| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
1
|
2
|
90/6/12 (17:54)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
89/6/3 (02:00)
|
|
||
|
|
0
|
9
|
89/2/31 (16:23)
|
|
||
|
|
0
|
14
|
87/10/13 (05:35)
|
|
||
|
|
5
|
45
|
87/9/27 (01:35)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
87/8/14 (21:31)
|
|
||
|
|
2
|
8
|
86/7/26 (11:57)
|
|
||
|
|
0
|
15
|
86/2/9 (11:57)
|
|
||
|
|
0
|
9
|
86/2/9 (11:56)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
86/2/9 (11:55)
|
|
||
|
|
1
|
11
|
86/2/7 (18:58)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
86/2/7 (12:29)
|
|
||
|
|
0
|
20
|
86/1/17 (04:16)
|
|
||
|
|
0
|
8
|
85/12/26 (18:53)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
85/12/26 (13:09)
|
|
||
|
|
0
|
8
|
85/12/5 (23:01)
|
|
||
|
|
1
|
32
|
85/11/26 (23:04)
|
|
||
|
|
0
|
12
|
85/9/2 (12:03)
|
|
||
|
|
0
|
26
|
85/9/2 (11:55)
|
|
||
|
|
0
|
16
|
85/9/2 (11:17)
|
|
با درود
خواندن نوشتار زیر که بر اساس واقعیتهای تاریخی به حقیقت نزدیک تر است برای روشن تر شدن ذهن ها بد نیست.
با سپاس
مزدا
بیست و یکم آذر، روز سرکوب و کشتار مردم آذربایجان!
بهرام رحمانی
امروز بیست و یکم آذر، سالگرد حمله ارتش شاهنشاهی به آذربایجان و یادآور قتل و غارت و جنایت این ارتش است. روزی که ارتش شاهنشاهی با حمایت دولتهای بریتانیا و ایالات متحده آمریکا، مدنیت و انسانیت را در آذربایجان به خاک و خون کشید و در پرتو سرکوب این جنبش دمکراتیک رو به رشد، جنبش کردستان و جنبش کارگری سراسری و غیره را نیز به مسلخ برد.
جنبش آذربایجان، به رهبری فرقه دمکرات آذربایجان و جعفر پیشهوری، یک جنبش چپ و برابریطلب بود که 52 سال پیش، ارتش شاهنشاهی، نه تنها اعضا و فعالین این جنبش، بلکه مردم آذربایجان را بیرحمانه و وحشیانه سرکوب و قتلعام کرد.
حول و حوش 21 آذر، افراد مسن خانوادههای آذری که واقعه 21 آذر را به یاد میآورند درباره هجوم وحشیانه ارتش شاهنشاهی به آذربایجان، داستانهای هولناک و تکاندهندهای تعریف میکنند. این وقایع تلخ و ناگوار علاوه بر اسناد و کتابهای تاریخی، به دلیل این که سینه به سینه نیز ضبط شده و از نسلی به نسل دیگر منتقل گردیده است، نفرت عجیبی در میان مردم آذربایجان نسبت به حکومت شاه و نیروهای سرکوبگر او و همچنین حکومت جمهوری اسلامی و همه نیروهای سرکوبگر این حکومت نیز ریشه دوانده است.
از این رو بیست و یکم آذر، برای انسانهایی چون من که در آذربایجان متولد شده و هزاران بار واقعه آذربایجان را با روایتهای گوناگون شنیده است معنا و مفهوم دیگری پیدا میکند. من و ما و صدها هزار انسان با روایات واقعی جنبش دمکراتیک آذربایجان از یک سو و وحشیگری ارتش شاه و عوامل و مزدوران محلی حکومت پهلوی در سرکوب این جنبش از سوی دیگر، بزرگ شدیم و با روایات چپ و سوسیالیستی و برابریطلبی و آزادیخواهی این جنبش عمیقا آشنا شدیم. هیچ کینهای از هیچ کسی به دل نگرفتیم، به فکر انتقام نیافتادیم، جز کینه و نفرت طبقاتیمان از سیستم سرمایهداری. راه حل را در این دیدیم که با رویآوری به مبارزه متشکل و مشترک در جنبش کارگری کمونیستی سراسری در جهت سرنگونی سرمایهداری و حکومتهای حامی سرمایه با هدف برپایی یک جامعه اشتراکی کمونیستی که در آن کار مزدی از بین رفته و هیچ انسانی، انسان دیگر را استثمار نمیکند و هر انسانی به اندازه توانش در ساخت و به حرکت درآوردن ماشین اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی تلاش میکند و به اندازه نیازش نیز سهم میبرد. در جامعهای که انسانها آزاد و برابرند و خلاقیتهای واقعیشان در روند طبیعی رشدشان شکوفا میشود. در چنین جامعهای هیج ملیتی و هیچ زبانی بر دیگری برتری نداشته و همه بدون توجه به ملیت، جنسیت و باورها و عقایدشان در کنار همدیگر زندگی پرنشاط و بدون ذغدغهای را دارند. جنبش کارگری کمونیستی ما در آذربایجان و سراسر ایران، با مارکس و انگلس، این بنیانگذاران سوسیالیسم علمی و لنین، رهبر انقلاب کارگری سوسالیستی 1917 روسیه و ادامه دهنده راه بنیانگذاران سوسیالیسم علمی عمیقا آشنا شد. بنابراین، آن چیزی که من از روایات مختلف تلاشها و تجارب تاریخی یک ساله حکومت دمکراتیک محلی آذربایجان و کتابها و اسنادی که در این مورد وجود دارد کسب کردهام، این است که بر خلاف تبلیغات مسمومکننده و غیرواقعی طیف سلطنتطلبان وابسته به حکومت سرنگون شده دیکتاتوری پهلوی و به طور کلی شوینیسم فارس، رهبران فرقه دمکرات آذربایجان و همچنین پس از آنها، نیروهای چپ و کمونیست و آزادیخواه آذربایجان، همواره در همکاری و همبستگی و اتحاد با فعالین گرایش چپ جامعه سراسر ایران، پیشقدم بودهاند تا در روندهای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی سراسر ایران دخیل باشند و در راه برقراری آزادی و برابری بکوشند. رفع ستم ملی و حل پایهای این ستم، تنها از طریق مبارزه سراسری در سرنگونی حکومت مرکزی و برقراری یک جامعه عادلانه و آزاد و برابر و انسانی امکانپذیر است.
