userinfo close

  ,

جنبش سبز علوی


Alavi_Green_Movement

تاسیس: 14 آبان 1388  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: کتایون محبّ اهل بیت - معاونان
امام صادق(ع) : ای گروه شیعه! زینت ما باشید نه باعث ملامت و سرزنش ما! با مردم نیکو سخن بگویید، و زب ادامه »
امام صادق(ع) :
ای گروه شیعه! زینت ما باشید نه باعث ملامت و سرزنش ما!
با مردم نیکو سخن بگویید، و زبانتان را حفظ کنید و آن را از زیاده روی و زشت گویی بازدارید.

 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
0
298
89/3/13 (01:19)
254
1255
91/2/28 (11:59)
436
2110
90/12/16 (16:13)
1500
2858
91/3/10 (12:33)
192
469
91/3/10 (11:11)
263
321
91/3/10 (11:02)
416
1085
91/3/10 (10:43)
672
1330
91/3/9 (11:46)
364
1104
91/3/9 (11:35)
12
62
91/3/8 (13:38)
587
2140
91/3/7 (20:41)
279
1164
91/3/7 (19:36)
17
75
91/3/7 (11:57)
574
1569
91/3/5 (22:47)
1383
1934
91/3/3 (16:55)
137
440
91/2/30 (09:36)
293
892
91/2/30 (09:32)
490
1268
91/2/29 (10:28)
492
1800
91/2/25 (21:24)
526
1350
91/2/11 (21:53)

عنوان بحث :: این بحث را 19 نفر دنبال می کنند.

یس  , minuo
یس - 19:16 1389/06/20

نشانی ..... -::- جنبش سبز علوی -::-

 



 شهدا شمع محفل بشریتند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان «عند ربهم یرزقون» اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب» فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی» پروردگارند.

امام خمینی (ره(


 

 

نشانی ات را گم کردم

از مادرت پرسیدم

 

گفت :


 ق طعه 26

ردیف اول


ی ادم آمد می گفتی


"    ق طعه همان
غزل است اگر

سر  نداشته باشد   "


 و تو   همان غزل بودی ،


ق طعه ...ق طعه ...

 

 

 

  

 

رهبر معظم انقلاب :

وظیفه قدردانی از ایثارگران بویژه شهیدان،

فریضه ای عینی و تعینی و همیشگی است

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

سلام همسنگر ، همسفر ، رزمنده ، بسیجی

من مینویسم و تو هر جور دلت میخواد بخون !

گفتیم اینجا رو که باز میکنی کوتاه گفته باشیم و گزیده

که دیدیم کوتاه گویی و گزیده گویی کار ما نیست ...

کار اوناییه که قراره شمع راه ما بشنو نشانی مقصدمون !

مقدمه توی پست 1 قرار گرفته اگه دوست داشتی بخونش ...

اینجا از هر چی که دلت طالبش باشه مینویسیم ...

کاش آخرش نشونی رو پیدا کنیم ...


 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
لوح عشق , loheeshgh
لوح عشق - 22:47 1391/03/5
574
نقل قول از : صبرا فاطمی

حــــــاجی ؛ چـــرا اینجـــا خــوابیـــــدی؟

                                                                      


سید محمد رضا دستواره (نفر سمت چپ) به سال 1338 ه.ش در جنوب تهران متولد شد. وی بیست سال بعد در کردستان به جمع پاسداران تحت امر حاج احمد متوسلیان پیوست و از آن پس از شاگزدان و نیروهای پا به کار آن سردار دشمن شکن درآمد. دستواره از بنیانگذاران لشکر 27 محمد رسول الله (صلوات الله علیه) به شمار می رود و در نهایت به تاریخ 13/4/1365 طی عملیات  کربلای 1 ، در حالی که جانشینی فرماندهی لشکر 27 را بر عهده داشت به شهادت رسید.



هر وقت برای صحبت پیش حاج دستواره می رفتیم، از چهره اش می فهمیدیم که خسته است و شب گذشته، کامل نخوابیده است. همیشه بیرون از سنگر می خوابید. در عملیات والفجر 8 در فاو، دیده بانمان خبر داد که دشمن طی تغییر و تحولاتی قصد حمله دارد. وقتی رفتیم این جریان را به شهید دستواره بگوییم، بیرون از سنگر خوابیده بود. به یکی از همرزمانم گفتم که چرا حاجی بیرون از سنگر خوابیده، ممکن است بر اثر اصابت خمپاره های دشمن آسیبی به او برسد. بیدارش کردم و گفتم: حاجی چرا اینجا خوابیده ای؟ وقتی بیدار شد، سوالم را با این قطعه شعر جواب داد :

گرنگهدار من آن است که من میدانم      شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد

راوی : رضایی، همرزم شهید دستواره



 

شهید رضا دستواره...

