userinfo close

  ,

نسل جوان


javanclub

تاسیس: 16 اردیبهشت 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: سخن اَشنا - معاونان
•*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨ ادامه »
•*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*•
دوستان عزیز !
لطفا

*** با حروف فارسی تایپ بفرمائید *** هر نوع بحث سیاسی جناحی در این کلوب ممنوع است خواهشمندیم رعایت بفرمائید *** با توجه به اینکه مدیریت کلوب با آیدی modir_naslejavan است لطفا هر نوع سوال یا درخواست تبادل لینک و ... که داشتید با ایشان تماس بگیرید

•*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*•


 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
165
796
91/3/7 (16:12)
1417
9780
91/3/2 (00:17)
239
2488
90/12/27 (22:46)
16
116
90/11/24 (23:34)
1991
6515
91/3/9 (20:26)
476
1858
91/3/9 (20:22)
330
692
91/3/9 (14:50)
790
2914
91/3/7 (16:44)
1454
8520
91/3/5 (22:54)
595
3560
91/3/3 (17:24)
248
975
91/3/1 (23:58)
134
1082
91/3/1 (12:36)
71
681
91/2/31 (23:45)
15
27
91/2/29 (16:44)
146
457
91/2/27 (23:21)
1347
5393
91/2/25 (14:02)
754
5100
91/2/20 (16:08)
52
155
91/2/20 (15:43)
130
377
91/2/10 (23:56)
32
79
91/2/1 (16:35)

عنوان بحث

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan

داستان های اسلامی وتاریخی

 

لقدکان فی قصصهم عبره لاولی الالباب

سوره یوسف- آیه 111

سلام دوستان عزیز

درآیات قرآن وروایات معصومین سلام الله علیهم اجمعین توصیه زیادی به بررسی داستان زندگی وسرنوشت گذشتگان شده است

چون مرورداستان زندگی پیشینیان بعنوان آئینه ای منعکس کننده عوامل پیروزی وشکست؛ کامیابی وناکامی؛ خوشبختی وبدبختی؛ سربلندی وذلت؛ است وانسان عاقل میتواند دقیقاآن هاراببیند وعبرت بگیرد

بدین منظور مابرآن شدیم داستان های اسلامی وتاریخی  مستندرا برای استفاده دوستان بیاوریم

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور

-----------------------

 

بنده است یا آزاد؟

----------------------

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

صداى ساز و آواز بلند بود. هركس كه از نزدیك آن خانه مى گذشت ، مى توانست حدس بزند كه در درون خانه چه خبرهاست ؟ بساط عشرت و میگسارى پهن بود و جام مى بود كه پیاپى نوشیده مى شد.

 كنیزك خدمتكار درون خانه را جاروب زده و خاكروبها را در دست گرفته از خانه بیرون آمده بود تا آنها را در كنارى بریزد.

در همین لحظه مردى كه آثار عبادت زیاد از چهره اش نمایان بود و پیشانیش از سجده هاى طولانى حكایت مى كرد، از آنجا مى گذشت ، از آن كنیزك پرسید: صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟

آزاد.

معلوم است كه آزاد است ، اگر بنده مى بود پرواى صاحب و مالك و خداوندگار خویش را مى داشت و این بساط را پهن نمى كرد.

 

رد و بدل شدن این سخنان ، بین كنیزك و آن مرد، موجب شد كه كنیزك مكث زیادترى در بیرون خانه بكند. هنگامى كه به خانه برگرشت ، اربابش ‍ پرسید: چرا این قدر دیر آمدى ؟

 

كنیزك ماجرا را تعریف كرد و گفت : مردى با چنین وضع و هیئت مى گذشت و چنان پرسشى كرد و من چنین پاسخى دادم .

 

شنیدن این ماجرا او را چند لحظه در اندیشه فرو برود.

مخصوصا آن جمله (اگر بنده مى بود از صاحب اختیار خود پروا مى كرد)

 مثل تیر بر قلبش نشست . بى اختیار از جا جست و به خود مهلت كفش ‍ پوشیدن نداد. با پاى برهنه به دنبال گوینده سخن رفت . دوید تا خود را به صاحب سخن كه جز امام هفتم حضرت موسى ابن جعفر علیه السلام نبود رساند.

 

به دست آن حضرت به شرف توبه نایل شد و دیگر به افتخار آن روز كه با پاى برهنه به شرف توبه نایل آمده بود، كفش به پا نكرد. او كه تا آن روز به بشر بن حارث بن عبدالرحمن مروزى معروف بود،

 از آن به بعد، لقب (الحافى ) یعنى (پابرهنه ) یافت و به بشر حافى  معروف و مشهور گشت  تا زنده بود به پیمان خویش وفادار ماند، دیگر گرد گناه نگشت . تا آن روز در سلك اشراف زادگان و عیاشان بود، از آن به بعد، در سلك مردان پرهیزكار و خداپرست درآمد

 

منبع: داستان راستان استاد شهیدمطهری

 

 

 

 

 

 

 

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
71

 

 

 

منظور از دعوت

--------------------------

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

فرزند یكى از بازرگانان كه در بازار از مدرس حمایت مى كرد، به نزد مدرس ‍ رفت و او را به ناهار دعوت كرد. آقا هر نوبت به بهانه اى مى خواست این دعوت را قبول نكند تا سرانجام با اصرار زیاد قبول كرد.

 

روز مقرر بازرگان پسر را فرستاد كه به منزل مدرس رفته او را به خانه بیاورد.

 ضمنا پدر به پسر سفارش كرده بود، هنگامى كه وارد محله مى شوند طورى تظاهر نماید كه اهل محل بدانند مدرس براى ناهار به خانه آنها مى آید.

 

 هوا بارانى بود، پسر به اتفاق آقا به راه افتادند تا در حوالى خانه رسیدند. مدرس ایستاد و گفت : تو برو من خودم مى آیم .

 

 پسر گفت : پدرم دستور داده كه در خدمت شما باشم . آقا جواب داد: بیجا گفته ، به تو مى گویم برو، خودم بلدم ،

 پسر اصرار كرد، مدرس با تغیر گفت :

 

 پدرت مى خواهد یك ناهار به من بدهد و تو را همراه من كرده كه به اهل محل بگوید من آنچنان كسى هستم كه مدرس به خانه من مى آید و بعد چه مى دانم كه از این دعوت و من را به خانه خود كشیدن ، چه منظورى دارد.

 

 به تو مى گویم ، برو

 

پسر وى ناچار به طرف منزل رفت و داستان را براى پدر گفت .

 بازرگانان وقتى جریان را شنید، گفت : عجب سید زرنگى است ، فكر اشخاص را مى خواند

 

-----------------------------------------

 

موفق ودرپناه حق باشید

 منبع:

داستانهاى مدرس

اثر : غلامرضا گلى زواره

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
70

 

 

 

 

فرار از عدالت

-----------------------

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

روز اول ماه رمضان بود. اوضاع عمومى شهر بزرگ كوفه مركز خلافت حضرت امیرالمؤ منین (ع ) به واسطه این ماه گرامى ، از هر جهت تغییر كرده بود. هر كسى خود را براى انجام وظایف دینى آماده ساخته ، دسته دسته به طرف مسجد كوفه مى رفتند، تا با زبان روزه به نماز و عبادت و تلاوت قرآن مجید مشغول گردند.

 

نجاشى شاعر نامى عراق ، و از مردان سرشناس كوفه به شمار مى آمد. وى در جنگ صفین ضمن این كه به طرفدارى امیر مؤمنان اشعار حماسه سرایان شام را پاسخ مى داد، عملا نیز با سپاه معاویه به جنگ پرداخت ، و از این لحاظ خدمات شایانى انجام داد. با این وصف نجاشى مردى شاعر پیشه بود و از وسوسه نفس سركش و تخیلات شاعرانه بر كنار نبود!

