نام کلوب :مشاعره
نام انگلیسی : 110sher
تاسیس : 6 بهمن 1383
1084 عضو ، 72 بحث ، 10 آلبوم ، 1 مقاله ، 1 لینک ، 1 نظرسنجی

مشاعره

__
عنوان بحث
گفتگو با زبان شعر
1 شهریور 84 - 10:06
به درخواست یکی از بهترینها
لطفا" جواب شعر را بدید به زبان شعر
لازم نیست که مشاعره کنید بلکه جواب هم رو بدید

بنام خدای جهان آفرین
حکیم سخن در زبان آفرین



پیام در تاریخ 84/5/31  ساعت: 16:08 توسط صادق بلا ویرایش شد.
پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
908
17 تیر 1387 ساعت 00:12
نقل قول از : کمند سرابی

 

پروین .... شیطونک ..


آن سوادی که بود نسخه‌ی آن در ظلمات  ................ شرحش از سنبل هندوی شما می‌شنوم 
حال پـــــــــرویــــــن  که پریشان تر ازو ممکن نیست  ................... مو بمو ازخم گیسوی شما می‌شنوم 

 

مرا جای خواجو نشاندی چه خوب

 

مقامم به اینجا رساندی چه خوب

 

ولی نازنین مهربانم کمند

 

کمی شعر ما را تو خواندی چه خوب

 

907
16 تیر 1387 ساعت 22:53

: حسام ... عالی بید ..

حســــــــــــــــام ..

 

 


حسام تو به صفت سرو چمن.. من به صفت سایه تو  ............. چونک شدم سایه گل.. پهلوی گل خیمه زنم  ..
بی‌تو اگر گل شکنم... خار شود در کف من........................   ور همه خارم ز تو من.... جمله گل و یاسمنم 
دم به دم از خون جگر.... ساغر خونابه کشم.....................   هر نفسی کوزه خود بر در ساقی شکنم 
دست برم هر نفسی سوی گریبان بتی ...........................  تا بخراشد رخ من تا بدرد پیرهنم 

 

پروین .... شیطونک ..

 

 

 

 

پیش گیسوی شما راست نمی‌آرم گفت   ................آنچه پیوسته ز ابروی شما می‌شنوم 
چشم آهو که کند صید پلنگ اندازان .................... . عیبش این لحظه ز آهوی شما می‌شنوم 
شرح آن نکته که هاروت کند تفسیرش ..................  ز آن دو افسونگر جادوی شما می‌شنوم 
نافه‌ی مشک تتاری که ز چین می‌خیزد  .................. بویش از سلسله‌ی موی شما می‌شنوم 
آن سوادی که بود نسخه‌ی آن در ظلمات  ................ شرحش از سنبل هندوی شما می‌شنوم 
حال پـــــــــرویــــــن  که پریشان تر ازو ممکن نیست  ................... مو بمو ازخم گیسوی شما می‌شنوم 

 

عرفانی .........

 

 

 

 

بر بدیهه بگویی اندر حال....................   باشد این در فراق و آن ز وصال ...........
آن غزل در فراق جانان بود  ........................... وین یکی در وصال باید زود  ...................
گفتم: ای مایه‌ی سخن گفتن  ..................... از تو بنوشتن و ز من گفتن  ..................
گفت: کو کاغذ و دوات و قلم؟ ........................  دادمش: تا نوشت این غزلم:  ............


 

906
16 تیر 1387 ساعت 05:28

غزل گفتن را چه حاجتست به حوصله علی؟

نام زیبایت تنها.. صلای  یاران را است بلی!

گرچه پیرم ولی گاهی  کند دلم یاد  جوانی!

بلبل طبعم هم هوای نغمه خوانی!

کمند را گفتم دی دل از ما مهربانان نشکنی!

ورنه قاضی در قضا هم میکند نا مهربانی!

