| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
53
|
273
|
87/7/15 (14:01)
|
|
||
|
|
1468
|
6449
|
87/7/15 (11:42)
|
|
||
|
|
1732
|
5086
|
87/7/15 (11:29)
|
|
||
|
|
131
|
636
|
87/7/15 (11:01)
|
|
||
|
|
160
|
617
|
87/7/15 (10:40)
|
|
||
|
|
401
|
1720
|
87/7/15 (08:47)
|
|
||
|
|
117
|
507
|
87/7/15 (08:43)
|
|
||
|
|
19
|
58
|
87/7/15 (08:42)
|
|
||
|
|
340
|
2095
|
87/7/15 (07:33)
|
|
||
|
|
90
|
286
|
87/7/15 (02:05)
|
|
عنوان بحثعارفانه ها 3 مرداد 85 - 20:26 | |
لطفآ اشعار و تک بیت های عارفانه ای رو که به نظرتوون زیبا میاد اینجا بنویسید. | |
283 10 مهر 1387 ساعت 05:36 | |
به من بگو چند رکعت از چشمان تو باقیست تا به امامت قامت قیامت گونه ات تمام دلم قیام کند.
|
282 10 مهر 1387 ساعت 05:00 | |
باید «تعیین راه» و «تعیین جهت» كرد، تا دل، سرگردان نماند و طعمه غارتگران نشود.
و آن گاه، خالى كردن این خانه كه به اجاره یا مالكیّت یك «بیگانه» در آمده است، بسیار دشوار است! از اول باید مواظبت كرد كه یك «نامطلوب» وارد آن نشود و آن جا خانه و بیتوته نكند.
اگر بتوانیم «مرغ دل» را بر شاخه «حبّ خدا» بنشانیم و اگر گرفتارش مىكنیم، گرفتار عشق خوبان و پاكانش كنیم، یقیناً ما را به بیراهه نمىكشد و پشیمانى به بار نمىآورد. صبرى اصفهانى مىگوید:
گر طیر دل بر سر كوى تو، معذورش دار چه كند؟ قاعده مرغ گرفتار این است
اگر بتوانیم در دل، «چراغ معرفت» برافرازیم.
گاهى قلبى مهر و موم شده و بسته و ختم شده است (ختم اللّه على قلوبهم...)........... و گاهى دل، باز و گشوده است و شرح صدر وجود دارد. آیا این دو گونه قلب، دو گونه رفتار و زندگى پدید نمىآوردند؟
|
281 6 مهر 1387 ساعت 06:28 | |
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید ................ داستان غم پنهانی من گوش کنید
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم .................... ساکن کوی بت عربدهجویی بودیم
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکیست ............................... حرمت مدعی و حرمت من هردو یکیست □ □
|
280 5 مهر 1387 ساعت 06:24 | |
خـسـتـه ام از نـارفـیـقـان بـا مـن امشب یار باش سـاقـیـا امـشـب تـو بـر بـیـتـابی ام غـمخوار باش دل به هر کس داده ام آنرا به بی مهری شکست سـاقـیـا امـشـب بـر ایـن صـد پـاره دل دلـدار باش حـرف دل بـا هـر کـه گـفـتـم طـعنه ها شد پاسخم سـاقـیـا امـشـب تو خود محرم بر این اسرار باش هـرچـه کـردم نـاکـسـان بـر کـوس رسـوایی زدند سـاقـیـا امـشـب مـــرا آن پـــرده ی ســتـّـار باش بـس کـه بـیـداری کـشـیدم رفـتـه خواب از یاد من سـاقـیـا امـشـب تــو بــر بـالـیـن مــن بـیـدار باش |
279 5 مهر 1387 ساعت 00:35 | |
از همه سوی جهان جلوهی او میبینم ....... جلوهی اوست جهان کز همه سو میبینم چشم از او جلوه از او ما چه حریفیم ای دل ... چهرهی اوست که با دیدهی او میبینم تا که در دیدهی من کون و مکان آینه گشت .... هم در آن آینه آن آینه رو میبینم |
278 4 مهر 1387 ساعت 22:39 | |
