نام کلوب :مشاعره
نام انگلیسی : 110sher
تاسیس : 6 بهمن 1383
1130 عضو ، 77 بحث ، 10 آلبوم ، 1 مقاله ، 1 لینک ، 1 نظرسنجی

مشاعره

__
عنوان بحث
عارفانه ها
3 مرداد 85 - 20:26

لطفآ اشعار و تک بیت های عارفانه ای رو که به نظرتوون زیبا میاد اینجا بنویسید.

پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
283
10 مهر 1387 ساعت 05:36

 

 

 

 

 

 

 

 به من بگو

 چند رکعت

 از چشمان تو

 باقیست

 تا

 به  امامت

 قامت

 قیامت گونه ات 

 تمام دلم

 قیام کند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

282
10 مهر 1387 ساعت 05:00

 

 

باید «تعیین راه» و «تعیین جهت» كرد، تا دل، سرگردان نماند و طعمه غارت‏گران نشود.


 این «جام دل»، تهى نمى‏ماند. اگر از عشق به خوبى‏ها و خوبان پر نكنى، از علاقه‏هاى بدلى و محبوب‏هاى عوضى و معشوق‏هاى بى‏ارزش پر مى‏شود

 و آن گاه، خالى كردن این خانه كه به اجاره یا مالكیّت یك «بیگانه» در آمده است، بسیار دشوار است! از اول باید مواظبت كرد كه یك «نامطلوب» وارد آن نشود و آن جا خانه و بیتوته نكند.

اگر بتوانیم «مرغ دل» را بر شاخه «حبّ خدا» بنشانیم و اگر گرفتارش مى‏كنیم، گرفتار عشق خوبان و پاكانش كنیم، یقیناً ما را به بیراهه نمى‏كشد و پشیمانى به بار نمى‏آورد. صبرى اصفهانى مى‏گوید:

 

گر طیر دل بر سر كوى تو، معذورش دار

چه كند؟ قاعده مرغ گرفتار این است‏

اگر بتوانیم در دل، «چراغ معرفت» برافرازیم.

 

 

گاهى قلبى مهر و موم شده و بسته و ختم شده است   (ختم اللّه على قلوبهم...)........... و گاهى دل، باز و گشوده است و شرح صدر وجود دارد. آیا این دو گونه قلب، دو گونه رفتار و زندگى پدید نمى‏آوردند؟

 

 

281
6 مهر 1387 ساعت 06:28

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید ................  داستان غم پنهانی من گوش کنید 

 

 

 

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ....................  ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم 
عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم  .......................... بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم 
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود ..................................  یک گرفتار از این جمله که هستند نبود 

 

 


 

 

 

 


اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت .....................  یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت 
اول آن کس که خریدار شدش من بودم ........................................  باعث گرمی بازار شدش من بودم 

 

 

 


بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او  .................... شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او 
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد ...................................  کی سر برگ من بی سر و سامان دارد 

 

 

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست ...............................  حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست 
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود .
..................................  زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود 


به وفاداری من نیست در این شهر کسی  ....................... بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی 


مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است  ..................... راه سد بادیه‌ی درد بریدیم بس است 
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است .....................  اول و آخر این مرحله دیدیم بس است


ای پسر چند به کام دگرانت بینم  ...................... سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم 
مایه عیش مدام دگرانت بینم  ................................................... ساقی مجلس عام دگرانت بینم 

280
5 مهر 1387 ساعت 06:24

 

خـسـتـه ام از نـارفـیـقـان بـا مـن امشب یار باش

سـاقـیـا امـشـب تـو بـر بـیـتـابی ام غـمخوار باش

دل به هر کس داده ام آنرا به بی مهری شکست

سـاقـیـا امـشـب بـر ایـن صـد پـاره دل دلـدار باش

حـرف دل بـا هـر کـه گـفـتـم طـعنه ها شد پاسخم

سـاقـیـا امـشـب تو خود محرم بر این اسرار باش

هـرچـه کـردم نـاکـسـان بـر کـوس رسـوایی زدند

سـاقـیـا امـشـب مـــرا آن پـــرده ی ســتـّـار باش

بـس کـه بـیـداری کـشـیدم رفـتـه خواب از یاد من

سـاقـیـا امـشـب تــو بــر بـالـیـن مــن بـیـدار باش

279
5 مهر 1387 ساعت 00:35
از همه سوی جهان جلوه‌ی او می‌بینم .......
                  جلوه‌ی اوست جهان کز همه سو می‌بینم
چشم از او جلوه از او ما چه حریفیم ای دل ...
                     چهره‌ی اوست که با دیده‌ی او می‌بینم
تا که در دیده‌ی من کون و مکان آینه گشت ....
                            هم در آن آینه آن آینه رو می‌بینم
278
4 مهر 1387 ساعت 22:39

من نخواهم مرد

من درون خاك تیره

سرد و پوسیده نخواهم شد

دست هایم / ریشه /خواهد داد.

