| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
10
|
240
|
90/5/9 (01:57)
|
|
||
|
|
122
|
1248
|
89/6/6 (23:31)
|
|
||
|
|
628
|
2941
|
90/9/18 (01:16)
|
|
||
|
|
291
|
1645
|
90/8/23 (16:13)
|
|
||
|
|
10
|
54
|
90/8/8 (17:43)
|
|
||
|
|
60
|
215
|
90/5/26 (22:52)
|
|
||
|
|
6
|
38
|
90/5/9 (00:18)
|
|
||
|
|
8
|
82
|
90/3/28 (23:04)
|
|
||
|
|
16
|
202
|
90/1/23 (11:03)
|
|
||
|
|
90
|
618
|
89/6/20 (13:25)
|
|
||
|
|
6
|
54
|
89/6/4 (09:15)
|
|
||
|
|
0
|
34
|
88/12/5 (01:08)
|
|


گزارش پنجمین صعودم به ساوالان
تصمیم گرفته بودم ساوالان رو بنام لیلا اسفندیاری صعود کنم. ساعت7:30 عصر پنجشنبه هفتم مرداد 90 به شابیل رسیدیم.فوق العاده شلوغ بود. لندوربرا بردن کوهنوردها به پناهگاه کم بود.خیلی ها 3 ساعت بیشتر بود که منتظر بودن برن بالا.شانس آوردیم زودماشین گیر مون اومد. عجیب بود برعکس همیشه لندور آروم و بااحتیاط تر میرفت بالا. یکم که رفتیم بالاتر دیدیم یکی از لندورها چند ساعت پیش چپ کرده و متاسفانه یکی از کوهنوردا جونش رو از داده بقیه هم زخمی شدن. خیلی ناراحت شدیم. تو دلم گفتم اون از لیلا اینهم ... .رسیدیم پناهگاه جای سوزن انداختن نبود. جایی رو نه چندان هموار براچادرها پیدا کردیم. غوغایی بود اونجا. آخرین پنجشنبه قبل ماه رمضان رو انگار همه اردبیلیها تصمیم گرفته بودن بیان ساوالان.آفتاب که غروب کرد هوا شدیدا سرد شد طوری که حدودای ساعت 9 صدای همه خاموش شد. همه رفتن تو چادرهاشون. شامی خوردیم و هر چی داشتیم پوشیدیم. همه خوابیدن. ازسرما خوابم نمیبرد. خدا خدا می کردم زود صبح بشه. ساعت 2 نصفه شب سرکی به بیرون چادر زدم. وایی ی ی ی آُسمون عجیب قشنگ بود. احساس می کردم دستمو ببرم بالا کهکشان راه شیری میادتو دستم. تعجب کردم وقتی دیدم بعضی ها تو این سرما راه افتادن دارن میرن بالا. برگشتم توی چادر و منتظر صدای زنگ بیدارباش شدم. ساعت ها رو 3.50 کوک شده بودن ولی تا همه بیدار شن شد 4:30 . میترسیدم بی خوابیم باعث شه نتونم پابه پای بچه ها برم بالا. ولی نیت کرده بودم و باید می رفتم. 4.45 راه افتادیم. صحنه شگفت انگیزی بود. کل پاکوب از پناهگاه تا آخرین نقطه ایکه دید داشت چراغانی بود. طبق تخمین یکی از بچه ها 1256 نفر !!! داشتن صعود میکردن. با انرژی فوق العاده ای که گرفتم راهافتادم. با سرعت گروهمون داشت گروههای دیگه رو پشت سر میذاشت. تا 10 تاشو شمردم ولی دیگه بی خیال شدم...همش منتظر تشدید ضربان قلب و پایین اومدن فشار و ... خلاصه منتظر احساس ارتفاع بودم ولی خبری نشد که نشد. نمی دونم دلیلش چی بود که اینقدر باانرژی داشتم می رفتم بالا خدا میدونه... بگذریم که وسط راه یه کوهنوردخانم ترکیه ای دیدیم که سومین بارش بود میومد ساوالان دماوند هم رفته بود که هیچ 10 بار هم آرارات رو صعود کرده بود...یه گروه نزدیکیای»خسته نباشید« وایستاده بودن و داشتن شعرهایی راجع به بابک میخوندن یکیشون یه برگ آ4 دستش بود تا دیدمش بغضم گرفت نوشته بود به یاد لیلااسفندیاری. نمی تونستم جلوی گریم رو بگیرم یکم ازبچه ها فاصله گرفتم بغضم ترکید و بلند بلند گریه کردم. .. نزدیکای سنگ مهراب بود که متوجه شدیم با کوهنوردایی همقدم شدیم که 2-3 ساعت قبل ما حرکت کرده بودن. دمای هوا شدیدا پایین اومده بود... داخل پرانتز بگم که بازم طبق تخمین های ما 98.8% کوهنوردا از اردبیل اومده بودن پرانتزو ببندم که رسیدیم کعبه...کی می تونه زیبایی و تقدس این لحظه روتوصیف کنه؟!!! من که نمی تونم الان هم چشمام پر شده... دریاچه داشت سرریز می شد و زائرها دستپاچه نمی دونستن چکارکنن. جدا همه اونجا دستپاچه می شن... ما رفتیم روی دیواره سمت راست کشیدیم بالا چندتا عکس گرفتیم ( البته صرفا محض پاک کردن !!!) و رفتیم بالای یخچال شمالی ولی سرما اجازه نداد بیشتر بمونیم... یخچال رو که نگاه میکردم همش لیلا میومد جلوی چشمام... اینم بگم که کل صعودمون 2 : 30 ساعت طول کشیده بود و راه بیفتیم بسمت پایین...در مسیر برگشت اتفاق ناخوشایند دیگه ای اتفاق افتاد که خدا رو شکر بخیر گذشت. داشتم میرفتم پایین نمی دونم چرا ناخودآگاه برگشتم پشت سرم یا بهتر بگم بالای سرمو نگاه کردم . سنگ نسبتا بزرگی از زیر پای یکی از کوهنوردا در رفت. داشت میومد پایین سریع مسیرش رودنبال کردم دیدم دو نفر دراز کشیدن روی سنگا و خوابن کلاهشون هم گذاشتن رو صورتشون سنگ اونا رو نشونه گرفته بود . بی اراده داد زدم بلند شید سنگ داره میادددد بیچاره ها با سرعت باد پریدن و فرار کردن سنگ درست ازجایی که اونا خواب بودن رد شد و کم یپایین تر وایستاد... رسیدیم پناهگاه بخاطر حادثه روز قبل وچپ کردن لندور کلی نیروی انتظامی اونجا بود... چادرها رو جمع کردیم با مکافات لندوری گیر آوردیمو ...
