نام کلوب :مشاعره
نام انگلیسی : 110sher
تاسیس : 6 بهمن 1383
1084 عضو ، 72 بحث ، 10 آلبوم ، 1 مقاله ، 1 لینک ، 1 نظرسنجی

مشاعره

__
عنوان بحث
  • ویرایش
پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
0
26 تیر 1387 ساعت 23:12

 


طرحی كشیده ام كه به انسان شبیه نیست
همزاد آتش است و به شیطان شبیه نیست
این كیست كز میان چراگاه بی رمه
هی هی كنان گذشت و به چوپان شبیه نیست
روزی هزار شیوه بر انگشت می زند
اما به سرنوشت سلیمان شبیه نیست
گرگی كنار خانه ام آغوش كرده است
اما دیار من كه به كنعان شبیه نیست

-1
24 تیر 1387 ساعت 02:13

چون دل من:

بسته میشد ، باز میشد

جان من لرزنده از "ماهور" و "شهناز" میشد.

چشمهایم میشدند از گرمی پندار سنگین

پلکها از خواب خوش می آمدند آهسته پایین:

با پر موزیک ، جلن میرفت بیرون

در بهشتی پاک و موزون!

-2
23 تیر 1387 ساعت 22:01
عکس من برعکس من آسوده از رنج و غم است
خوش نشسته در میان قاب و جایش محکم است
او قناعت کرده بر یک قاب ناقابل ولی
هستی عالم به من بخشند اگر.. گویم کم است
-3
21 تیر 1387 ساعت 23:59

من می‏بینمش
ایستاده آن سو تر
بغل بگشوده..... من را سوی خود می‏خواند.... اما.....
وای از این بغضی................... که در سینه است
نگاهم می‏کند
می‏خواندم
من در سکوتی سرد ....................می‏مانم
برایش پاسخی؟؟ هرگز
غروری کور.................... فرمان میدهد خاموش


و اینک یک سلام و دست مهری تا که بفشارد........... دو دست خالی من را
و دستانم که انگشتان تنهای مرا در خویش می‏کاود
نگاهش می‏دود.............. تا پشت چشمانم
دو پلک بسته‏ام راه نگاهش را..................... چه بی‏رحمانه می‏بندد
نگاه مهربانش پشت پلک بسته‏ام................... در می‏زند اما
نباید چشم بگشایم
که می‏ترسم ......................بلرزد قلب من
فرمان دهد.............................. آغوش بگشایم
دوباره باز می‏خواند مرا
و می‏خواهد که پیوندی زنم ................من این طناب الفت دیرینه را............. اکنون
درون سینه‏ام............... غوغاست
دلم می‏خواهد آغوش محبت را..................... به رویش باز بگشایم
ببخشم تا رها گردم............... من از دردی که هر لحظه............... مرا رنجور می‏سازد
دلم پر می‏کشد......................... تا او
دوباره حس تاریکی........................... مرا فریاد می‏آرد
ولی نه
او دلت را سخت آزرده است
چه باید کرد؟


خدا می‏بخشد......................... اما من .................نمی‏بخشم ؟!
با که این را می‏توانم گفت؟
دلم می‏خواست من را....................... او بخواند
تا بگویم
دوستش دارم
بگویم من دعا کردم بیاید...................... بار دیگر
تا ببخشد او
ببخشم من
تا شروع دیگری باشد


ولی اکنون که او برگشته....................... می‏خواند مرا
اینک؛ کلام مهربانی......................... بر زبان من نمی‏آید
دلم می‏خواهد او باور کند........................ دیگر برایم نیست
اما هست!
و می‏ترسم که از چشمانم................... این را او بفهمد
چشم می‏بندم
نگاهش باز می‏کوبد به پشت پلک های بسته‏ام
اما نباید چشم بگشایم
دلم می‏خواهد او باور کند.................... بغض مرا دیگر
و او باید بفهمد خاطرم را سخت آزرده است
و نور روشنی در من..................... به نجوا باز می‏گوید
ولی آخر تو هم ای خوب........................ بد کردی
و او را هم تو آزردی
نمی‏دانم
ولی حالا که او بخشیده.................... باید او بفهمد
من نمی‏بخشم
که من این هدیه را آسان نخواهم داد
جدالی در درونم می‏کند غوغا
میان این دو من
آیا کدامین من............................ در این پیکار خواهد برد؟!
چه می‏شد من رها می‏گشتم......................... از این کینه‏ی جان سوز؟
و می‏بخشیدم او را
نه
خودم را
که بیش از او خودم در رنج خواهم بود
که تلخی نبخشیدن به کام لحظه‏هایم ..................زهر می‏ریزد
و می‏میراند ..........این اوقات زیبا را...

