، همسرش و ‏ملت عذرخواهی کند و استعفا بدهد و رئیس وی نیز استعفا را بپذیرد و سپس دادگاه او را ‏مجازات کند و دانشگاه نیز از دختر دانشجو عذرخواهی کند و از دانشجویانی که این موضوع ‏را فاش کرده اند قدردانی کند.‏


راه حل کنونی در ایران: " دختر دانشجو و استاد مذکور دستگیر می شوند، دختر مذکور ‏مجبور می شود به عقد استاد مذکور دربیاید تا معلوم بشود که آنها از اول زن و شوهر بودند، ‏فقط اشتباهشان این بود که به جای اتاق خواب از دفتر معاون دانشجویی استفاده کردند، بعد ‏همسر استاد و خودش و دختر دانشجو از کسانی که جلوی تجاوز را گرفتند شکایت می کنند و ‏آنها دستگیر می شوند و استاد مددی هم اخراج می شود و برای استخدام به وزارت کشور می ‏رود."‏

 

پرونده اسرائیل و مشائی


مشکل دوم: مشائی، " در شرایطی که رئیس جمهور قصد نابود کردن اسرائیل را دارد و این ‏قصد را با صدای بلند ده بار در ده جای مختلف اعلام کرده است، معاون وی رسما و به تکرار ‏اعلام می کند که " مردم اسرائیل دشمن ما نیستند و خیلی هم دوست ما هستند. پس از این ‏اظهار نظر همه روحانیون ایران و مراجع و حتی کسانی که خودشان از دوستی با ملت ‏اسرائیل دفاع می کنند و 200 نماینده مجلس و همه و همه خواستار استعفای معاون رئیس ‏جمهور می شوند."‏


مشکل مشابه: اسرائیل، " در شرایطی که بسیاری از صهیونیست های تندرو مردم ایران را ‏دشمن ملت ایران می دانند، تعدادی خاخام یهودی اعلام می کنند که نه تنها ملت ایران دشمن ‏اسرائیل نیست، بلکه حتی دولت ایران هم دشمن اسرائیل نیست، چه بسا که دولت اسرائیل از ‏دولت ایران بدتر هم باشد. این خاخام ها بعد از اینکه از ایران طرفداری کردند، به ایران می ‏آیند و رئیس جمهور را ماچ می کنند و به کشورشان برمی گردند."‏


مشکل مشابه، ایران، عبدالله نوری: " وی در دفاعیاتش از ملت اسرائیل دفاع کرد و گفت ما با ‏مردم اسرائیل دشمن نیستیم، دادگاه به همین دلیل او را مجرم شناخت و سالها زندانی کرد و او ‏از آن تاریخ تا امروز حرف عادی هم نمی زند."‏


راه حل منطقی: بطور طبیعی باید به چنین آدمی که در این شرایط طرفداری از دوستی با ملت ‏اسرائیل می کند، یک جایزه صلح نوبل داد و همه آزادیخواهان و بشردوستان باید از وی ‏قدردانی کنند."‏


راه حل کنونی ایران: " همه کسانی که معتقد نیستند ملت اسرائیل دشمن ماست اما معتقدند ‏احمدی نژاد دشمن است، خواستار استعفای مشائی می شوند، دقت کنید که آنها خواستار ‏برکناری احمدی نژاد که می خواهد دشمنی را افزایش دهد نمی شوند، بلکه می خواهند همین ‏یکی هم که حداقل ابراز می کند ملت اسرائیل دشمن نیستند، از کابینه برود که کابینه بطور ‏یکدست دشمن اسرائیل شود. در مقابل اکثر کسانی که می خواهند اسرائیل و ملت و دولتش ‏تکه تکه شوند، از مشائی دفاع می کنند و می گویند، بابا! این که چیزی نگفت!"‏



جان یک جوان را نجات دهیم


مشکل سوم، بهنود شجاعی: " یک جوان که در سن پانزده سالگی مرتکب قتل شده است، در ‏سن بیست سالگی به اعدام محکوم می شود. خانواده او باید در مقابل دریافت دیه رضایت ‏بدهند. عزت الله انتظامی، پرویز پرستویی و کیومرث پور احمد که هیچ ربطی به سیاست ‏ندارند، از مردم می خواهند کمک مالی کنند تا جان این جوان نجات داده شود و مردم هم به ‏احترام این هنرمندان عزیز و مردمی کمک می کنند و جان این جوان نجات داده می شود."‏