من نخواهم مرد من درون خاك تیره سرد و پوسیده نخواهم شد دست هایم / ریشه /خواهد داد. / زندگی/با طرح دیگر ، رنگ دیگر / چهره ام/ را نقش خواهد زد ساقه های نازك و رویایی /امید/ / رویشی/ را از درون سینه ام آغاز خواهد كرد زندگی را من / سلامی/ تازه خواهم داد من / نخواهم مرد/ . |
277 3 مهر 1387 ساعت 18:08 | |
این روزها پرونده ی اعمال ما هستند شب نامه های روز و ماه و سال ما هستند تصویرهایی كه در این مرداب می بینیم ارواح سوت و كوری از جنجال ما هستند این انتظاری كه برای باغ شیرین نیست از تنبلی میوه های كال ما هستند پرواز می خوانیم اما خواب می مانیم این پیله های كور شرح حال ما هستند گرچه به قدر آب دنبالش نمی گردیم اما دو چشم خیس او دنبال ما هستند باید زمستان را صبوری كرد و رد شد حالا كه نرگس های فردا مال ما هستند. |
276 2 مهر 1387 ساعت 05:47 | |
از رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ نقل شده كه فرمود:
|
275 28 شهریور 1387 ساعت 07:05 | |
دارم دیروز نامهربان را در مهر دستانت بومیکشم. در زوایای ذهنم میکاومت. در تمام غزلهای ناگفتهای که بوی بودنت را برای بزرگ شدن کم دارد. بر فراز کوچه ها پرواز کن .. قصه ای را با خدا آغاز کن
کجا تو را آغاز کردم و خودم گم شدم که چنین آرام بر قنوت دستهای من غنودهای و سر برنمیداری؟؟ از نازنازان بالشتهایی که صورتت را در خواب خود نوازش میدهند. کی میرسی از لنترانی چشمهنوشها تا مرغ سحر، تو را در مقرنس سبزآبی که شمالش به سمت من وزیدن میگیرد و شوق همنقسی با تو را تا جادهها میکشاند، بر پشتبامها بریزد. باید بیایی، باید بیایم، باید بیاییم؛
من دارم صرف میکنم تمام فصل بودنت را در برکه چشمهایم که دست از بیتابی برداشتهاند و مرا شرجی میکنند در آسمانی که از عسل چشمانم سیراب نمیشود و هی نغمه نغمه باران را بر دستهایم میچکاند.
من چتر آوردهام، به گمان بارش استثقای چشمهایم. من آمده بودم از چشمان تو دریا بگیرم و صدای خیس این پنجره را، به این باور که اگر در برکه کوچک من جاری شوی تو را زمزمه کند. صدایم کن صدای تو خوبست. وقتی زهره به آغوش ماه برسد پلنگان بر تو چنگ میاندازند و زهره میچکد از سقف آسمان روی زمین گرم.
نیستی و گلوبند بغض، حرفهایم را ناتمام میریزد توی گلویم و میشکند هق هق خود را در بازتاب همین پنجره بسته. باید باران باران ترانه شوی ترنم نغمههایی که هی دست میبرند تا خنکای تنت را چنگ بزنند. نمیتوانم چشم بکشم از خشکسالی نابهنگامی که بر سراب چشمانم میریزد.
یکی دارد مرا جار میزند روی نمکهایی که ترک ترک شدهاند بر زخم کهنه دلم. باور نمیکنم که در کویر هم میشود خودت را دو بار از آسمان بشنوی و باز در انعکاس شورهزارها به خودت بر بخوری.
من باید بروم حتی اگر دل و پایم نیایند تا مرا از غربت پنجره بیرون بکشند و به خودم برسانند. بر لبهایم خندهای ترک میخورد تا شوری چشمانم، زخم زبانش بزند در هلهلههای شامگاهی که بر تو میریخت و خود را کل میزد لابلای بازیگویشی دستهای تو.
من در باور زمین نمیگنجم. حجم آسمان را کم آوردهام، باید از آنجا ستاره ستاره فرشته بیاورم برای ادای نذرهای دیروزم، تا لبیک گویم همآغوشی صبح را در بستر برچیده شب.
میروم و نمیآیی تا آرام کنم خودم را در نینی چشمان بخواب رفتهات. بقدر یک تا تو بودن نوشتم و گفتم و نیامدی. بگو کی برمیگردی نگاهت را کنار پنجره روی جانماز و کنار قرآن پهن کنی.
