userinfo close

  ,

گروه محکومین


GoroheMahkomin

تاسیس: 13 دی 1386  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: عابر دنیا - معاونان
حتما قوانین کلوب و بحث رسیدگی به شکایات را بخوانید . سپاسگزارم
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
28
217
87/11/12 (11:04)
19
43
87/11/22 (15:50)
266
545
88/5/31 (16:59)
6
56
87/11/12 (01:42)
2
9
88/4/29 (14:36)
1
5
88/4/29 (14:35)
0
5
88/1/22 (11:32)
29
204
87/12/17 (18:43)
0
9
87/12/11 (18:10)
10
23
87/11/18 (12:27)
7
25
87/11/12 (11:17)
3
19
87/11/12 (01:31)
27
125
87/11/12 (01:10)
1
6
87/10/6 (00:45)
1
22
87/9/29 (02:04)
0
9
87/9/6 (19:56)
0
1
87/8/29 (12:04)
0
8
87/7/16 (17:54)
23
117
87/7/10 (16:18)
1
18
87/7/10 (14:24)

عنوان بحث

س ب , tabary313
س ب - 16:41 1387/04/30

بخش شعر و ادبیات !

سلام دوستان در این بخش شعرها و متنهایی که مربوط به کلوب میشه رو قرار بدیم

امیدوارم نظراتتون رو ببینم

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
نسیم بهار , baharnasim
نسیم بهار - 01:10 1387/11/12
27
بشر در گوشه محراب خواهش های جان افروز...
نشسته در پس خوشه سجاده صد نقش حسرتهای هستی سوز...
به دستش خوشه پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ...
نگاهی می کند سوی خدا از آرزو لبریز...

به زاری از ته دل یک- دلم میخواست- میگوید :
شب و روزش دریغ رفته و ایکاش اینده است!
من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است
!
زمین و آسمانم نورباران است
!
کبوترهای رنگین بال خواهش ها
بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند
صفای معبد هستی تماشایی است... 
 

ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه میریزد
جهان در خواب...
تنها من.. در این معبد.. در این محراب ...
دلم میخواست:  بند از پای جانم باز می کردند
 که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم
 از آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش می رفتم
در آن درگاه درد خویش را فریاد میکردم

که کاخ صد ستون کبریا لرزد
مگر یک شب ازین شبها ی بی فرجام
ز یک فریاد بی هنگام
به روی پرنیان آسمانها
 خواب در چشم خدا لرزد

دلم میخواست دنیا رنگ دیگر بود
خدا با بنده هایش مهربان تر بود
ازین بیچاره مردم یاد می فرمود

دلم میخواست زنجیری گران از بارگاه خویش می آویخت
که مظلومان خدا را پای آن زنجیر
ز درد خویشتن آگاه می کردند

چه شیرین است وقتی بیگناهی داد خود را از خدای خویش می گیرد
چه شیرین است اما من
دلم میخواست اهل زور و زر ناگاه
ز هر سو راه مردمرا نمی بستند و زنجیر خدا را برنمی چیدند

دلم میخواست دنیا خانه مهر و محبت بود
دلم میخواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند
طمع در مال یکدیگر نمی بستند
مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند
ازین خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می کردند
چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردند

چه شیریناست وقتی سینه ها از م هر کنده است
چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر تابنده است
چه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است
دلم میخواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردند ...

در این دنیای بی آغاز و بی پایان
در این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمیماند
خدا زین تلخکامی های بی هنگام بس میکرد
نمی گویم پرستوی زمان را در قفس میکرد
نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد
             ...همین ده روز هستی را امان می داد
دلش را ناله تلخ سیه روزان تکان میداد

دام میخواست عشقم را نمی کشتند
صفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود میدیدند
چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند
گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند
به باد نامرادی ها نمی دادند...
 به صد یاری نمی خواندند...
به صد خواری نمی راندند...
چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند

دلم میخواست یک بار دگر او را کنار خویشتن می دیدم
به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم
دلم یک بار دیگر همچو دیدار نخستین پیش پایش دست و پا میزد
شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو میکرد
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد
دلم میخواست دست عشق چون روز نخستین هستی ام را زیر و رو میکرد ...

دلم میخواست سقف معبد هستی فرو میریخت
پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک میماندند
بهاری جاودان آغوش وا میکرد
جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا میکرد
بهشت عشق می خندید
به روی آسمان آبی آرام...
پرستو های مهر و دوستی پرواز میکردند...
به روی بامها ناقوس آزادی صدا میکرد...
                                  مگو این ‌آرزو خام است
                                  مگو روح بشر همواره سرگردان و ناکام است...
اگر این کهکشان از هم نمی پاشد
 وگر این آسمان در هم نمیریزد 
                                  بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

                                 به شادی گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم...

