| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
298
|
89/3/13 (01:19)
|
|
||
|
|
254
|
1255
|
91/2/28 (11:59)
|
|
||
|
|
436
|
2110
|
90/12/16 (16:13)
|
|
||
|
|
1500
|
2858
|
91/3/10 (12:33)
|
|
||
|
|
192
|
469
|
91/3/10 (11:11)
|
|
||
|
|
263
|
321
|
91/3/10 (11:02)
|
|
||
|
|
416
|
1085
|
91/3/10 (10:43)
|
|
||
|
|
672
|
1330
|
91/3/9 (11:46)
|
|
||
|
|
364
|
1104
|
91/3/9 (11:35)
|
|
||
|
|
12
|
62
|
91/3/8 (13:38)
|
|
||
|
|
587
|
2140
|
91/3/7 (20:41)
|
|
||
|
|
279
|
1164
|
91/3/7 (19:36)
|
|
||
|
|
17
|
75
|
91/3/7 (11:57)
|
|
||
|
|
574
|
1569
|
91/3/5 (22:47)
|
|
||
|
|
1383
|
1934
|
91/3/3 (16:55)
|
|
||
|
|
137
|
440
|
91/2/30 (09:36)
|
|
||
|
|
293
|
892
|
91/2/30 (09:32)
|
|
||
|
|
490
|
1268
|
91/2/29 (10:28)
|
|
||
|
|
492
|
1800
|
91/2/25 (21:24)
|
|
||
|
|
526
|
1350
|
91/2/11 (21:53)
|
|
شهدا شمع محفل بشریتند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان «عند ربهم یرزقون» اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب» فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی» پروردگارند.
امام خمینی (ره(
نشانی ات را گم کردم
از مادرت پرسیدم
گفت :
ق طعه 26
ردیف اول
ی ادم آمد می گفتی
" ق طعه همان غزل است اگر
سر نداشته باشد "
و تو همان غزل بودی ،
ق طعه ...ق طعه ...

رهبر معظم انقلاب :
وظیفه قدردانی از ایثارگران بویژه شهیدان،
فریضه ای عینی و تعینی و همیشگی است
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
سلام همسنگر ، همسفر ، رزمنده ، بسیجی
من مینویسم و تو هر جور دلت میخواد بخون !
گفتیم اینجا رو که باز میکنی کوتاه گفته باشیم و گزیده
که دیدیم کوتاه گویی و گزیده گویی کار ما نیست ...
کار اوناییه که قراره شمع راه ما بشنو نشانی مقصدمون !
مقدمه توی پست 1 قرار گرفته اگه دوست داشتی بخونش ...
اینجا از هر چی که دلت طالبش باشه مینویسیم ...
کاش آخرش نشونی رو پیدا کنیم ...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

شهید رضا دستواره...
وای خیلی آدم باحالی بوده...
عاشق سرکار گذاشتن این و اون بوده... مثلا جریان سرکار گذاشتن عباس کریمی اش خیلی شنیدنیه...
به گفته خودش از سیر متنفر بوده اما به تنهایی یه دبه سیر ترشی رو می خورد...
خیلی آدم باحالی بوده... خدا بیامرزه اتش... منکه هر وقت می رم سر مزارش غم و اندوه از دلم بیرون می ره...