 

وای...صد افسوس
گذشت یک فرصت دیگر...
و آن لبخند پر مهرش چه نابشکفته می‏خشکد
ز پشت پرده‏ی اشکم کنون من رفتنش را باز می‏بینم
خدایا
کاش یک بار دگر من را بخواند او
و آغوش محبت را به رویم باز بگشاید
سلام و دست و لبخندی
تا که شاید من...


آه از این بازی نازیبای بی‏فرجام
میان بودن و نابودن یک فرصت دیگر
ببخشم یا نبخشم...

-4
17 تیر 1387 ساعت 12:33

ممکنه شنیده باشین و تکراری باشه ولی یادآوریشم خوبه

شعر زیرو یه بچه ی آفریقایی گفته استدلال جالبی داره و شعرش برگزیده شعر سال 2005 شدش /.

وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم،
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم،
وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم...
و تو، آدم سفید،
وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی،
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای،
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی،
و وقتی می میری، خاکستری ای...
و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟.........

-5
17 تیر 1387 ساعت 10:51

جالینوس ..

خوش به حال سه تاره هات .. خوش به حال تو که یاکریم هات هم واست ذکر و دعا میخوانند .. سربه هوا نباش .زمینی ها رو دریاب یه نمه ..

-6
17 تیر 1387 ساعت 02:44

به خدا می دانم.گفتن ندارد اما
همین سال گذشته اوایل زمستان بود.
من...به یاد می آورم.
من بودم که برای یا کریمها روی تاقچهءاتاقم دانه می ریختم.
حواسم به دل دل های نیلوفر بود وقتی با آمدن نا به هنگام نسترن گل می داد.
چادر نماز مادرم را می بوییدم و عاشق می شدم.
هوس سه تاره می کردم می آمدند زیر تختم چشمک می زدند یا نه گاهی من قدم بلند می شد با سه تاره ها چشمک بازی می کردیم تا خود صبح
....می سوختند.
من..ساده .. دلم را می گفتم.اطرافیانم همه شاعر می شدند.
چشمانت را طرح می زدم.. دریا می شد و در ساحلش مرغ دریایی ها عشق بازی می کردند.
نگاهت را طرح میزدم.. موج می آمد دفتر شعرم را می برد.
لبانت...............
قلمم ذوب می شد.دلم سرخ.گر می گرفتم.دور سرم پروانه ها جمع می شدند.
خوب سوختن را از ستاره ها بلد شده بودم.
پشت پنجرهء اتاق صف بسته بودند قاصدک ها
خبرهای عجیبی برایم می آوردند از دختر سر به زیری که خوشش آمده بود از این سر به هوایی های من.
گفتن ندارد.سر به هوا بودم...در آسمانها...به یاد می آورم.
گاهی که حوصله داشتم ابر بازی می کردم.بین اتاق های دوستانم تقسیمشان می کردم.
هال و هوایشان بارانی می شد دوستام.غزل هایشان را برایم می فرستادند.با بوسه و ....
لب حوض
ماهی طلایی ها سر انگشتانم را مثل بچه ها می مکیدند و من سر شار تر می شدم.
از آب . از آینه. از لطافت. از شعور درک لذت بودن.. خوب بودن.
سرو سری داشتم با ماه..فقط با من درد دل می کرد.سکوت پر معنی اینهمه قرن دور زمین گشتن را می فهمیدم.صورتش سفید شده بود مثل مادرم
...مثل این روزهای خواهرم.
گفتن ندارد.
گره از کار آفتابگردانها باز می کردم.در آن روزهای مه گرفته.
یک بار هم.. برای ختمی ها.. از زبانشان .. نامهء عاشقانه نوشتم به همین یاس سفید حیاط همسایه.شیطنت بود.می گفتند تو خوب می نویسی..
(چه این روزها قشنگ دست زیر چانه گذاشته اند و از بالای دیوار به هم نگاه می کنند با لبخند)
بعد..
گفتن ندارد...
به یاد نمی آورم چه شد.
*
این روزها .. یا کریم ها..برای بهتر شدنم ذکر می گویند.
نیلوفر و نسترن هر روز سر می زنند.شعر هم می خوانند برایم.
سه تاره ها...
سه تاره ها هالشان خوش نیست
هر چه می گویم خوبم باور نمی کنند.
به یاد نمی آورم چه شد اما..
پروانه ندیده بودم اینقدر دلش بگیرد که برود از نو برای خودش پیله دست و پا کند.
اصلا طرح زدن فراموشم شده
قاصدک ها از من خجالت میکشند .
به خدا دلم برایشان تنگ شده اما خجالت می کشند.از بس بی خبری آورده اند دیگر نمی آیند.
گفتن ندارد.
این روزها
عجیب سر به زیر شده ام.
آب حوض یخ زده.
عکس ماه را ندارم.
خبری هم از غزل نیست.
وای آب حوض....
ماهی ها.
-7
15 تیر 1387 ساعت 03:22