مشکل مشابه، آمریکا: گروهی از هنرمندان و متفکران آمریکایی طی اطلاعیه ای از شرایط ‏زندان ابوغریب ابراز نگرانی می کنند و از دولت می خواهند بسرعت جلوی این وضع گرفته ‏شود. دولت آمریکا زندان ابوغریب را تعطیل می کند، عوامل آزار زندانیان را به سالها زندان ‏محکوم می کند و ملت آمریکا از متفکران و هنرمندان قدردانی می کنند."‏


مشکل مشابه، چهار سال قبل، روزنامه ایران: بارها و بارها روزنامه نویسان روزنامه ایران ‏از مردم خواستند که برای نجات زندانیان و اعدامی ها پول بدهند، مردم هم پول دادند و زندانی ‏ها آزاد و اعدامی ها نجات پیدا کردند، آخرش هم همه همدیگر را ماچ کردند و سالم به پایگاه ‏خودشان برگشتند."‏


راه حل منطقی: " معمولا در چنین شرایطی هر دولت و ملتی از چنین هنرمندان دلسوزی که ‏به فکر نجات جان یک انسان هستند قدردانی می کند و یک میدان یا خیابان را به اسم آنها می ‏کند.‏


راه حل کنونی در ایران: " دادگاه از عزت الله انتظامی، کیومرث پور احمد و پرویز پرستویی ‏بخاطر اینکه می خواستند جان یک جوان را نجات بدهند، شکایت کرده است."‏

 

گل شیفته و زلاتا پلاشکوا


مشکل چهارم، گل شیفته فراهانی: " گل شیفته فراهانی در فیلمی از ریدلی اسکات، کارگردان ‏انگلیسی بازی کرده است( توضیح: او نمی خواهد در فیلم بازی کند، بلکه بازی کرده است.) ‏وی برای بازی در فیلم بعدی در هالیوود می خواست به آمریکا برود ولی در فرودگاه به او ‏اعلام شد ممنوع الخروج است.‏


مشکل مشابه، زلاتا پلاشکوا: " زلاتا پلاشکوا بازیگر زن بوسنیایی در فیلم خاکستر سبز ‏ابراهیم حاتمی کیا بازی کرد، او نه تنها ممنوع الخروج و ممنوع الورود نشد، بلکه برای بازی ‏در این فیلم نامزد دریافت بهترین بازیگر نقش اول زن از دوازدهمین جشنواره فیلم فجر شد." ‏مشکل مشابه در گذشته، همایون ارشادی: " همایون ارشادی برای بازی در فیلم بادبادک باز ‏که توسط یک کارگردان هالیوودی ساخته شد بازی کرد، هیچ مشکلی هم وجود نداشت."‏


راه حل منطقی: " بطور طبیعی وقتی یک بازیگر ملی در فیلم یک کارگردان بزرگ بازی می ‏کند، همه بخصوص دولت باید خوشحال باشد."‏


راه حل کنونی ایرانی: وزارت ارشاد گل شیفته فراهانی را ممنوع الخروج کرده است، چون ‏از دیروز کشف شده است که برای بازی در یک فیلم خارجی، باید فیلمنامه آن توسط وزارت ‏ارشاد اسلامی مورد تصویب قرار بگیرد. ‏

 

کردان یونیورسیتی


مشکل پنجم، دکترای کردان: " وزیر کشور در هنگام معرفی به مجلس ادعا می کند که از ‏دانشگاه کمبریج دکترا گرفته است، سپس نمایندگان او را مجبور می کنند که مدرک اش را ‏نشان دهد، او یک مدرک تقلبی نشان می دهد و کار تا آنجا بالا می گیرد که دانشگاه آکسفورد ‏رسما اطلاعیه ای صادر می کند و آن مدرک را تقلبی می خواند. وی توسط رهبری، مجلس و ‏رئیس جمهور تائید شده و وزیر کشور می شود."‏


مشکل مشابه، کشورهای دیگر: " چنین چیزی هنوز در کشور دیگری دیده نشده است. معمولا ‏اگر چنین واقعه ای در کشور دیگری رخ بدهد احتمالا متخلف پس از رسوایی خودکشی می ‏کند."‏