 

نجاشى روز اول ماه رمضان در حالى كه سوار اسب بود از در خانه ابوسماك اسدى كه مردى عیاش و هوس باز بود، گذشت و دید كه ابوسماك جلو خانه اش نشسته است .

 

ابوسماك : ها نجاشى ! آهنگ كجا دارى ؟

نجاشى : مى خواهم به كناسه (كناسه ، محله اى در شهر كوفه بوده است ) بروم .

 

ابوسماک  جلوآمد و در حالى كه اطراف خود را مى پائید، آهسته گفت : از سر شب گوسفند فربهى در تنور گذاشته ام و هم اكنون كاملا پخته شده و از هر جهت آماده است !

 

نجاشى : چى ؟ گوسفند پخته آنهم در روز اول ماه رمضان ؟!

ابوسماك : نجاشى ! دست از این حرفا بردار كه حال شنیدنش را ندارم ، دنیا دمى است و دم هم غنیمت است .

 

سخنان هوس پرور ابوسماك خوشگذران ، چنان در روح سركش و طبع غزل ساز نجاشى تاثیر بخشید كه یكباره تسلط بر نفس و اعصاب خود را از دست داد!

نجاشى : خوب !

فقط همین گوسفند بریان است ؟!

 

ابوسماك : نه ! شرابى هم تهیه كرده ام و بتو مى خورانم ، شرابى كه روح را نشاط مى بخشد و مانند خون در رگها جریان پیدا مى كند و انسان را به هیجان آورده غذا را در كام گوارا مى سازد، و چندان لذت بخش است كه با یك جرعه غمهاى زمانه را از یاد مى برى و بى اختیار لب به شعر و غزل مى گشائى !!

 

با تلقین این سخنان هوس پرور، و هیجان انگیز، نجاشى سخت تحریك شد به طورى كه نتوانست درنگ كند و هماندم از اسب پیاده شد و به اتفاق ابوسماك فاسق به درون خانه وى رفت . ابوسماك كه اینك همدم خوبى به تورش ‍ خورده بود فى الفور سفره را گسترد. بره پخته ، شراب كهنه ، صاحب خانه عیاش و هوس باز، مهمان شاعر و دمساز، خانه هم خلوت ، از هر جهت بساط عیش و هوسرانى مهیا بود!

 

ابوسماك و نجاشى در آن محل خلوت دور از چشم شحنه هاى شهر و غافل از رسوائى چند ساعت بعد و فارغ از كیفر فردا، نخست شروع به خوردن بره بریان كردند و شكمى از عزا در آوردند، سپس قدح هاى شراب را یكى پس از دیگرى خالى نمودند، تا تنور شكم را همچنان گرم نگاه دارند. طولى نكشید كه بر اثر افراط در خوردن بره و نوشیدن شراب ، هر دو مست و خراب و لایعقل مانند مردگان به گوشه اى افتادند!

 

طرف عصر كه تا حدى سبك شدند و آثار شراب آشكار گردید، از جاى برخاستند و به رقص و پایكوبى و دست افشانى و خوانندگى و حركات ناهنجار دیگر پرداختند.

 

سر و صداى آنها كه از همه جا بى خبر بودند، از حریم آن خانه خلوت گذشت و به گوش همسایگان روزه دار رسید... كار به رسوائى كشید و سرانجام آن راز نهفته آشكار گردید! یكى از همسایگان كه از عمل ننگین آنها، آنهم در ماه رمضان و محیط مسلمانان و مركز حكومت ، حكومت امیرالمؤمنین علیه السلام سخت به هیجان آمده بود، فورا جریان را به اطلاع آن حضرت رسانید.

 

 امیر مؤمنان علیه السلام سخت برآشفت ، و بى درنگ عده اى را براى جلب آنها به طرف خانه ابوسماك فرستاد. فرستادگان خانه را محاصره كردند. در آن میان ابوسماك گریخت ولى نجاشى دستگیر شد.

 

هنگامى كه نجاشى را به خدمت حضرت آوردند شب بود. به فرمان حضرت او را به زندان انداختند. بامداد فردا در برابر چشم انبوه مردمى كه براى تماشاى اجراى حد گرده آمده بودند، نجاشى را از زندان بیرون آوردند، و پس از اثبات جرم برهنه اش كردند و هشتاد تازیانه كه در دین مقدس اسلام حد شرابخوار است بر بدنش نواختند، سپس بیست ضربه دیگر نیز بر آن افزودند.

 

نجاشى با اینكه بى حال شده بود گفت : یا امیرالمؤمنین ! هشتاد تازیانه حد میگسارى بود، بیست ضربه دیگر براى چه بود؟ فرمود: بیست ضربه اضافى به خاطر این است كه این عمل زشت را در ماه مبارك رمضان مرتكب شده اى و احترام ماه خدا را نگاه نداشتى !

 

نجاشى از مردم یمن بود. یمنى ها در دوستى امیر مؤمنان علیه السلام مشهور بودند، بسیارى از بزرگان اصحاب و سران لشكر حضرت امیر از قبایل یمن بودند و در كوفه مى زیستند.

 

نجاشى مرد گمنامى نبود، سرشناس بود، فامیل داشت ، قبیله و عشیره داشت ، قبل از این واقعه هم سابقه بدنامى نداشت . قبیله او به وجود شاعر گرانمایه خود افتخار مى كردند. به همین جهت تازیانه خوردن نجاشى زبان گویاى آنان ، آنهم در ملاء عام و به دستور امیر مؤمنان ، براى آنها بسیار گران تمام شد، و بزرگان قوم را بر سر خشم آورد.

 

از جمله طارق بن عبدالله نهدى كه در میان قبیله نجاشى از همه كس ‍ به وى نزدیكتر بود، به خدمت حضرت شرفیاب شد و عرض كرد: یا امیرالمؤمنین ! ما مردم یمن از دوستان مخلص و شیعیان باسابقه و متحد شما هستیم ، و تاكنون به دوستى و علاقمندى شما مفتخر بوده ایم . به همین جهت انتظار نداشتیم ما را با كسانى كه حضرتت را دشمن مى دارند، به یك چشم بنگرى ! ولى امروز دیدیم كه میان ما و مخالفین خود فرق نگذاشتى و سابقه دوستى و تشیع ما را نادیده گرفتى .

 

نجاشى مرد نامى ما را در زیر ضربات شلاق پیش روى دوست و دشمن خوار كردى و آبرو و حیثیت ما را به خطر انداختى . اكنون بیم آن داریم كه ناگزیر شویم راهى در پیش بگیریم كه سر از جهنم در آورد! حضرت با شهامت مخصوص به خود فرمود:

 

 اى برادر نهدى ! خداوند در قرآن فرموده وانها لكبیرة الاعلى الخاشعین اجراى عدالت و انجام فرمان الهى براى گناهكاران بزرگ و سنگین است و تنها مردم خداشناس ‍ و پرهیزكار آنرا تحمل مى كنند!

 

مگر من چه كردم ؟ نجاشى مردى است كه به خود جرات داده و مرتكب معصیت الهى شده است . من هم مطابق دستور شرع مطهر، حد كار شنیع او را كه كفاره گناهانش مى باشد بر وى جارى ساختم .