وای خیلی آدم باحالی بوده...

عاشق سرکار گذاشتن این و اون بوده... مثلا جریان سرکار گذاشتن عباس کریمی اش خیلی شنیدنیه...

به گفته خودش از سیر متنفر بوده اما به تنهایی یه دبه سیر ترشی رو می خورد...

 

خیلی آدم باحالی بوده... خدا بیامرزه اتش... منکه هر وقت می رم سر مزارش غم و اندوه از دلم بیرون می ره...

صبرا فاطمی , sabraafatemi
صبرا فاطمی - 12:23 1391/02/31
573
حــــــاجی ؛ چـــرا اینجـــا خــوابیـــــدی؟

                                                                      


سید محمد رضا دستواره (نفر سمت چپ) به سال 1338 ه.ش در جنوب تهران متولد شد. وی بیست سال بعد در کردستان به جمع پاسداران تحت امر حاج احمد متوسلیان پیوست و از آن پس از شاگزدان و نیروهای پا به کار آن سردار دشمن شکن درآمد. دستواره از بنیانگذاران لشکر 27 محمد رسول الله (صلوات الله علیه) به شمار می رود و در نهایت به تاریخ 13/4/1365 طی عملیات  کربلای 1 ، در حالی که جانشینی فرماندهی لشکر 27 را بر عهده داشت به شهادت رسید.



هر وقت برای صحبت پیش حاج دستواره می رفتیم، از چهره اش می فهمیدیم که خسته است و شب گذشته، کامل نخوابیده است. همیشه بیرون از سنگر می خوابید. در عملیات والفجر 8 در فاو، دیده بانمان خبر داد که دشمن طی تغییر و تحولاتی قصد حمله دارد. وقتی رفتیم این جریان را به شهید دستواره بگوییم، بیرون از سنگر خوابیده بود. به یکی از همرزمانم گفتم که چرا حاجی بیرون از سنگر خوابیده، ممکن است بر اثر اصابت خمپاره های دشمن آسیبی به او برسد. بیدارش کردم و گفتم: حاجی چرا اینجا خوابیده ای؟ وقتی بیدار شد، سوالم را با این قطعه شعر جواب داد :

گرنگهدار من آن است که من میدانم      شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد

راوی : رضایی، همرزم شهید دستواره


  • نقل قول
  • ارسال پاسخ
صبرا فاطمی , sabraafatemi
صبرا فاطمی - 11:20 1391/02/29
572
   فـــرمانده سپاه ِ خرّمـــشهــــر ، به روایت ِ تصــــویر




شهید محمد جهان آرا به سال ۱۳۳۳ در« خرمشهر» متولد شد.
محمد علی فعالیتهای سیاسی – مذهبی خود را با شرکت در جلسات مسجد امام صادق(ع) خرمشهر آغاز کرد. در سال ۱۳۴۸ در سن ۱۵ سالگی – تحت تاثیر جنبش اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی(ره) همراه عده‌ای از دوستان فعال مسجدی‌اش وارد مبارزات سیاسی شد. ابتدا به برپایی جلسات تدریس و تفسیر قرآن در مساجد پرداخت؛ ضمن آنکه در مبارزات انجمنهای اسلامی دانش‌آموزان نیز شرکتی فعال داشت. در اواخر سال ۱۳۴۹ همراه برادرش به عضویت گروه مخفی حزب‌الله خرمشهر درآمد.
در سال ۱۳۵۵ به دلیل ضرورتی که در تداوم جهاد مسلحانه احساس می‌کرد به گروه منصورون پیوست.
در تاریخ ۲/۲/۱۳۵۷ سیدعلی جهان‌آرا، برادر سیدمحمد نیز توسط ساواک به شهادت می‌رسد.

