| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
8
|
15
|
90/12/11 (20:02)
|
|
||
|
|
68
|
422
|
89/11/9 (13:36)
|
|
||
|
|
69
|
336
|
89/10/28 (13:22)
|
|
||
|
|
144
|
1071
|
89/9/22 (16:12)
|
|
||
|
|
35
|
148
|
89/2/31 (10:48)
|
|


| بار بگشایید اینجا کربلاست | آب و خاکش با دل و جان آشناست |
| بر مشام جان رسد بوی بهشت | به به از این تربت مینو سرشت |
| ماه اینجا واله و سرگشته است | و آن شهاب ثاقب از خود رفته است |
| اربعین است اربعین کربلاست | هر طرف غوغایی از غم ها به پاست |
| گویی از آن خیمه های نیم سوز | خود صدای العطش آید هنوز |
| هرکجا، نقشی ز داغ ماتم است | هر چه ریزد اشک در اینجا کم است |
| باشد از حسرت در اینجا یادها | هان به گوش دل شنو فریادها |
| تا قیامت کربلا ماتم سراست | حضرت مهدی «حسان» صاحب عزاست |
حبیب اللّه چایچیان (حسان)
التماس دعــــا 
كربلا لبریز عطر یاس شد ... نوبت جانبازی عباس شد
بازوانش مرگ را بیتاب كرد ... تیغهای تشنه را سیراب كرد
تا كنون عباسها را دیده ای ... بوسه ای از دست آنها چیده ای
بنگر این مستان آتش خورده را ... بازوان تیر و تركش خورده را
ای صبا از ما بگو با كربلا ... ای نماز ما به خاكت مبتلا
تا به كی دور از تودر خود سوختن ... چشم بر راه نسیمت دوختن
یا جنون كن راه خود را باز كن ... یا مرا آماده پرواز كن
بر سر نی زلف ما را تاب ده ... ماهیان را رخصت گرداب ده
آنچنان كن تا نماند بر زمین ... از وجودم غیر آهی آتشین



شب عاشورا بود، عاشورای سال 49 ، گفتم بروم به مجلس روضهای، از همین روضهها که همه جا هست و صدایش از هر کوچه و خانه امشب بلند است. دیدم، ایمان وتعصب من به عظمت حسین و کار حسین بیش از آن است که بتوانم آن همه تحقیر ها را بشنوم و تحمل کنم. منصرف شدم.
اما شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود و خانه یکپارچه سکوت و درد، چه می توانستم کرد؟ از خودم توانستم منصرف شوم، از روضه توانستم منصرف شوم، اما چگونه می توانمستم خود را از عاشورا منصرف کنم؟
نامهام را که به دوستم نوشته بودم ، دوستی که هرگاه روزگار عاجزم میکرد و رنج به نالیدنم وا می داشت، به پناه او می رفتم برگرفتم، گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم ، آنچه را در نامه ی او برای خود نوشته بودم و تصور غربت و رنج خودم بود، تصحیح کردم تا تصویر غربت و رنج حسین گردد.
آنکه عظمت رنج و شکوهء شهادتش هر رنجی را در زندگی آسان می سازد و هر مصیبتی را حقیر!
واین همان بخشی است که در پایان این نوشته قرار گرفته است .
در این لحظات شگفت، که من در یک بی خودی مطلق به سر می برم، ودرد که هر وقت به مطلق می رسد، جذبه ای روشن ومستی بخش می شودوحالت آرام و روشن وخوب می دهد - واین دردهای حقیر و بد است که متلاشی کننده است و گزنده و بد - مرا در یک نشئهء سکرآوری از خود به در کرده بود، آنچنان که گویی من نبودم.
درد بود که خود می نوشت
ناگهان این زیارت پر معنا و عمیق "وارث" در مغزم جرقه زد، خطاب به حسین:
سلام بر تو ای وارث آدم، برگزیده ی خدا
سلام بر تو ای وارث نوح، پیامبر خدا
سلام بر تو ای وارث ابراهیم، دوست خدا
سلام بر تو ای وارث موسی، همسخن خدا
سلام بر تو ای وارث عیسی، روح خدا
سلام بر توای وارث محمد، محبوب خدا
سلام بر توای وارث علی، ولی خدا
عجبا! صحنه ی کربلا ناگهان در پیش چشمم، به پهنه ی تمامی زمین گسترده شد و صف هفتاد و دو تنی که به فرماندهی حسین در کنار فرات ایستاده است، در طول تاریخ کشیده شد که ابتدایش، از آدم ، آغاز پیدایش نوع انسان در جهان ، آغاز می شود و انتهایش تا ... آخرالزمان، پایان تاریخ، ادامه دارد!
