| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
28
|
217
|
87/11/12 (11:04)
|
|
||
|
|
19
|
43
|
87/11/22 (15:50)
|
|
||
|
|
266
|
545
|
88/5/31 (16:59)
|
|
||
|
|
6
|
56
|
87/11/12 (01:42)
|
|
||
|
|
2
|
9
|
88/4/29 (14:36)
|
|
||
|
|
1
|
5
|
88/4/29 (14:35)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
88/1/22 (11:32)
|
|
||
|
|
29
|
204
|
87/12/17 (18:43)
|
|
||
|
|
0
|
9
|
87/12/11 (18:10)
|
|
||
|
|
10
|
23
|
87/11/18 (12:27)
|
|
||
|
|
7
|
25
|
87/11/12 (11:17)
|
|
||
|
|
3
|
19
|
87/11/12 (01:31)
|
|
||
|
|
27
|
125
|
87/11/12 (01:10)
|
|
||
|
|
1
|
6
|
87/10/6 (00:45)
|
|
||
|
|
1
|
22
|
87/9/29 (02:04)
|
|
||
|
|
0
|
9
|
87/9/6 (19:56)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
87/8/29 (12:04)
|
|
||
|
|
0
|
8
|
87/7/16 (17:54)
|
|
||
|
|
23
|
117
|
87/7/10 (16:18)
|
|
||
|
|
1
|
18
|
87/7/10 (14:24)
|
|
سلام دوستان در این بخش شعرها و متنهایی که مربوط به کلوب میشه رو قرار بدیم
امیدوارم نظراتتون رو ببینم
|
بشر در گوشه محراب خواهش های جان افروز... نشسته در پس خوشه سجاده صد نقش حسرتهای هستی سوز... به دستش خوشه پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ... نگاهی می کند سوی خدا از آرزو لبریز... به زاری از ته دل یک- دلم میخواست- میگوید : ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه میریزد که کاخ صد ستون کبریا لرزد دلم میخواست دنیا رنگ دیگر بود دلم میخواست زنجیری گران از بارگاه خویش می آویخت چه شیرین است وقتی بیگناهی داد خود را از خدای خویش می گیرد دلم میخواست دنیا خانه مهر و محبت بود چه شیریناست وقتی سینه ها از م هر کنده است در این دنیای بی آغاز و بی پایان دام میخواست عشقم را نمی کشتند دلم میخواست یک بار دگر او را کنار خویشتن می دیدم دلم میخواست سقف معبد هستی فرو میریخت به شادی گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم... |
هوالحق
"چنین گفت..."
گل سرخ روی چمن لخته شد
و خون چتر فواره را باز کرد
زنی داشت در باجه ای زرد با یک نفر حرف می زد که
پرواز کرد
و خون صدا از رگ های پاره ی سیم
بر خاک ریخت
در آن انفجار
به معراج رفتند پیغمبران کوپنهای بی خوار بار
در آن ایستگاه
به مقصد رسیدند مردان کار
به مقصد رسیدند چندین زن خانه دار
و راحت شدند از صف نان و گوشت
به مقصد رسیدند چندین زن کارمند
و آن ماه شهریه ی مهد کودک نپرداختند
زگهواره تا گور یک خط کوتاه سرخ
تهمتن کجاست
که آید جوانمردی آموزد از پهلوانان این روزگار
جوانمردی آموز از پهلوانی که پیروز شد
بر آن کودک شیرخوار!
توانا بود هرکه همدست شیطان بود
توانا بود هرکه نادان بود
"چنین گفت فردوسی پاکزاد"
بر آن سنگپایه
در آن بامداد
-عمران صلاحی-


هوالحق
"چنین گفت..."
گل سرخ روی چمن لخته شد
و خون چتر فواره را باز کرد
زنی داشت در باجه ای زرد با یک نفر حرف می زد که
پرواز کرد
و خون صدا از رگ های پاره ی سیم
بر خاک ریخت
در آن انفجار
به معراج رفتند پیغمبران کوپنهای بی خوار بار
در آن ایستگاه
به مقصد رسیدند مردان کار
به مقصد رسیدند چندین زن خانه دار
و راحت شدند از صف نان و گوشت
به مقصد رسیدند چندین زن کارمند
و آن ماه شهریه ی مهد کودک نپرداختند
زگهواره تا گور یک خط کوتاه سرخ
تهمتن کجاست
که آید جوانمردی آموزد از پهلوانان این روزگار
جوانمردی آموز از پهلوانی که پیروز شد
بر آن کودک شیرخوار!
