| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
413
|
2863
|
90/11/23 (11:43)
|
|
||
|
|
15
|
238
|
90/11/24 (16:53)
|
|
||
|
|
39
|
243
|
90/3/27 (01:59)
|
|
||
|
|
2
|
22
|
90/3/27 (01:54)
|
|
||
|
|
11
|
99
|
90/2/14 (11:06)
|
|
||
|
|
30
|
193
|
90/2/7 (22:11)
|
|
||
|
|
7
|
86
|
90/2/7 (22:07)
|
|
||
|
|
169
|
1187
|
90/2/7 (22:03)
|
|
||
|
|
27
|
105
|
90/2/7 (16:39)
|
|
||
|
|
9
|
555
|
90/1/31 (09:44)
|
|
||
|
|
86
|
484
|
89/12/11 (14:50)
|
|
||
|
|
124
|
923
|
89/8/14 (01:44)
|
|
||
|
|
13
|
114
|
89/8/13 (11:03)
|
|
||
|
|
23
|
269
|
89/8/2 (15:13)
|
|
||
|
|
49
|
380
|
89/8/2 (15:11)
|
|
||
|
|
10
|
65
|
89/7/6 (09:53)
|
|
||
|
|
258
|
1493
|
89/6/12 (21:59)
|
|
||
|
|
102
|
745
|
89/6/10 (08:10)
|
|
||
|
|
11
|
78
|
89/6/5 (22:29)
|
|
||
|
|
20
|
152
|
89/5/18 (01:27)
|
|
گر بخواهید
مرد نه
ابری میشوم شلوار پوش
شعر مورد علاقه دارید دریغ نکنید
بی گمان خوشبختی طعم آلبالو دارد..
آلبالو با نمک..
حیف اما فصلش تمام شده..
تنها نمک هایش بر زخم های آلبالویی رنگمان جا خوش کرده اند..
سال ها پیش دوستم می گفت
لبخند های آلبالویی رنگ هم نمک گیرمان نکرد!
با چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان تند از پی من دوید و سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
تو رفتی و خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا خانه کوچک ما
سیب نداشت....!
حمید مصدق
دنیا که شروع شد زنجیر نداشت....
خدا دنیای بی زنجیر آفرید...
آدم بود که زنجیر را ساخت...
شیطان کمکش کرد....
دل زنجیر شد ! زن زنجیر شد ! دنیا پر از زنجیر شدو آدم ها همه دیوانه ی زنجیری....!!!!!!
پایان رنجها
بافندهای
تمام عمر
ترنج و ابریشم میبافت
گل میبافت
اما وقتی مرد
نه فرشی داشت
و نه کسی
که گلی بر گورش بگذارد
شیرکو بی کس برای بچه هایکه فرش میخونند
|
وقتی سیگارت را در قلب ماه ی که به پنجره تابیده خاموش می کنی یعنی دیوانه ای نه ، یعنی تحقیر شده ای وجهان برای تو کوچک است آن قدر کوچک که فیلی می تواند خیلی راحت تمام دریا ها را به یک جرعه بالا بکشد پس سعی کن با همه چیز کنار بیایی فرار نکن زمین به شکل احمقانه ای گرد است
|
|
در این جهان و از یاد نمیروند | ||
شیرکو بی کس شاعر کرد |
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار
بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از
احساس سرشار است