کی میدونه شاید آخرین صعودم بود...شایدم روزی بتونم به آرزوی مشترک خودم و لیلا یعنی کی2 و لیلا پیک برسم...
خدایا لیلا و نگاه معنی دارش تن خسته اش و دلش که شاید تنها وسعت کوهستان پرش میکرد با دنیایی ازخاطره و ...شاید آرزویی دیگر نداشت...درزیباترین نقطه خلقت تو آرمید...نام و یادش نیز در دل زن و مردانی که دل درکوهستان گم کرده اند تازه جان گرفت... پای لیلا روی یخ سر خورد صدای سرخوردنش در کل دنیا پیچید گوش بعضی ها را آزرد چشم خیلی ها را گریاند و چه بسا زندگی قومی سست و بی اراده را جنباند...

) جاری بود.به شابیل که رسیدیم با یه لندروور به سمت پناهگاه عازم شدیم.به هیچ چیزی نمیشد فکر کرد.منطقه مسخم کرده بود.












گزارش برنامه اورین 28/3/89
چهار شنبه داوود تماس گرفت و نظر منو درمورد اورین پرسید؛ از اونجایی که خیلی وقت بود اونجا نرفته بودم... و برنامه خاصی نداشتم ؛ با کمال میل قبول کردم
فردا پنج شنبه حدودای ساعت ۴ بهد از ظهر داوود آمد ورفتیم دنبال دو نفر از بچه ها که گروهمونو کامل کنیم
دوتا داوود و دوتا امیر ۴نفری با جنیفر داوود ….با صدای رادیو ورزش راه افتادیم
از همون اول برنامه متلک و روایت داستانهای پند اموزکهن که بیشتر از افراد ؛سرشناس شهرمون بود(+؟)نوید از یک برنامه پر محتوا میداد
سر راهمون از صوفیان مقداری میوه و یک بسته پفک نمکی بزرگ جهت دو پینگ خریدیم و به راه افتادیم؛از مضرات پفک تا نقد وبررسی کتاب شاهزاده تاجدار...جزو برنامه بود...دیدن اورین از دور حکایت از نزدیکی به خوی رو میداد... وارد شهر شدیم و بنزین زدیم
از اونجاییکه هیچی نگرفته بودیم ؛وارد بازار شدیمو یه مقدار خوردو خوراک گرفتیم (طالبی،گوجه،فلفل دلمه، پیاز،خیار،دلستر،قارچ،پنیر،کره،گوشت،ماست موسیر،پرتقال،اب معدنی)
کمی بخاطر استفاده از طبیعت خیابان امام ومیدان امام معطل شدیم وقتی داشتیم از خوی خارج میشدیم...صدای ناهنجاری از موتور جنیفر بلند شد...که مسله ی مهمی نبود
یه قضیه جالب اتفاق افتاد اونم اینکه از هر کی مسیر اورین رو پرسیدیم یا بلد نبود یا میپیچوند...بعد کلی اللافی موفق به کشف مسیرشدیم؛اما تا کجا میتونستیم با جنیفر بریم سوالی بود بی جواب...؟
بعد از عبور از چند روستا متوجه شدیم که جنیفر بقیه راه رو نمیتونه با ما بیاد؛ساعت حدود ۱۰ شب بود از روستای بدلان با کرایه یک سیمرغ و سپردن جنیفر به روستا به ادامه مسیر پرداختیم...؛از پشت سیمرغ ستاره های آسمون زیبایی قشنگی داشت هوای فوق العاده بسیار مصبوع همه سلولهای بدن رو به واکنش وادار میکرد؛ماه نمایان از پشت کوه ها حکایت از روزهای خوب زندگی رو تو ذهنم تجلی میکرد؛یاد جوانیم به خیر
عبور از دره ها با صدای اب خروشان زیر نور ماه یک معنای غریب میداد... زندگی یادت به خیر
رسیدیم پناهگاه؛زیاد شلوغ نبود؛زود بساط شام رو ردیف کردیم؛جای دوستان خالی شام ۱۰ نفرو ۴ نفری خوردیم( پر خوری: یه معنای جدیدی تو ذهنم شکل گرفت)
صبح اول وقت بعد از همه ساعت ۶:۳۰ از خواب بیدار شدیم
بعد از اینکه مقداری از لوازم رو تو پناهگاه گذاشتیم بسمت قله حرکت کردیم؛ چون خیلی وقت بود که اونجا نرفته بودیم کرورکی مسیر فراموش شده بود و گهگاه از مسیر اصلی منحرف میشدیم و کار رو برا خودمان سخت میکردیم...
