| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
767
|
1490
|
91/3/10 (10:44)
|
|
||
|
|
1030
|
1719
|
91/3/9 (13:29)
|
|
||
|
|
3
|
4
|
91/3/8 (14:04)
|
|
||
|
|
2
|
1
|
91/3/7 (11:50)
|
|
||
|
|
1
|
1
|
91/3/7 (10:23)
|
|
||
|
|
1
|
1
|
91/3/7 (10:23)
|
|
||
|
|
89
|
22
|
91/3/1 (19:08)
|
|
||
|
|
55
|
18
|
91/3/1 (19:01)
|
|
||
|
|
168
|
694
|
90/12/24 (07:43)
|
|
آنجا قلبی برای عشق میتپد
اینجا قلبی میتابدو درد دل شروع میشود
آنجا در چمنزاران عشقی عاشقی میکند
و اینجا دلی در شوره زار میسوزد
آنجا دست در دست مست عشق هستند
اینجا من زانو در بغل اشکهایم را قربانی
عشقی پوشالی میکنم

.gif)
دیشب برای اولین بار واسه یکی گریه کردم ..این احساسم رو هیچوقت نتونستم تحت کنترل دربیارم... واقعا نمیدونم چیکار کنم؟؟مادرم همیشه میگفت:" اگه نمیتونی به کسی کمک کنی واسش دعا کن." خب! من نمیدونم دعای من مؤثره یا نه؟خیلی خوب میدونم کسانی هستن که برام دعا میکنند که هیچوقت نمیفهمم که کی هستند....خیلی خوب میدونم کسی که با یاد اون به خواب میرم و زمزمه لب هام فقط واسه اونه هیچوقت نمیفهمه که واسش دعا میکنم!!خوب اینا رو میدونم ...اما هنوز دعا میکنم...هنوز...هنوز هم منتظرم...منتظر یک خبر خوب...یه تماس...یا شایدم...یه رویا...!!!
خسته شدم از بی وفائیهایت
و من اینجا در کنار شاخه های خشک بید
دارم مجنونانه میلرزم...دارم غزلهایم را به حراج میگزارم
تو هیچگاه نفهمیدی...دلتنگیهایم را
تو نخواستی بدانی که زمین خوردن من
فقط برای این بود که دستم را بگیری
من چشم چشم میکنم تا بیایی
و تو با دیدن من راهت را عوض میکنی
آری عشقم...خسته شدم
نه از بی وفائیهایت
فقط از چشمهایم
که چه ملتمسانه به دنبال نگاه تو میگردند
خسته شدم عزیزم
نه از بی توجهیت
بلکه از شعرهایم...که هر چه میسرایم برای توست
اما تو هیچگاه نمیخوانی
با دیدن تو تبسم از لبانم محو نمیشود
اما تو چه غریبانه مرا مینگری
بیا فقط برای یک بار
دستم را بگیر ...تا من برایت بمیرم

فقط گوش کن...و منتظر بمان
لازم نیست...فریاد بکشی
نیازی به جلب توجه نیست
میدانم دلت شکسته
میدانم بیقراری
اعتراضت را با سکوتت اعلام کن
فریادت را با سکوتت به گوش عشقت برسان
سکوت عشق

چه
میخواهی چه میجوئی در این قلب پریشانم ...گهی قاب دلم در سینه ات نور و
منور میکنی ...گهی تا میکنی در چشم من عشق و امیدم را... گهی تا عرش کبریا
من را تو زیور میکنی... گهی له میکنی قلبم... گهی من را تو حاشا میکنی
...بیا عشقم...بیا قسمت کنیم دنیای عاشقیمونو قبول... روز مال تو...شب مال
من شادی مال تو...غم مال من ماه و ستاره مال تو...تاریکیش مال من بهشتش مال
تو...جهنم مال من عشق و روزیش مال تو...پریشونیش مال من تخت و تاجش مال
تو...اشک و ناله اش مال من روح و جسمم مال تو...اشک چشمام مال من سور و
جشنش مال تو...سوگ و عزایش مال من ملک کسرا مال تو...قلب شکسته مال من هر
چه بود تقسیم شد سهم تو بردار و برو رفتی با کلی مال و منال من ماندم و یک
دنیا...غم و اندوه...و تاریکی شب تو راهت رو گرفتی و رفتی و من گم شدم در
تاریکی شب