مشکل مشابه، زندان اوین: " تعداد زیادی از کسانی که مدرک تقلبی می فروشند، در زندان ‏اوین زندانی اند."‏


راه حل منطقی: " کردان در یک کنفرانس مطبوعاتی حاضر شود، رسما اعلام کند که تخلف ‏کرده است و بخاطر تقلب مدرک تحصیلی، اهانت به دانشگاه کمبریج، دروغ گفتن به رئیس ‏جمهور، مجلس و ملت استعفا بدهد، رئیس جمهور هم استعفای او را سریعا قبول کند. سپس ‏دادستان او را بموجب قانون به یک سال زندان محکوم کند."‏


راه حل کنونی ایرانی: " علی کردان، بدون اینکه اعلام کند که مدرکش تقلبی نیست، از کسانی ‏که اثبات کردند مدرک او تقلبی است، به عنوان مفتری شکایت کرد."‏

 

نتیجه گیری اخلاقی: برای رسیدن به یک جامعه اخلاقی هر کار غیر اخلاقی می توان کرد.‏


نتیجه گیری قانونی: قانون کاری است که ما امروز هوس کردیم انجام بدهیم.‏


نتیجه گیری منطقی: منطق روش درست فکر کردن است، وقتی شما نمی خواهید فکر کنید، ‏لازم نیست درست فکر کنید.‏

 

س ب , tabary313
س ب - 11:14 1387/05/27
18

کردان یونیورستی

ابراهیم نبوی‎ ‎ e.nabavi@roozonline.com - پنجشنبه 24 مرداد 1387 [2008.08.14]

po_nabavi_01.jpg

در راستای اینکه به کوری چشم دشمنان اسلام و بالاخص رئیس جمهور، وزیر محترم کشور ‏که تمام استکبار جهانی از جمله دانشگاه آکسفورد و روزنامه نگاران و برخی نمایندگان مجلس ‏و برخی از وبلاگ نویسان اعلام کردند که مدرک ایشان تقلبی است، توانست حکم خودش را ‏از رئیس جمهور بگیرد و وزیر کشور شود، این موفقیت را به این برادر دانشمند تبریک گفته ‏و برخلاف برخی کوردلان بی سواد که چشم ندارند موفقیت های تحصیلی فرزندان متعهد ‏انقلاب را ببینند، ما می خواهیم فواید تقلبی بودن مدرک دکترای آقای کردان را بگوئیم تا کور ‏شود هر آن که نتواند دید.....تازه اسرار دیگری هم شنیده ایم که معتقدیم مشمول مرور زمان و ‏‏"ازاله" شده است.‏

چون وزیر کشور است

اصولا ما از وزیر کشور انتظار داریم انتخابات را جوری برگزار کند که اگر خدای ناکرده ‏مخالفان دولت رای آوردند، بتواند نتایج را بشکلی آبرومندانه تغییر دهد، تا هرکسی نتواند فورا ‏هزار تا عیب و ایراد بگیرد و مدعی شود که در انتخابات تقلب شده است. الآن وزیر کشوری ‏داریم که در مدرک تحصیلی خودش هم تقلب می کند، طبیعی است که چنین وزیر شریفی ‏هرگز نخواهد گفت: اطمینان داشته باشید که انتخابات را سالم برگزار می کنم.‏

چون کابینه باید هماهنگ باشد
هماهنگ بودن کابینه یک اصل مهم است. نمی شود که در کابینه یکدست موجود، بیست تا ‏وزیر دیپلم ردی باشند و یکی فارغ التحصیل آکسفورد. باید همه چیز یکدست باشد. وزیر علوم ‏که باید مدرک تحصیلی آقای کردان را تائید کند، خودش مدرک دانشمند بودنش را صد دلار ‏خریده است. وقتی وزیر خارجه زبان دومش ترکی استانبولی است و وقتی رئیس جمهور روز ‏روشن هفته ای سه بار رسما دروغ می گوید، ما نباید انتظار داشته باشیم که وزیر کشور ‏موجودی ناهماهنگ باشد که تمام نظم کابینه را به هم بریزد.‏

