| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
1
|
15
|
89/10/30 (13:20)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
87/6/1 (14:03)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
87/6/1 (14:02)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
86/3/9 (22:33)
|
|
||
|
|
2
|
18
|
86/2/26 (05:41)
|
|
||
|
|
1
|
10
|
85/11/19 (23:59)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
85/7/11 (04:41)
|
|
یه داستان هست که دوست دارم شما هم اون رو بدونید
روزی مردی در کنار ساحل بود که به جزیره دوردست نگاه می کرد در دلش از خدا خواست که :ای خدا جاده ای ما بین من و این جزیره بساز که ندا برآمد که آرزویی دیگر بکن او گفت که من رنگین کمانی می خواهم مابین من و این جزیره باز ندا برآمد که آرزویی دیگر بکن او باز آرزو کرد که جزیره به پیش او بیاید اما باز ندا آمد که آرزویی دیگر بکن او زنش را نگاه کرد و گفت من می خواهم زنم را بشناسم تا مشکل او را حل کنم اینبار ندایی بلند آمد که ای بنده جاده ای که می خواستی چند بانده باشد حالا به نظر شما می شه مشکل خانوما رو حل کرد