| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
8
|
15
|
90/12/11 (20:02)
|
|
||
|
|
68
|
422
|
89/11/9 (13:36)
|
|
||
|
|
69
|
336
|
89/10/28 (13:22)
|
|
||
|
|
144
|
1071
|
89/9/22 (16:12)
|
|
||
|
|
35
|
148
|
89/2/31 (10:48)
|
|
بیا بیا که صبح ما چو تیره شام تار شد / در این جهان پر شرر ندای الولا بزن
بیا تو باش و ما شویم بجان تو فدا شویم / به بزم هم صدا شویم تو پرچم عزا بزن
اگر چه سالکم ولی گرفته اند راه را / بیا تو باش رهنما علم بکربلا بزن
این داستان در ارتباط با تشرف علی بن مهزیار به محضر مبارک مولایش می باشد ولی باتوجه به طولانی بودن آن بنده به قسمتی از ماجرا که مد نظر بوده اکتفا می نمایم و امیدوارم که هم من و هم همه انسانها یکبار دیگر منتظر بودن خود را بررسی نماییم ...
... عرض کردم آقا جای شما از ما دور و آمدنتان بطول انجامیده، فرمودند : پسر مهزیار پدرم ابو محمد علیه السلام از من پیمان گرفت که مجاور قومی نباشم که خداوند بر آنها غضب نموده و در دنیا و آخرت مورد نفرت و مستحق عذاب دردناک هستند و امر فرمود که جز در کوههای سخت و بیابانهای هموار نمانم، به خدا قسم مولای شما خود رسم تقیه پیش گرفت و مرا نیز امر به تقیه فرمود و من اکنون در تقیه به سر می برم تا روزی که خداوند بمن اجازه دهد و قیام کنم ...
مهدی موعود ص 730 کمال الدین ج 2 ص 120 منتهی الامال ص462 منتخب الاثر ص 362 حدیقه الشیعه ص741
گل همیشه بهارم
نوای نای نیستان، ضمیر روشن باغان، خدا کند که بیایی
گل همیشه بهارم
خدا کند که بیایی
ای ترانه خوشبوی آسمانی ام !
من صدای پایان فاصله ها را در طنین خوش یمن آرزوها می شنوم ، همانجا که فریاد شکیبایی باران،ابرهای سرسخت فراق را تسلیم می کند و تو از چنگال لجاجت کویر رها می شوی. " آن روز موعود را در انتظار باش ".
یادت هست از پایان لغزش برگهای خزان ، زیر گامهای بهاری ماندن گفتی و از پایداری قدمهای قلبت با مسافر خسته دوردستها ؟
یادت هست یادگار سرگذشت کلام تو ، دعایی برای توقف حکایت زمان بود و اکنون نیک می دانم طلیعه سلام تو ، جوشش چشمه ساران وصال در حریم امن خاطره هاست.
گرچه دیرزمانی است نخجیر دل در ذیل کمین گاه دلدادگی تو گرفتار است اما عزم رهایی صید از پیرامون اندیشه ات برهان "که این ترحم بیداد ، ناقوس مرگ فرشته نیمه جان بی قراریهاست".
سرخوش آن عیدی که آن بانی نور
از کنار کعبه بنماید ظهور
قلبها را مهر هم عهدی زند
از حرم بانگ انا المهدی زند
اللهم عجل لولیک الفرج
درد بیماریهای تازه پیوند یافته،
درد جنگهای پایان نیافتنی،
درد چشم انتظاری لبهای ترک خورده ی خاک برای قطره ای از شبنم آسمان،
درد ضجه های به مقصد نرسیده ی زنان مرد شده،
درد گم شدگی مردانگی و مرد،
خلاصه بگویم
دردهای آخرالزمانی یک طرف،
رنج دوری و بی امامی،
نچشیدن حتی یک روز،
یک ساعت،
یک ثانیه،
آرامش و عشق،
یک طرف!
با این همه درد،
جای نگاه های غم نشان تو چه خالی است!
همه می گویند:
نگاهی داری که غم را ذوب می کنی و شادی می افشانی .......
آدم ها می گذرند
آدم ها از چشم هایم می گذرند
و سایه ی یکایکشان
بر اعماق قلبم می افتد
مگر می شود
از این همه آدم
یکی تو نباشی
لابد من نمی شناسمت
وگرنه بعضی از این چشم ها
این گونه که می درخشند
می توانند چشم های تو باشند
نیامدی وستم پیشگان دلیر شدند
مترسکان بدل پوش سخت شیر شدند
هزار و سیصد و عشق است چشم در راهیم
و کودکان مدارا بهانه گیر شدند
صدای ما نکند سمتتان نمی آید
که از طلوع شما یک نشان نمی آید
کجای این شب یلدا نشسته اید آقا
که آن طرف ها فریادمان نمی آید؟

نیا گل نرگس ، جهان كه جای تو نیست
دوصد ترانه به لبها ، یكی برای تو نیست
نیا گل نرگس كـه در زلال دلـ
هـزار آیـنـه نـقـش و یـكـی ز خـال تـو نـیـسـت
نیا گل نرگس ، تو را به خاك بقیع
كه شهر ما نه ، مهیای گام های تو نیست
نیا گل نرگس ، نـیـا به دعـوت ما
هـزار نـامـه كـوفی ، یكـی بـرای تو نیست
نیا گل نرگس ، به آسمان سوگند
قسم به نام و نهادت ، ولی برای تو نیست
نیا گل نرگس ، ز رنجمان تو مكاه
كسی ز خلق و خلایق فدای راه تو نیست
نیا گل نرگس ، بـدان و آگاه بـاش
كه جـای سـجدهگه ما هنوز مال تو نیست
نیا گل نرگس ، به مادرت زهراء (س)
كسی برای شهادت به كربلای تو نیست
نیا گل نرگس ، سـقیفه هـا برپاست
ردای سبز خلافت ولی برای تو نیست
نیا گل نرگس ، فـدا شـوی مولاء
برای عـصر عجیبی كه خـواستار تو نیست
نیا گل نرگس كه چون علی (ع) تنها
به صبح فجر ظهورت كسی كنار تو نیست
نیا گل نرگس ، به جان تشنه عشق
دعا دعای ظهور است ، ولی برای تو نیست
نیا گل نرگس به مجـلس نـدبـه
كه نـدبـه نـدبـه خـرقـه اسـت و پایگاه تو نیست
نیا گل نرگس ، دعـای عـهد كجاست؟
نه! این نماز جماعت به اقتدای تو نیست
نیا گل نرگس ، كه حرف من «میعاد»
فقط بیان سرابی است كه انتظار تو نیست
آقا گمانم من شما را دوست .........
حسی غریب و آشنا را دوست ........
نه نه! چه می گویم فقط این که
آیا شما یک لحظه ما را دوست ..........؟
منظور من این که شما با من .........
من با شما این قصه ها را دوست ...........
ای وای! حرفم این نبود اما
سردم شده آب و هوا را دوست ..........
حس عجیب پیشتان بودن
نه! فکر بد نه! من خدا را دوست ........
از دور می آید صدای پا
حتا همین پا و صدا را دوست .........
این بار دیگر حرف خواهم زد
آقا گمانم من شما را دوست .........