برای صرفه جویی در مصرف کاغذ
تا به حال ریاست محترم جمهوری اعلام کرده است که " دلار" کاغذ پاره است، بعدا هم معلوم ‏شد " قطعنامه های سازمان ملل" هم کاغذ پاره است. بعدتر از آن هم معلوم شد بودجه هم کاغذ ‏پاره است، وگرنه بودجه هزار صفحه ای را که نه کسی آن را می خواند و نه کسی آن را اجرا ‏می کرد، بیخودی برنمی داشتند بکنند سی صفحه. هفته قبل هم معلوم شد مدرک تحصیلی ‏آکسفورد و هاروارد و کمبریج هم کاغذ پاره است. البته طبیعی است وقتی شما با یک صد ‏دلاری که کاغذ پاره است، یک مدرک می خرید که بزرگترین دانشمند ریاضی جهان هستید، ‏طبیعی است که آن هم کاغذ پاره است. احتمالا تا هفته دیگر کتاب و شناسنامه و گواهینامه و ‏یورو و گذرنامه و هر چیز دیگری که کاغذ در تولید آن نقش دارد، می شود کاغذ پاره. اگر ‏چنین اتفاقی بیفتد، می دانید چه پیشرفتی می کنیم و تا چه حد مصرف کاغذ کشور کاهش پیدا ‏می کند؟ فقط می ماند طرح جراحی احمد گوگول که ورق پاره نیست.‏

برای آزادی زندانیان و کاهش جرم
جعل مدارک تحصیلی براساس ماده 527 قانون مجازات اسلامی جرم است. و اگر مجرم از ‏کارکنان دولت باشد به اشد مجازات محکوم می شود. آقای علی کردان هم یک مدرک تحصیلی ‏را جعل کرده است، وی نه تنها به عنوان مجرم هم شناخته نشده است، و به اشد مجازات هم ‏محکوم نشده که هیچ، به بالاترین درجه شغلی کشور یعنی وزارت رسیده است. این خودش ‏یک پیشرفت بزرگ در کشور است، یعنی از این پس بسیاری از کلاهبردارانی که نه سر یک ‏ملت و یک مجلس، بلکه فقط سر همسایه و یا رفیق یا فروشنده ماشینی را کلاه گذاشته اند، ‏بزودی آزاد می شوند و سراغ زن و بچه شان می روند تا بنیادهای خانواده هم سست نشود. و ‏چه خبری بهتر از آزادی زندانیان بیچاره کشور که فردا باید همه شان بروند وزارت کشور ‏دستبوسی وزیر کشور که تابوی منحوسی به نام " تقلب" را شکست و باعث شد تا صدها ‏زندانی آزاد شوند. البته ممکن است قوه قضائیه این زندانیان را آزاد نکند، اما این ناهماهنگی ‏میان قوه قضائیه و قوه مجریه امری طبیعی است و از ارزش های کار آقای علی کردان ذره ‏ای کم نمی کند.‏
‎.
برای افزایش نقش ایران در مدیریت جهانی

برای رسیدن به قله های مدیریت جهان، جهانیان باید ما را باور کنند و بدانند ما ایستاده ایم. ‏حالا ایستاده ایم که ایستاده ایم، به تو چه ایستاده ایم، به چیز که ایستاده ایم، مهم نیست. مهم ‏ایستادگی است. تا دو سال قبل دشمنان مان فکر می کردند اگر قطعنامه ای علیه ما صادر کنند ‏ما ذره ای کوتاه خواهیم آمد، در حالی که ما نشان دادیم که سازمان های جهانی ذره ای ارزش ‏ندارند. تا شش ماه قبل هم آمریکایی های کثیف فکر می کردند اگر ما را تهدید کنند و بگویند ‏که در اثر جنگ 10000 نفر از مردم کشته می شوند، ما عقب می نشینیم، در حالی که هفته ‏قبل سردار رحیم صفوی اعلام کرد ما حاضریم 200000 کشته بدهیم و نه تنها مشکلی پیدا ‏نمی کنیم بلکه خوشحال هم می شویم. تا سه ماه قبل هم اقتصاددانان بی عقل فکر می کردند اگر ‏تورم به 20 درصد برسد، دولت تحت فشار قرار می گیرد، در حالی که تورم به 24 درصد ‏رسید و هیچ اتفاقی نیفتاد و نه تنها دولت تحت فشار قرار نگرفت، بلکه فقط ملت تحت فشار ‏قرار گرفت. تنها مشکلی که برای رسیدن به اقتدار بین المللی داشتیم، این بود که دانشگاههای ‏جهان نمی دانستند که ما برای اداره جهان تا چه حد نیروهای تحصیلکرده و دانشمند داریم، با ‏این اقدام دانشگاه آکسفورد فعلا مطمئن شده است که ما توانایی علمی کافی برای اداره جهان را ‏داریم، بزودی بقیه نیز مطمئن می شوند و بقیه مشکل هم حل می شود.‏