پس حسین سیاستمداری نیست که به خاطر شراب خواری و سگبازی یزید با او درگیری پیدا کرده باشد و این حادثه ی غم انگیز اتفاق افتاده باشد! او وارث پرچم سرخی است که از آدم ، همچنان دست به دست بر سر دست انسانیت می گردد و اکنون بدست او رسیده است و او نیز با اعلام این شعار که هر ماهی محرم است وهر روزی عاشورا و هر سرزمینی کربلا این پرچم را دست به دست به همهء راهبران مردم و همه ی آزادگان عدالت خواه در تاریخ بشریت سپرده است که، آخرین لحظه ای که می رود تا بمیرد و پرچم را از دست بگذارد، به همه ی نسلها ، در همه ی عصرهای فردا فریاد برمی آوردکه:
آیا کسی
هست که مرا یاری کند؟ ...
حسین وارث آدم، به قلم دکتر شریعتی

نشسته سایه ای از آفتاب بر رویش به روی شانه طوفان رهاست گیسویش
کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم که باد از دل صحرا می آورد بویش
کسی بزرگ تر از امتحان ابراهیم کسی چنان که به مذبح برید چاقویش
نشسته است کنارش کسی که می گرید کسی که دست گرفته به روی پهلویش
هزار مرتبه پرسیده ام ز خود او کیست که این غریب نهاده است سر به زانویش؟
کسی در آن طرف دشت ها نه معلوم است کجای حادثه افتاده است بازویش
کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش نشسته تیر به زیر کمان ابرویش
کسی است وارث این دردها که چون کوه است عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش
عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان که عشق می کشد از هر طرف به هر سویش
طلوع می
کند اکنون به روی نیزه سری که روی شانه طوفان رهاست گیسویش
« فاضل نظری »

هیچ دلی عاشق و دچار مبادا عاقبت
چشم انتظار مبادا
می روی و ابرها به گریه كه برگرد چشم
خداوند اشك بار مبادا
تشنه لبی مست رفته است به میدان این
خبر سرخ ناگوار مبادا
تشنه لبی مست رفته است به میدان آینه
با سنگ در كنار مبادا
تشنه لبی مست رفته است به میدان وعده
دیدار بر مزار مبادا
تشنه لبی مست رفته است به میدان تشنه
لب مست بی قرار مبادا
شیهه اسبی شنیده می شود از دور شیهه
اسبی كه بی سوار مبادا
این طرف آهو دوید آن طرف آهو دشت در اندیشه شكار مبادا
وسعت دشت است و وحشت رم اسبان غنچه
سرخی به رهگذار مبادا
زندگی سبز و مرگ سرخ مبارك دشت پر از لاله بی بهار مبادا
عالم كثرت گشوده راه به وحدت هیچ به جز آفریدگار مبادا
« فاضل نظری »

از القاب حضرت عباس که بسیار معروف هم می باشد ، " علمدار " به معنی پرچمدار ست . در روز عاشورا پرچم بزرگ سپاه امام حسین علیه السلام در دست حضرت عباس علیه السلام بود . در جنگ های قدیم پرچمداری از موقعیت خاصی برخوردار بود . زیرا سر نگونی پرچم به معنی شکست بود و روحیه رزمندگان را تضعیف می کرد . حضرت عباس تا زمانی که جانی در بدن داشت ، پرچم را سرافراز نگه داشت . طبق پاره ای روایات ، او چون عمویش جعفر طیار با کمک دو بازوی بریده اش پرچم را به سینه اش چسباند و نگهداشت و قوت مرکز فرماندهی را با این کار حفظ کرد تا آن هنگام که عمود آهنین بر سرش زدند و در حقیقت او و پرچمش با هم بر زمین افتادند .