/ زندگی/با طرح دیگر ، رنگ دیگر

/ چهره ام/ را نقش خواهد زد

ساقه های نازك و رویایی /امید/

/ رویشی/ را از درون سینه ام آغاز خواهد كرد

زندگی را من / سلامی/ تازه خواهم داد

من / نخواهم مرد/ .                

277
3 مهر 1387 ساعت 18:08

این روزها پرونده ی اعمال ما هستند

شب نامه های روز و ماه و سال ما هستند

تصویرهایی كه در این مرداب می بینیم

ارواح سوت و كوری از جنجال ما هستند

این انتظاری كه برای باغ شیرین نیست

از تنبلی میوه های كال ما هستند

پرواز می خوانیم اما خواب می مانیم

این پیله های كور شرح حال ما هستند

گرچه به قدر آب دنبالش نمی گردیم

اما دو چشم خیس او دنبال ما هستند

باید زمستان را صبوری كرد و رد شد

حالا كه نرگس های فردا مال ما هستند.

276
2 مهر 1387 ساعت 05:47

از رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ نقل شده كه فرمود:


«از جبرئیل پرسیدم تفسیر یقین چیست؟ گفت: مؤمن به گونه ای برای خدا عمل كند كه گویا او را می بیند، و اگر او خدا را نمی بیند، خدا او را می بیند. و یقیناً بداند كه آنچه به او رسیده ممكن نبود از او بگذرد و آنچه از او گذشته ممكن نبود به او برسد.»

275
28 شهریور 1387 ساعت 07:05

دارم دیروز نامهربان را در مهر دستانت بومی‌کشم. در زوایای ذهنم می‌کاومت. در تمام غزل‌های ناگفته‌ای که بوی بودنت را برای بزرگ شدن کم دارد.

 بر فراز کوچه ها پرواز کن .. قصه ای را با خدا آغاز کن

 

 کجا تو را آغاز کردم و خودم گم شدم که چنین آرام بر قنوت دست‌های من غنوده‌ای و سر برنمی‌داری؟؟ از نازنازان بالشت‌هایی که صورتت را در خواب خود نوازش می‌دهند. کی می‌رسی از لن‌ترانی چشمه‌نوش‌ها تا مرغ سحر، تو را در مقرنس سبزآبی که شمالش به سمت من وزیدن می‌گیرد و شوق هم‌نقسی با تو را تا جاده‌ها می‌کشاند، بر پشت‌بام‌ها بریزد. باید بیایی، باید بیایم، باید بیاییم؛

 

 من دارم صرف می‌کنم تمام فصل بودنت را در برکه چشم‌هایم که دست از بی‌تابی برداشته‌اند و مرا شرجی می‌کنند در آسمانی که از عسل چشمانم سیراب نمی‌شود و هی نغمه نغمه باران را بر دستهایم می‌چکاند.

 

 من چتر آورده‌ام، به گمان بارش استثقای چشم‌هایم. من آمده بودم از چشمان تو دریا بگیرم و صدای خیس این پنجره را، به این باور که اگر در برکه کوچک من جاری شوی تو را زمزمه کند. صدایم کن صدای تو خوبست. وقتی زهره به آغوش ماه برسد پلنگان بر تو چنگ می‌اندازند و زهره می‌چکد از سقف آسمان روی زمین گرم.

 

نیستی و گلوبند بغض، حرفهایم را ناتمام می‌ریزد توی گلویم و می‌شکند هق هق خود را در بازتاب همین پنجره بسته. باید باران باران ترانه شوی ترنم نغمه‌هایی که هی دست می‌برند تا خنکای تنت را چنگ بزنند. نمی‌توانم چشم بکشم از خشکسالی نابهنگامی که بر سراب چشمانم می‌ریزد.

 

یکی دارد مرا جار می‌زند روی نمکهایی که ترک ترک شده‌اند بر زخم کهنه دلم. باور نمی‌کنم که در کویر هم می‌شود خودت را دو بار از آسمان بشنوی و باز در انعکاس شوره‌زارها به خودت بر بخوری.