رامین ناصری , raminnaseri
رامین ناصری - 08:39 1387/07/13
26

مامانم اینجا پست نداده ؟؟؟!!!

آها دیدم ممنون ...

آزاد عندلیبی , mo0nstruck
آزاد عندلیبی - 14:10 1387/07/10
25
نقل قول از : Mahsa nz

هوالحق

"چنین گفت..."

گل سرخ روی چمن لخته شد

و خون چتر فواره را باز کرد

زنی داشت در باجه ای زرد با یک نفر حرف می زد که

                                                                      پرواز کرد

 

و خون صدا از رگ های پاره ی سیم

                                               بر خاک ریخت

 

در آن انفجار

به معراج رفتند پیغمبران کوپنهای بی خوار بار

در آن ایستگاه

به مقصد رسیدند مردان کار

به مقصد رسیدند چندین زن خانه دار

و راحت شدند از صف نان و گوشت

به مقصد رسیدند چندین زن کارمند

و آن ماه شهریه ی مهد کودک نپرداختند

زگهواره تا گور یک خط کوتاه سرخ

 

تهمتن کجاست

که آید جوانمردی آموزد از پهلوانان این روزگار

جوانمردی آموز از پهلوانی که پیروز شد

بر آن کودک شیرخوار!

 

توانا بود هرکه همدست شیطان بود

توانا بود هرکه نادان بود

"چنین گفت فردوسی پاکزاد"

بر آن سنگپایه

                     در آن بامداد

                                                                                                     -عمران صلاحی-


 

مهسا ن ز , zonuzalmasi
مهسا ن ز - 22:00 1387/07/8
24

هوالحق

"چنین گفت..."

گل سرخ روی چمن لخته شد

و خون چتر فواره را باز کرد

زنی داشت در باجه ای زرد با یک نفر حرف می زد که

                                                                      پرواز کرد

 

و خون صدا از رگ های پاره ی سیم

                                               بر خاک ریخت

 

در آن انفجار

به معراج رفتند پیغمبران کوپنهای بی خوار بار

در آن ایستگاه

به مقصد رسیدند مردان کار

به مقصد رسیدند چندین زن خانه دار

و راحت شدند از صف نان و گوشت

به مقصد رسیدند چندین زن کارمند

و آن ماه شهریه ی مهد کودک نپرداختند

زگهواره تا گور یک خط کوتاه سرخ

 

تهمتن کجاست

که آید جوانمردی آموزد از پهلوانان این روزگار

جوانمردی آموز از پهلوانی که پیروز شد

بر آن کودک شیرخوار!

 

توانا بود هرکه همدست شیطان بود

توانا بود هرکه نادان بود

"چنین گفت فردوسی پاکزاد"

بر آن سنگپایه

                     در آن بامداد

                                                                                                     -عمران صلاحی-

مهسا ن ز , zonuzalmasi
مهسا ن ز - 01:16 1387/06/31
23
روزگار غریبی است نازنین

دهانت را می بویند، مبادا كه گفته باشی دوستت دارم
دلت را می بویند
روزگار غریبی است نازنین
و عشق را كنار تیرك راه بند تازیانه می زنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید كرد

در این بن بست كج و پیچ سرما
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند،
به اندیشیدن خطر مكن
روزگار غریبی است نازنین!
آْن كه بر در می كوبد شباهنگام به كشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید كرد

آنك قصابانند بر گذرگاهها مستقر،
با كنده و ساطوری خون آلود،
روزگار غریبی است نازنین
و تبسم را بر لبها جراحی می كنند و ترانه را بر دهان،
شوق را در پستوی خانه نهان باید كرد

كباب قناری بر آتش سوسن و یاس،
روزگار غریبی است نازنین
ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است،
خدا را در پستوی خانه نهان باید كرد!
                                                                                             - احمد شاملو -
مهسا ن ز , zonuzalmasi
مهسا ن ز - 21:28 1387/06/29
22

برادر من از تو برای طلوع بی تاب ترم

چراغ ها را باید روشن کرد،

چهره ی علی در روشنایی زیبا و خدایی است.

به من و تو -مذهبی و بی مذهب- علی را در تاریکی نشان داده اند.     -علی شریعتی-

س ب , tabary313
س ب - 12:36 1387/06/28
21

فوق العاده سپساسگزارم آزاد عزیزم

پیروز و جاویدان باشی

آزاد عندلیبی , mo0nstruck
آزاد عندلیبی - 12:20 1387/06/28
20

بنام او


برای سید بابک طبری دوست داشتنی :

 

یک چهارم راه

تا نشر

در دیباچه ی بوران

 

مردی خط خطی و

آفتابی سوراخ شده روی چند A4 سفید

 

باید رفت ...