توانا بود هرکه همدست شیطان بود
توانا بود هرکه نادان بود
"چنین گفت فردوسی پاکزاد"
بر آن سنگپایه
در آن بامداد
-عمران صلاحی-
برادر من از تو برای طلوع بی تاب ترم
چراغ ها را باید روشن کرد،
چهره ی علی در روشنایی زیبا و خدایی است.
به من و تو -مذهبی و بی مذهب- علی را در تاریکی نشان داده اند. -علی شریعتی-
بنام او
برای سید بابک طبری دوست داشتنی :
یک چهارم راه
تا نشر
در دیباچه ی بوران
مردی خط خطی و
آفتابی سوراخ شده روی چند A4 سفید
باید رفت ...
آزاد . ع
سپندار یار 
دکتر علی شریعتی : در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند، و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد!
زمان، در بستر شب، خواب و بیدار است،
سیاهی تار می بندد،
چراغ ماه، لرزان، از نسیم سرد پاییز است،
دل بی تاب و بی آرام من، از شوق لبریز است،
به هر سو چشم من رو می کند: فرداست!
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند...
...من آنجا، چشم در راه توام، ناگاه:
تو را، از دور می بینم که می آیی،
تو را، از دور می بینم که می خندی،
تو را، از دور می بینم که می خندی و می آیی،
...نگاهم باز حیران تو خواهد ماند،
سرا پا چشم خواهم شد.
تو را در بازوان خویش خواهم دید!
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد.
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت.
برایت شعر خواهم خواند،
برایم شعر خواهی خواند،
تبسم های شیرین تو را، با بوسه خواهم چید!
و گر بختم کند یاری،
در آغوش تو...
... ای افسوس!
سیاهی تار میبندد،
چراغ ماه، لرزان، از نسیم سرد پاییز است،
هوا آرام، شب خاموش، راه آسمانها باز
زمان – در بستر شب – خواب و بیدار است.
عفاف را
در پیكر عریان و تب گرفته ی
دختری
میتوان جست وجو كرد
كه
جسم خویش را
در نهانگاه كوچه
برای تكه نانی
به حراج میگذارد
و نان خویش را
با خواهران كوچك اش
تقسیم میكند......ما میمیریم
تا شاعران بیمار شعر بگویند
ما میمیریم بازی قشنگی است
وقتی مادر پوتین افسر جوان را لیس میزند
و روزنامه ها عکس پدر را مینویسند
کنار آدم های مهم
هر شب هزار بار عروس میشود
و خواهرم هزار بار جیغ میزند
هزار بار بازی قشنگی است
کارگران ساعت یازده احساساتی میشوند
فردا همه به خیابان ها میریزند
ریز ریز
میکنند پارچه های رنگی را
آواز می خوانند
می رقصند
والبته شعار میدهند
ما میمیریم
تا عکاس (( تایمز)) جایزه بگیرد.......
چه آغازی چه انجامی چه باید بود و باید شد
در این گرداب وحشت زا
چه امیدی چه پیغامی كدامین قصه شیرین
برای كودك فردا
زمین از غصه می میرد گل از باد زمستانی
شعور شعر ناپیدا
در این مرداب انسانی
همه جا سایه وحشت همه جا چكمه قدرت
گلوی هر قناری را بریدن از سر نفرت
به جای رستن گلها به باغ انسانی
شكفته بوته آتش نشسته جغد ویرانی
كه می گوید جهانی این چنین زیباست جهانی این چنین رسوا
كجا شایسته ی وریاست
چه آغازی چه انجامی چه امیدی چه پیغامی
سوالی مانده بر لبها كه می پرسم من از دنیا
به تكرار غم نیما كجای این شب تیره
......
من اگر دختر نفرین شده اندوهم...
اگر از نسل گلی هرزه بروی كوهم...
تو همان آدمك چوبی پیمان شكنی
كه فقط لایق آتش زدنی.
شبی مست ومستانه میگذشتم از ویرانه ای
در سیاهی چشم مستم خیره شد بر خانه ای
نرم نرمک رفتم تا لب پنجرهای
صحنه ای دیدم دلم سوخت چون پر پروانه ای...
پدری کور و فلج افتاده اندر گوشه ای
مادری مات و پریشان همچون دیوانه ای!...
پسرک از سوز سرما دندان به هم میفشارد
دختری مشغول عیش با مرد بیگانه ای
چون بشد فارغ از عیش و نوش آن مرد پلید...
دست اندر جیب برد و داد از آن همه پول درشت چند دانه ای
با خود خوردم قسم تا به بعد از این
نروم مست مستانه سوی هر ویرانه ای
که در آن خانه دختری می فروشد
عفتش را بهر نان خانه ای