 

 من باید بروم حتی اگر دل و پایم نیایند تا مرا از غربت پنجره بیرون بکشند و به خودم برسانند. بر لبهایم خنده‌ای ترک می‌خورد تا شوری چشمانم، زخم زبانش بزند در هلهله‌های شامگاهی که بر تو می‌ریخت و خود را کل می‌زد لابلای بازی‌گویشی دستهای تو.

 

من در باور زمین نمی‌گنجم. حجم آسمان را کم آورده‌ام، باید از آنجا ستاره ستاره فرشته بیاورم برای ادای نذرهای دیروزم، تا لبیک گویم هم‌آغوشی صبح را در بستر برچیده شب.

 

 می‌روم و نمی‌آیی تا آرام کنم خودم را در نی‌نی چشمان بخواب رفته‌ات. بقدر یک تا تو بودن نوشتم و گفتم و نیامدی. بگو کی برمیگردی نگاهت را کنار پنجره روی جانماز و کنار قرآن پهن کنی.

 

دستهای کودکی من کوتاه است از سجاده‌هایی که تسبیح انگشتانش تو را دل‌دل می‌کند. یکی دارد حاشیه دستان مرا بهم می‌بافد، کنار تمام واژه‌هایی که وامدار دیروزند و تا فردا هی باید خود را به دار قالی‌هایی بکشند که رج به رج بوی پاهای تو را ریشه می‌زنند.


***************************

 

چرا اینقدر فاصله می‌گیری از بودنهای من؟ من چند سالگیم را با تو برخاستم؟ تو در چندمین دهه از سال‌های من گذشتی كه چله نشنیم را می‌خواهی و من باید معصومیت تمام دعاها را در كف دست‌هایم به آسمان بپاشم و باز به انتظار باران هی‌ بكشم ریاضت بی‌تو بودن را.

 

داری می‌روی بی‌من بی خودت بی‌ما. مرا باز به خودم وامی‌گذاری و می‌گذری. تو چیزی شبیه منی. شبیه خودت شبیه میلیون‌ها آدمی كه سر از زهدان مادران بدر آوردند تا خوشی دنیا را سیاحت كنند. من خسته‌ام خسته. خسته از تمام تخت‌های راحتی كه گوشه آرامش دنیا را برای خودشان قصب كرده‌اند و باز هر صبح مرا به طلوع خورشید می‌دهند.

 

این صبح ها را با خنكای نسیم اردیبهشت روی سر‌شانه‌های تو خستگی می‌گیرم بی‌خوابی‌های شبانه‌ام را. بوی یاس‌های وحشی را برتن كرده‌ای و می‌گریزی از بند بند انگشتهای من كه تو را به خود می‌طلبند. خواب می‌دیدم كه تو را هشیار می‌شوم و باز كابوس‌زده در خودم فرو می‌افتم.

 

این روزها همه‌اش دارند ما را از پل صراط می‌گذرانند كه مبادا پای نرفته‌مان را كج بگذاریم و هزاران راه نرفته را از حق كناره بگیریم. مظلومیت این قوم دارد پشتم را به باركشی تاریخی از تمدن نداشته‌مان تا می‌كند كه مپرس.

 

 

آمدی درست وقتی که باور نمی‌کردم باید اینجا باشی. آمدی وقتی شبستان را پر کرده بودند از بوی نفاق و درویی وقتی نوشته‌ها بوی مردگی می‌داد و خنده‌ها در نیشخند کش‌دار هرزگی، رنگ می‌باخت. من با تو اشهد می‌خواندم در سرزمین زنبورها و با تو می‌سرودم یگانگی نور را در تراوش آن همه آسمان که پشت سر مردگی‌هایم آبی نریخت و برای دلخوشی مادربزرگ آینه‌ای نیاورد تا آمدنم را انتظار بکشد.

 

 هنوز سر از پیله‌گی‌هایم در نیاورده‌ام و تو به دنبال پروانگی‌هایت می‌پری. چقدر بنویسم و تو سکوت بخوانی از اندیشه بیمارمن. من از سکوت می‌ترسم. گرچه از مرگ و عدم نمی‌هراسم. سکوت تو بی‌تابم می‌کند. سخت است که خدا؛ این سکوت بزرگ هستی مرا لال بخواهد. کجایی؟ عمریست بشر در تیه اندیشه فریادت می‌کند!