حکومت مرکزی، با بسیج عربدهکشان سیدضیاء، سران عشایر و ارتش و ژاندارمری تحت فرمان ژنرال شوارتسکف آمریکایی، با شکستن اعتصاب کارگران خوزستان، اصفهان، مازندران، گیلان، تهران و سرکوب خونین اعتراضات تودهای توانست حاکمیت دیکتاتوری لرزان خود را به جامعه تحمیل کند، اما این سلطه خود را نتوانست بر آذربایجان نیز تسری دهد. این مسئله باعث شد که حکومت مرکزی و ارتش سرکوبگر آن کینه غیرقابل تصوری بر حنبش اجتماعی و دمکراتیک آذربایجان پیدا کنند که این کینه را روز 21 آذر با کشتار خونین و حتی تجاوز به حریم خصوصی انسانهای بیدفاع و بیگناه به اوج رساندند.
همین امروز نیز ژنرالهای بازنشستهای که در کشتار 21 آذر مردم آذربایجان، نقش فرماندهی داشتند و امروز در خارج کشور به سر میبرند در سالگرد 21 آذر، به دروغ و تحریف متوسل میشوند و هر چه در ماهیت ضدانسانی دارند به فرقه دمکرات آذربایجان و رهبران آن نسبت میدهند تا بر جنایات خود سرپوش بگذارند، مانند تیسمار آیرملو که به مناسبت سالگرد 21 آذر، مصاحبههایی با رادیوهای راست و سلطنتطلبان داشت.
از سوی دیگر به خصوص در سالهای اخیر ناسیونالیستهای آذری با حمایت و پشتیبانی وزات امور خارجه آمریکا، گرایشات ناسیونایستی جمهوری آذریایجان، گرگهای خاکستری ترکیه(یک گروه فاشیستی)، طرفداران آتاتورک و غیره نیز تاریخ جنبش دمکراتیک آذربایجان را با سیاستهای پان ترکیستی خود تحریف میکنند تا پشتوانهای غیرواقعی برای سیاستهای امروزیشان دست و پا کنند.
برای این که تاریخ به فراموشی سپرده نشود، به ویژه نیروی جوان ایران، به واقعیتهای تاریخی کشور خود آشنا باشند تا هدف و مسیر فعالیتهای سیاسی و اجتماعی خود را آگاهانه انتخاب کنند. باید واقعیتهای تاریخی را از زیر خار و خاشاک بیرون کشید؛ زیرا هر حکومت و تاریخنویسان و روشنفکران نزدیک به حکومتهای دیکتاتوری، تاریخ را به نفع خود مینویسند و پرده ساتری بر روی واقعیتهای تاریخی میکشند. درباره همین نمونه جنبش دمکراتیک آذربایجان، حکومت شاهنشاهی و حتی همین امروز طرفداران این حکومت سرنگون شده دیکتاتوری، 21 اذر، یعنی روز کشتار مردم آذربایجان را روز «نجات» مینامند؟! در حالی که در این روز هزاران انسان توسط ارتش دستپرورده ژنرال شوارتسکف آمریکایی و با حمایت و پشتیبانی دولتهای بریتاتیا و ایالات متحده آمریکا، به خاک و خون کشیده شدند. دولت شوروی نیز نسبت به این وقایع نقش خنثی داشت.
پان ایرانیستها، پیشهوری و دیگر رهبران فرقه دمکرات را با رکیکترین کلمات و تهمتها و افتراها مورد حمله قرار میدهند. اساس دشمنی حکومتهای مرکزی بورژوایی با حق تعیین سرنوشت «ملل» تحت ستم جامعه ایران، ابعاد هولناکی دارد. این حکومتها در تحمیل سیالستهای فاشیستی خود به مردم تحت ستم منازق مختلف ایران به جایی رساندند که حتی به کارگیری زبان مادری را نیز ممنوع اعلام کردند. هر کسی در این مورد زبان اعتراض گشود، به بهانه تجریهطلب و به خطر انداختن تمامیت ارضی کشور به زندان و شکنجه و اعدام محکوم نمودند. از این رو، برخوردها و عملکردهای حکومتهای دیکتاتوری ایران، دست کم از انقلاب مشروطیت به این سو، چه از نوع «ملی» پهلوی و چه از نوع «مذهبی» جمهوری اسلامی را باید در سیاستهای غیرانسانی پلیسی - فاشیستی آنها مورد تجزیه و تحلیل قرار داد. بیخود نبود که رضاخان میرپنح، هیتلر، رهبر آلمان نازی را مرجع و الگوی خود قرار داده بود. واقعیت این است که برخلاف ادعای شوینیستهای فارس و برخلاف ادعای ناسیونالیستهای آذری، رهبران فرقه دمکرات آذرباجان عمدتا کمونیستهای انترناسیونالیست بودند که بر اتحاد و همبستگی کل کارگران و مردم محروم و زحمتکش ایران تاکید میکردند و در مقابل قلدری سیاستهای تبعیضآمیز و فاشیستی حکومت مرکزی نیز با شهامت ایستادند و بهای گران تاریخی آن را نیز پرداختند.