پس از طی چند تپه ۲ نفر از دوستان بصورت ولو شده بساط صبحانه رو پهن کردند؛ عسل ،کره،پنیر،چایی خیلی فاز داد
کوه قشنگیه...پوشش گیاهی سرسبزی که اونجا وجود داره... در کمتر کوهی دیده بودم... خیلی زیبا بود
رفته رفته به قسمت سنگ لاخی رسیدیم... البته من جلوتر بودم و با صدای همای حرکت میکردم...؛به قله رسیدم...؛خیلی احساس خوبی داشتم؛احساس میکردم هنوز 20 سالمه؛هوای محشری اسمون رو فرا گرفته بود...چقدر انسان میتونه از طبیعت لذت ببره سوالی بود که اون لحظه جوابی براش نبود
بعد از اینکه بچه ها هم رسیدن یه چایی توپ ردیف کردم و چند تا میوه و چند تا
عکس یادگاری...
مسیر برگشت رو بسمت در یاچه کوچکی هدف گذاری کردیم...موقع پایین اومدن همه وجودم به پرواز در امده بودخیلی حس زیبایی بود؛احساسی که برام خیلی ارزشمند بود
کنار دریاچه منظره قشنگی بود؛یخچال نیمه ذوب شده؛گلهای زرد کوچک؛دریاچه ارام و چشمه گوارا؛چیزی ا ز بهشت کمتر نداشت
همه با هم به سمت پناهگاه حرکت کردیم و بین راه ۲ نفر از دوستان جهت استراحت ۱۰..۱۵ دقیقه عقب موندن و این کافی بود که گرفتار ابرهای سیاه وتگرگی بشند که اسمان با تمام وجودش نثار کوهستان میکرد
خوشبختانه من و یکی از دوستان زیر تخته سنگی پناه گرفتیم وبعد از ارامش اسمون حرکت کردیم وقتی به پناهگاه رسیدیم دوستامونو دیدیم که تو بارش تگرگ خودشونو رسوندن و لباس عوض میکنن؛لوازممونو برداشتیم و رفتیم بالای روستا و سوار سیمرغ شدیم... رفتیم پیش جنیفر....؛بعد از تمیز کردن کفش و... سوار شدیمو برگشتیم..
جای دوستان خالی بود...
گزارش اولین برنامه انفرادی سال نو 3/1/89
عینالی یاران
امسال قسمت نشد بریم مسافرت... دیگه کار خاصی نبود، دیشب تصمیم گرفتم صبح برم کوه ، صبح ساعت 6 با صدای موبیلم از
خواب بیدار شدم و با چشمهای خواب آلوده از پنجره بیرونو نگاه کردم دیدم هوا بدک بنظر نمیاد....
رفتم سراغ کوله و...و یکم میوه و شیرینی و ... انداختم تو کوله ام و از خونه زدم بیرون ، هنوز هوا تاریک بود بازم مثل قدیما یه ترانه
از حبیب گذاشتمو سکوت کوچه رو ، شکستم ... هوای تمیزی بود و صافی هوا نوید از یه روز قشنگ داشت...سر چهار راه
عباسی با به به سوار تاکسی شدمو با چه چه رسیدم آخر مسیر ... وای وقتی پیاده شدم ، نوازش نسیم مهربونی روی صورتم
جان دوباره ای بهم میداد ...
باز کوله خوبم که هیچ وقت تنهام نمیزاشت تنها رفیق و تنها همنوردم بود...با صدای فائزه راه افتادم ...همون مسیر قذیمی...
امید جانم ز سفر باز امد
شكر دهانم زسفر باز امد
عزیز ان كه بیخبر به ناگهان رود سفر
چو ندارد دیگر دلبندی
به لبش ننشیند لبخندی
چو غنچه سپیده دم شكفته شد لبم ز هم
كه شنیدم یارم باز امد
ز سفر غمخوارم باز امد
همچنان كه عاقبت پس از همه شب بدمد سحر
ناگهان نگار من چنان مه نو امد از سفر
همچنان كه عاقبت پس از همه شب بدمد سحر
ناگهان نگار من چنان مه نو امد از سفر
من هم پس از ان دوری بعد از غم مهجوری
یك شاخه گل بردم به برش
دیدم
كه نگار من
سرخوش
ز كنار من
بگذشت و برفت بر یار دگرش
اه از ان گلی كه دست من بود
خموش و یك جهان سخن بود
گل كه شهره شد به بی وفایی
بدیدن چنین جدایی
زغصه پاره پیرهن شد
(هنوز دارم همون لحظه ها رو احساس میکنم)
و چند تا ترانه قشنگ دیگه....
هوای عینالی خیلی مهربون شده بود ؛ فکر نمیکنم تو تاریخ عینالی همچین هوایی ظهور کرده باشه...
دیگه داشت هوا روشن میشد و شب حرفی برا گفتن نداشت... با گامهای یکنواخت ادامه مسیر خاطره روزهای قشنگ گذشته
رو تو ذهنم تداعی میکرد....
رسیدم بالا.... یه چایی با بیسکویت خوردم ؛ خوردو خواراکم زیاد تعریف نداشت... راه افتادم سمت یاران و....
مسیر خلوتی که هر قدمش روح تازه ای تو وجودم احیا میکرد ... یاد جونیام به خیر!!!
رسیدم یاران و یه چایی با حال هفت رنگ دم کردم ...یه چرت کوچولو هم خودمو مهمون تنهایی کردم...!
روز قشنگی رو شروع کرده بودم ؛حس خوبی داشتم ؛دنیا بهم لبخند میزد...
