userinfo close

  ,

لیلا زدگی


GODishere

تاسیس: 7 مهر 1388  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: مجتبی توحیدی - معاونان
...
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
8
15
90/12/11 (20:02)
68
422
89/11/9 (13:36)
69
336
89/10/28 (13:22)
144
1071
89/9/22 (16:12)
35
148
89/2/31 (10:48)

عنوان بحث

غریبه   , marde_sangi
غریبه - 01:32 1388/09/29

« گمشده »

 

 

هر کدوم از ما گمشده ای در زندگیش داره، به هر شکلی، اینجا از گمشده زندگیمون مینویسیم ... 

 


 مادربزرگ، گم كرده ام در هیاهوی شهر
  آن نظر بند سبز را، كه در كودكی بسته بودی به بازوی من
  در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق، خمره دلم
  بر ایوان سنگ و سنگ شكست
  دستم به دست دوست ماند
  پایم به پای راه رفت، من چشم خورده ام
  من چشم خورده ام، من تكه تكه از دست رفته ام
  در روز روز زندگانیم


   گمشده ای دارم، جای دوری نمی روم،می روم
گمشده ام را پیدا کنم، پیداش کنم،بر می گردم
برش می گردانم

 

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
نسیما بهادری , nasima_b
نسیما بهادری - 10:48 1389/02/31
35

چرا کسی لیلا بودن را به من نیاموخته بود؟

 و آن هنگام که نفهمیدی افسونت را بر من

و گفتی : "حضورم عذابی تحمیلی است !"

سقوطم در سراشیب تنهایی گم شد ..... دلتنگ .....

 و آن زمان که گفتی : توافق کنیم بر سر دل ! ..... معامله گرانه ..... آهوی دلم رمید ....

تیک تیک ساعت دوازده بار نواخت.......

و اکنون ، چه چیز در دستانم باقی است ؟

جز سماع حریر لطیف غمت در نت ها و صدای پای خاطرات زنده ....

خلائی در درون من است که تو را می خواند ....

 سپیده سعادت , sepidehsaadat
سپیده سعادت - 09:18 1389/01/27
34

ته برای كفشام نمونده
بس كه دنبالت گشتم . . .
هر كی رو می دیدم كه ته یه كوچه تو تاریكی قوز كرده
قسم می خوردم كه خود تویی
اما تو نبودی

لادن اسکندری , maria1
لادن اسکندری - 21:01 1389/01/26
33

درمانده تر از خودم روی خودم پرت می شدم و فکر می کردم به تمام چیزهایی که داشتم و خواهم داشت...

چیزی برای ادامه نمانده بود و می دانستی جهان پر از آدم خوارهای حرفه ای، لختت می کنند و قبل از تمام عکس العملهایی که می خواهی در خودت رقم بزنی، روی زمین می مانی و آهسته فریاد می شوی...

چقدر دوستت داشتم وقتی عاشقانه مرا پس می زدی و پس می خوردم از تمام لحظات فرسوده ای که حتی نمی دانستی چگونه در هم می خورد و تاب می خورم با خودم توی تمام پارکهای تهران و انطرف تر جاده ها کش می آیند و یادت نمی آید شهری که در آن پاهایت روی زمین میخکوب شد و فهم جدیدی از خودت و خنده هایت داشتی.

سلامهای بی نگاهت کوبیده می شود توی چشمهایی پر اشک و نخواهی دید چقدر این هفته ناخنهایم با فرنچی سفید و نقره ای خوشگل شده اند و نمی توانم طرح جدیدی از خودم در تو باشم.

از لباسهایم خسته شده بودم و هر روز نو می شدم و سرت بالا نمی آمد و رنگی از من میان چشمهایت رنگ نمی شد...

خیلی کوچک بودم وقتی فهمیدم پرنده ها می میرند، شیرهای جنگل، تمام گوزنها و گربه های وحشی

چه تجسم دردناکی از مرگ می شد برای رسیدن به تمام بهشتی که پر از حوری و خوشگلهای درجه یک که می دانستی، حتی انتظارت را نخواهند کشید.

کفه های ترازوی خدا کمی، تنها کمی کج و ناعادل شده بود

دیر می رسی برای نجات صورت یخ کرده ام و دستهایی که از ترس و اضطراب می لرزد و آرام آرام توی جیبهایم ضربی از غصه می گیرد...

برهنه بودم، برهنه تر از تمام دختر قشنگهای مجله های مد و کانالهای آنچنانی توی مملکت مذهبی من، وقتی با شال و عبایی بلند، مردهایی چشم درنده تمام تنم را در خودشان نقاشی می کردند و لخت می شدم...