فقر و گرسنگی و سرکوب دولتی
در مقطع جنگ جهانی دوم، حکومت شاهنشاهی و ارتش آن، همواره به سرکوب جنبشهای حقطلب ایران و تجمعات و اعتراضات مردم مشغول بودند و هزینههای کلانی را به ارتش و سرکوبها اختصاص میدادند، در حالی که اکثریت مردم ایران، با فقر و گرسنگی فزاینده دست و پنجه نرم میکردند و حتی محتاج پیدا کردن لقمه نانی بودند.
جان فوران، استادیار جامعه سیاسی دانشگاه کالیفرنیا، در کتاب 628 صفحهای خود به نام «مقاومت شکننده، تاریخ تحولات اجتماعی ایران»، درباره بحران اقتصادی ایران، مینویسد: «جدیترین کمبود زمان جنگ در ایران، کمبود نان بود. در تهران قیمت نان در بازار آزاد در نیمه اول 1321 - سال 1942، از 6 سنت به یک دلار رسید. در مرداد و شهریور 1321 – اوت 1942 که احمد قوام نخست وزیر شد قرص نانی را روی میز کنفرانس مطبوعاتی خود گذاشت و گفت: «مشکل من این است. اگر بتوانم نان مرغوب در دسترس ایرانیان قرار بدهم سایر مشکلات حل خواهد شد.» در پاییز آن سال کمبود شدیدتر شد. کیفیت نان بسیار بد بود. نانواها آرد را الک میکردند با آرد الک شده برای ثروتمندان نان میپختند و برای بقیه مردم، آرد را با خاک اره، ماسه، خاکستر و خاک مخلوط میکردند. در روزهای 18 - 17 آذر 1321 - 9 - 8 دسامبر 1942 که جیره نان کمتر شد بلوای نان درگرفت هزاران تظاهرکننده شامل دانشجویان، زنان و بچههایشان جلو مجلس شورای ملی گرد آمدند و فریاد میزدند: «یا مرگ یا نان». به دنبال این تظاهرات، نیروهای مسلح احضار شدند تا جلو تاراج اموال مردم را بگیرند. در این بلوا 20 نفر کشته، 700 نفر زخمی و 156 نفر بازداشت شدند. به بازار نیز معادل 150 هزار دلار خسارت وارد آمد. در سایر جاها نیز در سالهای 1321 - 1942 و 1322 - 1943 بلوای نان وجود داشت تا این که متفقین و دولت ایران دست به کار شدند و با وارد کردن گندم، عرضه نان را تحت کنترل درآوردند.» حاصل این همه، پریشانی معیشتی و زندگانی طبقههای متوسط و پایین شهری در خلال جنگ جهانی دوم و پایین رفتن سطح زندگی این طبقهها بود. بازرگانان عمده، دلالها و طبقههای بالای شهری راههایی برای پول درآوردن و از آن گلآلود بحران اقتصادی ماهی گرفتن پیدا کردند، در حالی که توده مردم از تورم و کمبود سخت آسیب دیدند و نابرابری درآمدها افزایش یافت.»(مقاومت شکننده، تاریخ تحولات اجتماعی ایران، جان فوران، ترجمه: احمد تدین، نشر: موسسه خدمات فرهنگی رسا، صص 398 و 399)
همچنین قبل از این که ارتش شاهنشاهی وارد آذربایجان و کردستان بشود و دولتهای خودمختار محلی آذربایجان و کردستان را از بین ببرد، اعتصاب عظیم کارگری در جنوب ایران، در صنایع نفت به وقوع پیوست که به لحاظ تاریخی اهمیت ویژهای در جنبش کارگری کمونیستی ایران دارد.