یواش یواش راه برگشتن رو در پیش گرفتم... یه چند تا هم ترانه گوش دادم و رسیدم پایین...
(البته گزارشو یه جورایی پیچوندم)
امیدوارم بتونم امسال جبرال سال گذشته رو بکنم و هی برم طبیعت!
همه شه اوجالاردا!


گزارش برنامه( 27/9/88 - 20/9/88 ) - 13/9/88
عینالی-یاران
خوب همه برنامه ها مربوط میشه به یه مسیر؛ چند هفته پیش هوس کردم تنهایی برم کوه...مثل چند سال پیش؛همون دوران که بعد از هر برنامه چند خط اینجا خاطره ایجاد میکردم،...
شب کوله پشتی مو آماده کردم چند تیکه کیک و آب وشکلات و... انداختم ته کوله ام و موبایل رو میزون کردم سر ساعت 7 ؛ به عشق همه شبهای مهتابی خوابیدم!
صبح قبل از اینکه صدای موبایلم در بیاد بیدار شدم ؛ فلاکسمو پر کردم و از خونه زدم بیرون، و یه هوای فوق العاده تمام وجودم رو تسخیر کرد...خیلی حال میداد...یه نصفه نون روغنی هم گرفتم و سوار تاکسی شدم و رسیدم پای کوه...حس قشنگی داشتم...هدفونو گذاشتم و یا علی...
نفسم گرفت از این شهر...(با صدای حبیب)....به به...؛ داشتم نفس نفس میزدم ؛ نفسم بریده بود... این همه خوردن وخوابیدن کار دستم داده بود....همون تپه اول خیس عرق شده بودم...اما خوشحال از اینکه هنوز اراده ام پا بر جا بود....ادامه دادم....
هر قدم یاد یه خاطره میکردم و....باز ادامه میدادم....تک تک دوستانمو تو دلم یاد میکردم( مخصوصا این سعید )،یه جورایی جای همتون خالی!
صدای حبیب هم تو گوشم فاز میداد:
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این خانه ویرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم بازپس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
بر وصف جهان جز دل حسرت کش ما نیست
آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد
گفتم مه من از چه تو در دام نیفتی ؟
گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کنی قصه ز اسکند و دارا
ده روزه عمر این همه افسانه ندارد
به به...الانم که دارم مینویسم کلی لذت میبرم....
یواش یواش بدنم راه افتاد و سر قدممو بلندتر کردم...رسیدم بالا....رفتم یه جای دنج پیدا کردمو صبحانه رو شروع کردم...چشم انداز زیبایی بود...قله دند هم با کلاه سفیدش قیامتی به پا کرده بود...دوست نداشتم زیاد وقت تلف کنم.... کوله ام رو جمع و جور کردم و راه افتادم ....نمی تونستم برگردم ...باز هدفونو کردم تو گوشم و...
وقتی ازم دور می مونی
نمی دونم چکار کنم
رو به کدوم ستاره ای
پنجره ها رو وا کنم
توی کدوم جاده باید
دنبال تو راهی بشم
توی کدوم رودخونه ای
بیام منم ماهی بشم
رو به کدوم قبله برات
دست دعا دراز کنم
کدوم پرنده ای بشم
رو به تو پرواز کنم
کجای دنیا دوست داری
واسه تو مهمونی بدم
پیش کدوم خدای عشق
جونم و قربونی بدم
توی کدوم باغچه برات
کنار تو جا بگیرم
توی کدوم بهار بیام
از نفسات ها بگیرم
عکس کدوم گلی بشم
تا بشینم روی تنت
توی کدوم قصه برم
شبا واسه شنیدت
توی کدوم گلخونه ای
بیام و گلدونت بشم
پی کدوم نشونه ای
بیام و همخونت بشم
رو به کدوم قبله برات
دست دعا دراز کنم
کدوم پرنده ای بشم
رو به تو پرواز کنم
کجای دنیا دوست داری
....
خیلی حال میداد ... کسی مزاحمتی ایجاد نمیکرد....خیلی خیلی حال میکردم...روحم داشت پرواز میکرد...دیگه کسی تو دیدم نبود...من بودم وخدا و حبیب....یه لحظه متوجه مه قشنگی شدم که دند رو آرایش کرده بود... حبیب رو ساکتش کردمو روی یه تخته سنگ نشستم....خیلی خیلی افکارات خودمو تحویل میگرفتم ...نوع لذتی که از زندگی میبرم ...با یه لیوان چایی و چند تا شعر خلوط خودمو شکستم...
وقت رفتن بود...راه افتادم....و خودمو در مسیر دره یاران قرار دادم....همه چیز دست به دست داده بود تا یه روز خاطره انگیز برام رقم بخوره...
رسیدم دره یاران و یه ترانه از مرضیه:.... کنار یه آتیش ...
دیدم باد میخندد به چمن چون رویت
بوسیدم بوییدم به هوای مویت
آید از برگ گلها عطر موی تو
دل از شادی میرقصد چون گیسوی تو
ز لبت ساغر مینوشم
که برد این می از هوشم
گل و می ندهد چو رویت سرخوشی ما را
به دلم ز پی وصالت شعله زن یارا
گل و می ندهد چو رویت سرخوشی ما را
به دلم ز پی وصالت شعله زن یارا
ز نگاهت مستم دامن دل رفت از دستم
دگر از غم رستم تا به مویت الفت بستم
دیدم باد میخندد به چمن چون رویت
بوسیدم بوییدم به هوای مویت
آید از برگ گلها عطر موی تو
دل از شادی میرقصد چون گیسوی تو
سخن از آشفته دلان با مویت دارم
که دلی آشفته تر از گیسویت دارم
سخن از آشفته دلان با مویت دارم
که دلی آشفته تر از گیسویت دارم
ز نگاهت مستم دامن دل رفت از دستم
دگر از غم رستم تا به مویت الفت بستم
به به...