 

آزاد . ع


سپندار یار

سوگند        , sogand_t
سوگند - 11:51 1387/06/21
19

 دکتر علی شریعتی : در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند، و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد

 

 

افسانه ح , golebita
افسانه ح - 08:58 1387/06/20
18

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد!

زمان، در بستر شب، خواب و بیدار است،

سیاهی تار می بندد،

چراغ ماه، لرزان، از نسیم سرد پاییز است،

دل بی تاب و بی آرام من، از شوق لبریز است،

به هر سو چشم من رو می کند: فرداست!

سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند

قناری ها سرود صبح می خوانند...

...من آنجا، چشم در راه توام، ناگاه:

تو را، از دور می بینم که می آیی،

تو را، از دور می بینم که می خندی،

 تو را، از دور می بینم که می خندی و می آیی،

...نگاهم باز حیران تو خواهد ماند،

سرا پا چشم خواهم شد.

تو را در بازوان خویش خواهم دید!

سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد.

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت.

برایت شعر خواهم خواند،

برایم شعر خواهی خواند،

تبسم های شیرین تو را، با بوسه خواهم چید!

و گر بختم کند یاری،

در آغوش تو...

 

       ... ای افسوس!

سیاهی تار میبندد،

چراغ ماه، لرزان، از نسیم سرد پاییز است،

هوا آرام، شب خاموش، راه آسمانها باز

زمان در بستر شب خواب و بیدار است.

صهبا صداقت , sahhba
صهبا صداقت - 23:07 1387/05/30
17

عفاف را

در پیكر عریان و تب گرفته ی

دختری

میتوان جست وجو كرد

كه

جسم خویش را

در نهانگاه كوچه

برای تكه نانی

به حراج میگذارد

و نان خویش را

با خواهران كوچك اش

تقسیم میكند......
صهبا صداقت , sahhba
صهبا صداقت - 23:05 1387/05/30
16

ما میمیریم

تا شاعران بیمار شعر بگویند

ما میمیریم بازی قشنگی است

وقتی مادر پوتین افسر جوان را لیس میزند

و روزنامه ها عکس پدر را مینویسند

کنار آدم های مهم

هر شب هزار بار عروس میشود

و خواهرم هزار بار جیغ میزند

هزار بار بازی قشنگی است

کارگران ساعت یازده احساساتی میشوند

فردا همه به خیابان ها میریزند

ریز ریز

میکنند پارچه های رنگی را

آواز می خوانند

می رقصند

والبته شعار میدهند

ما میمیریم

تا عکاس (( تایمز)) جایزه بگیرد.......
سوگند        , sogand_t
سوگند - 13:17 1387/05/30
15

 

چه آغازی چه انجامی چه باید بود و باید شد

در این گرداب وحشت زا

چه امیدی  چه پیغامی  كدامین قصه شیرین

برای كودك فردا

زمین  از غصه می میرد  گل از باد زمستانی

شعور شعر ناپیدا

در این مرداب انسانی

همه جا سایه وحشت همه جا چكمه قدرت

گلوی هر قناری را بریدن از سر نفرت

به جای  رستن گلها به باغ انسانی 

شكفته بوته آتش نشسته جغد ویرانی

كه می گوید جهانی این چنین زیباست  جهانی این چنین رسوا

كجا شایسته ی وریاست

چه آغازی چه انجامی چه امیدی چه پیغامی

سوالی مانده بر لبها كه می پرسم من از دنیا

به تكرار غم نیما  كجای این شب تیره

......

 

فاطمه ت , fatteme
فاطمه ت - 21:36 1387/05/24
14

من اگر دختر نفرین شده اندوهم...

 

 

اگر از نسل گلی هرزه بروی كوهم...

 

 

تو همان آدمك چوبی پیمان شكنی

 

 

كه فقط لایق آتش زدنی.

  , iliaarmagdon
MESY - 17:06 1387/05/24
13

شبی مست ومستانه میگذشتم از ویرانه ای

در سیاهی چشم مستم خیره شد بر خانه ای

نرم نرمک رفتم تا لب پنجرهای

صحنه ای دیدم دلم سوخت چون پر پروانه ای...

پدری کور و فلج افتاده اندر گوشه ای

مادری مات و پریشان همچون دیوانه ای!...

پسرک از سوز سرما دندان به هم میفشارد

دختری مشغول عیش با مرد بیگانه ای

چون بشد فارغ از عیش و نوش آن مرد پلید...

دست اندر جیب برد و داد از آن همه پول درشت چند دانه ای

با خود خوردم قسم تا به بعد از این

نروم مست مستانه سوی هر ویرانه ای

که در آن خانه دختری می فروشد

عفتش را بهر نان خانه ای

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.