سید محمد علی در شکل‌گیری سپاه« خرمشهر» نقش فعال و اساسی داشت و ابتدا مدتی مسئولیت واحد عملیات را به عهده گرفت.
شهید جهان آرا با اقدام ضدانقلاب در پایگاه سوم دریایی خرمشهر، از سوی شورای تامین استان خوزستان به سمت فرماندهی این پایگاه منصوب گردید.

در غروب روز ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ عراقیها شهر خرمشهر را زیر آتش گرفتند و مطمئن بودند که با دو گردان نیرو ظرف مدت ۲۴ ساعت خواهند توانست آن را به تصرف خود درآورند و بعد از آن، از طریق پل ذوالفقاریه، به آبادان دسترسی پیدا کنند و در فاصله کوتاهی به اهواز رسیده و خوزستان را از کشور جمهوری اسلامی جدا نمایند. اما در مقابل مقاومت دلیرانه مردم خرمشهر، مجبور شدند بخش زیادی از توان نظامی خود را (بیش از دو لشکر) در این نقطه، زمین‌گیر کرده و ۴۵ روز معطل شوند و در نهایت پس از عبور از دو پل کارون و بهمنشیر، آبادان را به محاصره در آورند.
شهید جهان‌آرا در مورد یکی از صحنه‌های این حماسه عاشورایی می‌گوید:
«امیدی به زنده ماندن نداشتیم. مرگ را می‌دیدیم. بچه‌ها توسط بی‌سیم شهادتنامه خود را می‌گفتند و یک نفر پشت بی‌سیم یادداشت می‌کرد. صحنه خیلی دردناکی بود. بچه‌ها می‌خواستند شلیک کنند، گفتم: ما که رفتنی هستیم، حداقل بگذارید چند تا از آنها را بزنیم، بعد بمیریم. تانکها همه اطراف را می‌زدند و پیش می‌آمدند. با رسیدن آنها به فاصله صد و پنجاه متری دستور آتش دادم. چهار آرپی‌جی داشتیم، با بلند شدن از گودال،‌ اولین تانک را بچه‌ها زدند. دومی در عقب‌نشینی بود که به دیوار یکی از منازل بندر برخورد کرد. جیپ فرماندهی پشت سر، به طرف بلوار دنده عقب گرفت، با مشاهده عقب‌نشینی تانک، بلند شدم و داد زدم: الله اکبر، الله اکبر، … حمله کنید؛ که دشمن پا به فرار گذاشته بود …»

در ساعت ۳۰/۱۹ دقیقه سه شنبه هفتم مهرماه ۱۳۶۰ (بعد از عملیات ثامن‌الائمه) یک فروند هواپیمای سی-۱۳۰ از اهواز به مقصد تهران در حرکت بود تا بدن پاک و مطهر شهدا را به خانواده‌هایشان و مجروحین عزیز جنگ را به بیمارستانها برساند، که در منطقه کهریزک تهران دچار سانحه شد و سقوط کرد. از جمله شهدای این سانحه تیمسار سرلشکر شهید ولی الله فلاحی (جانشین رئیس ستاد مشترک آجا)، سرتیپ شهید موسی نامجو (وزیر دفاع)، سرتیپ خلبان شهید جواد فکوری (مشاور جانشین رئیس ستاد مشترک آجا)، سردار سرلشکر پاسدار شهید یوسف کلاهدوز (قائم مقام فرماندهی کل سپاه) و سردار سرلشکر پاسدار شهید سید محمد علی جهان‌آرا (فرمانده سپاه خرمشهر) بودند.
شهید سید محمد علی جهان‌آرا پس از سالها مبارزه، تلاش و فداکاری خالصانه در سخت‌ترین شرایط، به آرزوی دیرین خود رسید و به شرف شهادت نایل آمد.

                                                روحمان با یادشان شاد



شهید محمد علی جهان آرا، نفرسوم از راست (در تصویر شهید مهدی باکری دیده می‌شود)

شهید جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر، (نفر سوم از راست)

شهید جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر، (سمت راست تصویر)

فرمانده سپاه خرمشهر در کنار مقام معظم رهبری

شهید جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر، (سمت راست تصویر)

شهید جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر

شهید سید محمد علی جهان آرا

شهید جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر

شهید جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر

شهید جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر، (سمت راست تصویر)

شهید جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر، (سمت چپ تصویر)

شهید جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر

شهید جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر

شهید جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر





صبرا فاطمی , sabraafatemi
صبرا فاطمی - 12:54 1391/02/23
571
مــــادرانی  که  تاریخ  ساخـــــتند !




