نام کلوب :مشاعره
نام انگلیسی : 110sher
تاسیس : 6 بهمن 1383
1067 عضو ، 69 بحث ، 10 آلبوم ، 1 مقاله ، 1 لینک ، 1 نظرسنجی

مشاعره

__
عنوان بحث
گفتگو با زبان شعر
1 شهریور 84 - 10:06
به درخواست یکی از بهترینها
لطفا" جواب شعر را بدید به زبان شعر
لازم نیست که مشاعره کنید بلکه جواب هم رو بدید

بنام خدای جهان آفرین
حکیم سخن در زبان آفرین



پیام در تاریخ 84/5/31  ساعت: 16:08 توسط صادق بلا ویرایش شد.
پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
969
5 مرداد 1387 ساعت 11:03

او به من میگوید ای آغوش گرم
مست نازم کن که من دیوانه ام 


 من باو می گویم ای نا آشنا
بگذر از من ‚ من ترا بیگانه ام


 آه از این دل آه از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند


 چنگ شد در دست هر بیگانه ای
ای دریغا کس به آوازش نخواند

968
5 مرداد 1387 ساعت 08:21

مرا هر چند می خواهی ولی در بند می خواهی

رها كن گیسوانت را، بگیر آزادی ما را

 

تو از لیلی نسب داری من از نسل جنون هستم

از این بهتر چه خواهی نسبت اجدادی ما را

 

اگر با قیس می سنجی،جنونم را تماشا كن

هوای بیستون داری، ببین فرهادی ما را

 

هوای مشك گیسویی، خیال چشم آهویی

 ببین بر باد داد آخر سر صیادی ما را

 

967
2 مرداد 1387 ساعت 11:01

غریبه آمده بود آشنا شود با من

و از مسیر مقدر جدا شود با من

به اعتقاد و به تقواش پشت پا بزند

به درد بی دینی مبتلا شود با من

خدای کودکیش را کنار بگذارد

خودش خدا بشود یا خدا شود با من

به درک تازه ای از عشق و معرفت برسد

ز قید کهنه عادت رها شود با من

بدل به من بشود من بدل به او بشوم

برای چند شبی جا به جا شود با من!

برای معرکه گیری غریبه تنها بود

در این مکاشفه می خواست ما شود با من

خلاصه - قرص و مصمم - غریبه آمده بود

که باز وارد یک ماجرا شود با من

                      οοο   

غریبه آمد و ننشسته پا شدم با او

دوباره وارد یک ماجرا شدم با او

هر آنچه قدر که راحت جدا شدم از خود

هزار مرتبه اش هم نوا شدم با او

برای آتش بازیش یک نفر کم بود

به او اضافه شدم من ‌‌دو تا شدم با او

به جان جنگل دلهای عاشق افتادیم

بلا شدم بله مردم! بلا شدم با او

هزار سال گذشت و هنوز بی خبرم

که کی ؟چگونه ؟کجا ؟آشنا شدم با او

966
1 مرداد 1387 ساعت 23:04

 

 

آه اگر میشد گفت  با نگاهی بی حرف  ...

با همان متن سکوت ...

دیگر از شاخه  ی ؛اندیشه ما؛...

برگ زرد تردید...بر زمین جای نداشت !

و خزان اندوه.. ابر بارانی غم را هر دم ....

از نگاه دل ما؛بارشی باز نداشت از آغاز!...

آه گر بهت سکوت ...در بلور اشکی..

.در همان قطره  که افتاد ز چشم ....رنگ فریاد نداشت

در زبان دل؛ ما ؛ بیصدائی میمرد!!!

و اگر دست به تعبیر دلی ..گرمی خویش بدستت میداد

 و به اشک و ز نگاه ..با تو از عمق محبت میگفت...

خود دگر میدیدی که دگر ؛ لطف کلام؛ آنقدر لطف نداشت!!!

 

965
30 تیر 1387 ساعت 12:35

این عشق کهن بوده ی نافرسوده
 پیرانه سرم  نمی هلد آسوده
در حسرت دیدار تو کردیم سفید
 این ریش پریشان به اشک آلوده

 

964
30 تیر 1387 ساعت 03:57

 


من قطره ی آبم..................... ته این دریاچِـــــــه

        این رود همیشه پشت سد می چرخد

 

        در خلوت آن مرد کســـی می خواند

        بانوی زمان بدون کد می چــــــرخد

(( کدبانو ))

 

        من کفر نگویم از خدا می ترســــــم

       اما چه کنم زمانه بد می چرخــــــــد

 

963
30 تیر 1387 ساعت 00:46

نه نه نه.....منظور اینه که در وصف نخواهد آمد()  عاشق اون چیزی که گفتم ()توانایی این چیزها رو نداره..