 

خداوند در قرآن مى فرماید:

 ولا یجرمنكم شنآن قوم ان لا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوى

رنجش و بغض طائفه اى شما را از تحمل اجراى عدالت باز ندارد، عدالت پیشه سازید كه به تقوى نزدیكتر است

 

 -----------------------------------------

 

موفق ودرپناه حق باشید

 منبع:

داستان هاى ما

تالیف : على دوانى

 

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
69

 

 

 

تندیس تزویر

---------------------

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

سردار سپه به منظور عوامفریبى و اینكه به مردم القاء كند او هم معتقد به مبانى دینى و شعائر اسلامى است ، با شدت هر چه تمامتر به تظاهرات دروغین پرداخت .

 

 در ماه رمضان افراد قشونش را به روزه گرفتن تشویق نمود. در ادارات روزه خوارى را ممنوع كرد. شبهاى احیای ماه رمضان در نظمیه و ادارات ، قشون وى قرآن بر سر مى گذاشتند و خودش در این مراسم شركت مى كرد.

 

 در ایام عاشورا دستجات سوگوارى راه مى انداخت و با پاى برهنه در حالى كه گل بر سر مالیده بود، جلو دسته سوگوار قزاقخانه عبور مى كرد.

در تكیه قزاقخانه با فرارسیدن ایام محرم ، روضه خوانى به راه مى انداخت خود در جلو ورودى تكیه مى ایستاد و دستجات كه مى آمدند دست به سینه ایستاده و نسبت به آنان تعظیم مى كرد و به هنگام خروج ، به هر یك از افراد یك طاقه شال مى داد.

 

در شب یازدهم عاشورا شمع بدست مى گرفت و به عنوان شام غریبان در این تكیه دور مى زد. افراد ظاهربین فكر مى كردند كه رضاخان مشغول ترویج مذهب تشیع و تعظیم شعائر مذهبى است اما شهید مدرس با آن قدرت معنوى و هوش ذاتى تشخیص داد كه این رفتارها حربه دروغینى بیش نیست و دوام نخواهد آورد.

 

 آرى رضاخان وقتى به قدرت رسید نه تنها این مراسم را كنار گذاشت بلكه با سنتها و مظاهر تشیع به ستیز برخاست و نخست به سركوبى روحانیت شیعه پرداخت ، سپس براى استقبال از استعمار با هویت دینى مردم به مقابله برخاست و در بازگشت از تركیه به كشف حجاب اقدام نمود.

 

با تكیه بر قدرت نظامى مراسم دینى و برپایى مجالس سوگوارى را ممنوع كرد و به شكل خشن و موهنى جلو برگزارى مراسم عزادارى براى سالار شهیدان (حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) ) را گرفت . این حركات خشم وسیعى را در میان مردم و بویژه علماى شیعه ایجاد كرد كه به صورت تظاهرات پرشورى در اغلب شهرها بروز كرد ولى این اعتراضها بصورت بى رحمانه اى سركوب گردید.

 

شهید مدرس كه به خوبى چنین نفاق و دوروئى را در رضاخان مى دید به مناسبتهایى به افشاى این فرد دو چهره یعنى رضاخان مى پرداخت .

 

 رضاخان در اول خیابان سپه محوطه بزرگى را كه بنام باغ ملى بود بازسازى كرد و مراسم نظامى را در آنجا برگزار مى نمود و در بالاى سردر بزرگ آن ، مجسمه نیم تنه اى از خود نصب كرد كه مانند دو مجسمه از پشت بر هم چسبیده بود به صورتى كه از بیرون شمایل تمام صورت او را داشت و هم از داخل .

 

روزى براى مراسمى از مدرس دعوت كرده بود. رضاخان به شرح و توصیف باغ ملى پرداخت و پس از پایان صحبت هاى خود از مدرس پرسید حضرت آقا در ورودى را ملاحظه كردید؟

 

مدرس جواب داد: بله مجسمه شما را هم دیدم مثل صاحبش دورو دارد.

 

 رضاخان از شدت خشم و ناراحتى به خود پیچید و تا پایان مراسم دیگر سخنى بر زبان نیاورد

 

-----------------------------------------

 

موفق ودرپناه حق باشید

 منبع:

داستانهاى مدرس

اثر : غلامرضا گلى زواره

 

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
68

 

 

 

اینها نظر دارند

-----------------------

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

از مدرس پرسیدند، آقا مى گویند كه امین التجار بوشهرى مى خواهد مبلغ هنگفتى پول به شما بدهد ولى از گرفتن آن امتناع مى كنید.

 

 دلیل چیست ؟ چرا نمى گیرید؟ مدرس فرمود:

 دو ریال بدهد ولى توقعى نداشته باشد، قبول مى كنم ،

 

 ولى اینها در این بخششها كه مى كنند نظر دارند و مى خواهند در موقع مقتضى از آن

سوء استفاده كنند

 

-----------------------------------------

 

موفق ودرپناه حق باشید

 منبع:

داستانهاى مدرس

اثر : غلامرضا گلى زواره

 

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
67

 

 

 

پیاز عكه در مكّه

----------------------

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

در زمانى كه از جانب معاویه حاكم مكّه بود مردى مقدار زیادى پیاز به مکه آورده بود تا بفروشد اما بازار پیاز در مكّه كساد بود و كسى از او چیزى نخرید، پیاز فروش بیچاره با خود اندیشید كه با این وضع كسادى بازار چه كنم ؟

 

سرانجام تصمیم گرفت تا به نزد ابو هریره حاكم شهر برود و شرح خال خویش را بگوید چون نزدابو هریره رسید گفت :

اى ابوهریره آیا مى توانى یك ثوابى بكنى ؟

چه ثوابى ؟

 

من یك مسلمان هستم چون شنیده بودم كه در مكّه پیاز پیدا نمى شود و نایاب است و مردم اینجا هم به پیاز نیاز دارند لذا من هر چه مال التجاره داشتم همه را پیاز خریدم و به مكّه آوردم اما هم اكنون مى بینم كه كسى سراغ پیاز را هم نمى گیرد و كسى از من چیزى نمى خرد و پیازها در حال از بین رفتن است .

 

 حالا شما كمك كنید و اموال یك مسلمانى را از تلف شدن نجات دهید.

 

ابو هریره گفت : بسیار خوب روز جمعه آینده موقع نماز جمعه كه فرا رسید همه پیازها را در یك جاى معینى بگذارید و آماده فروش باش .

 

مرد به دستور ابوهریره عمل كرد و تا روز جمعه به انتظار نشست .

 

 روز جمعه كه شد هنگامى كه مردم به نماز جمعه حاضر گردیدند، ابو هریره گفت : اى مردم من از حبیب خودم ، رسول خدا(ص ) شنیدم كه فرمود:

هر كه پیاز عكه را در مكّه بخورد بهشت بر او واجب مى شود.

 

چون مردم این كلام را از ابوهریره شنیدند ازدحام كردند و در ظرف مدت كوتاهى تمام پیازها را خریدند.

 

شاید آقاى ابوهریره در وجدانش خیلى هم راضى بود كه مثلا من یك مومنى را نجات دادم ،

 

بعد همین افراد به خاطر منافع شخصى خود و بخاطر به دست آوردن جاه و مال چه چیزها كه به اسم دین درست كردند و از این راه چه ضربه ها كه به دین و مذهب زدند.

 

در حالى كه جزء سیره انبیاء و اولیاء این بوده است كه حتى براى حق از باطل استفاده نمى كرده اند

-----------------------------------------

 

موفق ودرپناه حق باشید

 منبع:

سیره نبوى

اثر : استاد شهید مرتضى مطهرى

 

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
66

 

 

حساسیت بى جا!

-----------------------

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

در یكى از شهرستانها تاجرى بود خیلى مقدّس و تنها یك پسر خداوند به او داده بود.

