نام کلوب :متولدین 1359
نام انگلیسی : 1359
تاسیس : 26 دی 1383
1098 عضو ، 94 بحث ، 2 آلبوم ، 1 نظرسنجی

متولدین 1359

تبلیغات

__
عنوان بحث
جمله زیبا بنویس
14 فروردین 87 - 12:20
379

بیاموزیم وفا داری ز نیلوفر ؛ به هر شاخه که می پیچد ، در آغوشش می گیرد

پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
52
12 تیر 1387 ساعت 11:34

1558
11 تیر 1387 ساعت 21:59

با همان چشمی که عاشق می شویم .

با همان چشمی که به دنیا می نگریم .

با همان چشمی که عشق..شور عشق می بینیم

با همان چشمی که شور عشق هست .

با همان چشمی که چراغ دو چشم دیده هست

باهمان چشمی که نفرین تو چشمش هست

باهمان چشمی که نگاهش یه هوس هست

با همان چشمی که یه دنیا باور هست

با همان چشمی که عاقبت در لعنت هست

کدامین باور کنم . حقیقت هست . مگر میتوان عاشق شود ...............

51
9 تیر 1387 ساعت 16:41

تو مگه قسم نخوردی دلمو تنها نذاری
روبروم نشستی امّا ، از غریبه کم نداری
روبروی من نشستی توی چشم تو ستاره
از صدای تو شنیدم که دلت دوستم نداره
دل تو تو آسمونا من به دنبال ِ دل تو
تو به دنبال ستاره ، من به یاد قسم تو
تو مگه قسم نخوردی دلمو تنها نذاری
هرگز از روز جدایی ، سخنی به لب نیاری


حالا روبروم نشستی ، حرف تو فقط جدایی
تو قسم نخورده بودی که یه دنیا بی وفایی
تو قسم نخوره بودی روزی عشق تو می میره
نور یک ستاره یکشب ، جای مهتاب ُ می گیره
جای مهتاب ُ می گیره ، جای مهتاب ُ می گیره


تو مگه قسم نخوردی دلمو تنها نذاری
روبروم نشستی امّا ، از غریبه کم نداری
روبروی من نشستی توی چشم تو ستاره
از صدای تو شنیدم که دلت دوستم نداره
که دلت دوستم نداره ، که دلت دوستم نداره
که دلت دوستم نداره

50
28 خرداد 1387 ساعت 20:18

صدای ناله ای برخاست در دشت

به قلب کوه زد فریاد برگشت

صدا پیچید در گوش شقایق

که دوران وفا افسوس بگذشت

که دوران وفا افسوس بگذشت...

49
28 خرداد 1387 ساعت 00:55

1321
28 خرداد 1387 ساعت 00:52

کاش اگر زندگی فرصت دهد گاهی از پروانه ها یادی کنیم .

کاش بخشی از زمان خو یش را وقف قسمت کردن شادی کنیم .

کاش وقتی چشمهای ابرین  به خود اییم . سپس کاری کنیم

کاش شب وقتی که تنها میشویم با خدای یاسها خلوت کنیم

کاش گاهی در مسیر زندگی باری از دوش نگاهی کم کنیم

کاش با چشمانمان عهدی کنیم وقتی از اینجا به دریا می رویم

جای بازی با موجها درد های ابیش کم کنیم .

کاش اشکی قلبمان را بشکند . با نگاه خستهای ویران شویم

کاش وقتی شاپرکها تشنه اند ما به جای ابرها گریان شویم

کاش وقتی ارزویی می کنیم از دل شفافمان هم بگذرد

مرغ امین هم از انجا بگذرد . حرفهای قلبمان را بشنود

48
23 خرداد 1387 ساعت 00:25

یادمه بچه بودیم توگذشته های دور.