خدایا زندگی چقدر میتونه قشنگ باشه....
...!؟
وقت برگشتن بود ؛ یواش یواش راه افتادم...
با سرقدمهای بلندتر ...از نصفه راه یه میانبر زدمو از مسیر جالبی رسیدم اتوبان... اه اه... حالم داشت از صدای ماشینا بهم میخورد... سوار تاکسی شدم و ... رسیدم خونه....، بعد یه استراحت نیم ساعته رفتم استادیوم.... خوشبختانه برد تراکتور مقابل صبای قم هم یه خاطره دیگه شد....
(راستش چون حوصله نداشتم نتونستم گزارش قشنگی بنویسم ، میبخشد؛اما کلی زحمت کشیدم تا متن آهنگهارو پیدا کنم امیدوارم ازشون لذت ببرین)
بعد از این برنامه دو بار هم با دوستانمون همین مسیرو رفتیم اما چون مسیر تکراری بود برام زیاد حال نداد.
همه شه اوجالاردا
داشتم تو کامپیوترم میچرخیدم... یه گزارش قدیمی پیدا کردم ... از همونا که پاک شده بود.
گزارش برنامه: ونیار- دند – بابا باغی 86/12/17
شب با چند نفر از رفقا قرار گذاشتم ... خانم معاون طی یک حرکت غیر منتظره sms زد که فردا با ما نمیاد!
حدودا 9 نفر بودیم قرارمون صبح ساعت 7:15 آبرسان بود.
صبح چند تا نون تازه گرفتم و رفتم آبرسان؛ کسری، هامون و دوستش اونجا بودند؛ جلوی تشریفات منتظر بقیه شدیم... سعید هم اومد و مراسم معرفی بچه ها و.... از اون طرف هم علی اومد با اون کیف دوربینش تابلو بود!!! منتظر داوود و آرش شدیم که دیر کرده بودند، بعد تماس متوجه شدم آرش پیچونده و داوود هم بین راهه!
8 نفر شدیمو....با دو فروند تاکسی (البته با بنزین سوپر) راه افتادیم سر راه من و داوود ملزومات صبحانه و نهار رو گرفتیم و محمد اینا هم سیاوش رو از مسیر برداشتن!
رسیدیم پارکینگ ونیار .... تشکیلات صبحانه رو بین بچه تقسیم کردم تا بزارند کوله شون!
راه افتادیم.... هوا فوق العاده عالی بود....سیاوش طبق معمول جلوتر از همه حرکت میکرد.... و ازمون فاصله گرفت...
بین مسیر تا سویودوخ با دوستان جدیدمون بیشتر آشنا شدیمو....از انجایی که سیاوش میخواست جایزه طلایی سریع ترین کوهنورد رو از آن خودش کنه از گروه جدا شد (طبق معمول) و....
با دوستان رسیدیم سویودوخ و یه صبحانه تر وتمیز نوش جان کردیم (البته با نون سنگگ کسری و نون علی) ، بساط رو جمع کردیم و راهی قله شدیم....
هوا فوق العاده بود....خیلی خیلی عالی... جون میداد برا نفس کشیدن.
دوستان گرم صحبت بودند و خوش میگذروندند... و گه گاهی منتظرشون میشدم تا برسند...
سیاوش تماس گرفت که به قله رسیده و صبحانه میخوره ...
هوا واقعا عالی بود .... دست خالقش درد نکنه!
بین راه چند بار عکس انداختیم (البته به سبک علی شکری) همه خوشحال بودیم....
بین راه سیاوش رو دیدیم که داره برمیگرده و میخواد به دوستای حرفه ایش ملحق بشه ... خداحافظی کردیم و حرکت کردیم...
ووووووووااااااااااااااااای رسیدیم قله، محشر بود! (این قسمت قابل توصیف نیست فقط باید اونجا باشی و احساسش کنی)
رفتیم پایین و یه چایی گذاشتیم و به به!
قرار شد بریم هیللی و بابا باغی (طبق زمانبندی علی آقا 1.5 ساعت)راه افتادیم، پشت دند هنوز برف داشت مجبور شدیم جهت ورود به دره یه 40- 50 متر اسکی روی باسن انجام بدیم که این قسمت مورد استقبال کسری قرار گرفت !
دره ای پر برف و گاها گلی (از نوع وحشتناک)!
با هزار و یک بدبختی از دره خارج شدیم وبه مسیر خاکی رسیدیم البته بین مسیر چند تا پرتقال و سیب ترکوندیم!
قیافه و تریپ بچه ها جالب بود؛ کسری هر دو تا دستش و شلوارش گلی بود؛ دوست دامون (پرهام) هم تقریبا همین حالت رو داشت ، منم که چند با تمرین پشتک رو گل داشتم که خوشبختانه زیاد گلی نشده بود، بقیه هم بد نبودند!
گاهی سنگینی گل اونقدر زیاد میشد که نمیشد پا رو بلند کرد!!!
دلم یه کم برا پرهام سوخت 2000 کیلومتر از مشهد راه اومده بود خوش بگذرونه....!
(عجب خوش گذرونی! ...80% شلوار گل)
خلاصه وارد مسیر خاکی شدیم و....
بچه ها دیگه گرسنه بودند... ساعت 3 برا نهار توقف کردیم و بساط رو پهن کردیم، یه نهار فوق العاده توپ؛ کنسرو ماهی با لوبیا و قارچ... و ترشی سیر و سبزی و گوجه و...