دستهای کودکی من کوتاه است از سجادههایی که تسبیح انگشتانش تو را دلدل میکند. یکی دارد حاشیه دستان مرا بهم میبافد، کنار تمام واژههایی که وامدار دیروزند و تا فردا هی باید خود را به دار قالیهایی بکشند که رج به رج بوی پاهای تو را ریشه میزنند. ***************************
چرا اینقدر فاصله میگیری از بودنهای من؟ من چند سالگیم را با تو برخاستم؟ تو در چندمین دهه از سالهای من گذشتی كه چله نشنیم را میخواهی و من باید معصومیت تمام دعاها را در كف دستهایم به آسمان بپاشم و باز به انتظار باران هی بكشم ریاضت بیتو بودن را.
داری میروی بیمن بی خودت بیما. مرا باز به خودم وامیگذاری و میگذری. تو چیزی شبیه منی. شبیه خودت شبیه میلیونها آدمی كه سر از زهدان مادران بدر آوردند تا خوشی دنیا را سیاحت كنند. من خستهام خسته. خسته از تمام تختهای راحتی كه گوشه آرامش دنیا را برای خودشان قصب كردهاند و باز هر صبح مرا به طلوع خورشید میدهند.
این صبح ها را با خنكای نسیم اردیبهشت روی سرشانههای تو خستگی میگیرم بیخوابیهای شبانهام را. بوی یاسهای وحشی را برتن كردهای و میگریزی از بند بند انگشتهای من كه تو را به خود میطلبند. خواب میدیدم كه تو را هشیار میشوم و باز كابوسزده در خودم فرو میافتم.
این روزها همهاش دارند ما را از پل صراط میگذرانند كه مبادا پای نرفتهمان را كج بگذاریم و هزاران راه نرفته را از حق كناره بگیریم. مظلومیت این قوم دارد پشتم را به باركشی تاریخی از تمدن نداشتهمان تا میكند كه مپرس.
آمدی درست وقتی که باور نمیکردم باید اینجا باشی. آمدی وقتی شبستان را پر کرده بودند از بوی نفاق و درویی وقتی نوشتهها بوی مردگی میداد و خندهها در نیشخند کشدار هرزگی، رنگ میباخت. من با تو اشهد میخواندم در سرزمین زنبورها و با تو میسرودم یگانگی نور را در تراوش آن همه آسمان که پشت سر مردگیهایم آبی نریخت و برای دلخوشی مادربزرگ آینهای نیاورد تا آمدنم را انتظار بکشد.
هنوز سر از پیلهگیهایم در نیاوردهام و تو به دنبال پروانگیهایت میپری. چقدر بنویسم و تو سکوت بخوانی از اندیشه بیمارمن. من از سکوت میترسم. گرچه از مرگ و عدم نمیهراسم. سکوت تو بیتابم میکند. سخت است که خدا؛ این سکوت بزرگ هستی مرا لال بخواهد. کجایی؟ عمریست بشر در تیه اندیشه فریادت میکند!
میدانی که او برای شتاب من قانونی ننوشت اما تو بگو منشور آبان تبصره کدام ماده قانونی است که مرا به دار افکار پوسیده این مردم میکشاند تا بر سر نیزههای جهالت سربدار شوم.
نه تو قانونگذار خوبی هستی و نه من همشهری درستکاری. شاهد نیاور شعرهای حافظ را که خود رندانه دل میباخت و ساقی بر سریر دین مینشاند: رضا به داده بده وزین جبین گره بگشا که بر من و تو در اختیار نگشاده است من آن دیگرم هرچند تو همان باشی... ****************************************** وصف تو در حریم این،غزل عیان نمیشود..... مانده به لب سخن ز تو، ولی بیان نمیشود....
پر شده ظرف شـوق من ، ز بیكران واژهها.... گفتن واژهای ز تو ، به هر زبان نمیشــود....
نقش ترا كشاندهام ، میـان حجم این غزل.... لذت درك نقش تو، كشان كشان نمیشود....
از سر شب نشـستهام،برای خلق جملهای... منتظرم رســد سحر،ولی اذان نمیشـود.....
هرچه كلام تازه را،كشیده ام به دام شعر...... این دل پیــر منتظر ،چرا جوان نمیشـود.....
گرچه تمام اینغزل،حكایت از وجودتوست..... حس رضـایتم ولی ،ز عمق جان نمیشود.....