برای نابودی دشمنان انقلاب در جهان و روشنفکران برج عاج نشین
یکی از مشکلات بزرگ پیروزی ما در سطح جهان این بود که تعداد زیادی از استادان و فارغ ‏التحصیلان ایرانی در تمام دانشگاههای جهان بودند که ما به آنها افتخار می کردیم، آنها هم به ‏اینکه ایرانی هستند افتخار می کردند. هر وقت هم کسی از آنها می خواست حاصل سالها ‏زحمت خودش را نشان بدهد، مدرک تحصیلی اش را نشان می داد. یکی از بزرگترین فواید ‏اقدام اخیر دکتر علی کردان این بود که مشت محکمی به دهان همه دانشگاههای جهان از جمله ‏آکسفورد و کمبریج و هاروارد و غیره زده شد. ‏

ایجاد وحدت در نظام سیاسی کشور
یکی از بزرگترین دستآوردهای اقدام اخیر علی کردان ایجاد وحدت در تمام حکومت است. تا ‏به حال حکومت جمهوری اسلامی بارها نشان داده بود که در مورد مسائلی مانند مبارزه با ‏استکبار، مبارزه با دشمنان، دفاع از ملت های مسلمان وحدت کامل میان تمام ارکان نظام ‏وجود دارد، اما این اولین بار بود که وحدت کامل در حمایت از مدرک جعلی وزیر صورت ‏گرفت و معلوم شد یک آقای وزیر محترم، علنا یک مدرک تحصیلی را جعل کرده، رهبری ‏نظام با وزارت او مخالفت نکرد، اکثریت مجلس نیز او را تائید کرد و پس از اینکه معلوم شده ‏است که مدرک او جعلی است، رئیس جمهور هم حکم او را امضا کرد. و تمام نظام یکپارچه ‏پای او ایستاد. در کجای جهان چنین وحدت نظری وجود دارد؟ واقعا دشمنان ما چه فکر می ‏کنند؟ ‏

نتیجه گیری اخلاقی: دروغ گفتن خیلی کار بدی است.‏
نتیجه گیری سیاسی: وحدت خیلی چیز مهمی است.‏
نتیجه گیری اقتصادی: در مصرف کاغذ باید صرفه جویی کرد.‏
نتیجه گیری علمی: ما در حال فتح قله های علمی جهان هستیم.‏
‎ ‎

  , iliaarmagdon
MESY - 17:01 1387/05/24
17
افسانه ح , golebita
افسانه ح - 10:55 1387/05/22
16

اگر زبونم لال , المپیک در ایران بود

ضمن تشکر از دوستان چینی عزیز ,ا

که زحمت کشیدن و این همه هماهنگی و ابهت و شکوه و جلال و کمال و جمال و سایر وابستگان رو به طرز حیرت آوری در افتتاحیه کنار هم قرار دادن ,به طوری که یه 3-4 ساعتی خلق الله راانگشت حیرت به دهان گزیده سر کار گذاشته بودن .

و حتی , من که اصلاً نمیدونم آرم المپیک چند تا گردالی داره , نشسته بودم , مات و مبهوت این تصاویر رو نگاه میکردم و پیش خودم فکر میکردم , که کاش یادم بمونه , پاشدم از پای تی وییه 2 رکعت نماز شکر بخونم , که المپیک ایران نیست .... ا

المپیک در ایران .... با هم میبینیم

ا1- استادیوم آزادی مسلماً در نظر گرفته میشه برا افتتاحیه .. برای سایر بازی ها هم از سالن های امجدیه , شهید کشوری , قصر موج , قصر یخ؛ پیرامید , راسپینا و ... ( فراخور با رشته مورد نظر استفاده میشد )دیگه نهایتی که کم میاوردن , زمین چمن دیباجی شمالی هم بدی نیست .