البته نا گفته نمونه که آقا داوود تابه یادش رفته بود، سر همین مسئله خیلی چیزا شنید!
بعد از نهار یه چایی با حال هم خوردیم و یه چرت چند دقیقه ای که صرف خنده شد....
راه افتادیم؛ یه مسیر خاکی که یه جایی رو یادم مینداخت!!!
مسیر جالبی بود ، گاهی بین نفرات فاصله میافتاد سعید جلوتر بود حدودا 200 متر بعدش من و 200 متر بعد من داوود و....هر کی تو عالم خودش بود!
ساعت 5:30 بود که رسیدیم بابا باغی و....!
در کل حدود 10 ساعت کوهپیمایی و کوهنوردی داشتیم!
نکات قابل توجه این برنامه:
1)نبودن تابه!
2)تخمین و زمانبندی علی آقا
3)بودن یا نبودن.... نفهمیدی آخرش سیاوش با ما اومد یا نیومد!
از دوستان ممنونم !
اوجالاردا...
گزارش برنامه کمچی 25/2/88
بعد از ظهر پنجشنبه با داوود قرار گذاشتیم بریم بیرون یه دوری بزنیم ، قرارمون فلکه دانشگاه بود ، منتظر بودم که دیدم جنا ب هادی خان ایرانسل زاده اون جا با دوستاش گپ میزنه ، رفتم سراغشو بعد از اینکه دندونامو بهش نشون دادم (خنده) شروع به سلام واحوال پرسی و قربون صدقه هم رفتیمو...که داوود خان پیداش شد...
بعد همان مراسم بین هادی وداوود انجام شد و.... شروع به برنامه ریزی برا فردا(جمعه)کردیم که زیاد سنگین نباشه یعنی برنامه باغ نه داغ(کوه)
پیشنهادات خوبی از دوستان شد قلعه بابک ، میشو ،سلطان ،مسیر زینجناب.... که درنهایت پس از تماس با دوستان تقریبا به این نتیجه رسیدیم یا دوستان در برنامه حضور ندارن ، یا باعث تاخیر در تصمیم گیری میشن ! در نتیجه بیخیال برنامه شدیم ، سوار بر رخش بی قرار داوود شدیم و محل رو به سمت فلکه بزرگ ترک کردیم قرار شد اگه برنامه خاصی بود هادی رو هم در جریان بزاریم ، سر راه هادی رو پیاده کردیم(کار داشت) و رفتیم سراغ تفریحات سالم...!!!
پس از مدتی پرسه زنی و استفاده از طبیعت بکر و هوای خوب محل با حاج داوود وارد آلپ تور شدیم از انجائی که میدونستیم برنامه کمچی داره و اون یکی داوودم ثبت نام کرده ، با یه فشار روانی از طرف داوود مجبورا اسم نویسی کردیم... تو دلم گفتم خدا به دادم برسه! در عین حال هر چی با هادی تماس گرفتیم که اسمشو بنویسیم یا نه.... نتونستیم براش اس ام اس زدیم اما خبری نشد...
خلاصه من و داوود وداوود ؛از این که یه برنامه سنگین و بدون تمرین و بدون هیچ پیش زمینه ذهنی میرفتم احساس تردید میکردم...!
رفتیم شاهگلی و یه چرخی زدیم موقع برگشت هادی تماس گرفت ؛ خیلی دیر شده بود یه جوری پیچوندمش(حلالمون کن هادی جان)!!!
رسیدم خونه و کوله رو بستم وبرا فردا آماده شدم ، صبح ساعت 4 بلند شدمو به داوود زنگ زدمو از خواب بیدارش کردم و از خونه زدم بیرون هوای خوبی بود،هنوز وقت داشتم تا 4:30 آبرسان باشم ،پیاده راه افتادم ، از اینکه سکوت نیمه شب مهتابی را با آلودگی صوتی خود در هم میشکستم احساس خوبی بهم دست میداد ، سر راه هم با فشار دکمه انزکتور یه پزو405 موفق شدم یه مرد رو از تلاش بیهوده چند ساعته نجات بدم بطوری که حاضر بود با سواری تا پای کوه ببره ، خلاصه تا آبرسان راضیش کردم.... یه 10 دقیقه منتظر شدم ،داوودم اومد...
باتاکسی رفتیم جلو آلپ تور وسوار شدیم و...پس ازچند دقیقه من خوابیدم وقتی از خواب بلند شدیم که برا صبحانه در هادیشهر توقف کردیم ، هوا خیلی خوب بود و آرامش خاصی تو گروه حاکم بود یعنی همه خواب آلود بودن!!!
از آنجایکه که بدون تدارکات اومده بودیم داوود رفت سریع دوتا نون گرفت و ... برنامه صبحانه بصورت گروهی تعریف شد. منم بعد از صبحانه خودمو رسوندم به یه سوپر مارکت و چند تا تن و زیتونو و کمپوت آناناس و ...گرفتم.
تو اتوبوس بحث کوههای اونور مرز بود... که رسیدیم به روستا بعد از عبور از روستا چند کیلومتر جلوتر ماشین خسته شد...!!!
پیاده شدیم ساعت دقیقا 9 صبح بود تجهیزاتمونو مرتب کردیم و بقیه راه خاکی رو هم سوار کوله هامون شدیم ... ببخشید کوله هامون سوارمون شدن!
پس از یک ساعت پیاده روی که نفسمون بریده بود به پناهگاه پایه کوه رسیدیم یه استراحت 20 دقیقه ای کردیمو آب هم ورداشتیم واصل برنامه شروع شد....واه واه واه ،،، چشمتون روز بد نبینه...
