نام کلوب :مشاعره
نام انگلیسی : 110sher
تاسیس : 6 بهمن 1383
1084 عضو ، 72 بحث ، 10 آلبوم ، 1 مقاله ، 1 لینک ، 1 نظرسنجی

مشاعره

__
عنوان بحث
و باز هم مشاعره
31 شهریور 85 - 03:24

رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

پاسخ ها
محدودیت پاسخ دهی به این بحث به پایان رسیده است .
در صورت لزوم می توانید این بحث را در بحث جدید دیگری ادامه دهید .
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
1925
18 تیر 1387 ساعت 00:47
تا در کف اندوه بماندست دل من
زین محنت و اندوه بر آزارم آزار
از بهر رضای دل تو از دل و از جان
ای دوست به جان تو که آوارم آوار
1924
18 تیر 1387 ساعت 00:35

 

تا تمام قصه ها افسانه ایست

 

هر که با افسانه شد دیوانه ایست

 

1923
17 تیر 1387 ساعت 22:06
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است
1922
17 تیر 1387 ساعت 12:12
وه که چه دستگیری همی کنی ! و مرا امید دهی ! و این مرا خوشایند است !

ترا که هر چه مرا دست در جهان داری .... چه غم زحال ضعیفان ناتوان داری
بخواه جان و دل از بنده و روان بستان .... که حکم بر سر آزادگان روان داری
1921
17 تیر 1387 ساعت 11:38

افتادگان رو هم دست گیری همی کنیم ..

 

 

ما خود افتادگان مسکینیم ..................  حاجت دام گستریدن نیست  ..........
دست در خون عاشقان داری  .................... حاجت تیغ برکشیدن نیست ............................. 

جالــــــــــــی  از دست من به جان آمد  ................... که مرا طاقت شنیدن نیست  ..........
دست بیچاره چون به جان نرسد.............................   چاره جز پیرهن دریدن نیست  ...

1920
17 تیر 1387 ساعت 11:11
با تو نتوان در افتاد ....هر کس که درافتاد ورافتاد ....
دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم .... نقشی بیاد خط تو بر آب می زدم
ابروی یار در نظر و خرفه سوخته ....... جامی بیاد گوشه ی محراب می زدم
1919
17 تیر 1387 ساعت 11:04

بمون تا ما رو شکست بدی مشتی ..

 

 

 

یوسفی باید که بازار زلیخا بشکند .. .............هر چه اینجا بیشتر .. در دل تمنا بشکند ..

بر سفال جسم لرزیدن ندارد حاصلی................   این سبو امروز اگر نشکست، فردا بشکند ............

1918
17 تیر 1387 ساعت 02:17
اخــتـیـارم را بـه دسـتت میـدهـم
دل به چشم شوخ
مستت میدهم
گــرچــه استادی به كـار عاشقی
عاقـبت امـا شـكسـتـت میــدهـم

عاشقی یعنی تحمل نه شکایت نه گله
اگه حتی بینمون باشه یه دنیا فاصله

دیدی آخرش نموندی ! منو به جنون كشوندی
دلی كه دادم به دستت آخرش زدی شكوندی
آخرا خوب شده بودی تیتر نامه هام و میخوندی
" اما چون خوندی و رفتی دلم و بیشتر سوزوندی...
1917
16 تیر 1387 ساعت 22:56

 

 

آب آتش میبرد خورشید شب‌پوش شما ..............  میرود آب حیات از چشمه‌ی نوش شما 
شام را تا سایبان روز روشن دیده‌ام  ............... تیره شد شام من از صبح سحرپوش شما 

1916
16 تیر 1387 ساعت 02:51
دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری
کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما
1915
16 تیر 1387 ساعت 02:46
دست عشق از دامن دل دور باد!
می ‌توان آیا به دل دستور داد؟

می ‌توان آیا به دریا حكم كرد
كه دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنكه دستور زبان عشق را
بی ‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می ‌دانست تیغ تیز را
در كف مستی نمی ‌بایست داد
1914
16 تیر 1387 ساعت 01:39

 

دلا بحر معنی که گفتی چه بود ؟

 

نه کشتی به لنگر به دریا غنود

 

همه دلبران پاکبازند و نیک

 

وفا چون ندارند دیگر چه سود ؟

 

1913
16 تیر 1387 ساعت 01:35
وآنجا که بحر معنی موج بقا برآرد
بر کشتی دلیران لنگر چه کار دارد؟
در راه پاکبازان این حرف‌ها چه خیزد؟
بر فرق سرفرازان افسر چه کار دارد؟
1912
16 تیر 1387 ساعت 01:27

 

دلارام دلم ، آرام من كو؟
درین باران غم ، پس بام من كو ؟
دلارام دلم كو ؟ آن نگاه كو ؟
برین كشتی شكسته ، ناخدا كو ؟
پس آن رویای دیروزی كجا رفت ؟
اسیر باد پاییزی چرا رفت ؟
دلارام دلم ، دلتنگم از دل
كه ای دل ، پای رفتن مانده در گل
برای زخم جان ، كو جان پناهی ؟
دلم می سوزد و در سینه آهی
دلارام دلم ، آرام من كو ؟
درین باران غم ، پس بام من كو ؟

 

1911
16 تیر 1387 ساعت 01:09

 

تا که دشنامی به لبهایت رسید

 

خنده از لبهای بیمارش پرید

 

رفت و در آغوش مهوش جا گرفت

 

سرونازی کز غم عشقت خمید

 

 

 

__