نام کلوب :مشاعره
نام انگلیسی : 110sher
تاسیس : 6 بهمن 1383
1046 عضو ، 66 بحث ، 10 آلبوم ، 1 مقاله ، 1 لینک ، 1 نظرسنجی

مشاعره

__
عنوان بحث
و باز هم مشاعره
31 شهریور 85 - 03:24

رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
1917
16 تیر 1387 ساعت 02:51
دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری
کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما
1916
16 تیر 1387 ساعت 02:46
دست عشق از دامن دل دور باد!
می ‌توان آیا به دل دستور داد؟

می ‌توان آیا به دریا حكم كرد
كه دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنكه دستور زبان عشق را
بی ‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می ‌دانست تیغ تیز را
در كف مستی نمی ‌بایست داد
1915
16 تیر 1387 ساعت 01:39

 

دلا بحر معنی که گفتی چه بود ؟

 

نه کشتی به لنگر به دریا غنود

 

همه دلبران پاکبازند و نیک

 

وفا چون ندارند دیگر چه سود ؟

 

1914
16 تیر 1387 ساعت 01:35
وآنجا که بحر معنی موج بقا برآرد
بر کشتی دلیران لنگر چه کار دارد؟
در راه پاکبازان این حرف‌ها چه خیزد؟
بر فرق سرفرازان افسر چه کار دارد؟
1913
16 تیر 1387 ساعت 01:27

 

دلارام دلم ، آرام من كو؟
درین باران غم ، پس بام من كو ؟
دلارام دلم كو ؟ آن نگاه كو ؟
برین كشتی شكسته ، ناخدا كو ؟
پس آن رویای دیروزی كجا رفت ؟
اسیر باد پاییزی چرا رفت ؟
دلارام دلم ، دلتنگم از دل
كه ای دل ، پای رفتن مانده در گل
برای زخم جان ، كو جان پناهی ؟
دلم می سوزد و در سینه آهی
دلارام دلم ، آرام من كو ؟
درین باران غم ، پس بام من كو ؟

 

1912
16 تیر 1387 ساعت 01:09

 

تا که دشنامی به لبهایت رسید

 

خنده از لبهای بیمارش پرید

 

رفت و در آغوش مهوش جا گرفت

 

سرونازی کز غم عشقت خمید

 

 

 

1911
16 تیر 1387 ساعت 00:43

هرکجا شکرلبی دشنام داد
یا نگاری زیر لب خندید رفت

در سر زلف بتان شد عاقبت
در کنار مهوشی غلتید رفت

دل چو آرام دل خود بازیافت
یک نفس با من نیارامید رفت

1910
15 تیر 1387 ساعت 18:10
اکنون که شد سفید مرا چشم انتظار
از سرمه‌ی سیاهی منزل چه فایده؟
بعد عمری چون صدف گر قطره‌ی آبی خورم
در گلوی تشنه‌ام چون سنگ می‌گردد گره
از هجر و وصل نیست گشایش دل مرا
چون گوهرست قسمت من از دو سو گره
1909
15 تیر 1387 ساعت 03:14

 

 

 

دلبرا، در دل سخت تو وفا نیست چرا؟ .................  کافران را دل نرمست و ترا نیست چرا؟ 
بر درت سگ وطنی دارد و ما را نه، که چه؟ .................  به سگانت نظری هست و بمانیست چرا؟ 
هر که قتلی بکند کشته بهایی بدهد .......................................  تو مرا کشتی و امید بها نیست چرا؟ 

1908
13 تیر 1387 ساعت 22:57

رندی آموز و كرم كن كه نه چندان سزاست

حیوانی كه ننوشد می و انسان نشود

1907
13 تیر 1387 ساعت 22:53

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبارآلود و دور

با خزانی خالی از فریاد و شور

 

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

 

می خزند آرام روی دفترم

دست هایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر ... /.

1906
12 تیر 1387 ساعت 10:53

ما زیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

1905
12 تیر 1387 ساعت 08:44

تو كه نباشی مثل برگی مرده در خویش

خود را به دست باد و باران می سپارم

در بین این دیوارهای سرد و بی رحم

بی تو اسیر یك سكوت مرگبارم

باور بكن تنها تویی بود و نبودم

باور بكن تنها تویی دار و ندارم

دیگر مبادا دوری از تو آه ….بانو !

می میرم از اینكه نباشی در كنارم

 

 
1904
12 تیر 1387 ساعت 02:56
رضا به داده بده وز جبین گره بگشای
که بر من و تو در اختیار نگشادست
1903
12 تیر 1387 ساعت 02:51

تا بر دلت از غصه غباری ننشیند

از بیم تو در سینه نهفتیم نفس را

__