 

آن پسر برایش خیلى عزیر بود طبعا لوس و ننر و حاكم بر پدر و مادر نیز بار آمده بود این پسر كم كم جوانى برومند شد. جوانى ، راحتى ، پولدارى ، لوسى و ننرى دست به دست هم داده و او را جوانى هرزه بار آورده بود پدر بیچاره خیلى ناراحت بود و پسر به سخنانش هرگز گوش نمى داد و از طرفى جون یگانه فرزند پدر بود، پدر حاضر نمى شد طردش كند، مى سوخت و مى ساخت .

 

كار هرزگى فرزند به جایى رسید كه كم كم در خانه پدر كه هیچ وقت جز مجالس مذهبى مجلسى دیگر برگزار نمى شد، بساط مشروب پهن مى كرد تدریجا زنان هر جایى را مى آورد پدر بیچاره دندان به جگر مى گذاشت و چیزى نمى گفت .

 

در آن اوقات تازه ((گوجه فرنگى )) به ایران آمده بود. عده اى علیه این گوجه ملعون فرنگى ! تبلیغ مى كردند به عنوان اینكه فرنگى است و از فرنگ آمده حرام است و مردم هم نمى خوردند و تدریجا مردم آن شهر حساسیت شدیدى درباره گوجه فرنگى پیدا كرده بودند و از هر حرامى در نظرشان حرامتر بود. در شهر به این گوجه فرنگى ((ارمنى بادمجان )) مى گفتند، این لقب از لقب ((گوجه فرنگى )) حادتر و تندتر بود،

 

 زیرا كلمه گوجه فرنگى فقط وطن این گوجه را مشخص مى كرد ولى كلمه ارمنى بادمجان مذهب و دین آن را معین مى نمود! قهرا در آن شهر تعصب و حساسیت مردم علیه این تازه وارد بیشتر بود.

 

روزى به آن حاجى كه پسرش هرزه و لاابالى شده بود و خودش خون مى خورد و خاموش بود اهل خانه خبر دادند: كه امروز آقا پسر كار تازه اى كرده است یك دستمال ارمنى بادمجان با خود به خانه آورده است .

 

پدر وقتى كه این خبر را شنید دیگر تاب و توان را از دست داد، آمد پسر را صدا زد و گفت :

 پسر! شراب خوردى صبر كردم ، دنبال فحشاء رفتى صبر كردم ، قمار كردى صبر كردم ،

 

 

 خانه ام را مركز شراب و فحشاء كردى صبر كردم ، حالا كار را به جایى رسانده اى كه ارمنى بادمجان به خانه من آورده اى ، این دیگر براى من قابل تحمل نیست . دیگر من از تو پسر گذشتم باید از خانه من به هر گورى كه مى خواهى بروى .

 

این نمونه اى از حساسیتهایى كه در مورد امور بى اساس پیدا مى شود

كار حساسیت به جایى میرسد كه تحمل ارمنى بادمجان از تحمل شراب و قمار و فحشاء دشوارترمی گردد

 

-----------------------------------------

 

موفق ودرپناه حق باشید

 منبع:

امدادهاى غیبى در زندگى بشر

اثر : استاد شهید مرتضى مطهرى

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
65

 

 

 

 

آتش حسد

------------------

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

در زمان یكى از خلفا مرد ثروتمندى بود، روزى وى غلامى را از بازار خرید اما از روز اولى كه این غلام را خریده بود با او مانند یك غلام عمل نمى كرد، بلكه مانند یك آقا با او رفتار مى نمود.

 

 یعنى بهترین غذاها را به او مى داد بهترین لباسها را برایش مى خرید، آسایشش را فراهم مى كرد. درست مانند فرزندش به وى مى رسید، حتى شاید از فرزندش هم بهتر علاوه بر این همه توجه و لطفى كه به او مى كرد پول زیادى هم در اختیارش مى گذارد. ولى غلام ارباب خود را همیشه در حال فكر مى دید و او را اغلب اوقات ناراحت مى یافت .

 

بالاخره ارباب تصمیم گرفت تا غلام خویش را ازاد سازد و یك پول و سرمایه زیادى هم به او بدهد، بعد یك شب با او نشست و درد دل خود را بیرون ریخت و رو به غلام كرد و گفت :

 

 اى غلام من حاضرم كه تو را آزاد كنم و این اندازه پول هم به تو بدهم ولى آیا مى دانى كه این همه خدمتهایى كه من به تو كردم براى چه بود؟

غلام : نه براى چه ؟

 

گفت : براى یك تقاضا! فقط اگر تو این یك تقاضا را انجام دهى هر چه كه من به تو دادم حلال و نوش جانت باد. و اگر این را انجام ندهى من از تو راضى نیستم ، اما چنانچه خود را براى انجام آن حاضر كنى من بیش از اینها به تو مى دهم .

 

غلام گفت : هر چه بفرمایى اطاعت مى كنم تو ولى نعمت من هستى تو به من حیات دادى ،

ارباب : نه باید قول قطعى بدهى ، زیرا مى ترسم كه پیشنهاد كنم و تو بگویى نه !

 

غلام مطمئن باش هر چه مى خواهى پیشنهاد كنى بفرما!

همینكه ارباب خوب از غلام قول گرفت ، گفت :

پیشنهاد من این است كه تو در یك موقع خاص و در مكان مخصوصى كه بعدا معین خواهم كرد سر مرا از بیخ ببرى !

 

غلام گفت : یعنى چه ؟

ارباب : حرف من این است .

غلام گفت : چنین چیزى ممكن نیست .

ارباب : من از تو قول گرفتم و تو باید به قول خود وفا نمایى .

 

مدتى از این گفتگو گذشت تا یكى از شبها نیمه شب غلام را بیدار كرد كارد تیزى بدست او داد و دست دیگر او را گرفت و آهسته حركت كردند و به پشت بام منزل همسایه رفتند. ارباب در آنجا دراز كشید و خوابید. كیسه پولش را هم به غلام داد و گفت : تو همین جا سر من را ببر و به هر كجا كه مى خواهى بروى ، برو.

غلام سوال كرد براى چه ؟

 

ارباب : براى اینكه من این همسایه را نمى توانم ببینم ، مردن براى من از زندگى بهتر است من رقیب او بودم او هم رقیب من بوده ولى اكنون او از من جلو افتاده است و براى همین الان دارم در آتش مى سوزم لذا از این عملى كه به تو دستور مى دهم مى خواهم بلكه یك قتلى بپاى آن بیفتد و او برود به زندان ، اگر چنین چیزى عملى بشود، آنوقت من راحت مى شوم !

 

من میدانم كه اگر این جا كشته بشوم فردا مى گویند چه كسى او را كشته ؟

اونوقت پاسخ خواهند داد: رقیبش او را كشته است و جسدش هم كه در پشت بام رقیبش پیدا شده پس او را مى گیرند و به زندان مى اندازند و بالاخره اعدام مى شود و مقصود من هم آنجا حاصل شده است .

 

غلام كه دید این مرد تا این حد احمق و بیچاره است پیش خود گفت پس ‍ من چرا این كار را نكنم ؟ این براى همان كشته شدن خوب هست . كارد را بر گردن ارباب گذاشت و سر او را بیخ برید و كیسه پول را هم برداشت و رفت كه رفت .

 

خبر در همه جا منتشر شد رقیب او را گرفتند و به زندان انداختند بعد كه خواستند به جرمش رسیدگى كنند خیلى زود به این نتیجه رسیدند كه : اگر این قاتل باشد، پشت بام خانه خودش را براى كشتن رقیبش انتخاب نمى كند!

