نام کلوب :مشاعره
نام انگلیسی : 110sher
تاسیس : 6 بهمن 1383
1046 عضو ، 66 بحث ، 10 آلبوم ، 1 مقاله ، 1 لینک ، 1 نظرسنجی

مشاعره

__
عنوان بحث
کلمات
22 مهر 85 - 17:12

آنگاه که... با من به رقص بر می خیزد

کلماتی به نجوا می گوید..... که چون دیگر کلمات نیست

مرا از زیر بازو می گیرد

و در یکی ابر می نشاند

باران سیاه در چشمانم

نم نم... نم نم می بارد

مرا با خود به شامگاهی می برد

..... که مهتابیهایش گلفام است

و من چون دخترکی در دستان او

چون یکی پر که نسیمش می برد

مرا در دستان خود

هفت قرص ماه .... و بسته ای ترانه می آرد

به من آفتابی پیشکش می کند

و تابستانی ... و رمه ای چلچله هایی

با من می گوید که ارمغان نفیس اویم

و با هزاران ستاره برابر

....... که من گنجم

و زیباترین نگاره ای که دیده است

چیزهایی باز می گوید.... که دوار سر نصیبم می کند

آن سان که رقصگاه و گامها را از یاد می برم

کلماتی .... که تاریخم را باژ گونه می کند

و در لحظاتی ... مرا زن می سازد

مرا قصری از وهم می سازد

که جز لحظه هایی چند

در آن سکنا نمی گیرم

...... و باز می گردم

بر سر میز خود باز می گردم

هیچ با من نیست ....

هیچ با من نیست .... جز کلمات

«نزار قبانی»

پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
71
20 خرداد 1387 ساعت 08:32

از عـزیـزان رفـتـه رفـتـه شـد تـهی ایـن خاکدان 

                           یــک تــن از آیــنـدگــان نـــگـرفت جـای رفـتـگـان

عالم از اهل سعادت، یک قلم خالی شده است 

                           زان همایون طایران مانده است مشتی استخوان

 نــیـسـت جـز سـنـگ مـزار نـامـداران بـر زمـیـــن 

                           نـقـش پـایـی چـنـد بـر جـا مانده اسـت از کـاروان

70
20 خرداد 1387 ساعت 01:58

 

 

از راز و رمزهای معنوی زیستن در عصر حاضر بلکه در همه اعصار و قرون اینست که :

اولا : به یقینی برسیم  که این جهان دارای نظم دقیق و حساب شده است . حتی حوادث و ناگواری ها بر اساس ضابطه خاصی پدید می آید و درس و اثر ویژه خود را داراست .

ثانیا : این جهان دارای نظم اخلاقی ویژه خودست و هر ذره ایی در دو سوی نیکی و زشتی که از ما سر بزند ، دارای پاسخ متناسب این جهانی یا آن جهانی ست .

ثالثا : نوع نگاه ما به پیرامون خود برگرفته از جهان بینی ماست و سختی و راحتی زاییده تفکر و نگاه ما به اتفاقات است مثلا ، یک نفر در برابر فقر عجز و لابه و احساس نا امیدی می کند ، اما دیگری احساس سبکی و نشاط ــ معنوی ــ  و گفته مولانا پناه می برد که : هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی ............. کین کیمیای هستی قارون کند گدا را .

رابعا : تسلیم بودن در برابر تغییر ناپذیرهای جهان بودن و اصلاح تغییر پذیرهای دنیا و نماندن در گذشته .

خامسا : دل را به دلدار و صاحبدل سپردن که گفت :

                              ای آن که نداری خبر از عالم عشق این نکته بدان که زندگانی عشق است . 

............. البته نکاتی دیگر نیز بایسته است اما تا بعد .....................

 


 

69
19 خرداد 1387 ساعت 09:24

 

آنچه زندگی را ممكن و قابل تحمل می سازد... نگاه زیباشناسانه به جهان است. اگر جهان را از منظر زیباشناسی بنگریم، زیباست و قابل زیستن و زندگی با همه رنجها و مشقت هایش تنها در این صورت قابل تحمل خواهد بود........