جان فوران، مینویسد: «بین ماههای اردیبهشت و خرداد - و تیر و مرداد - ژوئیه، یکی از بزرگترین(اگر نگوییم مهمترین) اعتصابهای تاریخ خاورمیانه توسط کارگران صنعت نفت برگزار شد و با موفقیت به پایان رسید. روز 11 اردیبهشت 1325 – اول ماه مه 1946، روز جهانی کارگر هشتاد هزار کارگر در آبان محل پالایشگاه نفت رژه رفتند: «یک زن سخنران، نفت را به «جواهر» تشبیه کرد و انگستان را متهم ساخت که مزد کارگران ایرانی صنعت نفت را حتی در حد غذای یک سگ قرار نداده است. وی سپس خواهان ملی شدن نفت ایران شد. احتمالا این نخستین بار بود که در خیابانهای آبادان آشکارا از ملی کردن صنعت نفت سخن به میان میآمد.» روز 20 اردیبهشت -دهم ماه مه، دو هزار کارگر در میدان نفت آغاجاری دست به اعتصاب زدند و خواهان افزایش دستمزد شدند. شرکت نفت ایران و انگلیس ابتدا آب منطقه کارگری را قطع کرد اما پس از سه هفته به تقاضای کارگران تن درداد چون شورای متحده مرکزی تهدید کرد که در آبادان اعتصاب عمومی به راه خواهد انداخت... روز 19 تیر - دهم ژوئیه، شرکت نفت انگیس و ایران از مزد کارگران کاست و استاندار خوزستان در آن منطقه حکومت نظامی اعلام کرد. با این اقدام اعتصاب 4 روزه 100 هزار کارگر نفتی و غیرنفتی شروع شد و به رغم درگیریهای اعتصابگران با عشایر عرب تحریک شده توسط بریتانیا، کارگران موفق شدند تصمیم شرکت در مورد کاهش دستمزدها را لغو کنند و حداقل حقوق را بالا ببرند.»(همان منبع، صص 417 و 418)
لازم به تاکید است که ملی شدن نفت ایران را برخلاف ادعای ملیگریان طرفدار مصدق، برای اولین بار در تاریخ، کارگران اعتصابی شرکت نفت اعلام کردند.
حق مردم مناطق مختلف ایران
مردم مناطق مختلف ایران، ویژهگیهای محلی و زبان خود را دارند چون آذربایجان، کردستان، بلوچستان، لرستان و چهار محال بختیاری و غیره. ابتداییترین حق مردم این مناطق این است که به زبان خود بخوانند و بنویسند و حرف بزنند. احزاب و سازمانهای سیاسی و دیگر تشکلهای صنفی و اجتماعی محلی، رادیو و تلویزیون، کودکستان و مدرسه و دانشگاه خود را داشته باشند. هیچ کدام از این ملیتها و زبانها بر دیگری برتر نباشند و حکومت مرکزی نیز هیچ تبعیض بر هیچ کدام از این مناطق قائل نشود. در چنین شرایطی شهروندان جامعه ایران، بدون توجه به ملیت و جنست و باورهایشان شهروندان برابر به حساب میآیند و در اتحاد و همبستگی و همیاری با همدیگر از همه دستاوردهای اقتصادی، علمی و اجتماعی به طور یکسان . برابر برخوردار میگردند. مردم این مناطق حق دارند اشعارشان را به زبان خود بسرایند؛ داستانها و دیگر کتابهای علمی و ادبیشان را بنویسند. روزنامههای محلی خود را انتشار دهند. برای این که کلیه شهروندان ایران با هر زبانی که تکام میکنند و در هر شهر و روستایی ساکن هستند به دلیل این که با همدیگر به راحتی مراوده و رابطه انسانی و اجتماعی داشته باشند، زبان فارسی را هم در کنار زبان محلی در همه سطوح مدرسه و دانشگاه یاد بگیرند. چنین سیاستی بیشک به رشد و گسترش و شکوفایی اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی سراسری کشور کمک شایانی میرساند. اما متاسفانه به دلیل سیاستهای غیرانسانی و سرکوبگرانه و فاشیستی حکومتهای پهلوی و جمهوری اسلامی، مردم برخی از مناطق ایران، آگاهانه و آمدانه در فقر و محرومیت فزاینده قرار داده شدهاند. برای مثال، مردم غرب زبان خوزستان بر روی دریایی از منابع طبیعی گاز و نفت زندگی میکنند، اما در محرومیت شدید به سر میبرند. هنوز هم جمهوری اسلامی، ویرانههای جنگ را بازسازی نکرده است، حتی در برخی مناطق مردم خوزستان دسترسی به آب آشامیدنی سالم ندارند. در سیستان و بلوچستان فقر و محرومیت به اوج خود رسیده است، در حالی که جمهوری اسلامی، برای بستن دهان مردم این منطقه و مرعوب کردن آنها میلیاردها تومان صرف مانورهای نظامی با مدرترین تجهیزات توپ و تانک و هواپیما و هلیکوپترهای جنگی برای آفریدن رعب و وحشت در این منطقه برگزار میکند و به اعدامهای گروهی و سرکوب دست میزند.
آذربایجان هم که دورانی یکی از استانهای غنی ایران بود و در تاریخ اقتصادی، سیاسی و اجتماعی این کشور جایگاه ویژهای داشت، امروز با سیاستهای تبعیضآمیز و سرکوبگر جمهوری اسلامی، آهستهآهسته در حال تبدیل شدن به استانهای فقیر کشور است. شاید این انتقامی است که جمهوری اسلامی به ویژه از کارگران و مردم آزادیخواه و فعالین سیاسی آذربایجان، به دلیل پیشگامی در انقلاب مشروطیت و انقلاب 1367 مردم ایران است؟ یا این که این حکومت بتواند جایگاه واقعی آذربایجان را به عنوان سنگر آزادیخواهان سراسر ایران، در هم بشکند.؟!
پس از این که رضاخان میرپنج به حاکمیت رسید همه دستاوردهای انقلاب مشروطیت را همانند جمهوری اسلامی سرکوب کرد و راه رشد و گسترش و تعمیق آن را سد کرد. همه احزاب و تشکلهای زنان و غیره دوران انقلاب مشروطیت که گرایش سیاسی چپ و سوسیالیستی داشتند نه تنها در همه جای ایران، به ویژه در تهران سرکوب و کشتار شدند، بلکه با ممنوع کردن تدریس زبان مادری در مناطق غیرفارس ایران و سرکوب جنبشهای مردم تحت ستم این مناطق،، ضربات هولناک و غیرقابل جبرانی به رشد جامعه ایران در همه عرصههای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی وارد ساخت.