حضرت روح الله (سلام الله علیه) در در اوصاف مادران شهدا در طول سال های دفاع مقدس چنین فرمودند: « ملتی که خواهران و مادران دلیرش، افتخار به مرگ جوانان برومندش می کند که در صف شهدا هستند، پیروز است.» و در جایی دیگر فرمودند: «رحمت خداوند بر مادرانی كه جوانان نیرومند خود را به میدان دفاع ازحق فرستاده، و به شهادت ارجمند آنان افتخار می كنند
به مناسبت روز میلاد مبارک حضرت صدیقه ی طاهره (صلوات الله علیها) یاد می کنیم از مادرانی که جای پاهایشان بر سر پیچ تاریخ ، باقی ماند و بسیاری از آنان ، امروز بر سر سفره ی بانوی دو عالم ، میهمانند.


روحمان با یادشان شاد


اصفهان -1365





تهران - 1365


تهران - دی 1362


تهران - 1366


بندر عباس - تابستان1362




تهران- دی ماه 1362






تهران - مقابل مجلس شورای اسلامی - 1365


روبروی مجلس شورای اسلامی - 1364


زمستان1362 - تهران - خیابان 16 آدر






    اسداللهی , shenelghermezi_1st
اسداللهی - 00:37 1391/02/23
570


برای این شهید فاتحه نخوانید، بوق بزنید!

                                                     

157439_424.jpg



شهید محمود شهیان زاده (صدیقی)


از منطقه که برمی­ گشتیم ، معمولاً هر بار منزل یکی از دوستان دور هم جمع می شدیم و همان جمع­ های دوستانه ای را که در جبهه­ های نبرد داشتیم ، دوباره تشکیل می دادیم.


آن شب هم مثل شب های قبل در منزل یکی از دوستان دور هم بودیم و از هر دری سخنی می راندیم. خیلی از بچه ها بودند شهید پوررکنی ، شهید نجف آبادی و خیلی های دیگر.


در این بین محمود آرام سرش را بالا آورد و گفت : «بچه ها ! من این بار که بروم دیگر بر نمی گردم» . این حرف را که گفت ، باز هم شوخی کردن بچه ها گل کرد.


اما محمود خیلی جدّی دوباره گفت : « بچه ها ! حرفی دارم ! می بینید امروز چقدر با هم دوست و صمیمی هستید؟ سعی کنید همیشه این دوستی و صمیمیت را حفظ کنید.»


می دانم این بار که رفتم دیگر برنمی گردم . اما می خواهم بگویم بعد از شهادتم شما هفته اول و دوم بر مزارم می آیید و دیگر پیدایتان نمی شود تا چهلم. بعد از آن هم می روید و تا سالگرد شهادتم دیگر سراغی از من نمی گیرید و بعد از سالگرد هم دیگر مرا فراموش می کنید.


محمود نفس عمیقی کشید و گفت : «تمام اینها را می بخشم...اما سفارشی دارم ؛

وقتی آن روز فرا رسید و شما از یاد بردید که حوالی شهیدآباد هم رفیقی دارید. هر وقت خواستید از جاده روبروی گلزار رد شوید و بروید کت برای شنا ، از همان جا و از توی ماشین دستی بلند کنید و برایم فقط یک بوق بزنید. همین.من آن بوق را بجای فاتحه از شما قبول می کنم. »


محمود حرفش را زد و سکوت مجلس ما را فرا گرفت. لب ها به لبخند باز شد اما کمتر کسی بود که این حرف را به حساب شوخی گذاشته باشد. محمود کاملا جدی گفت.


حالا هر وقت از آن جا رد می شوم ، حتما بوقی می زنم.



صبرا فاطمی , sabraafatemi
صبرا فاطمی - 11:45 1391/02/11
569

به بهـــــــانه ی ِ روز ِ مـعــلــم


                                                     


شهید عبدالناصر کشاورزیان به تاریخ ۲۸ فروردین ۱۳۳۸ در فراشمحله بهشهر از توابع استان مازندران به دنیا آمد. پدرش شیخ اسماعیل روحانی و مادرش نیز شاعره بود که به همین علت به شاعره شهر شهره بود.

