| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
31
|
130
|
91/2/12 (18:44)
|
|
||
|
|
29
|
468
|
91/1/4 (18:54)
|
|
||
|
|
53
|
264
|
90/12/17 (15:37)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
90/3/17 (22:40)
|
|
||
|
|
5
|
53
|
89/1/14 (17:04)
|
|
||
|
|
0
|
27
|
89/1/12 (00:42)
|
|
||
|
|
3
|
43
|
88/6/29 (11:36)
|
|
||
|
|
8
|
58
|
87/8/27 (23:12)
|
|
||
|
|
0
|
46
|
87/2/4 (13:52)
|
|
هر شعر طنزی رو که به نظرت قشنگه اینجا بنویس
آرزو!
آرزوی جوانان دیروزی:
«كی باشد و كی باشد و كی باشد و كی
می باشد و می باشد و می باشد و می
من باشم و من باشم و من باشم و من
وی باشد و وی باشد و وی باشد و وی»
آرزوی جوانان امروزی:
«چون باشد و چون باشد و چون باشد و چون
نون باشد و نون باشد و نون باشد و نون
من باشم و من باشم و من باشم و من
اون باشد و اون باشد و اون باشد و اون!»
نظم می دادم کوپنهای رفیقی را دقیق
چون که باشد نظم اندر کارها وسواس من
ناگهان آمد کوپن ها را زمن قاپید و گفت
این قدر بازی نکن ای دوست با احساس من
(ابولفضل زرویی نصر آباد معروف به ملانصرالدین)
تقدیم به صاحبخانه عزیزم !
آه از این گرمای طاقت سوز
وز هوای سگ سقط گردان گرم دیشب و امروز
وین مگس كه می كند دور و بر من، « وز وز »ی مرموز
و به ایشان گفت باید
« قوز بالا قوز » !
***
ای مگس آخر چه می خواهی تو از جان من مفلس؟
هان ! بیا یكباره كارت رابكن، آخر چرافس فس ؟!
از سر شب آمدی اعضای ما را جستجو كردی
هر كجا اندام ناساز مرا لخت و پتی دیدی
سیخ، نیشت را فرو كردی !
آخر ای بدجنس لاكردار !
یا بروجای دگر یا لااقل دست از سرم بردار
- این قدر سر به... سرم نگذار !-
من شدم عاجز
بس كه كردی نصف شب دور سرم « وز وز »...
- آه، ای بابا، تو هم یك گوش مفتی كرده ای پیدا !
می كنی بیخود چرا داد و هوار و آبروریزی
باز اگر یك قطره خون در جسم و جانت بود، یك چیزی !
- پس چرا آخر مگس جان، از همان اول نگفتی حاجت خود را
ای ز صدرت نیكویی تا ذیل
گر به خون بنده داری میل
كن به سوی خانه پر مهر صاحبخانه ام پرواز
حال و احوالی بكن با صاحب منزل
و برو داخل
گر به روی طاقچه، آرام بنشینی
بی شك آنجا خون مخلص را درون شیشه می بینی !
كفشهایم كو؟!...
دم در چیزی نیست.
لنگه كفش من اینجاها بود !
زیر اندیشه این جاكفشی !
مادرم شاید دیشب
كفش خندان مرا
برده باشد به اتاق
كه كسی پا نتپاند در آن
***
هیچ جایی اثر از كفشم نیست
نازنین كفش مرا درك كنید
كفش من كفشی بود
كفشستان !
كه به اندازه انگشتانم معنی داشت...
پای غمگین من احساس عجیبی دارد
شست پای من از این غصه ورم خواهد كرد
شست پایم به شكاف سر كفش عادت داشت... !
***
نبض جیبم امروز
تندتر می زند از قلب خروسی كه در اندوه غروب
كوپن مرغش باطل بشود...
جیب من از غم فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق
كه پی كفش، به كفاش محل خواهد داد.
« خواب در چشم ترش می شكند »
كفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود
سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود
« یاد باد آنكه نهانش نظری با ما بود »
دوستان ! كفش پریشان مرا كشف كنید!
كفش من می فهمید
كه كجا باید رفت،
كه كجا باید خندید.
كفش من له می شد گاهی
زیر كفش حسن و جعفر و عباس و علی
توی صفهای دراز.
من در این كله صبح
پی كفشم هستم
تا كنم پای در آن
و به جایی بروم
كه به آن« نانوایی» می گویند !
شاید آنجا بتوان
نان صبحانه فرزندان را
توی صف پیدا كرد
باید الان بروم
... اما نه !
كفشهایم نیست !
كفشهایم... كو ؟!