بعد از پناهگاه که برنامه شکل خشننری به خود میگیره در یک صف و با رمز" 20 دقیقه به قله" حرکت کردیم پس از نیم ساعت خیلی نفس گیر و خیلی سخت میشد قدم برداشت ،ناهماهنگ بودن سرقدم کاملا ریتم حرکت مارو به چالش میکشید و با سنگینی خاصی صعود انجام میگرفت که این مسئله باعث اعتراض من و داوود بصورت متلک و گاها بصورت اهانت غیر مستقیم صورت میگرفت...در هر حال بدلیل نظم گروه محکوم به حرکت با گروه شدیم ؛ حرکت و ایست مداوم خستگی را در وجودم تقویت میکرد یه چیزی شبیه؛ بدو، بایست.
هر از چند گاهی که سرم رو بلند میکردم و به بالا نگاه میکردم انگار هنوز پایه کوهم و هیچ تغییری در چشم انداز منطقه بوجود نیامده....غول کمچی سر افراز جلومون قد کشیده... مسیرهمچنان شیب تندی داشت و رفته رفته خستگی عجیبی احساس میشد شاید بخاطر این بود که چند وقت برنامه سنگین نداشتم....
چند بار رفقارو مهمون صدای معیین ، محسن نامجو ، مهستی ، مرضیه کردم خیلی حال میداد سرمو گرم میکردم تا متوجه سنگینی برنامه نباشم ؛ پرواز چند عقاب نیز بسیار جذاب بود که بدون بال زدن اوج میگرفتن و شیرجه میزدن و دوباره اوج میگرفتن برا همه دوستان نیز قابل توجه بود....
خلاصه پس از 6 ساعت حرکت در یک مسیرشیب دار (40-45 درجه)و جنگ اعصاب بخاطر نوع وسرعت حرکت به قله رسیدیم ساعت دقیقا 3 بود سریعا کفشامونو در آوردیم و بساط نهارو رو به راه کردیم تن ماهی و زیتون رو خوردیم ... به به هوا واقعا محشر بود یه چایی هفت طعم هم دم کردیم ؛ کلی فاز داد یه بار دیگه امتحان کردیم ...بسیار حال میداد و خستگی راه رو تخلیه میکرد؛یواش یواش وقت رفتن بود،پس از چند تا عکس انداختن سر ساعت 4 بعد از ظهر حرکت کردیم ،واقعا خسته کننده بود مسیر برگشت یه مسیر دیگه بود که تیز تر از مسیر رفت بود ؛ مسیر سنگلاخی و پر شیبو...که با پایین اومدن تموم نمیشد،بدلیل خستگی بیش از حد موقع پایین اومدن در چند نقطه پام پیچ خورد و در یکی از مواردکف دستم دچار جراحت سطحی شد...، درد زانوهام به حدی بود که چشمامو به رویه زیبایی های کوه و طبیعت اطراف کور کرده بود... زمین و زمان و تورو لیدرو همه رو قاطی کردم... نای حرکت نبودکل بدنم میلرزید،خستگی عجیبی قابل احساس بود...، با امید به این که روزی تو همین روزا به اتوبوس میرسیم قدم برمیداشتیم...
خلاصه خدا رحمتمون کنه با هزارو یک بدبختی به مسیر خاکی رسیدیم ... . خوشحال از اینکه غم هجران و دوری از زندگی راحت پایان یافته سرعتر قدم برمیداشتیم.... جان فدایت ...رسیدیم پای اتوبوس...یه نوشابه ترکوندیم ...آآآآآآخ ... بند کفشارو باز کردیمو از پاهای له شده حلالیت طلبیدیم!
انرزی برای بالا رفتن از پله اتوبوس نبود ، با نذر و نیاز و استخاره قدم رو پله اول گذاشتمو با یه یا علی مورد تشویق گروه قرار گرفتم...خود رو به صندلی ام رسانده و امید به زندگی در من قوت گرفت......ساعت دقیقا 8 شب بود!
راه افتادیم ...
غروب آفتاب و آسمان سرخ رنگ و مشاهده ارارات در هوای صاف بسیار شور انگیز بود و دل ادمو پر میکرد یه دید شاعرانه میخواست تا ازش لذت ببری که من دقیقا تو حسش بودم...
در هادیشهر جهت استفاده از امکانات رفاهی اجتماعی شهری ازدستشوئی، توقف نمودیم و خود را بدست سرنوشت سپردیم بعد جهت رفع تشنگی چند طالبی رو شهید کردیم و یه آب معدنی هم گرفتیم و سوار ماشین شدیم و خود را تسلیم خواب کردیم ،نزدیکی تبریز از خواب بلند شدم ساعت حدودا11 شب بود سر پل توانیر پیاده شدم و رفتم خونه از شدت زانو درد ناف درد گرفته بودم خودمو انداختم حموم و یه دوش گرفتم وخوابیدم صبح که بلند شدم پاهام هنوز در دایره وجودم نبود...خلاصه زورکی خاطره ایجاد کردیم!
تجربیات برنامه:
1:تمرین قله دماوند جهت صعود به کمچی
2:یه بار کافیه
3:بعد از صعود نسبت به لغات زیر تعریف دیگه ای تو ذهنت شکل میگیره
کوه ، کوهنوردی ، خستگی، زانو درد و... وازه نامانوس ترکی ( قه میش )
4:اگه مشکلی با کسی داری بهش پیشنهاد کن بره کمچی مطمعنا تا اخر عمرش نمیخواد ریختتو ببینه
5:اگه خواستی بدونی کسی چقدر کوهنوره بهتره بپرسی کمچی رفتی؟ نه اینکه از سبلان و... بپرسی!