68
19 خرداد 1387 ساعت 08:04
به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس ، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

67
17 خرداد 1387 ساعت 03:39
حیرت زده‌ام، تشنة یك جرعه جوابم
ای مردم دریا! برسانید به آبم
آیا پس از این دشت رهی هست؟ دهی هست؟
یا اینكه به بیراهه دویده‌ست شتابم؟
من كوزه به دوش آمده‌ام چشمه به چشمه
شاید كه تو را، ای عطش گنگ! بیابم
آهی و نگاهی و ... دریغا كه خطا بود
یك عمر كه با آینه‌ها بود خطابم
هر صبح حریصانه من و حسرت خفتن
هر شب من و اندوه كه حیف است بخوابم
چون صاعقه هر بار كه عشق آمد و گل كرد
یك شعله نوشتند ملائك به حسابم
می‌نوشم از این تلخ،‌ اگر آتش، اگر آب
حیرت زده‌ام، تشنة یك جرعه جوابم
66
16 خرداد 1387 ساعت 11:38

شانه هایت را برای گریه کردن

دوست دارم ....

65
16 خرداد 1387 ساعت 05:03

  آخ که منم هلاک همین شاعرام .. همینی که تو شعرت اومده ..   فقط کتاب این شاعرا رو باید به چاپ رسوند ..وگرنه ما بقی به هیچ نیرزد ..

 

 


 من موازی نه٬ از روبرو بیا 

                                     صدایی مدام میگوید: دوستم داری 

                                                      گردی زمین را دور میزنم 

                از عبور هر کوچه      از تماشای هرپنجره         از پرواز هر پرنده 

                                                        به تو میرسم

 

                                               صدایی مدام میگوید: دوستم داری 

 

64
14 خرداد 1387 ساعت 20:26

ای بابا ! به هر حال بعد یه مدت که در جمع دوستان قرار می گیریم زبونمون باز می شه

----------------------------------------------

به وصف هیچ کسی جز تو دم نخواهم زد
خوشا کسی که اگر شاعر است ، شاعر توست
----------------------------------------------

البته منظورم شما نبودیناااا...بحث زبون و صحبت و اینا شد ، این یادم اومد

63
14 خرداد 1387 ساعت 07:25

جوجه فکل . زبون وا کردی .. ..

 

ای دستهای شرقی‌ِ از شرم‌ِ نان كبود!
بسیارتان سلام و فراوانتان درود
اینجا چه می‌كنید؟ خدا را، چه می‌‌كنید
در غربت مكدر شهر غبار و دود؟
اینجا، بر این بلندای اجساد برگها
در كوچه‌ای كه پاییز آمد در آن فرود
آوازهای خستة خود را به باد داد
یك روز عابری كه بهارانه می‌سرود
ای گامهای ما كه نشستید دیرِ دیر!
ای دستهای ما كه شكستید زودِ زود!
افسوس، با نسیم نبودید هم‌مسیر
اندوه، با پرنده نبودید هم‌سرود ...

62
11 خرداد 1387 ساعت 23:59

ما رفیق دزدیم و شریک قافله !!!   ...ای بابا...این حرفا چیه؟! حبستو بکشم آبجی !

-------------------------------------------------------------------------------

منم در موج دریاهای عشقت
مرا گویی کجایی ؟! من چه دانم ؟!...

61
11 خرداد 1387 ساعت 07:40

یا رب به خدایی خداییت             وانگه به کمال کبریاییت

از عمر من آنچه هست بر جای     بستان و به عمر لیلی افزای

 

60
11 خرداد 1387 ساعت 06:10

حمید رضا . تو شریک دزدی یا رفیق قافله ؟؟.. اگه گذاشتی ما دوزار کاسب شیم مرد ..

حالا که نه به داره و نه به باره .. اگر دستشون بهم رسید . منو بندازن تو هلفتدونی ..

*********************************************

 


نمی دانم این دل کجا رفته است

که این گونه از دست ما رفته است

 

چرا هق هق گریه ها دور شد

چرا چشم دلهایمان کور شد

 

دلم داغ والفجر در سینه داشت

دلم بغض خمپاره در چشم کاشت

 

میان سحر چشممان داغ بود

دل سرخمان سبز چون باغ بود

 

از آن خط اول از آن ارتفاع

از آن ناله وگریه و التجاء

 

شب ما پر از کربلا بود و عشق

سحر قلب ما نینوا بود و عشق

 

سحر بین سنگر پر از شور بود

سر بچه ها غرقه در نور بود

 

دوباره دل من بسیجی شده

شب من شبیه دوعیجی شده

 

دل کوچکم گشته مجنون جنگ

هوای شلمچه به دل برده چنگ

 

نمی دانم این دل کجا رفته است

که این گونه از دست ما رفته است

59
10 خرداد 1387 ساعت 22:37
کمندی ! این شعرا که می ذاری کپی رایت داره هاااااا
58
10 خرداد 1387 ساعت 04:01

 


با سلامی به تو ای رند خراباتی مست !

