| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
1935
|
9313
|
87/4/16 (14:01)
|
|
||
|
|
954
|
3331
|
87/4/16 (10:39)
|
|
||
|
|
906
|
3641
|
87/4/16 (05:28)
|
|
||
|
|
1917
|
9483
|
87/4/16 (02:51)
|
|
||
|
|
125
|
1096
|
87/4/16 (02:37)
|
|
||
|
|
1288
|
3215
|
87/4/16 (01:05)
|
|
||
|
|
1917
|
4447
|
87/4/16 (00:40)
|
|
||
|
|
22
|
101
|
87/4/15 (03:22)
|
|
||
|
|
465
|
2110
|
87/4/15 (03:18)
|
|
||
|
|
891
|
3488
|
87/4/11 (08:42)
|
|
عنوان بحثو باز هم مشاعره 31 شهریور 85 - 03:24 | |
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگر هم نگرفتی دگر از عشق آزرده خبر هم نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم | |
1917 16 تیر 1387 ساعت 02:51 | |
دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما
بگذری کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما |
1916 16 تیر 1387 ساعت 02:46 | |
دست عشق از دامن دل دور باد! می توان آیا به دل دستور داد؟ می توان آیا به دریا حكم كرد كه دلت را یادی از ساحل مباد؟ موج را آیا توان فرمود: ایست! باد را فرمود: باید ایستاد؟ آنكه دستور زبان عشق را بی گزاره در نهاد ما نهاد خوب می دانست تیغ تیز را در كف مستی نمی بایست داد |
1915 16 تیر 1387 ساعت 01:39 | |
دلا بحر معنی که گفتی چه بود ؟
نه کشتی به لنگر به دریا غنود
همه دلبران پاکبازند و نیک
وفا چون ندارند دیگر چه سود ؟
|
1914 16 تیر 1387 ساعت 01:35 | |
وآنجا که بحر معنی موج بقا برآرد بر کشتی دلیران لنگر چه کار دارد؟ ![]() در راه پاکبازان این حرفها چه خیزد؟ بر فرق سرفرازان افسر چه کار دارد؟ ![]() |
1913 16 تیر 1387 ساعت 01:27 | |
دلارام دلم ، آرام من كو؟
|
1912 16 تیر 1387 ساعت 01:09 | |
تا که دشنامی به لبهایت رسید
خنده از لبهای بیمارش پرید
رفت و در آغوش مهوش جا گرفت
سرونازی کز غم عشقت خمید
|
1911 16 تیر 1387 ساعت 00:43 | |
هرکجا شکرلبی دشنام داد در سر زلف بتان شد عاقبت دل چو آرام دل خود بازیافت |
1910 15 تیر 1387 ساعت 18:10 | |
اکنون که شد سفید مرا چشم انتظار از سرمهی سیاهی منزل چه فایده؟ بعد عمری چون صدف گر قطرهی آبی خورم در گلوی تشنهام چون سنگ میگردد گره از هجر و وصل نیست گشایش دل مرا چون گوهرست قسمت من از دو سو گره |
1909 15 تیر 1387 ساعت 03:14 | |
دلبرا، در دل سخت تو وفا نیست چرا؟ ................. کافران را دل نرمست و ترا نیست چرا؟ |
1908 13 تیر 1387 ساعت 22:57 | |
رندی آموز و كرم كن كه نه چندان سزاست حیوانی كه ننوشد می و انسان نشود |
1907 13 تیر 1387 ساعت 22:53 | |
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبارآلود و دور با خزانی خالی از فریاد و شور
دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم دست هایم فارغ از افسون شعر یاد می آرم که در دستان من روزگاری شعله می زد خون شعر ... /. |
1906 12 تیر 1387 ساعت 10:53 | |
ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم |
1905 12 تیر 1387 ساعت 08:44 | |
تو كه نباشی مثل برگی مرده در خویش خود را به دست باد و باران می سپارم در بین این دیوارهای سرد و بی رحم بی تو اسیر یك سكوت مرگبارم باور بكن تنها تویی بود و نبودم باور بكن تنها تویی دار و ندارم دیگر مبادا دوری از تو آه ….بانو ! می میرم از اینكه نباشی در كنارم
|
1904 12 تیر 1387 ساعت 02:56 | |
رضا به داده بده وز جبین گره بگشای که بر من و تو در اختیار نگشادست |
1903 12 تیر 1387 ساعت 02:51 | |
تا بر دلت از غصه غباری ننشیند از بیم تو در سینه نهفتیم نفس را |




