این گزارش صرفا جهت آموزش گزارش نویسی در زمان مناسب نوشته شد
( برنامه25/2/88 ثبت گزارش 26/2/88 )
راستی یه بار برو کمچی جای توپیه!
گزارش برنامه: ونیار- دند – بابا باغی 86/12/17
شب با چند نفر از رفقا قرار گذاشتم ... خانم معاون طی یک حرکت غیر منتظره sms زد که فردا با ما نمیاد!
حدودا 9 نفر بودیم قرارمون صبح ساعت 7:15 آبرسان بود.
صبح چند تا نون تازه گرفتم و رفتم آبرسان؛ کسری، هامون و دوستش اونجا بودند؛ جلوی تشریفات منتظر بقیه شدیم... سعید هم اومد و مراسم معرفی بچه ها و.... از اون طرف هم علی اومد با اون کیف دوربینش تابلو بود!!! منتظر داوود و آرش شدیم که دیر کرده بودند، بعد تماس متوجه شدم آرش پیچونده و داوود هم بین راهه!
8 نفر شدیمو....با دو فروند تاکسی (البته با بنزین سوپر) راه افتادیم سر راه من و داوود ملزومات صبحانه و نهار رو گرفتیم و محمد اینا هم سیاوش رو از مسیر برداشتن!
رسیدیم پارکینگ ونیار .... تشکیلات صبحانه رو بین بچه تقسیم کردم تا بزارند کوله شون!
راه افتادیم.... هوا فوق العاده عالی بود....سیاوش طبق معمول جلوتر از همه حرکت میکرد.... و ازمون فاصله گرفت...
بین مسیر تا سویودوخ با دوستان جدیدمون بیشتر آشنا شدیمو....از انجایی که سیاوش میخواست جایزه طلایی سریع ترین کوهنورد رو از آن خودش کنه از گروه جدا شد (طبق معمول) و....
با دوستان رسیدیم سویودوخ و یه صبحانه تر وتمیز نوش جان کردیم (البته با نون سنگگ کسری و نون علی) ، بساط رو جمع کردیم و راهی قله شدیم....
هوا فوق العاده بود....خیلی خیلی عالی... جون میداد برا نفس کشیدن.
دوستان گرم صحبت بودند و خوش میگذروندند... و گه گاهی منتظرشون میشدم تا برسند...
سیاوش تماس گرفت که به قله رسیده و صبحانه میخوره ...
هوا واقعا عالی بود .... دست خالقش درد نکنه!
بین راه چند بار عکس انداختیم (البته به سبک علی شکری) همه خوشحال بودیم....
بین راه سیاوش رو دیدیم که داره برمیگرده و میخواد به دوستای حرفه ایش ملحق بشه ... خداحافظی کردیم و حرکت کردیم...
ووووووووااااااااااااااااای رسیدیم قله، محشر بود! (این قسمت قابل توصیف نیست فقط باید اونجا باشی و احساسش کنی)
رفتیم پایین و یه چایی گذاشتیم و به به!
قرار شد بریم هیللی و بابا باغی (طبق زمانبندی علی آقا 1.5 ساعت)راه افتادیم، پشت دند هنوز برف داشت مجبور شدیم جهت ورود به دره یه 40- 50 متر اسکی روی باسن انجام بدیم که این قسمت مورد استقبال کسری قرار گرفت !
دره ای پر برف و گاها گلی (از نوع وحشتناک)!
با هزار و یک بدبختی از دره خارج شدیم وبه مسیر خاکی رسیدیم البته بین مسیر چند تا پرتقال و سیب ترکوندیم!
قیافه و تریپ بچه ها جالب بود؛ کسری هر دو تا دستش و شلوارش گلی بود؛ دوست دامون (پرهام) هم تقریبا همین حالت رو داشت ، منم که چند با تمرین پشتک رو گل داشتم که خوشبختانه زیاد گلی نشده بود، بقیه هم بد نبودند!
گاهی سنگینی گل اونقدر زیاد میشد که نمیشد پا رو بلند کرد!!!
دلم یه کم برا پرهام سوخت 2000 کیلومتر از مشهد راه اومده بود خوش بگذرونه....!
(عجب خوش گذرونی! ...80% شلوار گل)
خلاصه وارد مسیر خاکی شدیم و....
بچه ها دیگه گرسنه بودند... ساعت 3 برا نهار توقف کردیم و بساط رو پهن کردیم، یه نهار فوق العاده توپ؛ کنسرو ماهی با لوبیا و قارچ... و ترشی سیر و سبزی و گوجه و...
البته نا گفته نمونه که آقا داوود تابه یادش رفته بود، سر همین مسئله خیلی چیزا شنید!
بعد از نهار یه چایی با حال هم خوردیم و یه چرت چند دقیقه ای که صرف خنده شد....
راه افتادیم؛ یه مسیر خاکی که یه جایی رو یادم مینداخت!!!
مسیر جالبی بود ، گاهی بین نفرات فاصله میافتاد سعید جلوتر بود حدودا 200 متر بعدش من و 200 متر بعد من داوود و....هر کی تو عالم خودش بود!
ساعت 5:30 بود که رسیدیم بابا باغی و....!
در کل حدود 10 ساعت کوهپیمایی و کوهنوردی داشتیم!
نکات قابل توجه این برنامه:
1)نبودن تابه!
2)تخمین و زمانبندی علی آقا
3)بودن یا نبودن.... نفهمیدی آخرش سیاوش با ما اومد یا نیومد!
از دوستان ممنونم !
اوجالاردا...