در نقل های تاریخی آمده است : زمانی که وسایل غارت شده از شهدای کربلا را به شام نزد یزید ملعون بردند ، در میان آن ها پرچم بزرگی بود که موجب بهت و حیرت یزید و حاضران شد . همه پرچم سوراخ شده و آسیب دیده بود ، اما دستگیره ی آن سالم بود . یزید از روی تعجب پرسید : " این پرچم را چه کسی حمل می کرد ؟ "
گفتند : " عباس بن علی "
یزید از روی حیرت و تجلیل از پرچمدار ، سه بار برخاست و نشست و به حاضران گفت :
" أ ُنظروا إلی هذا العلـَم ِ فانّه ُ لـَم یَسلم منَ الطعن ِ وَ الضـّرب ِ إلا مـِـقبَضَ الیَد التی تَحملهُ "
به این پرچم بنگرید که بر اثر صدمات و ضربه ها هیچ جای آن سالم نمانده ، جز دستگیره ی آن که پرچمدار آن را با دست حمل می کرده است . سپس گفت :
" أبَیتَ اللّعنَ یا عبّاس ُ ، هکذا یکونُ وَفاء الأخ لأخیه ِ"
یا عباس ! با این جوانمردی لعن وناسزا را از خود دور کردی ، این ست معنی وفای برادر نسبت به برادرش !
در خیمه کسی خدا خدا می خواند یک کودک لب تشنه دعا می خواند
ای دست چرا!چرا به خاک افتادی؟ یک قافله تشنگی تو را می خواند
فضای کربلا آنقدر سنگین است که ناخواسته حجم سنگینی آن را بر روی شانه های ناتوانت احساس می کنی...یا حسین یگو در این صحرا بر تو چه گذشت....یا حسین بگو در کربلاهایی که بعد از کربلای تو هر روز و هر ساعت در گوشه کنار این جهان برپا می شود چه می کنی....بگو هنوز آیا فریاد هل من ناصر و ینصرنیت را پاسخی شنیده ای...
و اینجاست که می توان فلسفه گریستن برای حسین را فهمید...وقتی روح از درون به آتش کشیده می شود و حصار تن براو تنگ می آید غیر اشک چه چیزی می تواند او راا آرام کند...
اتوبوسی که تا چند لحظه پیش سکوت بود و سکوت اکنون سراسر گریه هست و ناله و نام مبارک حسین....
اتوبوس در محلی توقف می کند و از آنجا تا به هتل را باید پیاده برویم....
خوشبختانه تو کربلا هتل ما نزدیک بین الحرمین و در باب بغداد هست و دیگه نیازی به کاروان و نظم و...نیست گویا اصلا باید تو کربلا تنها باشی تا بدور از هر چشمی، چشم بر آسمان بدوزی....
لحظه ای که برای بار اول چشمها به گنبد و مناره حضرت عباس(ع) می افته همون هق هق ها و ناله ها سر به فغان می آرن...و تو با خود می گویی خدایا این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست...
اکنون تو بین الحرمین ایستاده ای به حرمین نگاه می کنی و تمام عاشورا به یکباره از مقابل دیدگانت مثل یک فیلم به نمایش در میآد...آروم قدم بر می داری نمی تونی لحظه ای چشم از تماشا بر داری و اینجاست که ناگهان گویا جبرئیل امین نازل می شود و آن آیات شریف را بار دیگر و اینبار بر قلب تو نازل می کند...
والعادیات ضبحا
فالموریات قدحا
فالمغریات صبحا
فاثرن به ی نقعا
فوسطن به ی جمعا
ان الانسان لربه ی لکنود ...
تو بین الحرمین تو بدنبال بهانه نیستی تا گریه کنی چرا که اشکها دیگر به فرمان تو نیست گویا آن ها هم شوق دیدار حسین(ع) را دارند....
و عاشورا چراغیست تا من و تو بتوانیم در پرتو نورش راهمان را بیابیم ... ودست آویزیست تا پیام آن پیام آور بزرگ را فراموش نکنیم تا حسین(ع) را بشناسیم که محمد (ص)را گم نکنیم ... تا من و تو بیراهه نرویم .تا زر وزور و تزویر فریبمان ندهد تا بدانیم که حج را آنگاه که تایید کننده باطل است ترک کنیم .تا بدانیم که وظیفه من و تو آن است که هرگاه تاریخ ما را به شهادت خواند در هر مکان و هر زمانی که ایستاده ایم در کربلای عصر خویش حاضر شویم و با تمام هستی خود شهادت دهیم ...