اساسا تحولاتی پرشتابی که در عرصههای اقتصادی و اجتماعی برای بسط و تکوین سرمایهداری در سطح جهانی جریان داشت، حاکمان ایران نیز برای حفظ حاکمیت خود مجبور بودند این تحولات را گسترش دهند تا روند و چرخه تولید سیتم سرمایه تسریع گردد. دولتهای دیکتاتوری پهلوی، برای برقراری این تحولات به شیوههای امنیتی و پلیسی و دولت متمرکز قدرقدرت متوسل شدند. در چنین روندی است که رضا خان، همزمان با سرکوب جنبشهای اجتماعی ایران، نظیر جنبش کارگری کمونیستی، جنبش زنان و جنبشهای آزادیخواه و برابریطلب مردم تحت ستم، با یاری همکیشان خود چون هیتلر، صدراعظم فاشیست آلمان، اقداماتی را در جهت برقراری دولت قدرتمند مرکزی و ارتش منظم و زبان واحد تلاش پیگیر خود را آغاز کرد. رضاخان، آتشی در ایران برپا کرد که تر و خشک را با هم سوزاند و مردم مناطق غیرفارس زبان ایران را حتی از زبان مادریشان محروم کرد و از این طریق لطمات غیرقابل جبرانی به رشد و شکوفایی اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ایران زد. بنابراین، اگر بورژوازی ایران به اقدامات رضاخان با کمک به ویژه دولت آلمان هیتلری مینازد، اما کارگران و زحمتکشان و مردم همه مناطق غیرفارس، سرکوبها و کشتارها و تحقیرهای او و پس از او، پسرش محمدرضا شاه را هرگز فراموش نخواهند کرد. در یک کلام رضاخان و پسرش، عامل بدبختی و عقب ماندگی ایران شدند. کسی که زبان کشی و ملت کشی میکرد، چگونه میتوانست عامل رشد و شکوفایی باشد؟ جمهوری اسلامی نیز محصول و زاده، حکومت پهلوی است.
در جنگ جهانی دوم، که آلمان نازی تمام اروپا غربی و شرقی را به خاک و خون میکشید و کورههای آدمسوزی راه میانداخت، رضاخان و حکومتش سخت متحد هیتلر بودند. به همین دلیل با ورود نیروهای متفقین به ایران رضاخان را از پادشاهی عزل کردند و پسرش محمدرضا را به جای او بر تاج و تخت نشاندند.
در چنین شرایطی زندانیان سیاسی از زندانهای مخوف رضاخان آزاد شدند. رسانهها فرصت آزادی یافتند. احزاب و سازمان و تشکلهای زنان و کارگران فعالیتهای خود را از سر گرفتند. نسبتا فضای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی بازتری در ایران پدیدار شد.
در این میان نیروهای سوسیالیست و آزادیخواه تبریز که تجربههای ارزندهای در مبارزه طبقاتی و مبارزه علیه اخنتاق داشتند، تلاش نمودند که از این فضای باز سیاسی نهایت سود را به نفع کارگران و مردم محروم و زحمتکش ببرند.
مبارزه سیاسی و اجتماعی فرقه دمکرات آذربایجان با استقبال مردم این منطقه به ویژه کارگران و زحمتکشان قرار گرفت. در حالی که در فروردین ماه 1321، کمیته ایالتی حزب توده ایران، فعالیت خود را در تبریز شروع کرده بود با تشکیل فرقه دمکرات آذربایجان که زمینههای تشکیلاتی آن مهیا میشد به مخالفت برخاست. از سوی دیگر هم حکومت مرکزی هم بر سر تشکل و فعالیت احزاب مانع بزرگی بود.
روزنامهای دو زبانه - فارسی و ترکی آذری - را به نام «آذربایجان»؛ منتشر کردند. انتشار این روزنامه در نخستین روزهای خود با واکنش شدید حکومت مرکزی قرار گرفت تا جایی که مانع انتشار آن شدند. بار دیگر تبریز مانند سابق به مرکز فعالیتهای هنری تبدیل شد. کانون هنرپیشگان(آکتورال آذربایجان) نمایشنامههایی را به زبان ترکی آذری به روی صحنه آوردند. امید و آرزو تحول بزرگی در جهت دستیابی به آزادی و برابری در میان مردم آذربایجان آنچنان جایگاهی باز کرد که فقر و محرومیت نیز نتوانست مانع رشد و گسترش و پیشروی این آرزوهای بزرگ مردم این دیار شود.
بیوگرافی مختصری از جعفر پیشهوری
جعفر پیشهوری، در سال 1272، در روستای زاویه سادات خلخال چشم به جهان گشود. دوازده ساله بود که همراه والدینش برای پیدا کردن کار به قفقاز رفت. در آن سالها به دلیل مشکلات اقتصادی، فقر و فلاکت و بیکاری هر سال عدهای راهی قفقاز میشدند. فریدون آدمیت، مینویسد: « تنها در 1904 برای پنجاه و چهار هزار و هشتصد و چهل و شش(54846) عمله معمولی ایرانی ویزای مهاجرت به روسیه صادر شد. در 1905، سیصد هزار ایرانی به روسیه رفته که قسمت اعظم آن را کارگران تشکیل میدادند.