شیشه عمر تو« کمند »،شكسته پای انتظار..... آخر كار عاشــقی ، جدا ز آْن نمیشـــود........
وای چقدر آیه که باید دوباره تکرار شود در کتابت اندیشه من از تو. چقدر داستان که باید از کردارهای زلیخایی به بریدگی دستها سوگند یاد کنند.. هر شنبه باید نفس صالحت را در آبشخور احساسم سر ببرم. تکرار کن بسم الله را در ذبح برهگیهای من وقتی مسیح تنم به صلیب دستهایت رضا میدهد. مبادا بی بسمالله قرائت کنی برائت مرا از هرچه غیر توست. بسمالله؛ به اسم الله، الهام را در ناز نازان نسیم طوبایی میآویزم که زبرجد چشمهایش را بر نقرآبی آسمان قاب گرفتهام. حالا هیچ روزی بی تو طلوع نمیکند از مشرق دستهای من و تا غروب چشمهایت کشیده میشوم. چه کردهای با دلم که چنین وامخواه توست.. تو از حجم دستهایم بیرونی و پرگار نگاهم تو را دور میزند در تسلسلهای باطلی که به زنجیر افکارم پیوند نمیخورد.. حتی قانون احتمالات هم تو را به من نمیرساند. کجاست همایی که بر شانههای ریخته من بنشیند و آباد کند این ویرانه را.. بازهم شانسی نیست برای فال گیرانی که کوری چشمهایم را نمیفهمند تا از تب سردم تو را در بغض چشمانم بترکانند.. و در خطوط کف دست مرا به دام تو بیاندازند.. راستی چه خبر؟ از شانسهای نرسیده که پخته نمیشوند روی ناخامی تجربههای این روزهایی که قارقار میکنند اطراف مترسکهایی که تمام خیابانها و کوچهها را برای دیدن ما سرک میکشند تا من باز گردم به غار تنهاییم که بازهم خالی از تو نیست. باید باور کنم نبودنت را. باید باور کنم نتوانستنت را. باید.. باید.. باید، تمام نبایدها را باور کنم در ناباوری چشمانم. اما نمیتوانم... چطور من اشتیاق این لحظهها را طاقت آوردهام **********************
آنجا که زمین صورت خود سوی خدا کرد
ما کوفه نشینیم و پلیدیم و شما هم
************************ |
274 21 شهریور 1387 ساعت 04:06 | |
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
|
273 19 شهریور 1387 ساعت 10:14 | ||||||||
|
272 18 شهریور 1387 ساعت 06:46 | |
اینا همش از کرامات اون تسبیح هستی خانمه ..حاج یونس ..
در هـوای انتـظارت می زنم پـر نازنین بر سـرایت تا نهایت می زنم در نازنین
در فضای دلنشین بـزم دلچسب حضور جام شوق دیدنت را می کشم سر نازنین
می روم تا انتـــهای خط عشـق انتظار تـا نشینم از فـراقت کنج سـنگر نازنین
از خیابان وصالت بگـذرم چون سایه ای تـا نشان یابم ز روی ماهت آخـر نازنین
خاک پایت را که بوی سیب شیرین می دهد چون تبرّک می نهم بر سینه و سر نازنین
گم نشد هرگـز تبـسّم از لبـم با نام تو یاد تو کرده بپــا در سینه محشر نازنین
می سـپارم انتظارم را به دست لحظه ها از اسارت تا رهــایی می زنم سـر نازنین
|
271 18 شهریور 1387 ساعت 02:27 | |
شور عشقت به دل افتاد چنان مست شدم
|
270 18 شهریور 1387 ساعت 00:30 | |
تو تنها یادگار مانده از قوم اهورایی نسیم مهربانی در دل آرامش دشتی طلوع دلنشینی در شب پاییز صحرایی غروب بغض باران خورده خورشید .......باور کن غرور زخم های آتشین کهنه مایی چه رازی مانده در دستان گرم تو؟ نمی دانم که حتی در کویر خاطرات من شکوفایی مرا دردی ست در این سینه درمان را تو می دانی که با درد دل غربت نشین من هماوایی |
269 17 شهریور 1387 ساعت 10:12 | |
و رسالت من این خواهد بود
|