شهید کشاورزیان بعد از گرفتن مدرک فوق دیپلم معلمی را از مدرسه ابتدایی آیت الله مدنی روستای جوبنه آغاز کرد.

عبدالناصر فعالیت‌های مذهبی خود را از پایگاه بسج مسجد امام حسین (ع) در همان جوبنه شروع کرده و تدریس در کلاس های قرآن، سیر مطالعاتی کتب شهید دستغیب و شرح و تفسیر نهج البلاغه را آغاز کرد.

با شروع جنگ شهید عبدالناصر کشاورزیان وارد جبهه شد و سر انجام در ۱۱/3/۶۷ در عملیات بیت المقدس ۷ به شهادت رسید. خانواده کشاورزیان علاوه بر عبدالناصر، حسین و حجت الله را نیز تقدیم خدا کرده است.

                                                                                   

                                                                                     روحمان با یادشان شاد




معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان، نفر دوم از سمت راست



شهید کشاورزیان، در جمع هم دانشگاهیان (نفر اول از راست تصویر)



معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان، نشسته نفر اول از سمت راست



معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان، سمت راست تصویر



 شهید کشاورزیان، سمت چپ نفر دوم (کلاس درس دانشگاه)



معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان، ایستاده نفر وسط (حیاط مدرسه)



معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان، سمت چپ تصویر



معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان، در جمع دانش آموزانش



معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان، در جمع دانش آموزانش



معلم شهید کشاورزیان، در حال اقامه نماز به همراه شاگردانش



معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان، در اردوی مدرسه



معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان، روز اعزام رزمندگان

معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان در حال خداحافظی با خانواده

معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان

معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان، جمع رزمندگان

پیکر معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان

وداع خانواده با پیکر معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان

معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان

دوستان معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان بر سر پیکر این شهید

معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان

معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان

وداع خانواده معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان با فرزندشان

اقامه نماز بر پیکر مطهر معلم شهید عبدالناصر کشاورزیان


شهیدان حسین، عبدالناصر و حجت الله کشاورزیان


صبرا فاطمی , sabraafatemi
صبرا فاطمی - 23:32 1391/02/8
568
                 وقتــــــی برادرمـ  جعـــــل ِ سنــــــد کــــــــرد !




در سال های دفاع مقدس ، دست بردن در شناسنامه برای تغییر تاریخ تولد و رساندن سن به مرحله قانونی ، با هدف رفتن به جبهه های نبرد ، در میان نوجوانان بسیجی امری رایج بود. آن چه خواهید خواند ، روایتی است دست اول از دست بردن شهید قاسم شکیب زاده در شناسنامه اش برای اعزام به خطوط نبرد:

مشغول کار بودم که سر و کله اخوی پیدا شد. سرش را کج کرد و گفت: علی داداشی،‌ تو لااقل اجازه بده که من بروم جبهه، همه ی دوستام دارن میرن. قاسم، قبل از اینکه بیاید پیش من،‌ سراغ همه ی برادرها و خواهرها رفته بود و همه ناامیدش کرده بودند،‌ اینو که گفت، فکری به ذهنم خطور کرد، گفتم: من حرفی ندارم، برو. هنور همه ی جمله را ادا نکرده بودم که در یک چشم به هم زدن پر درآورد و رفت، من که خودم هم نفهمیده بودم که چه گفته ام، بلافاصله تلفن را برداشتم و شماره واحد اعزام سپاه را گرفته و به دوستی که مسوول قسمت فوق بود گفتم: اخوی ما دارد میاد سراغ شما که اجازه بدی برود جبهه، شناسنامه اش را بخواه و چون به سن قانونی نرسیده، بهانه ای بگیر و نگذار به جبهه برود. آن روزها سرمان شلوغ بود، مرتب شهید و مجروح می آوردند و ما هم بایستی همه ی کارهای لازم را انجام دهیم، بنابراین یادم رفت که موضوع را پیگیری کنم، اتفاقاً چون فردای آن روز هم بایستی برای تشییع پیکر مطهر 16 شهید برنامه ریزی کنیم، شب خانه نرفتم و تا صبح بنیاد شهید بودم. ساعت 8 صبح بود، مادر زنگ زد و گفت: قاسم دیشب نیامده. گفتم: حتماً با بچه ها رفته است بسیج، ‌ظاهراً مادر قانع شد و من هم گوشی را قطع کردم و مشغول کارها شدم. وسط مسیر تشییع شهدا بودیم که مسوول اعزام بسیح را دیدم، زد پشت من و گفت: اخوی! حالا مارا می زاری سر کار؟ گفتم: چطور مگه؟ گفت: اخوی شناسنامه اش را آورد،‌ اما سنش که مشگلی نداشت. گفتم: خوب! گفت: خوب که خوب، ما هم مهر زدیم و رفت. گفتم: کجا؟ گفت: احتمالاً خرمشهر….. چند روزی خانه آفتابی نشدم و به هر کجا زدم که از طریق تلفن و دوستانش پیدایش کنم، نشد که نشد. چند روز بعد، ساعت 9 صبح و طبق معمول زنگ زدم به تعاون سپاه تا اسامی شهدایی که شب قبل آورده بودند را‌ به پرسم تا برای تشییع آنها برنامه ریزی کنیم، مسوول تعاون گوشی را برداشت. بعد از حال و احوال همیشگی، گفتم: اسامی شهدا را بگو که من یادداشت کنم. گفت: شکیب تویی؟ گفتم: آره گفت: ا، ا، اسم اخویت هم که تولیست است.