                                                     اون زمون قلب ما پر بود از شادی و شور

روزی كه تورا دیدم موهاتو بافته بودی

                                                     با گل سپید یاس گلوبند ساخته بودی

بعد از اون روز قشنگ از خدا راضی شدم

                                                             از دم صبح تا غروب با تو همبازی شدم

چه روزای خوبی بود ولی افسوس گذشت

                                                              تا یه چشم به هم زدیم روز هفته ها گذشت

یادمه روی درخت دو تا دل كنده بودیم

سال بعد از اون كوچه ما دیگه رفته بودیم

شاید اون دلا دیگه خشكیده روی ساقه ها

شاید هم بزرگ شده زیر بال شاپرك

چه روزهای خوبی بود ..ولی افسوس گذشت .تا یه چشم به هم زدیم روز هفته ها گذشت

47
21 خرداد 1387 ساعت 10:47

از زندگانیم گله دارد جوانیم ، شرمنده جوانی از این زندگانیم ،دارم به دل هوای صحبت یاران رفته را،یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم...

46
21 خرداد 1387 ساعت 10:44
بنویس ای سنگتراش عاقبت شدم فداش ، بنویس تا بدونه عمرمو دادم براش ،عمرمو دادم براش ،عمرمو دادم براش...
45
17 خرداد 1387 ساعت 20:06
بسکی دلش تنگ بود هیچکس توش جا نمیگرفت
44
13 خرداد 1387 ساعت 22:19

دل من رها کردی آن شیدایی ؟ آن عشق را؟ لیلی را ؟
دل من دیگر هوایی نمی شوی؟ دل من دیگر در طلبش از سینه بیرون نمی
جهی؟ چه زود رها کردی اش؟
چه زود فراموش کردی آن عشوه گری ها را؟ چه زود فراموش
کردی آن همه ناز را؟ چه زود فراموش کردی؟
آن شب هایی را که سرش را بر سینه ام می
نهاد را چه زود فراموش کردی؟ آن شب ها که التهابت را بی هیچ شرمی بر او عرضه می کردم!آن شبها که آغوشم گرم از نفس زدن هایش بود؟
چه زود فراموش کردی آن لیلی ،
لیلی گفتن هایم را؟
چه زود فراموش کردی سرخی لبانش را ؟ شهد جانش را دیگر چرا
فراموش کردی ؟
آه چه زود فراموش کردی آن نگاهش را ... آن نگاه غمزه آلودش
را؟
گیسوانش را وقتی رها می کرد تا به رقص آیند و تو را از کف برند، چرا فراموش
کردی؟
طاق ابرویش را که هر شب تماشاگر کمانش بودم چرا فراموش کردی؟
به یاد
نمی آوری آنگاه که سر بر آستانش می نهادم به جنگ چشمانم می رفتی تا بگریند ، تا ببارند و التهابت را بر او بنمایند؟
به یاد نمی آوری آنگاه را که پرده را پس زد
و تو را به تماشای خود فرا خواند؟
به یاد نمی آوری آنگاه که بی هوا به کویش می
رفتی ، دیگر به پرده ای خود را از من و تو نمی پوشاند؟
آه دل من
باختی...باختی
نه عشقش را که ای کاش عشقش را می باختی...تو خود را
باختی
باختی..مرا باختی
به یاد بیاور آنگاه که او را در آغوشت می فشردی
ولبانم را به تمنای لبانش بر گونه اش می خواباندی ... به یاد بیاور که آنگاه که از لیلی ها می سرودی چگونه به وجد می آمد آن نازنینم ... نه مگر می توان فراموش کرد آن باده نوشیدن ها را ، آن رقص ها را ، آن بوسه ها را ، آن عشوه ها را ، به یاد بیاور جان سپیدش را وقتی خود را بر من عرضه می کرد
چگونه می توان فراموششان کرد؟ چگونه
فراموششان کردی ؟
بگو ...فریاد بزن که به خاطر خواهی آورد آن زیبا نازنینم را ،
آن عشوه گر چالاکم را ، آن شهد شیرینم را
فریاد بزن تا بشنود
لیلایم

43
13 خرداد 1387 ساعت 18:49

 

زندگی بی ارزش هست مگر آنکه شما به آن ارزش دهید: این خود ما هستیم که تعیین می کنیم اقامت مان در این کره خاکی امتیاز و نشاطی برای ماست یا زندانی از فلاکت و نومیدی !