 

قضیه معمایى شده بود، غلام آخرش وجدانش او را راحت نگذاشت رفت پیش حكومت وقت ، و حقیقت را افشاء نمود، گفت : قضیه از این قرار است كه او را من كشتم و البته به تقاضاى خود او بود، زیرا وى در یك حسدى آنچنان مى سوخت كه مرگ را بر زندگى ترجیح مى داد.

 

وقتى كه فهمیدند قضیه از این قرار است و اطمینان یافتند كه غلام درست مى گوید هم غلام و هم آن زندانى متهم را كه رقیب ارباب بیچاره بشمار مى آمد از زندان آزاد كردند.

 

واقعا این یك حقیقتى است ، انسان بیمار مى شود مبتلا به بیمارى حسد،

 

 حتى دیده مى شود كه آدمهاى حسود گاهى به مرحله اى مى رسند كه مثلا حاضر مى شوند صد درجه به خود صدمه بزند تا شاید پنجاه درجه به دیگرى صدمه وارد نمایند

 

-----------------------------------------

 

موفق ودرپناه حق باشید

 منبع:

انسان كامل

اثر : استاد شهید مرتضى مطهرى

 

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
64

 

 

 

گریه به زور سنگ

-------------------------

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

یكى از طلاب كه اهل یزد بود، نقل مى كرد:

در جوانى ، سفرى پیاده از راه كویر به خراسان رفتم . در یكى از دهات نیشابور، مسجدى بود و من چون جایى را نداشتم ، به مسجد رفتم .

 

پیشنماز مسجد، آمد و نماز خواند و بعد منبر رفت . در این بین ، با كمال تعجب دیدم : فراش مسجد، مقدارى سنگ آورد و تحویل پیشنماز داد.

 

وقتى روضه را شروع كرد، دستور داد چراغها را خاموش كردند، چراغها كه خاموش شد، سنگها را به اطراف مستمعین پرتاب كرد، كه ناگهان صداى فریاد مردم بلند شد.

 

چراغها كه روشن شد، دیدم سرهاى مردم مجروح شده است و در حالیكه اشكشان مى ریخت ، از مسجد بیرون رفتند.

رفتم نزد پیشنماز و به او گفتم : این چه كارى بود كه كردى ؟!

 

گفت : من امتحان كرده ام ، كه این مردم با هیچ روضه اى گریه نمى كنند، و چون گریه كردن بر امام حسین (ع )، اجر و ثواب زیادى دارد و من دیدم كه راه گریاندن اینها، منحصر است به اینكه سنگ به كله شان بزنم ، از اینراه اینها را مى گریانم !!!

 

این منطق افرادى است كه عملا معتقدند: هدف وسیله را مباح مى كند.

هدف ، گریه بر امام حسین (ع ) است ولو اینكه یك دامن سنگ به كله مردم بزند!!

 

-----------------------------------------

 

موفق ودرپناه حق باشید

 

 منبع:

تحریفات عاشورا

اثر : استاد شهید مرتضى مطهرى

 

 

 

مژگان ابدالی , mojgan897
مژگان ابدالی - 20:37 1387/08/11
63

هر كه خود را شناخت خدای خویش را شناخت .  پیامبر اکرم........  یک پرنده کوچک  که زیر برگها نغمه سرایی میکند . برای اثبات خدا کافیست.....  کسیکه فقط یک دین بشناسد  دیندار نیست.....ایمان قوت روح است......هر قدم که از خدا دور شویم  ده قدم از بشریت دور شده ایم......   در هر هدفی خداوند مقصد ماست .... هر کس از این واقیعت دور باشد .....هیچ گونه حقیقتی را نمی پذیرد...... پیامبران  امامان همگی راهشان فقط رب العالمین بوده . از همه کسانی که هدفشان شناخت خویش و خداست  سپاسگذار  وشاکریم  ....

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
62

 

 

 

اول همسایه بعد خانه

----------------------------

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

امام مجتبى (ع ) مى گوید: در دوران كودكى ، شبى بیدار ماندم و به نظاره مادرم زهرا (س ) در حالیكه مشغول نماز شب بود، گذراندم .

 

پس از آنكه نمازش به پایان رسید متوجه شدم كه در دعاهایش یك یك مسلمین را نام مى برد و آنها را دعا مى كند، خواستم بدانم كه درباره خودش چگونه دعا مى كند.

 

اما با كمال تعجب دیدم كه براى خود دعا نكرد.

فردا از او سؤ ال كردم : چرا براى همه دعا كردى ، اما براى خودت دعا نكردى ؟

 

فرمود: یا ینّى : الجار ثم الدار.

پسرم ، اول همسایه بعد خودت 

 

-----------------------------------------

 

موفق ودرپناه حق باشید

 

 منبع:

استاد شهید مرتضى مطهرى

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
61

 

 

حضرت فاطمه معصومه

-----------------------------

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

مرحوم آیت اللّه سیّد محمود مرعشى نجفى، پدر بزرگوار آیت اللّه سید شهاب الدین مرعشى (ره) بسیار علاقه مند بود كه محل قبر شریف حضرت صدّیقه طاهره (س) را به دست آورد.

 

ختم مجرّبى انتخاب كرد و چهل شب به آن پرداخت. شب چهلم پس از به پایان رساندن ختم و توسّل بسیار، استراحت كرد. در عالم رؤیا به محضر مقدّس حضرت امام صادق (ع) مشرّف شد.

امام به ایشان فرمودند:

 

«عَلَیْكَ بِكَرِیمَةِ اَهْل ِ الْبَْیت ِ.»

یعنى به دامان كریمه اهل بیت چنگ بزن .

 

ایشان به گمان اینكه منظور امام (ع) حضرت زهرا(س) است، عرض كرد: «قربانت گردم، من این ختم قرآن را براى دانستن محل دقیق قبر شریف آن حضرت گرفتم تا بهتر به زیارتش مشرّف شوم.

 

امام فرمود: «منظور من، قبر شریف حضرت معصومه در قم است.» سپس افزود:«به دلیل مصالحى خداوند مى خواهد محل قبر شریف حضرت زهرا(س) پنهان بماند؛ از این رو قبر حضرت معصومه(س) را تجلّى گاه قبر شریف حضرت زهرا(س) قرار داده است.

 

 اگر قرار بود قبر آن حضرت ظاهر باشد و جلال و جبروتى براى آن مقدّر بود، خداوند همان جلال و جبروت را به قبر مطهّر حضرت معصومه(س) داده است.»

 

مرحوم مرعشى نجفى هنگامى كه از خواب برخاست، تصمیم گرفت رخت سفر بر بندد و به قصد زیارت حضرت معصومه (س) رهسپار ایران شود. وى بى درنگ آماده سفر شدو همراه خانواده اش نجف اشرف را به قصد زیارت كریمه اهل بیت ترك كرد.

-----------------------------------------

موفق ودرپناه حق باشید

 

 

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
60

 

 

 

عروج عیسى علیه السلام به آسمان

--------------------------------------

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

تبلیغات عیسى علیه السلام و افزایش پیروان او، موجب شد كه یهودیان و روحانى نمایان یهود كینه آن حضرت را به دل گرفته و به فكر افتادند تا توطئه قتل آن بزرگ مرد را فراهم سازند،

 

آنها براى اجراى اهداف شوم خود، قیصر روم را تحریك كردند و به او گفتند اگر این وضع ادامه یابد سلطنت تو واژگون خواهد شد. براى حفظ سلطنتت چاره اى جز كشتن عیسى ندارى .