 

دلم غوغای یاری دارد امشب
هوای شهسواری دارد امشب
چو چنگی عاشقانه می نوازد
طنین غمگساری دارد امشب
دلم با عشق مولایش در آمیخت
چو شوق لاله زاری دارد امشب
ز هجر قاصدک های خیالش
دمادم بی قراری دارد امشب
به توصیفش همین یک جمله کافی ست
که شیدا انتظاری دارد امشب

-8
11 تیر 1387 ساعت 13:50

حال من بد نیست،غم کم می خورم        کم که نه، هر روز کم کم می خورم
آب می خواهم سرابم می دهند             عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب                        از چه بیدارم نکردی آفتاب؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند                              بی گناهی بودم و دارم زدند 
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست              از غم نامردمی پشتم شکست 
سنگ را بستندو سگ آزاد شد                         یک شبه بیداد آمد داد شد 
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام                       تیشه زد بر ریشه اندیشه ام
عشق اگر این است مرتد می شوم       خوب اگر این است من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است        کافرم! دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سر در گم شدم                                  عاقبت آلوده مردم شدم
بعد از این با بی کسی خو میکنم                   هر چه در دل داشتم رو میکنم
نیستم از مردم خنجر به دست                بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
بت پرستم، بت پرستی کار ماست             چشم مستی تحفه بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم                   طالعم شوم است، باور می کنم
من که با دریا تلاطم کرده ام                                   راه دریا را چرا گم کرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن                       من خودم خوش باورم، گولم مزن
من نمیگویم که خاموشم مکن                         من نمیگویم فراموشم مکن   
من نمیگویم که با من یار باش                           من نمیگویم مرا غمخوار باش
من نمیگویم دگر گفتن بس است               گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت یاد شیرین، شاد باش              دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما یاری نبود                               قصه هایم را خریداری نبود  
وای رسم شهرتان بیداد بود                                  شهرتان از خون ما آباد بود
از در و دیوارتان خون می چکد                      خون من فرهاد مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شومتان                    خسته از همدردی مسمومتان
اینهمه خنجر دل کس خون نشد                  اینهمه لیلی کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان                             بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام                              بویی از فرهاد دارم تیشه ام
عشق از من دور و پایم لنگ بود                     قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود                     تیشه گر افتاد دستم بسته بود  
هیچ کس دست مرا وا کرد ؟ نه                         فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه
هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه                          هیچ کس اندوه ما را دید ؟ نه
هیچ کس اشکی برای ما نریخت                     هرکه با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست                  حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم                                      گاه بر حافظ تفأل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت                                   یک غزل آمد که حالم را گرفت
« ما ز یاران چشم یاری داشتیم           خود غلط بود آنچه می پنداشتیم »

-9
11 تیر 1387 ساعت 08:20

هنوز هم که هنوز است عاشق  ماهم

ولی بدون تو مهتاب را نمی خواهم

برای آمدنت گرچه راه کوتاه است

هنوز هم که هنوز است چشم در راهم

سلام...روز قشنگی ست...دوستت دارم...