راوی: برادر شهید





    اسداللهی , shenelghermezi_1st
اسداللهی - 22:16 1391/02/8
567
نقل قول از : بنده خدا ارش سهرابی اگر در میان مین بودی و به خاطر اشتباهی چاشنی مین فسفری عمل می کرد و دوستت برای این که معبر و عملیات لو نرود ، آن را می گرفت زیر شکمش و ذره ذره آب می شد و حتی داد نمی زد و از این ماجرا فقط بوی گوشت کباب شده توی فضا می ماند ، تو به این بو حساس نمی شدی ؟




بنده خدا ارش سهرابی , arshia4
566
هر وقت می خواهیم با سید برویم توی شهر قدمی بزنیم، یکی دو نفر جلوتر می روند تا اگر بوی کباب شنیدند خبرش کنند . حساسیت دارد به بوی کباب ، حالش خیلی بد می شود . یک بار خیلی اصرار کردیم که چرا ؟
گفت : اگر در میان مین بودی و به خاطر اشتباهی چاشنی مین فسفری عمل می کرد و دوستت برای این که معبر و عملیات لو نرود ، آن را می گرفت زیر شکمش و ذره ذره آب می شد و حتی داد نمی زد و از این ماجرا فقط بوی گوشت کباب شده توی فضا می ماند ، تو به این بو حساس نمی شدی ؟

00136061.JPG
ندای آسمانی , woosoogh
ندای آسمانی - 19:29 1391/02/3
565

شهادت محمّد منتظرقائم در صحرای طبس

 
پس از شکست حمله نظامی آمریکا به ایران در طبس و به جا گذاشتن چند فروند هلی‏کوپتر، برادرِ پاسدار، محمد منتظر قائم فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی یزد، جهت بررسی اوضاع به ناحیه مورد نظر وارد شد تا اطلاعات موجود و فوق سری داخل صحنه را جمع‏آوری نماید. از آن طرف، چون استکبار جهانی، نقشه‏های خود را نقش برآب می‏دید، تصمیم گرفت تا باقی‏مانده هلی‏کوپترها منهدم گردند تا اسناد سری نیز از بین روند. بنابراین با هماهنگی بنی‏صدر معزول و تنی چند از مزدوران و خودفروختگانی که در نیروی هوایی نفوذ کرده بودند، این منطقه بمباران شد و پاسدار محمدمنتظر قائم به فیض شهادت نائل آمد. از بین بردن اسناد ومدارک به جامانده که به طور قطع حاوی اسناد و مدارک مربوط به ادامه طرح و برنامه‏های آمریکایی‏ها پس از انجام مرحله اول عملیات بود و همچنین شامل اسامی عوامل مزدور داخلی و جاسوسانی می‏شد که می‏بایست طی این عملیات با آمریکایی‏ها همکاری کنند، خود واقعه‏ای مهم و قابل بررسی است.