ا2- گشت ارشاد , دم در استادیوم رو پاتوق کرده ... 3-4 تا سبد , از اینا که تو امامزاده ها هست , گذاشتن جلو در ورودی , ( مملو از چادر های گلدار ) که خانومهای محترم با حفظ حجاب اسلامی وارد سالن شن ... بعد حالا دلم میخواد فور اگزمپل , همسر جناب ِ بوش رو تصور کنین ... در شرایطی که چادر گلدار کر و کثیف رو سرش کرده ... داره میره تو سالن

ا3 – از هماهنگی های رقص و اینا خبری نیست ! حرکات موزون گناه داره ... نهایتاً یه موزیکی میذارن ... یه آقائی رو هم میارن که از تو کلاهش براتون خرگوش در بیاره .... یا ماهی صفت میاد ... جک میگه ... ( که اینم یه شرایط خاصی داره ... اگه خدای نکرده , شهادتی ... وفاتی ... چیزی نباشه ... وگر نه که سینه میزنیم ... یا نماز جماعت میخونیم .

ا4- البته باز همه اینا بر میگرده به اینکه برق ها نره ... ا

ا5 – مشعل المپیک در شرایطی روشن میشه که گاز قطع نباشه

ا6 – بعد این وسط برقا قطع شه ... دیگه اجماعاً فاتحه مع َ صلوات ... چون ملت غیور ِ ما با استفاده از وقت ... تَه ِ استادیوم رو دستمال میکشن و میرن ... یکی مشعل رو میذاره رو کولش ... یکی فرشای قرمز رو جمع میکنه ... یکی کیف میزنه .... اتوبوس ها رو آتیش میزنن ...صندلی ها رو میشکنن و از جا میکنن و میبرن ... نارنجک و ترقه هم که نقل و نباته مجلسه ... تازه داره خوش میگذره ... در نهایت , نون میچرخونن , ته قابلمه ... یه جوری که استادیوم رو از صحرای تیرینیدا بیدائو تشخیص ندی .... ( بعدشم چون خیلی ناراحتن ... میرن سراغ بانکها و مغازه ها و اینا .... )ا

ا7- برای گرمتر بودن مجلس , احمد زاده و حسینی و شهریاری رو میارن که مجری وایسن و شکر پرانی کنن ... ایشیمبالا , ایشیمبالا بگن ... خوش بگذره

ا8- بعد از تلاوت کلام الله مجید و سرود ملی و صلوات بر محمد و آل محمد... گروه سرود غنچه های شهدا... تقدیم میکند .... به لاله ء در خون خفته ...... شهید دست از جان شسته ..........ا

ا9- بعد یه 20 دقیقه ای با هم مرگ بر امریکا و مرگ بر اسرائیل میگیم ... اگه حریف قدر بود ... انگشتر فیروزه ... الهی که بسوزه هم میگیم ... فوت میکنیم به سمتشون ... جز جیگر زده ها ببازن ایشالا ....ا

ا10- ای وای !!!! بارون میاد ... رحمت خداس خب !!! تعطیل کنین بریم ... شب تاریک بود , هواشناسی ابرا رو ندید ...ا

ا11 – به علت کثرت هتل های زیاد ستاره , چادر های گردالی در کلیه میادین کشور اجاره داده میشود ...ا

ا12- معرفی کشور ها هم از نظر من اصلاً و ابداً ضروری نیست .. ما انقدر کار های واجب تر داریم ... سفره از این یه بار مصرف ها میاریم ... کف سالن پهن میکنیم .... شام میدیم

ا13- بعد از شام ... در حالی که از این دود باحال عروسی ای ها ... همه جا رو برداشته ... چون دیگه آخر شبه ... مجلس مختلط میشه ... ساسی مانکناینا میانمجلس رو گرم میکنن .... ا

ا14- کلاً فکر کنم خوش بگذره ... مخصوصاً اگه مسابقه پاتیناژ روی استخر پارک ملت بر گذار بشه

ا15 – خنده ء تلخ من از گریه غم انگیز تر است

ا16 – ............................................................ ؛ ........... نه ؟؟؟؟