چقدر عاشق این جمله های کوتاهم

هوای بودن یک عمر با تو را دارم

منی که دلخوش دیدارهای گهگاهم

برای گفتن یک حرف عاشقانه فقط

اسیر سخت ترین زخم های جانکاهم

بدون تو همه ی لحظه ها به این فکرند

که تیغ را بگذارند بر گلوگاهم

 

 

-10
11 تیر 1387 ساعت 05:19

 

 


او با من آشنا ..
آنقدر آشنا که غربتم در کلام تنها یک سلامش غوطه ور
آری او با من آشناست . .
مدتی ست کوتاه ؟
سالهاست . ..
از ابتدای فصل پاییزی برگ ریز تا انتهای زمزمه خشش برگها . . از ابتدای شکوفای بهاران تا . . . .
بودنش زلال ، چون خودم نخوانده و مرموز . . .
کتیبه ای از دایره المعارف عشق
صداقتی به بلندای نمی دانم کجا . .
صفایی که با حضوش ، نیلی آسمان در پیشگاه چشمانم به هربار مژه بر هم زدن به عطسه افتادند . . .
بودنش را فریاد کردم .. فریاد و به تکرار . .
ای کاش . . ای کاش لحظه ای خود را فراتر از آنچه می اندیشید می دید . .
کاش فراتر از بودنش می دیدمش . ..
او که در کنارم گام برداشت ، دوش به دوش ..
در میان پلک بسته چشمانم رقصید ، آغوش به آغوش . .
در گوشم نجوای شبانگاهیش را ترانه کرد ، زبان به کلام .. رخ به نما . .
و آن زمان که دستانش را بر شانه های لرزانم حس می کردم ، معنی تاز ای از صداقت دوستی را
در وجود خسته تکراری ایام ، در سپیدی یک یاس حس کردم .. .
بودنش با من چون گل بهاری ، چون لطافت همه بهاران . ..
آنچه بود .. . خواست من نباشم .. چون خویشتنش را به وسعت همه بهاران هدیه داد . . .
امید دارم به هرآن کجا که خواهد گذشت ...
بر هر آن کوی و برزنی که که گام خواهد گذارد . ..
دلش ، خانه اش خالی از غم و اندوه دنیای سخت سر . .
امیدش چون ذهن جهان بینش پرفروغ . ..
گامهایش سبک ، سینه اش مالامال شوق . .
نگاه منیرش خرسند و وجودش پر از مهر و صفا . . ..

-11
3 تیر 1387 ساعت 07:59
باز یک غزل حکایت کسی که عاشق است

  باز ما و کشف خلوت کسی که عاشق است

  در سکوت  چشم دوختن  به جاده های دور

  باز انتظار  عادت  کسی  که  عاشق  است

  دستهای التماس ما گشوده ، پس کجاست

  دستهای با محبت  کسی که  عاشق است

  باز هم سخن بگو سخن بگو شنیدنی است

  از زبان تو حکایت  کسی  که  عاشق  است

من اگر بخواهمت یا نخواهمت تو خوب باش

مثل حسن بی نهایت کسی که عاشق است

  بغضهای شب  همیشه سهم  ناامیدهاست 

  خنده های صبح قسمت کسی که عاشق است

  شاخه ها  خدا کند  به دست باد  نشکند

  عشق یعنی استقامت کسی که عاشق است

-12
2 تیر 1387 ساعت 02:04

8

از عطر بارون بهاری

-13
2 تیر 1387 ساعت 01:58

منتظر نباش كه شبی بشنوی
 
از این دلبستگی های ساده ، دل بریده ام
!
 
كه عزیز بارانی ام را ،

 
در جاده ای جا گذاشتم
!
 
یا در آسمان ، به ستاره ی دیگری سلام كردم
!
 
توقعی از تو ندارم
!
 
اگر دوست نداری ،

 
در همان دامنه ی دور دریا بمان
!
 
هر جور تو راحتی ! باران زده ی من
!
 
همین سوسوی تو

 
از آن سوی پرده ی دوری
 
برای روشن كردن اتاق تنهاییم كافیست
!
 
من كه این جا كاری نمی كنم
!
 
فقط گهگاه

 
گمان دوست داشتنت را در دفترم حك می كنم
!
 
همین
!
 
این كار هم كه نور نمی خواهد
!
 
می دانم كه به حرفهایم می خندی
!
 
حالا هنوز هم وقتی به تو فكر می كنم

 
باران می آید!   
 
صدای باران را می شنوی ؟!

از عطر بارون بهاری

-14
28 خرداد 1387 ساعت 03:04

می‌خواهم سبز بایستم
چنان درختان
و سرخ بمیرم
چنان که شهیدان
آری
چه سرگذشت قشنگی است
سبز،
سرخ!

__