 

 

می‌دانی که او برای شتاب من قانونی ننوشت اما تو بگو منشور آبان تبصره کدام ماده قانونی است که مرا به دار افکار پوسیده این مردم می‌کشاند تا بر سر نیزه‌های جهالت سربدار شوم.

 

 نه تو قانون‌گذار خوبی هستی و نه من همشهری درستکاری. شاهد نیاور شعرهای حافظ را که خود رندانه دل می‌باخت و ساقی بر سریر دین می‌نشاند:

رضا به داده بده وزین جبین گره بگشا

که بر من و تو در اختیار نگشاده است

من آن دیگرم هرچند تو همان باشی...

******************************************

وصف تو در حریم این،غزل عیان نمی­شود.....

مانده به لب سخن ز تو، ولی بیان نمی­شود....

 

پر شده ظرف شـوق من ، ز بیكران واژه­ها....

گفتن واژه­ای ز تو ، به هر زبان نمی­شــود....

 

نقش ترا كشانده­ام ، میـان حجم این غزل....

لذت درك نقش تو، كشان كشان نمی­شود....

 

از سر شب نشـسته­ام،برای خلق جمله­ای...

منتظرم رســد سحر،ولی اذان نمی­شـود.....

 

هرچه كلام تازه را،كشیده ام به دام شعر......

این دل پیــر منتظر ،چرا جوان نمی­شـود.....

 

گرچه تمام این­غزل،حكایت از وجودتوست.....

حس رضـایتم ولی ،ز عمق جان نمی­شود.....

 

شیشه عمر تو« کمند »،شكسته پای انتظار.....

آخر كار عاشــقی ، جدا ز آْن نمی­شـــود........

 

وای چقدر آیه که باید دوباره تکرار شود در کتابت اندیشه من از تو. چقدر داستان که باید از کردارهای زلیخایی به بریدگی دستها سوگند یاد کنند..16.gif

 هر شنبه باید نفس صالحت را در آبشخور احساسم سر ببرم. تکرار کن بسم الله را در ذبح بره‌گی‌های من وقتی مسیح تنم به صلیب دستهایت رضا می‌دهد. مبادا بی بسم‌الله قرائت کنی برائت مرا از هرچه غیر توست.

 بسم‌الله؛ به اسم الله، ا‌له‌‌ام را در ناز نازان نسیم طوبایی می‌آویزم که زبرجد چشم‌هایش را بر نقرآبی آسمان قاب گرفته‌ا‌م. 16.gif

حالا هیچ روزی بی تو طلوع نمی‌کند از مشرق دستهای من و تا غروب چشمهایت کشیده ‌می‌شوم. چه‌ کرده‌ای با دلم که چنین وام‌خواه توست.. تو از حجم دستهایم بیرونی و پرگار نگاهم تو را دور می‌زند در تسلسل‌های باطلی که به زنجیر افکارم پیوند نمی‌خورد..

 حتی قانون احتمالات هم تو را به من نمی‌رساند. کجاست همایی که بر شانه‌های ریخته من بنشیند و آباد کند این ویرانه را.. بازهم شانسی نیست برای فال گیرانی که کوری چشمهایم را نمی‌فهمند تا از تب سردم تو را در بغض چشمانم بترکانند..

 و در خطوط کف دست مرا به دام تو بیاندازند.. راستی چه خبر؟ از شانس‌های نرسیده که پخته نمی‌شوند روی ناخامی تجربه‌های این روزهایی که قارقار می‌کنند اطراف مترسک‌هایی که تمام خیابان‌ها و کوچه‌ها را برای دیدن ما سرک می‌کشند تا من باز گردم به غار تنهاییم که بازهم خالی از تو نیست.

 باید باور کنم نبودنت را. باید باور کنم نتوانستنت را. باید.. باید.. باید، تمام نبایدها را باور کنم در ناباوری چشمانم. اما نمی‌توانم...  چطور من اشتیاق این لحظه‌ها را طاقت آورده‌ام

**********************



مائیم همانند قلم، ....................زاده تقدیر
مائیم و قلم ..............................راوی نالایق تصویر
مائیم و قلم ضجه زن غربت آدم
مائیم همآورد صف گریه و ماتم
مائیم و بلامندی انسان بلاخیز
مائیم و بلا، كرببلای هوس انگیز