 

حضرت عیسى علیه السلام از توطئه دشمن آگاه شد، مكان خود را با یاران مخصوصش عوض مى كرد و در مخفى گاهها بسر مى برد تا از گزند دشمن محفوظ بماند.

 

سرانجام یكى از یاران نزدیكش به نام (( یهودا اسخریوطى )) كه یكى از حواریون آن حضرت بود به خاطر سى پاره نقره كه دشمن به او رشوه داد مكان عیسى علیه السلام را به دشمن نشان داد تا آن حضرت را دستگیر كرده و به دار بیاویزند،

ولى خود او بر اثر شباهت زیادى كه به عیسى علیه السلام داشت به جاى عیسى علیه السلام ، به دست یهود كشته شد و چاهى را كه كنده بود، خود در میان آن سقوط كرد.

 

توضیح این كه : عیسى علیه السلام با یاران مخصوص به باغى وارد و در آنجا مخفى شدند ولى بر اثر گزارش (( یهودا )) وقتى كه شب فرا رسید و هوا تاریك شد جاسوسان و جلادان دشمن از در و دیوار باغ وارد شدند و حواریون را احاطه كردند.

 

وقتى كه حواریون خود را در خطر شدید دیدند عیسى علیه السلام را تنها گذاشتند و گریختند. در چنین لحظه خطرناكى خداوند عیسى علیه السلام را تنها نگذاشت ، او را یارى كرد و وجودش را از چشم مهاجمان پوشانید و مردى كه شباهت كاملى به عیسى علیه السلام داشت ، (یعنى همان یهود اسخریوطى ) به جاى عیسى علیه السلام دستگیر شد. آن مرد بر اثر وحشت و ناراحتى شدید خود را باخت و لال شده نتوانست خود را معرفى كند، لذا به دست جلادان به دار آویخته و اعدام شد و به مكافات عمل خود رسید.

 

قیصر روم ، وزیران و لشگریان پنداشتند عیسى علیه السلام را كشته اند.

 

ما قتلوه و ما صلبوه ولكن شبه لهم :

نه عیسى علیه السلام را كشتند و نه به دار آویختند، ولى امر بر آنها مشتبه شد.

 

در جامعه منعكس شد كه عیسى علیه السلام اعدام شد، حتى مسیحیان همین عقیده را دارند و شعار صلیب كه در تمام شوون زندگى مسیحیان دیده مى شود، بر اساس این اعتقاد است كه عیسى علیه السلام مصلوب شد ، یعنى به دار آویخته شد و به شهادت رسید،

 

 اما طبق صریح قرآن او كشته نشد و بدار هم آویخته نشد، بلكه خداوند او را زنده به سوى خود برد.

 

-----------------------------------------

 

موفق ودرپناه حق باشید

 

 منبع:

داستانهاى خواندنى از پیامبران اولواالعزم

اثر : محمد محمدى اشتهاردى

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
59

 

 

 

 

رسولان عیسى علیه السلام در شهر انطاكیه

---------------------------------------------

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

شهر انطاكیه از شهرهاى بسیار معروف روم قدیم بود. (و اكنون جزء كشور تركیه است ) مردم این شهر در بت پرستى و طاغوت و در لجنزار فساد و گناهان گوناگون غوطه ور بودند.

 

حضرت عیسى علیه السلام از جانب خدا مامور شد تا دو نفر مبلغ براى هدایت آنها به سوى این شهر بفرستد. عیسى علیه السلام دو نفر از مومنان را تعیین كرده به سوى شهر انطاكیه فرستاد، ولى ناآشنایى آنها با عوامل نفوذ در مردم ، از یك سو و لجاجت و تیره دلى مردم انطاكیه از سوى دیگر، موجب شد كه نه تنها كسى به گفتار آنها گوش ‍ نكند، بلكه به فرمان شاه روم ، آنها را دستگیر كرده در بتكده اى زندانى نمودند.

 

حضرت عیسى علیه السلام از وضع آنها باخبر شد، وصى خاص خود (( شمعون الصفا )) را براى هدایت و ارشاد مردم به انطاكیه فرستاد، شمعون به صورت ناشناس وارد انطاكیه شد و با كمال متانت با مردم تماس ‍ گرفته ، متوجه شد مردم به طور عجیبى شاه پرست هستند. و ارشاد آنها به این سادگى ممكن نخواهد بود. از راه تاكتیك وارد شد تا بلكه بتواند شخص ‍ شاه را به سوى خدا بكشاند و موجب هدایت مردم و آزادى آن دو نفر فرستاده قبلى عیسى علیه السلام گردد.

 

 به مردم گفت : (( من در این شهر غریب هستم ، تصمیم گرفته ام خداى شاه را بپرستم من با روش شاه موافقم ... ))

همین روش باعث شد كه اطرافیان شاه ، شمعون را نزد شاه بردند. شاه مقدم او را گرامى شمرد و از او احترام شایانى به عمل آورد و دستور داد او را با كمال احترام به بتكده ببرند تا از آنجا دیدار كند.

 

شمعون وارد بتكده شد، هنگام گردش ، آن دو نفر رسولان عیسى علیه السلام را دید كه در آنجا زندانى بودند، آنها شمعون را شناختند، مى خواستند اظهار احترام كنند، كه شمعون اشاره كرد ساكت باشید و وانمود كنید كه با من آشنا نیستید.

 

شمعون پس از گردش در بتكده و اظهار بت پرستى و اطاعت از شاه ، بتكده را ترك و به گردشهاى دیگرى پرداخت . ماموران به شاه روم گزارش دادند كه شمعون از مریدان شما است و هیچ گونه خلافى از او دیده نشده است .

 

برنامه شمعون ، حدود یك سال به این طریق گذشت ، تا روزى مهمان شاه شد و فرصت را غنیمت شمرد و به او چنین گفت :

من در این مدت كه به بتكده آمد و شد داشتم ، دو نفر زندانى دیدم ، اكنون با كسب اجازه مى خواهیم بپرسیم علت زندانى شدن آنها چیست ؟

 

شاه : این دو نفر سفره فتنه را در این شهر گستردند و ادعا مى كردند كه معبودى جز این بتها هست و تنها او را باید پرستید. براى جلوگیرى از اخلالگرى و اختلاف افكنى ، دستور دادیم آنها را زندانى كنند.

 

شمعون : چگونه آنها وجود معبودى جز بتها را ادعا مى كردند؟ دلیلشان چه بود؟ اگر دستور احضار آنها را بفرمایید و از نزدیك گفتار آنها را بشنویم خیلى متشكر مى شویم .

 

شاه : بسیار خوب . اكنون دستور احضار آنها را صادر مى كنم . با دستور فوق ، دو نفر زندانى را به حضور شاه آوردند. شمعون در حضور شاه با آنها به بحث و گفتگو پرداخت و سخن را چنین آغاز كرد: عجیبا! مگر در جهان جر خدایانى كه در بتكده هستند، معبودى وجود دارد؟

 

رسولان : ما به خداى آسمانها و زمین اعتقاد داریم ، خدایى كه در فصل بهار، صحراها را سبز و خرم مى كند و در فصل پاییز، این خرمى و شادابى را از آنها مى گیرد. خدایى كه خورشید جهانتاب و ستارگان و ماه را آفریده است .

 

شمعون : مردم روشنفكر هیچ ادعایى را بدون دلیل نمى پذیرند، این گفتار پشت سرهم را كنار بگذارید، ادعاى دلیل همچون زدن كلوخ به سنگ است : دلیل شما بر ادعایتان چیست ؟

 

رسولان : بله ! اگر ما از خداى خود بخواهیم ؛ كور مادرزاد را بینا مى كند و بیمار زمین گیر را شفا مى بخشد.