سلام بر حسین ثار الله...
و این وظیفه من و توست.واین پیام کربلاست ...
همه حجت مسلمانی من حسین بن علی ست.
سهل است که روح های بزرگ - روح بزرگ را خوب بشناسند.درکش کنند و را بفهمند و با او زندگی کنند.چه خوب که روح بزرگ در پرتو انوار روح های بزرگ شناخته تر می شود.زوایای مختلف و عظمت های ناشناخته اش شناخته تر میشود.
عشق بازی مولانا جلال الدین با حضرت امام حسین بن علی(ع) واقعا دیدنیست.
مولانا - این روح بزرگ - عظمت و شخصیت امام حسین(ع) را چه زیبا درک کرده بودو چه ارادت والایی به ایشان داشت.در چند بیت به اندازه تمام تاریخ و به اندازه تمام متفکران و روشنفکران و فقیهان و عارفان و... درباره اش سخن گفت
کجایید ای شهیدان خدایی - بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشق - پرنده تر ز مرغان هوایی
کجایی ای شهان آسمانی - بدانسته فلک را درگشایی
کجایی ای ز جان و جا رهیده - کسی مر عقل را گوید کجایی
کجایید ای در زندان شکسته - بداده وامداران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده - کجایید ای نوای بی نوایی
مولانا که از بزرگترین عارفان ماست نگاهش به همه مقوله ها از جنس دیگریست حتی نگاهش به امام حسین (ع) ... او در واقعه کربلا خون و تشنگی و کشته شدن نمی بیند بلکه فراتر از اینها را می بیند ...
مولانا در عظمت شخصیت والای امام حسین چنان محو می شود که روز شهادت او را روز رهایی سلطانی از بند می داند و این روز را شایسته شادمانی می داند و حرکت عظیم امام را با نگاه خاص خودش چنین تعبیر می کند:
خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر ............
یعنی امام قمار عاشقانه ای با خداوند انجام داد که در آن تنها یک خواسته داشت و آن قماری دیگر برای خلق شگفتی هایی دیگر ...
فرصت وب کوتاه است ... تنها به این پیام توجه کنیم که روح های بزرگ را درک کنیم چنان که شایسته مقام آنان است تا در پرتو این شناخت خود توشه و زاد سفر بیاندوزیم .
قال علی علیه السلام :
مرگ بهتر از تن به ذلت دادن و به اندك ساختن بهتر
از دست نیاز به سوی مردم داشتن است. اگر به انسان نشسته در جای خویش چیزی
ندهند. با حركت و تلاش نیز نخواهد داد، روزگار دو روز است، روزی به سود
تو، و روزی به زیان تو است، پس آنگاه كه به سود تو است به خوش گذرانی و
سركشی روی نیاور، و آنگاه كه به زیان تو است شكیبا باش.
همانا فرزند را به پدر، و پدر را به فرزند حقی
است: حق پدر در فرزند این است كه فرزند در همه چیز جز نافرمانی خدا، از
پدر اطاعت كند، و حق فرزند بر پدر آن كه نام نیكو بر فرزند نهد، خوب
تربیتش كند، و او را قرآن بیاموزد.
چشم زخم حقیقت دارد، استفاده از نیروهای مرموز
طبیعت حقیقت دارد، سحر و جادو وجود دارد، و فال نیك راست است؛ و رویداد بد
را بدشگون دانستن، درست نیست، بوی خوش، درمان و نشاط آور، عسل درمان كننده
و نشاط آور، سواری بهبودی آور، و نگاه به سبزه زار، درمان كننده و نشاط
آور است.
خدا عقل را به انسانی نداد جز آن كه روزی او را با كمك عقل نجات بخشید.
هر كس با حق در افتاد نابود شد.
قلب، كتاب چشم است. (آنچه چشم بنگرد در قلب نشیند.)
تقوا در رأس همه ارزش های اخلاقی است.
با آن كس كه تو را سخن آموخت به درشتی سخن مگو، و
با كسی كه راه نیكو سخن گفتن به تو آموخت، لاف بلاغت مزن.
در تربیت خویش تو را بس كه از آنچه بر دیگران نمی پسندی دوری كنی.