 
20090306144704c200-62.jpg
صبرا فاطمی , sabraafatemi
صبرا فاطمی - 16:17 1391/01/30
564

  غـــــواص یـــعنــی ایــن           

                                                                                                                                                                                                                 




از یوسف قربانی طی مصاحبه ای خواستند «غواص»  را تعریف کند؟


ایشان گفت: غواص یعنی مرغابی امام زمان(عج).


یوسف قربانی ، فرزند صمد (جمعی گردان ولی عصر(عج) از لشکر 31 عاشورا) از بچه های با صفای زنجان بود. او به سال 1345 متولد شد و در سال 1365 ، در عملیات کربلای 5 پا بر بام عرش گذاشت.


                                                                     روحـــمان با یـــادش شـــاد





شهید یوسف قربانی(نفر اول از چپ) ، ساعاتی قبل از شهادت در عملیات کربلای 5






صبرا فاطمی , sabraafatemi
صبرا فاطمی - 12:55 1391/01/30
563
نقل قول از : مهدی مهدوی


سلام دوستان

خدا قوت...









 و علیـــکم الســــلام


مهدی مهدوی , mahdavi12
مهدی مهدوی - 12:39 1391/01/30
562

سلام دوستان

خدا قوت...







صبرا فاطمی , sabraafatemi
صبرا فاطمی - 12:05 1391/01/30
561


  بانو «عزیزه ولسان» ، از آخرین شهدای بیداری اسلامی در بحرین است که خون پاکش توسط خاندان کثیف «آل خلیفه» بر زمین ریخته شد. در تصویر زیر ، فرزند شهید «عزیزه ولسان»در کنار تصویر مادرش دیده می شود.

شادی روحش صلوات







رضا منتظر , chamberlain
رضا منتظر - 13:03 1391/01/29
560

دل‌نوشته آوینی بر مزار یک شهید 

 



سر مزار شهید فلاحت‌پور بودیم که یکی از دوستان برگه‌ای ‌آورد و از آقا مرتضی خواست به یادگار چیزی بنویسد؛ سید مرتضی هم نوشت «عجب از ما واماندگان زمین گیر که در جستجوی شهدا به قبرستان‌ها می‌رویم...». این متن بعد از شهادت مرتضی منتشر و ماندگار شد

شهید آوینی

خبرگزاری فارس: دست‌نوشته «آقا مرتضی» که بر سر مزار شهید فلاحت‌پور ماندگار شد


حسین محمودیان راوی مستندهای روایت ‌فتح و کارگردان مستند زندگی امام موسی صدر در گفت‌وگو با خبرنگار فارس خاطره‌ای از سید شهیدان اهل قلم روایت کرد که به 18 روز پیش از شهادت سید مرتضی بازمی‌گردد: یکی از حلقه‌های آشنایی‌ام با شهید آوینی، شهید فلاحت‌پور بود که اردیبهشت 71 در لبنان شهید شد؛ او گروهی کار روایت فتح را در لبنان پیگیری می‌کردند که هواپیمای اسرائیل منطقه را بمباران می‌کند و ظاهراً فقط آقای فلاحت‌پور از ایران به شهادت می‌رسد.


سوم فروردین 72 به همراه جمعی که آقا مرتضی هم در میانشان بود، سر مزار شهید فلاحت‌پور رفتیم؛ در آنجا زیارت عاشورایی خوانده شد. آن زمان دبیر مقطع دبیرستان بودم؛ یادم هست شب قبل از آن، یکی از شاگردان به منزل‌مان آمد و گفت «فردا برنامه‌ شما چیست؟» گفتم «فردا جمعه است و می‌خواهیم سر مزار شهید فلاحت‌پور در روستای «چندار» حوالی کرج برویم» قرار شد وی هم با ما بیاید.


در سر مزار شهید فلاحت‌پور زیارت عاشورا خوانده شد و دوستان به زیارت شهدای دیگر هم رفتند؛ ماشین‌مان پایین تپه‌ای که شهدا دفن بودند، پارک بود؛ وقتی بچه‌ها به سمت پایین برگشتند، بنده و آقای آوینی هنوز بعد از رفتن دوستان، سرمزار شهید فلاحت‌پور ایستاده بودیم. طبق معمول ایستاده بودم تا آقامرتضی را تماشا کنم.