مائیم و بلا، دشت فراموشی انسان
ناسورترین غده خاموشی انسان


آنجا که زمین صورت خود سوی خدا کرد
آنجا که زمان خیمه گه شرم بپا کرد
آنجا که تشیع غم غربت به بغل بود
شمشیر زمان یاور یاران جمل بود
آنجا که عزاداری ما رنگ بقا شد
شرمندگی خاک شد و کرببلا شد
کشتند و ربودند و نبودیم و ندیدیم
از کرببلا جز دو-سه جمله نشنیدیم


شمشیر و گلو؛ ظهر عطش؛ خنده آتش
ما سردترین هیزم ته مانده آتش
ما، مزه تسلیم به اسلام چشانده
ما، در حرم آل عبا چشم چرانده


ما از سفر شام به بعدش همه هستیم
در دامن دین مرده گوساله پرستیم
ما گرگ صفت ...............بره نمایان جدیدیم
با نام حسینیم ..................................ولی جنس یزیدیم
ما داعیه دار علم مکتب خونیم
ما نقدترین تاجر بازار جنونیم


ما کوفه نشینیم و پلیدیم و شما هم
ما جیره خور لطف یزیدیم و شما هم
ما جارچی قدرت دربار یزیدیم
-از کرببلا تابلوی گریه کشیدیم-

 


از اشک نقابی به سر و دیده کشاندیم
از خاطرمان رفت نمازی که نخواندیم
مظلوم نمایاندن دین کام من و توست
خون، مظهر بیرونی اسلام من و توست

************************

274
21 شهریور 1387 ساعت 04:06

 

 

 

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
 تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
 گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
 روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
 حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
 همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
 گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
 ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
 این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
 گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

 نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
 هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست
 سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
 وه ازین آتش روشن که به جان من و توست

 



273
19 شهریور 1387 ساعت 10:14

شراب عشق نبود ز آب انگور

ره نوشیدنش هم از گلو ندارد

از این پیمانه و جام و سبوها

غرض، پیمانه و جام سبو ندارد

بدان معنی كه عارف زلف گوید

نظر در پیچ و تاب هیچ مو ندارد

بیان عارفان را اصطلاحی است

كه جز عارف كسی را گفتگو ندارد

272
18 شهریور 1387 ساعت 06:46

اینا همش از کرامات اون تسبیح هستی خانمه ..حاج یونس ..

 

 

در هـوای انتـظارت می زنم پـر نازنین

بر سـرایت تا نهایت می زنم در نازنین

 

در فضای دلنشین بـزم دلچسب حضور

جام شوق دیدنت را می کشم سر نازنین

 

می روم تا انتـــهای خط عشـق انتظار

تـا نشینم از فـراقت کنج سـنگر نازنین

 

از خیابان وصالت بگـذرم چون سایه ای

تـا نشان یابم ز روی ماهت آخـر نازنین

 

خاک پایت را که بوی سیب شیرین می دهد

چون تبرّک می نهم بر سینه و سر نازنین

 

گم نشد هرگـز تبـسّم از لبـم با نام تو

یاد تو کرده بپــا در سینه محشر نازنین

 

می سـپارم انتظارم را به دست لحظه ها

از اسارت تا رهــایی می زنم سـر نازنین

 

 

271
18 شهریور 1387 ساعت 02:27

 

 

 

 شور عشقت به دل افتاد چنان مست شدم
كه زخود قطع نمودم، به تو پیوست شدم
آتش عشق تو در دل شرری زد كه سحر
سوختم، خاك شدم، یكسره از دست شدم
نیست از من اثری هرچه بگردم چكنم؟
لیك در كوی تو چون نیست شدم هست شدم
سر نهادم به كفت پای بر افلاك زدم
مهر گشتم چو تو را ذره شدم، پست شدم
با تو بی پرده بگویم كه گرفتار توام
بی جهت نیست كه آزاده و سرمست شدم

 

 

 

 


270
18 شهریور 1387 ساعت 00:30

تو تنها یادگار مانده از قوم اهورایی

نسیم مهربانی در دل آرامش دشتی

طلوع دلنشینی در شب پاییز صحرایی

غروب بغض باران خورده خورشید .......باور کن

غرور زخم های آتشین کهنه مایی

چه رازی مانده در دستان گرم تو؟ نمی دانم

که حتی در کویر خاطرات من شکوفایی

مرا دردی ست در این سینه درمان را تو می دانی

که با درد دل غربت نشین من هماوایی

269
17 شهریور 1387 ساعت 10:12

و رسالت من این خواهد بود
 تا دو استکان چای داغ را
 از میان دویست جنگ خونین
 به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
 با خدای خویش
 چشم در چشم هم نوش کنیم
 

 

__