پیشهوری، درباره زندگانی خود، مینویسد: «... در زاویه سادات خلخال آذربایجان در سنه 1272 متولد شدم. در اثر حوادث و زد و خوردها در سن 12 سالگی با خانواده خود به قفقاز مهاجرت کردم و از آن تاریخ در تلاش معاش قدم گذاشتم. در مدرسهای که تحصیل میکردم وارد کار شدم. آنجا مانند یک نفر مستخدم ساده خدمت کردم. پس از خاتمه مدرسه در همانجا به معلمی پرداختم... در این میان جنگ بینالمللی و پشت سر آن انقلاب کبیر روسیه سر رسید. اقیانوس نهضت اجتماعی مرا هم مانند سایر جوانان معاصر از جای خود تکان داده به میدان مبارزه سیاسی انداخت. اول از مقالهنویسی شروع کردم و سپس وارد خدمت شدم... نظر به صمیمیت و صداقتی که در کار داشتم مترقیترین تشکیلات سیاسی ایرانیان مرا با آغوش باز پذیرفت. دستور داد روزنامه حریت را تاسیس و اداره کنم... من از جوانان ایرانی بودم که آزادی ملل روسیه(انقلاب روسیه) عملا دخالت داشتم و در این کار بزرگ و پرافتخار علاوه بر مبارزه آزادیخواهی یک نظر ملی مرا تحریک میکرد. من میدانستم که نجات و سعادت ملت و میهن من در پیشرفت رژیمی است که انقلابیون روسیه میخواهند و اگر غیر از لوای پرافتخار لنین بیرق دیگری در روسیه در اهتزاز باشد، استقلال و آزادی ملت ایر ان همیشه در معرض خطر خواهد بود. نهضت آزادی جنگل مرا هم مانند همه آزادیخواهان ایرانی جلب نمود. بدون فوت وقت به آنجا شتافتم... در آن جا هم پیوسته در صف اول بودم. روزنامه مینوشتم و سخنرانی میکردم.
در شدیدترین دوره نهضت ملی گیلان، ملیون(کمونیستها) تصمیم گرفتند مرکز فعالیت خود را به تهران انتقال دهند و در آنجا بر علیه استبداد و ارتجاع و زورگویی مبارزه کنند. پیش از هر کسی من دم نظر بودم. همه از من انتظار فعالیت و کار داشتند. من هم در نوبه خود تردید به خود راه ندادم. فرونتها(جبههها) و جنگلها و کوهها را پیموده خود را به تهران رسانیدم. در آنجا عده بیشماری را پیدا کرده، دست به دست آنها داده وارد کار شدم... ما در تهران علاوه بر سازمانهای جدی سیاسی، شورای مرکزی اتحادیه کارگران را که اعضایش آن روز به هفت هزار نفر بالغ میشد موفق شده بودیم تشکیل بدهیم.
شورای اتحادیه کارگران، ارگان خود را تاسیس کرد. این روزنامه حقیقت بود. به استثنای چند مقاله که رفقای آزادیخواه آن روز مینوشتند تمام مقالههای روزنامه مزبور از قلم من تراوش کرده است...
با پیدایش رضاخان جریان نبرد ما مجرای دیگری پیدا کرد. در اثر حبسها و تبعیدها و اعدامهای بیرحمانه که شروع شده بود ناچار شدیم رویه خود را تغییر بدهیم. چهار بار مراکز ما را به واسطه بازداشت و توقیف منحل کردند. ولی ما که خود را سربازان راه آزادی میدانستیم پست خود را ترک نکرده پنحمین مرکز را تشکیل دادیم. فعالیت مطبوعاتی خود را به اروپا منتقل کرده، روزنامه و مجلات خود را توانستیم از دیوار چینی که پلیس رضاخان دور ایران کشیده بود به ایران برسانیم. بالاخره در سال 1903 بازداشت شدیم... بالاخره بعد از هشت سال پنجاه و سه نفر را نزد ما آوردند... در سال 1913 پس از بازداشت ده ساله خود از زندان مستقیما به کاشان تبعید کردند. این تبعید برای من سختتر از زندان بود ولی هرگز روح من مایوس نشد.»(جعفر پیشهوری، «سرگذشت من»، آژیر، شماره 91، 15 مرداد 1322)
دکتر مصطفی الموتی، که از نزدیک با پیشهوری آشنائی داشت، مینویسد: پیشهوری، با آراکل میکائیلیان(سهراب سلطانزاده) همکاری نزدیک داشت. در سال 1309، گرفتار و به ده سال زندان محکوم میشود. در سال 1317، با زندانیان سیاسی جدید آشنا میشود. جوانان که همه تحصیل کرده و کتاب خوانده بودند از دیدن ماها که هشت و نه و ده سال در زندان به سر برده و روحیه خود را نباخته بودیم تشویق شدند و ما را سرمشق خود قرار داده و نیروی معنوی گرفتند. بعد از ده سال زندان کشیدن به کاشان تبعید میشود و همانجا مجددا با چند نفر دیگر زندانی میشود. بیست روز بعد از حمله متفقین به ایران از زندان آزاد و عازم تهران میشود. در تهران، روزنامه آژِیر را با کمک یاران همفکر خود پی میریزد. و شروع به کار میکند.