شما ممکن است با قدم زدن در ساحلی ماسه ای به وجد بیاید ممکن است با تماشای بچه گربه ای با آن پوشش کرکی زیبا مسحور شوید ، ممکن است با طعم میوه ای که زیر زبانتان ذوب می شود از لذت به لرزه بیفتید ولی تمام این لذایذ برای فرد دیگری اصلا مطرح نیست . زندگی کسالت بار نیست بلکه کسالت در مردمی است که از پشت عینک های کثیف و تیره به دنیای خود نگاه می کنند . این برای من یک راز است که چرا بعضی ها به هر جایی که نگاه می کنند زیبایی و سحر می بینند حال آنکه این زیبایی ها بر دیگران پوشیده است . تا این لحظه هر چقدر هم که از زیبایی ها لذت برده باشید امروز می توانید تصمیم بگیرید که بیشتر لذت ببرید .  16.gif

 

امروز روز انتخاب است ، امروز و هر روز 16.gif

 

چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید . واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد .  16.gif

 

هر روزتوت بهتر از دیروزتون ! 1.gif


42
13 خرداد 1387 ساعت 12:25

18 اردیبهشت 87 - 08:16

از پائولوكوئیلو

 

شهسواری به دوستش گفت: بیا به كوهی كه خدا آنجا زندگی می كند برویم. می خواهم ثابت كنم كه او فقط بلد است به ما دستور بدهد، و هیچ كاری برای خلاص كردن ما از زیر بار مشقات نمی كند.

دیگری گفت: موافقم . اما من برای ثابت كردن ایمانم می آیم .

وقتی به قله رسیدند ،شب شده بود. در تاریكی صدایی شنیدند: سنگ های اطرافتان را بار اسبانتان كنید و آنها را پایین ببرید

شهسوار اولی گفت: می بینی؟ بعد از چنین صعودی، از ما می خواهد كه بار سنگین تری را حمل كنیم. محال است كه اطاعت كنم !

دیگری به دستور عمل كرد. وقتی به دامنه كوه رسید، هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگ هایی را كه شهسوار مومن با خود آورده بود، روشن كرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند...          

مرشد می گوید: تصمیمات خدا مرموزند، اما همواره به نفع ما هستند.24.gif

 

 

pray

41
9 خرداد 1387 ساعت 00:29
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم
40
8 خرداد 1387 ساعت 23:59

کنار هر قطره اشکم
هزار خاطره دفنه
اینقدر خاطره داریم
که گویی قد یک قرنه

گلو می سوزه از عشقت
عشقی که مثل زَهره
ولی بی عشق تو هردم
خنده با لبهای من قهره

39
8 خرداد 1387 ساعت 20:01

با اجازه ‌ً تو 

جای خالی ات را

به انتشار بوی شاخه گلی

          هدیه كرده ام

بدون تو اینجا

قلبم

ته مانده، آرزوهایش را

بدرقه می كند

و امیدم

نا امیدانه نفسهای گرمت را

به روی كاغذ چرك مقابلش

حك می كند

و بعد به اجاق خاموش خاطرات خویش

          پرتاب می كند

از تو چه پنهان

دوباره بغض كرده ام

باید وضو بگیرم

از بس اذان چشمان تو را نشنیده ام

تمام نمازهای نگاهم

قضا شده است

38
8 خرداد 1387 ساعت 00:02
نقل قول از : فریبا *

1088
6 خرداد 1387 ساعت 11:20

لحظه‌ها را قدر دان
همدلیها، لذت دیدار را...
خوب می‌دانم که
یک دو روزی دیگر، فرصتم می‌میرد
می‌رسد وقت سفر؛
بعد از آن هم شاید که نگاه من و تو،
باز در حسرت دیدار بمانند ولی؛
من به این معتقدم:
زندگی یک لحظه است
و همین یک لحظه، مملو از خاطره‌هاست...

لحظه‌ها را قدر دان...

                  می‌رسد وقت سفر

                                 یک دو روزی دیگر

عالیه
__