چرخیدم - خیابان به خیابان - کوچه ها - دلم خانه ای گرم می خواست و تو، با قهوه ای داغ - تمام خودخواهی ات در وجودم ریخت و فهمیدم فردا نخواهی بود.

هراس می شدم و در خودم، خودم را بالا می آوردم و خسته تر از تمام خودم که در من راه می رفت و عاجزانه به جاهایی که نداشت، دست می انداخت و می رفت...

کجاست دریای شور و بد طعم عزیز من

پلی که همیشه عاشقانه طوافش کردم و سیگارهایی که برای باران و شعر به ته می رسید

دنیا سخت است، خیلی سخت

چقدر کوچکم حتی پس از این همه سال که باید زنی بزرگ می شدم با آشپزخانه ای پر از کریستال و مبلهایی قشنگ و ...

برعکس راه می رویم و نمی توانیم حتی ثانیه ای به عقب برگردیم وروی شانه هایی مهربان زار بزنیم و برای چیزهایی که دیگر نخواهیم داشت، قصه هایی جدید شایعه کنیم...

تنم درد می کند بعد از تمام روزهای رفتنت...

خانه، بومی غصه هایم می شود و از خودم فرار می کنم و به هیچ جای هیچ جا می رسم و می دانم، تنهایی مرض بزرگی است و با هیچ قرصی درمان نمی شود...

خدا رحم کند، به جوانی ام، شادابی ام

خدا ناعادل شده بود و خوب می دانست چگونه می توان تقدیری قشنگ ننوشت

احمد محسنی  , sir_guitaris
احمد محسنی - 11:56 1389/01/20
32
مادربزرگ
گم كرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
كه در كودكی بسته بودی به بازوی من
در اوین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام
 سپیده سعادت , sepidehsaadat
سپیده سعادت - 20:33 1388/12/15
31

با تو گفتم : حذر از عشق نه دانم نه توانم
و تو گفتی :

من از این شهر سفر خواهم كرد
عاقبت هم رفتی، و چه آسان تو شكستی دل غمگین مرا
تو سفر كردی از این شهر ولی ای گل خوبم، جانم
من هنوزم " حذر از عشق ندانم، سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم"

روزها طی شد و رفت
تو كه رفتی

من دلخستهء پاك
با همه درد در این شهر غریب
باز عاشق ماندم
همه فكرم، همه ذكرم، آرزوهای دل دربدر و خسته ز هجرم، وصل و دیدار تو بود
تا كه باز از نفست، روح در من بدمد، زنده باشم با تو، ولی افسوس نشد


ماه‌ها هم طی شد
بارها قصه آن، كوچه ء مهتاب مشیری خواندم
باورم شد كه جهان، زندگی، عشق، امید
سست و بی‌بنیاد است
ولی انگار كه عشقت، یادت، هیچ فكر سفر از این دل و این سینه نداشت


راستی محرم دل، كوچهء خاطره‌های تو و من، یادت هست
كوچه‌ای مثل همان، كوچه ء مهتاب مشیری
كوچهء مهر و صفا، كوچهء پنجره‌ها
پای آن تیر چراغ، وه چه شبهایی بود
خنده‌ها می‌كردیم، قصه‌ها می گفتیم
از امید، عشق، محبت كه در آن نزدیكی، در صمیمیت و پاكی فضا جاری بود
و سخن از دل ما، كه به دریا زده بود
حیف از آن همه امید دراز
حیف از آن همه امید دراز


در خیالم، با خودم می‌گفتم : كوچه ء مهتاب مشیری شعریست، عشق برتر باشد
و به این صحبت كوتاه خیالم خوش بود
ولی افسوس كه دیگر رفتی، رفتنی بی‌پایان، بی‌عطوفت، بی مهر
و در این قصهء تلخ، باز من ماندم و من


دیگر امروز گذشت
هرچه بود آخر شد
ولی از عادت این دل، دلِ تنها، دلِ مرده، شبْ شبی، روشن و مهتاب شبی
باز از آن كوچه گذشته زیر لب می‌خوانم
" بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم"

عسل فهیمی , sweet_a_f
عسل فهیمی - 02:09 1388/12/10
30

 