 

با شمع روی خوبان پروانه‌ای چه سنجد؟
با تاب موی جانان دیوانه‌ای چه سنجد؟
در کوی عشقبازان صد جای جوی نیرزد
تن خود چه قیمت آرد؟ویرانه‌ای چه سنجد؟
با عاشقان شیدا، سلطان کجا برآید؟
در پیش آشنایان بیگانه‌ای چه سنجد؟
در رزم پاکبازان عالم چه قدر دارد؟
در بزم بحر نوشان پیمانه‌ای چه سنجد؟

962
29 تیر 1387 ساعت 09:04
 

ازقطره نپرس و سعت دریا را

از خانه مجو نشانی دنیا را

دل گم شده در دشت پریشان جانی

عمریست که می خورند خوکان ما را

................

961
29 تیر 1387 ساعت 03:58

یعنی میخوای بگی .. نکوهشو سرزنش و ستایش ما ..شما رو عیان نیست ؟؟ (( چی گفتم ؟؟ )) یعنی اینکه  این کمندی مدح و ذمش یکیه ؟؟ هان ؟؟؟

 

از دشمن و از دوست گریزیم و عجب نیست
سرگشته نسیم .........از گل و از خار گریزد
شب تا سحر از ناله دل .........................خواب ندارم
راحت به شب از چشم پرستار ..............................گریزد
ای دوست بیازار مرا هر چه توانی
دل نیست اسیری.............................. که ز آزار گریزد
زین بیش کمند  ناله مکن در بر آن شوخ
ترسم که ز نالیدن بسیار............................. گریزد

960
28 تیر 1387 ساعت 14:52

رفیق مهربان و یار همدم
همه کس دوست می‌دارند و من هم
نظر با نیکوان رسمیست معهود
نه این بدعت من آوردم به عالم
تو گر دعوی کنی شاعری را
مصدق دارمت والله اعلم

و گر گویی که میل خاطرم نیست
من این دعوی نمی‌دارم مسلم
حدیث عشق اگر گویی گناهست
گناه اول ز حوا بود و آدم
گرفتار کمند ماه رویان
نه از مدحش خبر باشد نه از ذم

959
28 تیر 1387 ساعت 02:50

سینــــــــــــــــا ....

 

هـمّـت عـالی طـلـب ، جـام مـُرصّـع گو مـبـاش

رنــد را آب عـنـب یــاقـــوت رُمّـانــــــــــــی بـُـوَد

 

گر چه بی‌سـامان نـمـاید کار ما ، سـهـلش مـبـیـن

کانـدر ایـن کشـور گدائـی رشک سلطانی بـُـوَد

****************

رویـــــــــــــــا

هر گوشه که می‌نشست تنهایی بود
بغضی که نمی‌شکست تنهایی بود
برخاست که هر چه داشت با خود ببرد
در گنجه فقط دو دست تنهایی بود

در اوج یقین اگر چه تردیدی هست
در هر قفسی کلید امیدی هست
چشمک زدن ستاره در شب، یعنی
توی چمدان ماه خورشیدی هست

***********************************

 

دکتر سام ..

از شعله‌ی شعر من زبان می‌سوزد
حرفی بزنم اگر، دهان می‌سوزد
چندی‌ست سرم لانه‌ی ققنوسان است
بالی بتکانم آسمان می‌سوزد

958
28 تیر 1387 ساعت 00:46
از عشق دل افروزم، چون شمع همی سوزم
چون شمع همی سوزم، از عشق دل افروزم
از گریه و سوز من او فارغ و من هر شب
چون شمع ز هجر او می‌گریم و می‌سوزم
در خانه گرم هر شب از ماه بود شمعی
بی‌روی چو خورشیدت چون شب گذرد روزم
957
27 تیر 1387 ساعت 08:10

 

دلم تنگ است

دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبریز است

صدایم خیس و بارانی است

نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است

 

956
27 تیر 1387 ساعت 05:48

تو مثل درخت های باران خورده

من مثل پرنده ی به سرما مرده

در گوشه ای از اتاق خاموشی ها

تنها و غریب و خسته و افسرده

955
26 تیر 1387 ساعت 22:52

 

 

گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگر نوش می کنی

سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع


زین داستان که با لب خاموش می کنی

__