حزب کمونیست ایران که ابتدا در محله «صابونچی» در باکو با عنوان «حزب عدالت» در ماه مه 1917 تشکیل و اسدالله غفارزاده به عنوان صدر این حزب انتخاب شد و در تابستان 1299 رسما با عنوان «حزب کمونیست ایران»، موجودیت خود را اعلام کرد. پس از اولین کنگره حزب کمونیست ایران که در انزلی تشکیل شد، چهار نفر سخنگوی این حزب شمرده میشدند: کامران آقازاده(آقایف)، آواتیس میکائیلیان(سلطانزاده)، میرجعفر جوادزاده(پیشهوری) و حیدرخان عمواوغلی.
پیشهوری، در انتشار و همکاری با نشریانی چون آذربایجان جزء لاینفک ایران، اکینجی(کشاورز)، حقیقت، آژیر و ... نقش به سزایی داشت.
وی در روزنامه حریت و روزنامههای دیگر کمونیستی مانند آذربایجان فقراسی(تنگدستان آذربایجان)، یولداش(رفیق)، کمونیست، آذربایجان موقت حزبی انقلاب کومیتهسینین اخباری(اخبار کمیته حزب انقلابی موقت آذربایجان)، مجله مشعل و...، دهها مقاله به چاپ رساند؛ و سردبیری یولداش را نیز عهدهدار بود. او، در این مقالات با بررسی اوضاع اقتصادی و سیاسی و اجتماعی ایران، راه حل انقلاب پرولتری را در مقابل جامعه قرار میداد: «فقط یک انقلاب پرولتاریایی تداوم تاریخ ایرانیان را تضمین میکند.»(جعفر پیشهوری، «ایرانلی لارا انتباره»، حریت، شماره 33، 21 نوامبر 1919، به نقل از «آخرین سنگر آزادی»، به قلم رحیم رئیس نیا)
روزنامه حقیقت، از اوایل دی ماه 1300 تا اوایل تیر ماه 1301 با مدیریت محمد دهگان انتشار یافت. گذشته از پیشهوری که از آغاز تا پایان در اغلب شمارههای آن مطلب داشت، تعدادی نویسنده و شاعر نیز که غالبا به اتحادیههای کارگری و یا حزب کمونیست ایران وابسته و یا هوادار آنها بودند با آن همکاری میکردند.(آخرین سنگر آزادی)
فریدون کشاورز مینویسد: «همانطور که در ابتدای صعود سردار سپه(رضاشاه) روزنامه حقیقت را منتشر میکرد پرفروش ترین روزنامه تهران بود، کریم کشاورز برادرم که با پیشهوری از سالهای انقلاب گیلان دوست نزدیک و همکار بود در روزنامه آژِیر با او همکاری میکرد.
رحیم رئیسنیا، در مقدمه كتاب «آخرین سنگر آزادی»، مجموعه مقالات جعفر پیشهوری در روزنامه «حقیقت» را چاپ شده است، درباره پیشهوری، مینویسد:
«... شاید نویسندگان این سطور دچار حیرت شوند كه پیشهوری از كجا شروع كرد و سرنوشتش چگونه رقم خورد. اگر در دو كلمه خلاصه كنیم، پیشهوری با ایران شروع كرد و با ایران نیز تمام كرد! یعنی شش ماه پس از فرارش به باكو در جلسهای با میر جعفر باقراف بحث به سرنوشت فرقه میكشد. باقر اوف كه چشم و چراغ استالین در آذربایجان بود، به پیشهوری میگوید: «اگر از همان نخست به اتحاد شوروی میپیوستید، به این سرنوشت دچار نمیشدید! و پیشهوری پاسخ میدهد اشتباه ما در این بود كه سرنوشت خود را از ایرانیان دیگر جدا كردیم و حالا به این روز افتادهایم.» (نقل به مضمون، از شاهدان عینی از جمله دكتر جهانشلو، وزیر بهداری دولت خود مختار آذربایجان)...»
در سال 1921 (1300) پیشهوری، برای شركت در جلسات كنگره سوم كمینترن به مسكو رفت و دیگر به جنگل برنگشت، بلكه از راه خراسان عازم تهران شد و پس از دو سه ماه بیكاری در روزنامه «حقیقت» به عنوان مترجم و نویسنده مشغول به كار گردید. حالا این جوان حدود 28 - 29 ساله است. او، در سال 1309 به اتهام فعالیتهای كمونیستی 11 سال در زندان به سر برد و پس از آزادی روزنامه «آژیر» را از خرداد 1322 تا اواسط 1324 منتشر کرد.
پیشهوری، در دوره 14، قانونگزاری از تبریز به نمایندگی مردم تبریز انتخاب شد. در اثر مخالفت عدهای از وکلا، اعتبارنامهاش را مجلس رد کرد.
کسروی، مینویسد: از مجلس کارهائی سر زد که جز غرضورزی معنائی نداشت. برای مثال میگویم اعتبارنامه پیشهوری را چرا نپذیرفتند؟ علتش چه بود؟ آیا اکثریت حق دارد به دلخواه یکی را بپذیرد و یکی را نپذیرد؟ اگر میگویند پیشهوری هوادار شوروی بود، هوادار شوروی دیگران هم بودند. پس چرا تنها این را به کنار زدند؟ اگر میگویند انتخابش طبیعی نبود، اولا آنچه من شنیدم انتخاب پیشهوری از تبریز طبیعی بوده است. ثانیا کسانی که انتخابشان طبیعی نبود، در مجلس بسیار بودند. فلان مرد که یک عمر در تهران زیسته، در اینجا هر چه تلاش کرد به جائی نرسید و از فلان گوشه آذربایجان از شهری که ده نفر او را نمیشناختند وکیل درآمد پس چرا او را رد نکردید؟ آیا اینها جز دیکتاتوری چه معنائی دارد؟
جالب این که موقع رایگیری مجلس به اعتبارنامه پیشهوری، «دو نفر از فراکسیون حزب توده … از دادن رای به اعتبارنامه پیشهوری خودداری نمودند.»