عادت کردم به نبودنت 

عادت کردم قانع باشم

عادت کردم به تحمل کردن و ساکت نشستن

عادت کردم به شنیدن : نیومد؟

عادت کردم که فکر کنم دیگه نمیای

فقط و فقط

عادت کردم به نبودنت

عادت کردن هنره

امید اخوان , omid_3
امید اخوان - 07:52 1388/12/2
29
من می خوام بر گردم به کودکی ...
من باید برگردم تا به مادرم بگم
من بودم که اون شب شیر برنج سحریتو  خوردم
آخه تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده ...
من باید برگردم به کودکی ...
نمیشه
نمیشه
نمیشه
لادن اسکندری , maria1
لادن اسکندری - 21:56 1388/12/1
28

"وقتی که بیایی

پیراهن گل داری می پوشم

که مرا به شادمانی هفت سالگی ببرد

به کوچه های کودکی و بادبادک و گرگم به هوا

فارغ از تصمیم کبری

فارغ از آنکه بابا نان داد یا نه...."

 

تند تند راه می رم. تند تند غذا می خورم. تند تند سلام می کنم. تند تند حرف می زنم. تند تند کتاب می خونم. تند تند خسته می شم.

تند تند تایپ می کنم.... بعد یواش می شینم یه گوشه

و منتظر یک معجزه می شم

عسل فهیمی , sweet_a_f
عسل فهیمی - 12:52 1388/12/1
27

سر دنیا جیغ می زنم

مامان بیا

عروسکم گریه می کنه بهانه می گیره

تو گفتی

از ستاره ها دورتر نمی روم

تو همین جا منتظر باش

به گنجشک ها گفته ام

هوای دلتنگی ات را داشته باشند

تا من برگردم

جایی میان همین ستاره ها

چمشه ای ست

پوشیده از علف های نقره ای

مگر تو نمی خواستی زیر نور ماه بنشینی

و درخت ها و گربه ها و شیروانی های نقره ای را

                                     - تماشا کنی؟

ماه

از اب همین چشمه نوشیده است

که این همه مهتابی ست

کنار پنجره منتظرم باش!

 

من هنوز منتظرم مامان

 

امید اخوان , omid_3
امید اخوان - 08:14 1388/11/28
26
نقل قول از : لادن اسکندری

 آنانی را که دوست می داریم همواره گم می کنیم .

برخی بیش از اندازه ، اسیر قطعه گم شده خود هستند و از این اسارت چنان تهی اند و روحشان چنان گرفتار حفره های خالی است که تمام روحشان در زنجیر و بند است و فراموش می کنند که باید خود را کامل کنند و همیشه پریشان و مستاصل و هراسانند.

 

صدای اذان می آد

کسی ترو صدا می زنه

کسی که همیشه پیداست





که باید آنچه را یافته ایم گم کنیم که صاحب دارد ...

که غروب سرنوشت محتوم طلوع ماست...



فاطمه ف , helya2
فاطمه ف - 02:39 1388/11/28
25

دل در بر ِ من گم شده تهمت به که بندم

غیر از تو کسی راه در این خانه ندارد


 سپیده سعادت , sepidehsaadat
سپیده سعادت - 22:47 1388/11/25
24

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند، آنگاه
چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشاییست پیچ و تاب آتش، آه خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جانا
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را ازبیکسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم در روزن مهتاب
حضورم را زچشم شهر حاشامی کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در گوشه ای تنها
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی!
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب 

  Untitled

مجنون حیران , darvish110
مجنون حیران - 01:43 1388/11/11
23
گم گشته ای مراست که او را دل است نام

غریبه   , marde_sangi
غریبه - 21:38 1388/11/10
22

گمشده من

من

   نباید بنویسم
   تو
   نباید بخوانی
   عزیز دل
   همین نزدیکی
   آتشکده ای قدیمی
   با شعله های پاک
   در انتظار
               نبایدهای من و توست
   بر دیوارش
  من نویسم
   تو ،،،،،

 

لادن اسکندری , maria1
لادن اسکندری - 18:57 1388/11/10
21
دلم گم شده است
چراغی به من بدهید تا در تاریکی مطلق پیدایش کنم
تو اگر چشمهایت را از من بپوشانی
کودک شرور آن سالها می شوم 
و شیشه پنجره ها را می شکنم 
تند باد را گرفتار می کنم 
و خواب چشمها را مثل پرستوی مهاجر پر می دهم 
اگر تمام زمین را به نام من کنند
دوباره به شهر خودم باز می گردم
آنجا چشمه ای هست که کودکیم را در آن پنهان کرده ام
تو هم هر کجا باشی در دل من جا داری
مگر نمیدانی؟
مگر نمی دانی  دل من مرز آسمان و زمین است..!؟
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.