905
16 تیر 1387 ساعت 02:57
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِِ سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟
904
16 تیر 1387 ساعت 01:43

مرا امشب به چشمم خواب نآید
غمی در دل نهان کردیم شاید

مرا غم در دلم بیش از هزار است
تمام غصه ام از روزگار است

903
16 تیر 1387 ساعت 01:23
نقل قول از : کمند سرابی

 

گرم دعای شما ورد جان بود چه عجب ............  که هست روز و شب اوراد من دعای شما 
کجا سزای شما خدمتی توانم کرد  ............................... جز اینکه روی نپیچم ز ناسزای شما 
غریب نیست اگر شد ز خویش بیگانه   ...............................هر آن غریب که گشستست آشنای شما 
اگر بغیر شما می‌کند نظر خواجو  .................. چو آب می شودش دیده از حیای شما 



دلم کرده امشب هوای شما

 

و عکسی نشاندم به جای شما

 

مرا یک کمی یاد داری کمند ؟

 

منم من کمی آشنای شما

 

تو رفتی زپیش من و من هنوز

 

دچار تبم از جفای شما

 

تو را دوست دارم بپرس از همه

 

کمی گریه کردم قفای شما

 

تو اصلا مرا میشناسی بگو ؟

 

زدم  اشتباهی صدای شما ؟

 

 

 

 

 

 

902
11 تیر 1387 ساعت 09:13

750210542.jpg

شرمنده ام !!! از محبتهای شما

اما بدان  تا آخر جاده

من هستم ، پا به پای شما .

 

eshg.jpg

 

 

 

901
11 تیر 1387 ساعت 05:10

804097.jpg

 

گرم دعای شما ورد جان بود چه عجب ............  که هست روز و شب اوراد من دعای شما 
کجا سزای شما خدمتی توانم کرد  ............................... جز اینکه روی نپیچم ز ناسزای شما 
غریب نیست اگر شد ز خویش بیگانه   ...............................هر آن غریب که گشستست آشنای شما 
اگر بغیر شما می‌کند نظر خواجو  .................. چو آب می شودش دیده از حیای شما 

 


 

 

900
10 تیر 1387 ساعت 08:17

بعد از سلام عرض کنم خدمت شما

ما نیز آدمیم بلا نسبت شما

بانوی من زیاد مزاحم نمی شوم

یکعمر داده است دلم زحمت شما

باور کنید باز همین چند لحظه پیش

با عشق باز بود سر صحبت شما

بانو هنوز هم که هنوز است به دلم

سر می زند زنی به قد و قامت شما

این جا بی تو بوی بد مرگ می دهد

با هیچ چیز پر نشده غیبت شما

انگار قرنهاست که کوچیده ای و ما

بر دوش می کشیم غم غربت شما

ما درد خویش را به خدا هم نگفته ایم

تا نشکنیم پیش کسی حرمت شما

من بیش از این مزاحم وقتت نمی شوم

بانو خدا زیاد کند عزت شما!  

 

 

899
9 تیر 1387 ساعت 09:52

عشق را یارای آن نیست تا بگوید

چه اندازه دوستت دارد

898
9 تیر 1387 ساعت 09:39

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

تا اشارت نظر نامه رسان من و توست

897
9 تیر 1387 ساعت 07:29
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت      روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت
گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود       بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت
شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن         در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت
همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم         کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت
896
28 خرداد 1387 ساعت 08:35

در دست گلی دارم ، اینبار که می آیم
کانرا به تو بسپارم ، اینبار که می آیم


در بسته نخواهد ماند ، بگذار کلیدش را
در دست تو بسپارم ، اینبار که می آیم


هم هر کس و هر چیز ، جز عشق تو پالوده است
از صفحه پندارم ، اینبار که می آیم


خواهی اگر سنجی ، می سنج که جز مهرت
از هر چه سبکبارم ، اینبار که می آیم


سقفم ندهی باری ، جایی بسپار، آری
در سایه دیوارم ، اینبار که می آیم


باور کن از آن تصویر آن خستگی ، آن تخدیر
بیزارم و بیزارم ، اینبار که می آیم


دیروز بهل جانا! با تو همه از فردا
یک سینه سخن دارم ، اینبار که می آیم

MansouR.jpg

895
23 خرداد 1387 ساعت 08:17

 

 

 

مصلحت دیده چنین صبر که سویش نروم................   ننشینم به رهش بر سر کویش نروم 
هست خوش مصلحتی لیک دریغا کو تاب .................  که یک امروز به نظاره‌ی رویش نروم

894
21 خرداد 1387 ساعت 13:56
نه در رفتن حرکت بود
نه درماندن سکونی.

شاخه ها را از ریشه جدایی نبود
و باد سخن چین
با برگ ها رازی چنان نگفت
که بشاید.

دوشیزه عشق من
مادری بیگانه است
و ستاره پر شتاب
در گذرگاهی مایوس
بر مداری جاودانه می گردد.

__