شمعون به شاه گفت : دستور بدهید تا كور مادرزادى را به اینجا بیاورند. شاه دستور داد و شخص فوق را آوردند. شمعون به آنها گفت :

 

  این كور را بینا كنید. آن دو نفر به سجده افتادند و از خداى خود، شفاى كور را خواستند. و شمعون در دل آمین گفت  هنوز دعاى آنها به پایان نرسیده بود كه آن كور بینا شد.

 

شمعون : این كار عجیبى نیست ، خداى ما نیز بر چنین كارى قادر است . شاه آهسته به شمعون گفت : قول به آنها نده ، خدایان ما بر هیچ نفع و ضررى قادر نیستند كورى طلب كرد، وقتى شخص فوق حاضر شد، شمعون دعا كرد و آن كور بینا شد. در این هنگام شمعون به آن دو نفر گفت :

  این دلیل در برابر دلیل شما!

 

رسولان : خداى ما زمین گیران را شفا مى دهد. لذا زمین گیرى را حاضر كردند و بر اثر دعاى آنها شخص فوق هم شفا یافت . شمعون دستور داد زمین گیرى هم براى او آوردند و دعا كرد، او نیز شفا یافت .

 

در اینجا بود كه رسولان گفتند: خداى ما مرده را زنده مى كند!

 

شمعون : اگر واقعا شما به اذن خدایتان مرده را زنده مى كنید من به خداى شما ایمان مى آورم .

بى درنگ شاه گفت : من نیز در این صورت ایمان مى آورم .

 

تصادفا هفت روز از مرگ پسر شاه مى گذشت ، شمعون به آن دو نفر گفت : زنده كردن مرده از عهده خدایان ما خارج است ، اگر خداى شما به زنده كردن مرده قادر است ، پسر شاه را زنده كنید، تا من و شاه به خداى شما معتقد شویم .

 

رسولان به سجده افتادند و با حالى خاص با خدا به راز و نیاز پرداختند و درخواست زنده شدن پسر شاه را نمودند. و شمعون در قلبش آمین مى گفت پس از چند لحظه سر از سجده برداشته و گفتند: كسى را به گورستان بفرستید تا خبرى بیاورد.

 

  گروهى به گورستان رفتند و فرزند جوان شاه را دیدند كه زنده شده و تازه از میان قبر بیرون آمده و از سر و صورتش خاك مى ریزد. او را نزد شاه آوردند، شاه با شور و شوق ، پسرش را در آغوش گرفت : سپس به او گفت : ماجراى زنده شدن خود را براى ما تعریف كن .

 

پسر شاه : پس از مرگ به عذاب سختى گرفتار شدم ، امروز دو نفر را دیدم به سجده افتاده و زنده شدن مرا از خدا مى خواهند، خداوند مرا بر اثر دعاى آنها زنده كرد.

 

شاه : اگر آن دو نفر را ببینى مى شناسى ؟

پسر شاه : آرى كاملا مى شناسم .

 

شاه دستور داد مردم به صحرا روند و در جلو شاهزاده عبور كنند، این دستور اجرا شد. همین كه آن دو نفر در میان جمعیت و در جلوى چشم شاه عبور كردند، شاهزاده آنها را شناخت و گفت : آن دو نفر اینها بودند.

 

 

شاه هماندم با صمیم قلب به خداى جهان ایمان آورد، سپس رجال كشور و تمام مردم به پیروى از شاه ایمان آوردند.

به این ترتیب شمعون با هوشمندى و تاكتیك خاص خود، هم آن دو نفر را آزاد كرد و هم مردم انطاكیه را به خدایى یكتا معتقد نمود.

 

از امام صادق علیه السلام نیز نقل شده : (( پسر شاه گفت ؛ پس از مرگ در عذاب بودم ، ناگاه سه نفر را دیدم دست به دعا برداشته و از خدا مى خواهند مرا زنده كند و آن سه نفر این دو نفر و این شخص (اشاره به شمعون ) بودند. شمعون به آن دو نفر گفت :

من به خداى شما ایمان آوردم . شاه گفت اى شمعون ! من به آنچه تو ایمان آوردى ایمان آوردم . وزرا نیز گفتند: ما به آنچه سرورمان (شاه ) ایمان آورده ایمان آوردیم و سپس طبقات دیگر ایمان آوردند و در انطاكیه كسى بى ایمان نماند.

 

-----------------------------------------

 

موفق ودرپناه حق باشید

 

 منبع:

داستانهاى خواندنى از پیامبران اولواالعزم

اثر : محمد محمدى اشتهاردى

 

 

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
58

 

 

 

 

 گنجی که حضرت عیسى  علیه السلام

پیدا كرد

---------------------------

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

روزى عیسى علیه السلام با حواریون به سیر و سیاحت در صحرا پرداختند و هنگام عبور به نزدیك شهرى رسیدند،

 

 در مسیر راه نشانه گنجى را دیدند، حواریون به عیسى گفتند:

  به ما اجازه بده در اینجا بمانیم و این گنج را استخراج كنیم . عیسى به آنها اجازه داد و فرمود: به گمانم در این شهر گنجى هست ، شما در این جا براى استخراج این گنج بمانید، من به سراغ آن  گنج مى روم .

 

حواریون در آنجا ماندند و حضرت عیسى علیه السلام وارد شهر شد، در مسیر راه ، خانه ویرانه شده ساده اى را دید، به آن خانه وارد شد و دید پیره زنى در آنجا زندگى مى كند، به او فرمود:

 

  امشب من مهمان شما باشم .

پیره زن پذیرفت ، عیسى به او گفت : آیا در این خانه جز تو كسى زندگى مى كند؟

پیره زن گفت : آرى یك پسرس دارم كه خاركن است ، به بیابان مى رود و خارهاى بیابان را جمع كرده و به شهر مى آورد و مى فروشد، و از پول آن ، معاش زندگى ما را تامین مى كند. آنگاه پیره زن عیسى علیه السلام را كه نمى شناخت در اطاق جداگانه اى وارد كرد و از او پذیرایى كرد.

 

طولى نكشید پسرش از صحرا آمد، مادر به او گفت : امشب مهمان ارجمندى داریم كه نورهاى زهد و پاكى و عظمت از پیشانیش مى درخشد، خدمت و همنشینى با او را غنیمت بشمار.

 

خاركن نزد عیسى علیه السلام رفت ، و به او خدمت كرد و احترام شایان نمود.

 

در یكى از شبها عیسى علیه السلام احوال خاركن را پرسید و با او به گفتگو پرداخت ، دریافت كه خاركن یك انسان خردمند و باهوش است ولى اندوه جانكاهى قلب او را مشغول نموده است ، به او فرمود:

 

چنین مى نگرم كه غم و اندوه بزرگى در دل دارى .

خاركن : آرى در قلبم اندوه و درد بزرگى هست كه هیچ كس جز خدا به برطرف نموده آن قادر نیست .

 

عیسى : غم دلت را به من بگو شاید خداوند عوامل برطرف نمودن آن را به من الهام كند.

خاركن : روزى هیزم بر پشتم حمل مى كردم ، از كنار كاخ شاه عبور نمودم ، چشمم به جمال دختر شاه افتاد، عشق او در دلم جاى گرفت و هر روز بر این عشق مى افزاید ولى كارى از من ساخته نیست . و این درد، درمانى جز مرگ ندارد.

 

عیسى : اگر خواهان آن دختر هستى ، من وسائل وصال تو با او را فراهم مى كنم .

خاركن ماجرا را به مادرش گفت ، مادر گفت :

 

  پسرم ! به گمانم این مهمان ما مرد بزرگى است و اگر قولى داد حتما به آن وفا مى كند، نزد او برو، هر چه گفت از او بشنو و اطاعت كن .