سید محمد علی در
شکلگیری سپاه« خرمشهر»
نقش فعال و اساسی داشت و ابتدا
مدتی مسئولیت واحد عملیات را به عهده
گرفت.
شهید جهان آرا با
اقدام ضدانقلاب در پایگاه سوم دریایی
خرمشهر، از سوی شورای تامین استان خوزستان
به سمت فرماندهی این پایگاه منصوب گردید.
در غروب روز ۳۱ شهریور
۱۳۵۹ عراقیها شهر خرمشهر را زیر آتش گرفتند
و مطمئن بودند که با دو گردان نیرو ظرف
مدت ۲۴ ساعت خواهند توانست آن را به تصرف
خود درآورند و بعد از آن، از طریق پل
ذوالفقاریه، به آبادان دسترسی پیدا کنند
و در فاصله کوتاهی به اهواز رسیده و خوزستان
را از کشور جمهوری اسلامی جدا نمایند.
اما در مقابل مقاومت دلیرانه
مردم خرمشهر، مجبور شدند بخش زیادی از
توان نظامی خود را (بیش از
دو لشکر) در این نقطه،
زمینگیر کرده و ۴۵ روز معطل شوند و در
نهایت پس از عبور از دو پل کارون و بهمنشیر،
آبادان را به محاصره در آورند.
شهید
جهانآرا در مورد یکی از صحنههای این
حماسه عاشورایی میگوید:
«امیدی
به زنده ماندن نداشتیم. مرگ
را میدیدیم. بچهها توسط
بیسیم شهادتنامه خود را میگفتند و یک
نفر پشت بیسیم یادداشت میکرد. صحنه
خیلی دردناکی بود. بچهها
میخواستند شلیک کنند، گفتم: ما
که رفتنی هستیم، حداقل بگذارید چند تا از
آنها را بزنیم، بعد بمیریم. تانکها
همه اطراف را میزدند و پیش میآمدند.
با رسیدن آنها به فاصله صد و
پنجاه متری دستور آتش دادم. چهار
آرپیجی داشتیم، با بلند شدن از گودال،
اولین تانک را بچهها زدند. دومی
در عقبنشینی بود که به دیوار یکی از
منازل بندر برخورد کرد. جیپ
فرماندهی پشت سر، به طرف بلوار دنده عقب
گرفت، با مشاهده عقبنشینی تانک، بلند
شدم و داد زدم: الله اکبر،
الله اکبر، … حمله کنید؛ که دشمن پا به
فرار گذاشته بود …»
در ساعت ۳۰/۱۹
دقیقه سه شنبه هفتم مهرماه ۱۳۶۰ (بعد
از عملیات ثامنالائمه) یک
فروند هواپیمای سی-۱۳۰ از
اهواز به مقصد تهران در حرکت بود تا بدن
پاک و مطهر شهدا را به خانوادههایشان و
مجروحین عزیز جنگ را به بیمارستانها
برساند، که در منطقه کهریزک تهران دچار
سانحه شد و سقوط کرد. از
جمله شهدای این سانحه تیمسار سرلشکر شهید
ولی الله فلاحی (جانشین
رئیس ستاد مشترک آجا)،
سرتیپ شهید موسی نامجو (وزیر
دفاع)، سرتیپ خلبان شهید
جواد فکوری (مشاور جانشین
رئیس ستاد مشترک آجا)،
سردار سرلشکر پاسدار شهید یوسف کلاهدوز
(قائم مقام فرماندهی کل
سپاه) و سردار سرلشکر
پاسدار شهید سید محمد علی جهانآرا
(فرمانده سپاه خرمشهر)
بودند.
شهید
سید محمد علی جهانآرا پس از سالها مبارزه،
تلاش و فداکاری خالصانه در سختترین
شرایط، به آرزوی دیرین خود رسید و به شرف
شهادت نایل آمد.
روحمان با یادشان شاد

شهید محمد علی جهان آرا، نفرسوم از راست (در تصویر شهید مهدی باکری دیده میشود)

شهید جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر، (نفر سوم از راست)

شهید جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر، (سمت راست تصویر)

فرمانده سپاه خرمشهر در کنار مقام معظم رهبری

شهید جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر، (سمت راست تصویر)


شهید جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر

شهید سید محمد علی جهان آرا

شهید جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر

شهید جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر

شهید جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر، (سمت راست تصویر)

شهید جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر، (سمت چپ تصویر)