ا17 – المپیکتان مبارک

ا18 – ایران رو که صدا کرد ... بغض گلوی ما را به شدت فشرد و ارق ملی مان رگ به رگ شد. جای آیدین جان بسیار خالی بود در تیم بسکتبال ... روحشان شاد باد

ا19 – با تشکر ویژه از آقای خیابانی و سایر وابستگان در واحد پخش , که نقش عمده ای در خراب نشدن اخلاق ما و تربیت بیشتر و بهتر فرزندان این مرز و بوم داشتن ! و اجازه ندادن ما هیچ کدوم از بانوان ِ سر لخت مقیم مجلس رو ببینیم ... به جاش 2-3 تا عمو پیری آورده بودن ... تا بانوان رد میشدن ... به ما اونا رو نشون میدادن !!! اگه شما هم مثل من افتتاحیه رو از قمر مصنوعی میدیدین و کانال 3 ایران رو به صورت پی آی پی اون پائین گذاشته بودین باشه ... خیلی بهتون خوش میگذشت ... یکم فقط فکر میکردین داره به شعورتون توهین میشه ... که اونم از نظر من اشکالی نداره .... به جاش فردا که از خواب پاشی , بی تربیت نشدی ....ا

فاطمه ت , fatteme
فاطمه ت - 23:29 1387/05/21
15

وصیت نامه

 

اینک که من از کلبه ریاست جمهوری می روم.چندین روستای دیگر جزء جمهوری اسلامی ایران است و است و در تمامی این دهات پول ایران رواج دارد و مسلمانان در آن مناطق مشغول فنآوری انرژی صلح آمیزهسته ای هستند.مردم کشور ما در مناطق کاستاریکا و گینه بی صاحب دارای احترام هستند و ما هنوزرفت و آمد های خانوادگی خود را ادامه می دهیم.

جانشین من باید مثل من در حفظ این دهات کوشا باشد و راه نگهداری این دهات این است که در امور داخلی کشورهای دیگر مداخله کند و با صدور جمهوری اسلامی سعی در بهبود وضع زندگی آنها داشته باشد.

جانشین من اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده میلیارد ریال در حساب ذخیره ارزی پس انداز داری و می توانی با آن یک کیلو و هفتصد گرم گوشت گوسفندی بخری و این ذخیره یکی از ارکان قدرت تو می باشد،اما قدرت رییس جمهور فقط به پول نیست بلکه فقط به انرژی صلح آمیز هسته ای است.

پس از سالها تلاش ما به کوری چشم دشمنان توانستیم نرخ تورم را پنج رقمی نگه داریم اما اینک دیگر چیزی وجود ندارد تا بخواهیم نرخ تورمش را کنترل کنیم . پس از این بابت خیالت راحت است.

خواهرم فاطمه رجبی ( همسر الهام )بر گردن من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطر و نشر افکار فاطی را فراهم کن.

ده سال است که من مشغول پختن  کیک زرد در نقاط مختلف کشور هستم و من روش پختن این ها را از فاطی آموخته ام.

ساختن اتوبان برای نزول امام زمان نیمه کاره باقی مانده و باید اعتبار آن تامین گردد.در انجام این امر کوشا باش.

همیشه دوستان و آشنایان خود را به کارهای مملکتی بگمار و برای آنها پست های متعددی در نظر بگیر.زیرا اگر یکی در جمع خرابکاری نمود بقیه به دشمنی او برنخیزند و حرمت فامیل را نگهدارند.

اکنون من برادران سپاه را به سوی تهران فرستادم تا در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کنند .ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف اسراییل بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی، با سربازان امام زمان به اسراییل حمله کن و به صهیونیست ها بفهمان که ما می توانیم از نقشه جهان حذفشان کنیم.

اکنون ما به برکت جمهوری اسلامی توانسته ایم دهات مورد تملک خود را به دو بخش زنانه و مردانه مبدل کنیم .طرح امنیت اجتماعی را در مرزهای این دهات تقویت کن تا اسلام در خطر نیفتد.

مرا با کفن و با خالکوبی طرح انرژی هسته ای در میان زباله های هسته ای دفن کنید تا جزئی از این فناوری صلح آمیز شوم.

بر سر مزارم هاله نور مرا نصب نمایید تا در مصرف برق صرفه جویی شده باشد.

و سبک الله خیر و العافیه

محمود

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.