شاعر قند بیانی که پس از صدها سال

گرد تاریخ بر آیینه ی شعرت ننشست

با توام پیر طریق !

با من گمشده ی خسته ی وامانده بگو

که هنوز آیا در دیر مغان

آتش طوری هست؟

من از این شهر جنون خیز سیه بیزارم

با خودم می گویم:

چه کس آورد « در این دیر خراب آبادم» ؟

خسته از حجم سکوتم اما

چه کنم؟

یکی از خیل همین مردم بی فریادم

گوش کن ، با تو حدیثی دارم

تا بدانی که چرا دلگیرم

من از این دوره ی بیداد گری

من از این وادی پست

...

حافظ ! از عشق مپرس

قصه های هوس و عشق دروغین ، امروز

قصه ی تکرار است

ما هم افسانه ی اسکندر و دارا نشنیدیم اما

قصه ی مهر و وفا نیز امروز

سخت بی بازار است

هر دلی

در پی آزار است

راستی یادت هست

که شعارت این بود:

« جانب عشق عزیز است ، فرو مگذارش » ؟!

شاعر عاشق دیروز ، امروز

شده نفرین همه ی اشعارش

گاه می اندیشم

شاید او حق دارد

آخر

در دوره ی تو

اندکی غیرت بود

ولی امروز، رقیب

هر شب از « کوچه ی معشوقه ی ما » می گذرد ، مست و خراب

غیرتی نیست در این کوچه و در دیوارش !

 

حافظ از شادی و از خنده ی مستانه مپرس

خاطرت هست آیا ؟

هر زمان که غم و اندوه زمان در کارت

گرهی می افکند

تو چنین می گفتی:

« خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم »

حال برخیز و ببین

که در میکده ها را بستند

همه اسباب طرب بشکستند

تا که از شادی خلق

خاطر غصه مکدر نشود !

در چهل گوشه ی شهر

محتسب ها بسیار

همگی گوش به زنگ

تا مبادا سخن از باده ی ناب

- ناب اینک نایاب -

اندکی خاطره ی شاعر بی خاطره را مست کند

یا که حتی در شعر

فارغ از هر چه که بود

هر چه که هست

                   کند

 

حافظ ! از سیر  سلوک

حافظ ! از عارف شوریده مپرس

بینوا عارف شوریده ی مست

تکه نانی در دست

در ته کوچه ی تنهایی مرد

« گوهر مخزن اسرار » کجا ؟!

« پیر مغان » دیگر کیست ؟!

در خرابات مغان نور خدا را کشتند

از کسی پرسیدم

پاسخم داد که نورش

چشم را می آزرد

گاه می اندیشم:

اگر « آن یار کزو گشت سر دار بلند »

در میان ما بود

باز با صوت الهی

به تکرار

اناالحق می گفت ؟

 

حافظ ! از...

نه...دگر هیچ مپرس

سرزمینی که در آن عشق

                              شادی

                                    و خدا

                                          بی معناست

تو بگو

بیش از این جای چه پرسش دارد؟

اصلاً این دغدغه ها بی معناست

برو حافظ ! برو آسوده بخواب

برو خوش باش تو هم

که در این ویرانه

قحط گوش شنواست

چشم را باید بست

و همان طور که آن شاعر آگاه – مصدق – می گفت:

« فکر نان باید کرد

و هوایی که در آن

نفسی تازه کنیم »

 

57
10 خرداد 1387 ساعت 02:14

ما غلط کنیم اینجوری باشیم .. عجباااااااااااااااااااا .. خیال کرده ما هم مثه هستی حاج آقائیم ..

 

من از نگاه پاک تو............ به این غزل رسیده ام

بلوغ یک ترانه را........................... به شعر خویش دیده ام

تو در دکان عاشقی........... غزل فروش گشته ای

منم که از نگاه تو .........................غم و غزل خریده ام

ملول و خسته بودم از ردای کهنه ی سکوت

به حرمت صدای تو سکوت را دریده ام

شراب واژه های نو ،...................... گلوی خشک شعر من

تو آمدی و واژه را .............................غزل غزل چشیده ام

نگاه کن، که شاعر از نگاه زاده می شود

ببین و افتخار کن........................ که : شاعر آفریده ام

تویی تجسم غزل ، ......................خدای شاعرانگی

هنوز بنده ی توام ، نگوکه پا کشیده ام

__