پیشه وری، در عین حال فعال سیاسی سوسیالیست و چهره فعال آذربایجان بود که سالهای زیادی از عمر خود را در زندان رضا شاه گذرانده بود، از سوی مردم تبریز به نمایندگی انتخاب و روانه مجلس شورای ملی شد. اما اعتبارنامه او و همرزمش رحیم خویی، با دخالت مستقیم ریاست جلسه رد شد. پیشهوری، بار دیگر روانه تبریز شد و به مبارزه سیاسی و فرهنگی خود ادامه داد. تا این که او و همفکرانش با حمایت و پشتیبانی همه جانبه کارگران و مردم زحمتکش آذربایجان، فرقه دمکرات آذربایجان را تاسیس کردند. در چنین شرایطی کمیته مرکزی حزب توده به شدت با تشکیل فرقه به مخالفت برخاستند. اما حمایت تودههای مردم از فرقه به حدی بود که تلاشهای حزب توده برای به شکست کشاندن آن، بینتیجه ماند.
تشکیل فرقه دمکرات آذربایجان و دولت خودمختار محلی
تبریز، از دوران قدیم مرکز فعالیتهای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی بود، در این دوره این فعالیتها از جنبه اجتماعی به اوج خود رسیده بود. از اكتبر سال 1941 تا سپتامبر 1945، مجموعا 21 روزنامه در آذربایجان چاپ و منتشر میشد. از این تعداد، 14 روزنامه به فارسی، سه تا به تركی آذری، سه روزنامه دو زبانه فارسی - تركی و یك روزنامه به زبان ارمنی انتشار مییافت.( کتاب آذربایجان در تاریخ معاصر، ص 101)
در اواخر تابستان 1945 بود كه فرقه دموكرات آذربایجان با گردانندگان همین روزنامهها ایجاد گردید. بنا به نوشته آقای اتابكی در همان كتاب آذربایجان در تاریخ معاصر، تقریبا قریب به اتفاق موسسین فرقه از تبار آذربایجانیاند و در ایران به دنیا آمدهاند و متوسط سنشان 39 سال بوده است. 36 در صد از طبقه پایین متوسط یا از خانواده كارگرانند. 48 درصد از خانودههای طبقات متوسط یا بالای متوسط و 16 درصد از قاجار یا از سرشناسان ایلات بودند.(همان منبع، ص 135)
فرقه دمکرات آذربایجان، در شهریور و مهر 1324 - سپتامبر 1945، پیشهوری و یاران خیابانی و دیگر پیشگامان جنبش کمونیستی آن دوره ایران و آذربایجان، فرقه دمکرات آذربایجان را تشکیل دادند. در دوازدهم شهریور ماه 1324 با انتشار بیانیهای(مراجعت نامه) دوازده مادهای خود که اهداف و بینش فرقه و رهبری آن بود، موجودیت خود را رسما اعلان کرد. در این بیانیه به اجرای قانون اساسی، تمامیت ارضی، آزادیهای فردی و اجتماعی اشاره شده و در بخشی از آن آمده است: «توام با حفظ استقلال و تمامیت ایران، لازم است به مردم آذربایجان آزادی داخلی و مختاریت مدنی داده شود تا بتوانند در پیشبرد فرهنگ خود و ترقی و آبادی آذربایجان با مرعی داشتن قوانین عادلانه کشور، سرنوشت خود را تعیین سازند.» در بخشهای دیگراز مواد بیانیه به رشد اقتصادی، سیاسی و مبارزه با مفاسد اداری و اجتماعی اشاره شده و در بخش پایانی بار دیگر به اتحاد و سازندگی در همه جای ایران تاکید شده است: «... ایمان داریم که اصلاح و ترقی آذربایجان موجب ترقی ایران خواهد شد و به این وسیله میهن از دست قلدرها و مرتجعین نجات خواهد یافت.»
با انتشار این بیانیه، تهمت و افترا و توطئه علیه فرقه از طرف جریانات مختلف شوینیستی و حکومت مرکزی شدت گرفت. فرقه و رهبران آ
دوست گرامی
روایت شما از وقایع 21 آذر و ... گویا و درخور تامل بود اما ایا به نظر شما به تر نیست این کلوب را به مسایل تحلیلی مارکس و مارکسیسم در حیطه ی فلسفه و یا اقتصاد سیاسی بپردازیم و تحلیل این مسایل سیاسی و ریشه یابی مسایل را به کلوپی که صرفا سیاسی هست واگذار کنیم ... رفیق خوب من اخرین کتابی که از مارکس ترجه شده کتاب " کارمزدی و سرمایه ارزش قیمت و سود " است و جالب این نکته هست که با خواندن این کتاب به راحتی پیش بینی مارکس از دنیای به اصطلاح مدرن و پست مدرن و جایگاه و خاستگاه طبقه ی کارگر در ان می بینیم .. ایا ان را خوانده ای ؟ نظرت چیست
پویا و سرافراز باشی
رفیق تو : سعید مهربان