شهید جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر

شهید جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر

شهید جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر

















از منطقه که برمی گشتیم ، معمولاً هر بار منزل یکی از دوستان دور هم جمع می شدیم و همان جمع های دوستانه ای را که در جبهه های نبرد داشتیم ، دوباره تشکیل می دادیم.
آن شب هم مثل شب های قبل در منزل یکی از دوستان دور هم بودیم و از هر دری سخنی می راندیم. خیلی از بچه ها بودند شهید پوررکنی ، شهید نجف آبادی و خیلی های دیگر.
در این بین محمود آرام سرش را بالا آورد و گفت : «بچه ها ! من این بار که بروم دیگر بر نمی گردم» . این حرف را که گفت ، باز هم شوخی کردن بچه ها گل کرد.
اما محمود خیلی جدّی دوباره گفت : « بچه ها ! حرفی دارم ! می بینید امروز چقدر با هم دوست و صمیمی هستید؟ سعی کنید همیشه این دوستی و صمیمیت را حفظ کنید.»
می دانم این بار که رفتم دیگر برنمی گردم . اما می خواهم بگویم بعد از شهادتم شما هفته اول و دوم بر مزارم می آیید و دیگر پیدایتان نمی شود تا چهلم. بعد از آن هم می روید و تا سالگرد شهادتم دیگر سراغی از من نمی گیرید و بعد از سالگرد هم دیگر مرا فراموش می کنید.
محمود نفس عمیقی کشید و گفت : «تمام اینها را می بخشم...اما سفارشی دارم ؛
وقتی آن روز فرا رسید و شما از یاد بردید که حوالی شهیدآباد هم رفیقی دارید. هر وقت خواستید از جاده روبروی گلزار رد شوید و بروید کت برای شنا ، از همان جا و از توی ماشین دستی بلند کنید و برایم فقط یک بوق بزنید. همین.من آن بوق را بجای فاتحه از شما قبول می کنم. »
محمود حرفش را زد و سکوت مجلس ما را فرا گرفت. لب ها به لبخند باز شد اما کمتر کسی بود که این حرف را به حساب شوخی گذاشته باشد. محمود کاملا جدی گفت.
حالا هر وقت از آن جا رد می شوم ، حتما بوقی می زنم.
شهید کشاورزیان بعد از گرفتن مدرک فوق دیپلم معلمی را از مدرسه ابتدایی آیت الله مدنی روستای جوبنه آغاز کرد.
عبدالناصر فعالیتهای مذهبی خود را از پایگاه بسج مسجد امام حسین (ع) در همان جوبنه شروع کرده و تدریس در کلاس های قرآن، سیر مطالعاتی کتب شهید دستغیب و شرح و تفسیر نهج البلاغه را آغاز کرد.
با شروع جنگ شهید عبدالناصر کشاورزیان وارد جبهه شد و سر انجام در ۱۱/3/۶۷ در عملیات بیت المقدس ۷ به شهادت رسید. خانواده کشاورزیان علاوه بر عبدالناصر، حسین و حجت الله را نیز تقدیم خدا کرده است.
روحمان
با یادشان شاد













معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان در حال خداحافظی با خانواده

معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان

معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان، جمع رزمندگان

پیکر معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان

وداع خانواده با پیکر معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان

معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان

دوستان معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان بر سر پیکر این شهید

معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان

معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان

وداع خانواده معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان با فرزندشان

اقامه نماز بر پیکر مطهر معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان

شهیدان حسین، عبدالناصر و حجت الله کشاورزیان







خبرگزاری فارس: دستنوشته «آقا مرتضی» که بر سر مزار شهید فلاحتپور ماندگار شد
حسین محمودیان راوی مستندهای روایت فتح و کارگردان مستند زندگی امام موسی صدر در گفتوگو با خبرنگار فارس خاطرهای از سید شهیدان اهل قلم روایت کرد که به 18 روز پیش از شهادت سید مرتضی بازمیگردد: یکی از حلقههای آشناییام با شهید آوینی، شهید فلاحتپور بود که اردیبهشت 71 در لبنان شهید شد؛ او گروهی کار روایت فتح را در لبنان پیگیری میکردند که هواپیمای اسرائیل منطقه را بمباران میکند و ظاهراً فقط آقای فلاحتپور از ایران به شهادت میرسد.
سوم فروردین 72 به همراه جمعی که آقا مرتضی هم در میانشان بود، سر مزار شهید فلاحتپور رفتیم؛ در آنجا زیارت عاشورایی خوانده شد. آن زمان دبیر مقطع دبیرستان بودم؛ یادم هست شب قبل از آن، یکی از شاگردان به منزلمان آمد و گفت «فردا برنامه شما چیست؟» گفتم «فردا جمعه است و میخواهیم سر مزار شهید فلاحتپور در روستای «چندار» حوالی کرج برویم» قرار شد وی هم با ما بیاید.
در سر مزار شهید فلاحتپور زیارت عاشورا خوانده شد و دوستان به زیارت شهدای دیگر هم رفتند؛ ماشینمان پایین تپهای که شهدا دفن بودند، پارک بود؛ وقتی بچهها به سمت پایین برگشتند، بنده و آقای آوینی هنوز بعد از رفتن دوستان، سرمزار شهید فلاحتپور ایستاده بودیم. طبق معمول ایستاده بودم تا آقامرتضی را تماشا کنم.
یکی دیگر از دوستان به نام «مرتضی» وقتی دید ما دو تا بر سر مزار تنها هستیم، یک کاغذی آورد و گفت «حسین، یک یادگاری بنویس» گفتم «این اداها برای دوران جنگ بود وقتی که هنوز میشد شهید شد، دیگه گذشت، دست از سر ما بردار» در این حال آقای آوینی آن دوستمان را صدا زد و گفت «مرتضی جان بده تا من برایت بنویسم» من در همان لحظه به حرفهایی که با دوستم زدم، فکر میکردم و پشیمان شدم که چرا ننوشتم.
آوینی آن دوستمان را صدا
زد و گفت «مرتضی جان بده تا من برایت بنویسم» من در همان لحظه به حرفهایی
که با دوستم زدم، فکر میکردم و پشیمان شدم که چرا ننوشتم. آن روز مرتضی
نگذاشت مطلب شهید آوینی را بخوانم. هر چه اصرار کردم، گفت «تو ننوشتی، حقت
هم نیست بدانی مرتضی چی نوشته»
آن روز مرتضی نگذاشت مطلب شهید آوینی را بخوانم. هر چه اصرار کردم، گفت «تو ننوشتی، حقت هم نیست بدانی مرتضی چی نوشته».
بعد از شهادت آوینی آن متن منتشر شد که نوشته بود «عجب از ما، واماندگان زمین گیر که در جستجوی شهدا به قبرستانها میرویم؛ مرده آن است که نصیبی از حیات طیبه شهدا ندارد و اگر چنین است از ما مردهتر کیست؟» شهید آوینی با حقایق زندگی میکرد و به آن باور داشت.
در طول روز اتفاقاتی افتاد؛ وقتی از آنجا برگشتیم، همان دوستم که سوم دبیرستانی بود، پرسید «آقا، آقای آوینی چرا اینجوری بود». گفتم «چه جوری بود؟» گفت «نمیدانم ولی یک جور خاصی بود». اگر کسی هم یک برخورد با آوینی داشت، متوجه حالتهای خاص شهید آوینی میشد.
سال 1343 بود که بهروز (مهدی) چشم به جهان گشود. از کودکی حال و هوای خاصی داشت. انقلاب که به پیروزی رسید، در چشمان مهدی چیزی درخشید. چندی بعد حمله نیروهای بعثی او را به جبهههای حق علیه باطل کشاند. نبرد با متجاوزین روحیه مهدی را هر روز مقاومتر میکرد. سال 1362 وارد گروه تبلیغات جنگ لشگر 27 محمدرسولالله شد، سودائی عجیب در سر داشت، چیزهائی دیده بود که باید برای مردم به تصویر میکشید، به همین علت در سال هزار و سیصد و شصت و پنج به جمع گروه روایت فتح پیوست.
صبح پنجشنبه 29 اردیبهشت
سال 1371 در منطقه بقاع غربی راکتی اسرائیلی بر پیکر خسته مهدی اصابت کرد و
جسم و روح او را راهی آسمان نمود و یکبار دیگر امت حزبالله فریاد
برآوردند:«اللهم تقبل منا هذاالقربان»
حضور در حماسه کربلای 5 برای فلاحتپور افتخاری باورنکردنی محسوب
میشد، بعد از اتمام جنگ به ادامه تحصیل روی آورد و در رشته سینما در
دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران مشغول به تحصیل شد و فعالیتهای خودش
را در حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، روایت فتح، گروه تلویزیونی جهاد،
صدا و سیما ادامه داد. اردیبهشت سال هزار و سیصد و هفتاد و یک برای مهدی
بوی خوش سفر را به همراه آورد. او برای فیلمبرداری جنایات اسرائیل در لبنان
و انعکاس وضعیت آوارگان فلسطینی به لبنان سفر کرد. اردیبهشت ماه ،ماه
بهشتی در آخرین روزهای خود عزیزی را به آسمان فرستاد، و یکبار دیگر امت
حزبالله فریاد برآوردند:«اللهم تقبل منا هذاالقربان» صبح پنجشنبه 29
اردیبهشت سال 1371 در منطقه بقاع غربی راکتی اسرائیلی بر پیکر خسته مهدی
اصابت کرد و جسم و روح او را راهی آسمان نمود.
روحشان شاد و یادشان گرامی
فرآوری : سیفی بخش فرهنگ پایداری تبیان