ابری آرام و سبک بال بودم
که در آسمان عشق زندگی میکردم
همیشه نظاره گر عشاق بودم
سایه بودم و باران برای تن خسته شان
از عشق بازیشان لذت میبردم
و از دلدادگیشان آرام میگرفتم
و من تک و تنها در آسمان عشق در حرکت بودم
میگشتم و میگشتم...تا دو دلداده را بیابم
و تن عاشقشان را غرق شادی کنم
شیره جانم را برای تن ما لا مال از عشقشان باران کنم
زندگی میکردم با عشاق
و چه اشعاری را با من برای عشقشان میسرودند
تا اینکه روزی....
مجنون از جور لیلی...سنگی بسویم پرتاب کرد
تن نازک مرا زخم کرد
هر چه کردم نتوانستم ایستادگی کنم
از آسمان سرنگون شدم
و سقوطی با درد و رنج همراهم بود
زمین خوردم...تکه های تنم روی زمین پخش شده بود
و عشاق بی وفا...تنم را لگد کوب میکردند
عاقبت تنم آب شد و من محو و نیست شدم
اینک دیر بازیست که راهی میجویم بسوی رودخانه
تا تن خسته ام را روان کنم...و دوباره پرواز کنم
بسوی آسمان...دلم برای عشاق بیقراری میکند
اشکهایم تن خسته شان را میجوید
میخواهم دوباره ابر باشم
میخواهم ببارم بر تن عشاق

| |
این آخرین چهارشنبه یکی از سال های غم آلود نبودن توست... من فرو رفته ام در شیرینی ظریف زمستانی تلخ، و سرد، و سخت؛ که بی تو سایه افکنده روی روز به روز فصل هام... اینجا هنوز زمستونه! و من غمگینم..، برف آگینم.. و هوای گریه دارم دراین همه نبودن های مداومت... یـخ کرده ام! اما نـه از سـوز زمستان ... همه ی روزگارم بی تو در اندوه میگذره... روزها، قطره قطره غم و ثانیه ها، صف به صف شب چراغ های خاموش اند... من مبهوت این همه دلتنگی ام که نمی پاشه ازهم دنیا رو ... که جا می شه توی دلی که نیست، که تنگ شده برات، که هوایی شده در هجوم وسیع این همه نبودنت... اینجا هنوز زمستونه... و بهارِ این همه عظمتِ برف و یخ و سرما تنها اشاره ی لبخند توست... عشقم! آشوبِ شهرِ خاموشِ دلِ من... دلتنگیهام به کنار، این همه بی قراری رو کجای دلِ دلواپسی هام جا بدم؟... یک نوروزدوباره با نبودنت..! یک عید تاریک دیگه..! یک شادمانه ی حزن انگیز مکرر..! تحملش آسون نیست..! و من خسته ام و تحلیل میرم ذره ذره... در مه آلودترین روزهای این زمستان گسترده... و قطره قطره می چکم روی زمین ، و برف بی وقفه میباره... سرد، سنگین، غم آگین... نمیگم.. نمی نویسم.. چی باید بنویسم..؟! از کجا باید بگم..؟! مگه هرچی از این دل شکسته فریاد می زنم که کم دارمت، به کجای دنیا می رسه..؟! عشقم! خسته شده م... فرض کنیم همه جا حال و هوای بهاره..، فرض کنیم همه کوچیک و بزرگ منتظر سال جدیدند..، و فرض هم کنیم که اومدنِ بهار شادی میاره مثلا ..! فرض کنیم دیشب همه دور هم جمع بودند..، آتیش هم روشن کردن، کلی هم خوش گذشت..، چه فرقی به حال من میکنه..؟! جز اینکه فقط هر بار در جمع همه شون من می شکنم و می شکنم و می شکنم..... مگه چیز دیگه ای هم هست..؟! عشقم! من عید بی تو رو نمیخوام.. نوروز تار رو نمی خوام ... کنار هفت سین کم دارمت عشقم...
هفت سین امسالم سایه دستای تو رو کم داره...
چرا کسی نمی فهمه؟...
| |