 

صبح آن شب ، خاركن نزد عیسى علیه السلام آمد، عیسى علیه السلام به او گفت :

  نزد شاه برو و از دختر خواستگارى كن .

خاركن به طرف كاخ شاه حركت كرد، وقتى كه به آنجا رسید نگهبانان راه را بر او بستند و پرسیدند: چه كارى دارى ؟ گفت : براى خواستگارى دختر شاه آمده ام . آنها از روى مسخره خندیدند، و براى اینكه شاه را نیز بخندانند، او را نزد شاه بردند، او با صراحت گفت :

  براى خواستگارى دخترت آمده ام !

شاه از روى استهزاء گفت :

مهریه دختر من ، فلان مقدار كلان از گوهر، یاقوت ، طلا و نقره است  ، كه مجموع آن در تمام خزانه كشور وجود نداشت .

 

خاركن : من مى روم و بعدا جواب تو را مى آورم .

خاركن نزد عیسى علیه السلام آمد و ماجرا را گفت ، عیسى علیه السلام با او به خرابه اى كه سنگهاى گوناگون در آن بود رفتند، عیسى علیه السلام به اعجاز الهى آن سنگها را به همان اندازه كه شاه گفته بود به طلا، نقره ، گوهر و یاقوت تبدیل كرد. و به خاركن فرمود:

اینها را برگیر و نزد شاه ببر.

 

خاركن آنها را به كاخ برد و به شاه تحویل داد، شاه و درباریانش شگفت زده و حیران شدند، و به او گفتند: این مقدار كافى نیست همین مقدار نیز بیاور.

 

خاركن نزد عیسى علیه السلام برگشت و سخن شاه را بازگو كرد، عیسى علیه السلام فرمود:

  به همان خرابه برو و به همان مقدار از جواهرات بردار و ببر.

 

خاركن همین كار را كرد و آن جواهرات را نزد شاه آورد. شاه با او به گفتگو پرداخت .

شاه دریافت كه همه این معجزات از ناحیه مهمانى است كه در خانه خاركن است و آن مهمان به جز عیسى علیه السلام شخص ‍ دیگرى نیست .

 به خاركن گفت : به مهمانت بگو به اینجا بیاید و عقد دخترم را براى تو بخواند.

 

خاركن نزد عیسى علیه السلام آمد و با هم نزد شاه رفتند. عیسى علیه السلام شبانه عقد دختر شاه را براى خاركن خواند، صبح آن شب شاه با خاركن گفتگو كرد، شاه دریافت كه خاركن داراى هوش و عقل و خرد سرشارى است ، و براى شاه فرزندى جز همان دختر نبود، خاركن را ولیعهد خود نمود و به همه درباریان و رجال و برجستگان كشورش فرمان داد با دامادش بیعت كنند و از فرمانش پیروى نمایند.

 

شب بعد شاه بر اثر سكته ناگهانى مرد، رجال و درباریان داماد او (خاركن سابق ) را بر تخت سلطنت نشاندند و همه امكانات كشور را در اختیار نهادند و او شاهنشاه مقتدر كشور شد.

 

روز سوم عیسى علیه السلام نزد او آمد تا با او خداحافظى كند، خاركن سابق به عیسى علیه السلام گفت :

اى حكیم ! تو بر گردن من چندین حق دارى كه حتى قدرت شكر یكى از آنها را ندارم تا چه رسد همه آنها را، گرچه همیشه تا ابد زنده باشم .

 شب گذشته سوالى به دلم راه یافت كه اگر پاسخ آن را به من ندهى ، آنچه را در اختیارم نهاده اى سودى به حالم نخواهد داشت .

 

عیسى : آن سوال چیست ؟

خاركن سابق : سوالم این است كه تو قدرت آن را دارى كه دو روزه مرا از خاركنى به پادشاهى برسانى ، چرا براى خودت یك زندگى ساده بیابانگردى را برگزیده اى ؟ و از مقام پادشاهى و رفاه و عیش و نوش دنیا روى برتافته اى . ؟

عیسى : آن كس كه خدا را شناخته به خانه كرامت و پاداش او آگاهى دارد، و به ناپایدارى آن دل نمى بندد، ما در پیشگاه الهى و در خلوتگاه ربوبى ، داراى لذتهاى روحانى خاصى هستیم كه این لذتهاى دنیا در نزد آنها بسیار ناچیز است .

 

آنگاه عیسى علیه السلام مقدارى از لذتهاى معنوى و درجات و نعمتهاى ملكوتى را براى او توضیح داد، كه آن خاركن ، مطلب را به خوبى دریافت ، تحولى در او ایجاد شد و با قاطعیت به عیسى علیه السلام رو كرد و چنین گفت :

 

  من بر تو حجت دارم و آن اینكه : چرا خودت به راهى كه بهتر و شایسته تر است رفته اى ولى مرا به این بلاى بزرگ دنیا افكنده اى ؟

عیسى : من این كار را كردم تا عقل و هوش تو را بیازمایم ، و ترك این امور موجب پاداش براى تو و عبرتى براى دیگران گردد.

 

خاركن همه سلطنت و تشكیلات را رها كرد و همان لباس خاركنى قبل را پوشید و به دنبال عیسى علیه السلام به راه افتاد، تا زمانی که زنده است همدم و همنشین عیسى علیه السلام باشد،

 

عیسى علیه السلام همراه او نزد حواریون آمد و گفت :

 

این - مرد - گنجى است كه به گمانم در این شهر وجود داشت ، به جستجویش پرداختم و او را یافتم و با خود نزد شما آوردم .

این است گنج ، نه آن گنج مادى كه شما را در اینجا زمین گیر نموده است .

 

 

با چشم خوار منگر تو بر این پابرهنگان

 

نزد خرد عزیزتر از دیده ترند

 

آدم بهشت را به دو گندم اگر فروخت

 

حقا كه این گروه به یكجو نمى خرند

--------------------------------

 

موفق ودرپناه حق باشید

 

 منبع:

داستانهاى خواندنى از پیامبران اولواالعزم

اثر : محمد محمدى اشتهاردى

 

 

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
57

 

 

 

نصیحتی ازحضرت عیسى علیه السلام

-----------------------------------------

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

روز ی حضرت عیسى علیه السلام در بیابان و صحرا، تنها عبور مى كرد،

 

 از دور سر و صدایى شنید، به سوى آن سر و صدا رفت ، دید دو نفر كشاورز بر سر زمینى با هم دعوا مى كنند و هر كدام ادعا دارند كه زمین متعلق به او است .

 

 عیسى علیه السلام تصمیم گرفت آنها را صلح دهد، براى اینكه آنها را آماده صلح سازد و غرور آنها را كه موجب كینه و دعوا شده بشكند، آنها را چنین موعظه كرد:

 

شما هر كدام مى گویید این زمین مال من است ، ولى حقیقت این است كه شما مال این زمین هستید، بعد از مدتى نه چندان دور، همین زمین قبر مى گردد،

 

 شما را در كام خود فرو برده و پس از پوسیدگى شما را جز خود مى نماید. پس زمین از آن شما نیست ، بلكه شما از آن زمین هستید،

 

بنابراین براى امور مادى چند روزه دنیا، كشمكش نكنید، از مركب غرور پیاده شوید و صلح كنید.

 

-----------------------------------------

 

موفق ودرپناه حق باشید

 

 منبع:

داستانهاى خواندنى از پیامبران اولواالعزم

اثر : محمد محمدى اشتهاردى

 

 

 

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.