یکی دیگر از دوستان به نام «مرتضی» وقتی دید ما دو تا بر سر مزار تنها هستیم، یک کاغذی آورد و گفت «حسین، یک یادگاری بنویس» گفتم «این اداها برای دوران جنگ بود وقتی که هنوز می‌شد شهید شد، دیگه گذشت، دست از سر ما بردار» در این حال آقای آوینی آن دوست‌مان را صدا زد و گفت «مرتضی جان بده تا من برایت بنویسم» من در همان لحظه به حرف‌هایی که با دوستم ‌زدم، فکر می‌کردم و پشیمان شدم که چرا ننوشتم.


 آوینی آن دوست‌مان را صدا زد و گفت «مرتضی جان بده تا من برایت بنویسم» من در همان لحظه به حرف‌هایی که با دوستم ‌زدم، فکر می‌کردم و پشیمان شدم که چرا ننوشتم. آن روز مرتضی نگذاشت مطلب شهید آوینی را بخوانم. هر چه اصرار کردم، گفت «تو ننوشتی، حقت هم نیست بدانی مرتضی چی نوشته»


آن روز مرتضی نگذاشت مطلب شهید آوینی را بخوانم. هر چه اصرار کردم، گفت «تو ننوشتی، حقت هم نیست بدانی مرتضی چی نوشته».


بعد از شهادت آوینی آن متن منتشر شد که نوشته بود «عجب از ما، واماندگان زمین گیر که در جستجوی شهدا به قبرستان‌ها می‌رویم؛ مرده آن است که نصیبی از حیات طیبه شهدا ندارد و اگر چنین است از ما مرده‌تر کیست؟» شهید آوینی با حقایق زندگی می‌کرد و به آن باور داشت.


در طول روز اتفاقاتی افتاد؛ وقتی از آنجا برگشتیم، همان دوستم که سوم دبیرستانی بود، پرسید «آقا، آقای آوینی چرا این‌جوری بود». گفتم «چه جوری بود؟» گفت «نمی‌دانم ولی یک جور خاصی بود». اگر کسی هم یک برخورد با آوینی داشت، متوجه حالت‌های خاص شهید آوینی می‌شد.


آشنایی با شهید فلاحت پور :



سال 1343 بود که بهروز (مهدی) چشم به جهان گشود. از کودکی حال و هوای خاصی داشت. انقلاب که به پیروزی رسید، در چشمان مهدی چیزی درخشید. چندی بعد حمله نیروهای بعثی او را به جبهه‌های حق علیه باطل کشاند. نبرد با متجاوزین روحیه مهدی را هر روز مقاوم‌تر می‌کرد. سال 1362 وارد گروه تبلیغات جنگ لشگر 27 محمدرسول‌الله شد، سودائی عجیب در سر داشت، چیزهائی دیده بود که باید برای مردم به تصویر می‌کشید، به همین علت در سال هزار و سیصد و شصت و پنج به جمع گروه روایت فتح پیوست.


صبح پنج‌شنبه 29 اردیبهشت سال 1371 در منطقه بقاع غربی راکتی اسرائیلی بر پیکر خسته مهدی اصابت کرد و جسم و روح او را راهی آسمان نمود و یکبار دیگر امت حزب‌الله فریاد برآوردند:«اللهم تقبل منا هذاالقربان»


 حضور در حماسه کربلای 5 برای فلاحت‌پور افتخاری باورنکردنی محسوب می‌شد،‌ بعد از اتمام جنگ به ادامه تحصیل روی آورد و در رشته سینما در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران مشغول به تحصیل شد و فعالیت‌های خودش را در حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، روایت فتح، گروه تلویزیونی جهاد، صدا و سیما ادامه داد. اردیبهشت سال هزار و سیصد و هفتاد و یک برای مهدی بوی خوش سفر را به همراه آورد. او برای فیلمبرداری جنایات اسرائیل در لبنان و انعکاس وضعیت آوارگان فلسطینی به لبنان سفر کرد. اردیبهشت ماه ،ماه بهشتی در آخرین روزهای خود عزیزی را به آسمان فرستاد، و یکبار دیگر امت حزب‌الله فریاد برآوردند:«اللهم تقبل منا هذاالقربان» صبح پنج‌شنبه 29 اردیبهشت سال 1371 در منطقه بقاع غربی راکتی اسرائیلی بر پیکر خسته مهدی اصابت کرد و جسم و روح او را راهی آسمان نمود.


روحشان شاد و یادشان گرامی

 

فرآوری : سیفی بخش فرهنگ پایداری تبیان
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.