userinfo close
  ,

نسل جوان


javanclub

تاسیس: 16 اردیبهشت 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: سخن اَشنا - معاونان
•*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨ ادامه »
•*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*•
دوستان عزیز !
لطفا

*** با حروف فارسی تایپ بفرمائید *** هر نوع بحث سیاسی جناحی در این کلوب ممنوع است خواهشمندیم رعایت بفرمائید *** با توجه به اینکه مدیریت کلوب با آیدی modir_naslejavan است لطفا هر نوع سوال یا درخواست تبادل لینک و ... که داشتید با ایشان تماس بگیرید

•*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*•


 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
1359
9687
90/11/20 (23:42)
12
94
90/11/2 (23:35)
163
776
90/10/20 (22:57)
232
2445
90/9/2 (23:58)
8
13
90/11/20 (23:46)
135
431
90/11/20 (23:33)
113
228
90/11/20 (20:25)
160
585
90/11/20 (12:29)
377
1261
90/11/20 (00:54)
1430
8343
90/11/19 (21:52)
390
2700
90/11/19 (00:06)
5
19
90/11/17 (22:24)
1647
8837
90/11/15 (21:39)
112
357
90/11/15 (15:06)
95
407
90/11/15 (14:57)
750
5022
90/11/14 (19:44)
32
98
90/11/13 (18:26)
771
2812
90/11/8 (21:57)
123
1019
90/11/7 (14:07)
530
3326
90/11/6 (21:55)

عنوان بحث

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan

داستان های اسلامی وتاریخی

 

لقدکان فی قصصهم عبره لاولی الالباب

سوره یوسف- آیه 111

سلام دوستان عزیز

درآیات قرآن وروایات معصومین سلام الله علیهم اجمعین توصیه زیادی به بررسی داستان زندگی وسرنوشت گذشتگان شده است

چون مرورداستان زندگی پیشینیان بعنوان آئینه ای منعکس کننده عوامل پیروزی وشکست؛ کامیابی وناکامی؛ خوشبختی وبدبختی؛ سربلندی وذلت؛ است وانسان عاقل میتواند دقیقاآن هاراببیند وعبرت بگیرد

بدین منظور مابرآن شدیم داستان های اسلامی وتاریخی  مستندرا برای استفاده دوستان بیاوریم

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور

-----------------------

 

بنده است یا آزاد؟

----------------------

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

صداى ساز و آواز بلند بود. هركس كه از نزدیك آن خانه مى گذشت ، مى توانست حدس بزند كه در درون خانه چه خبرهاست ؟ بساط عشرت و میگسارى پهن بود و جام مى بود كه پیاپى نوشیده مى شد.

 كنیزك خدمتكار درون خانه را جاروب زده و خاكروبها را در دست گرفته از خانه بیرون آمده بود تا آنها را در كنارى بریزد.

در همین لحظه مردى كه آثار عبادت زیاد از چهره اش نمایان بود و پیشانیش از سجده هاى طولانى حكایت مى كرد، از آنجا مى گذشت ، از آن كنیزك پرسید: صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟

آزاد.

معلوم است كه آزاد است ، اگر بنده مى بود پرواى صاحب و مالك و خداوندگار خویش را مى داشت و این بساط را پهن نمى كرد.

 

رد و بدل شدن این سخنان ، بین كنیزك و آن مرد، موجب شد كه كنیزك مكث زیادترى در بیرون خانه بكند. هنگامى كه به خانه برگرشت ، اربابش ‍ پرسید: چرا این قدر دیر آمدى ؟

 

كنیزك ماجرا را تعریف كرد و گفت : مردى با چنین وضع و هیئت مى گذشت و چنان پرسشى كرد و من چنین پاسخى دادم .

 

شنیدن این ماجرا او را چند لحظه در اندیشه فرو برود.

مخصوصا آن جمله (اگر بنده مى بود از صاحب اختیار خود پروا مى كرد)

 مثل تیر بر قلبش نشست . بى اختیار از جا جست و به خود مهلت كفش ‍ پوشیدن نداد. با پاى برهنه به دنبال گوینده سخن رفت . دوید تا خود را به صاحب سخن كه جز امام هفتم حضرت موسى ابن جعفر علیه السلام نبود رساند.

 

به دست آن حضرت به شرف توبه نایل شد و دیگر به افتخار آن روز كه با پاى برهنه به شرف توبه نایل آمده بود، كفش به پا نكرد. او كه تا آن روز به بشر بن حارث بن عبدالرحمن مروزى معروف بود،

 از آن به بعد، لقب (الحافى ) یعنى (پابرهنه ) یافت و به بشر حافى  معروف و مشهور گشت  تا زنده بود به پیمان خویش وفادار ماند، دیگر گرد گناه نگشت . تا آن روز در سلك اشراف زادگان و عیاشان بود، از آن به بعد، در سلك مردان پرهیزكار و خداپرست درآمد

 

منبع: داستان راستان استاد شهیدمطهری

 

 

 

 

 

 

 

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
منتظر  مهدی , ashna1
منتظر مهدی - 23:33 1390/11/20
135

غذاى دسته جمعى‏

همینكه رسول اكرم و اصحاب و یاران از مركبها فرود آمدند و بارها را بر زمین نهادند، تصمیم جمعیت بر این شد كه براى غذا گوسفندى را ذبح و آماده كنند.

یكى از اصحاب گفت: سر بریدن گوسفند با من.

دیگرى: كندن پوست آن با من.

سومى: پختن گوشت آن با من.

چهارمى: ...

رسول اكرم: «جمع كردن هیزم از صحرا با من.».

جمعیت: یا رسولَ اللَّه شما زحمت نكشید و راحت بنشینید، ما خودمان با كمال افتخار همه این كارها را مى‏كنیم.

رسول اكرم: «مى‏دانم كه شما مى‏كنید، ولى خداوند دوست نمى‏دارد بنده‏اش را در میان یارانش با وضعى متمایز ببیند كه براى خود نسبت به دیگران امتیازى قائل شده باشد.» «1»

سپس به طرف صحرا رفت و مقدار لازم خار و خاشاك از صحرا جمع كرد و آورد »

                        مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏18، ص: 202

منتظر  مهدی , ashna1
منتظر مهدی - 22:47 1390/11/17
134

شیخ انصاری و مادرش

شیخ انصاری عادت داشت وقتی که از مجالس درس باز می گشت به مادر پیر خود سری می زد و با سخنانی شیرین دل او را شاد می کرد و سپس به اتاق مطالعه ی خویش می رفت و به مطالعه و عبادت مشغول می شد.

در یکی از روزها شیخ به مادر خویش گفت:

مادر بچگی من را بیاد داری . وقتی که به تحصیل مقدمات مشغول بودم و شما من را برای خرید ما یحتاج منزل می فرستادی اما من آن را به بعد از درس و پژوهش به تأخیر می انداختم. و شما از این کار من عصبانی می شدی و می گفتی: من هیچ پسری ندارم. آیا هنوز پسری نداری؟!.

مادر شیخ با لبخندی گفت: بله هنوز ندارم! چونکه در آن روزها مایحتاج خانه را نمی خریدی و امروز به علت شدت احتیاطی که در هزینه های شرعی داری ما را در تنگنا قرار داده ای!!

منبع:

زندگانی و شخصیت شیخ انصاری / 59.

منتظر  مهدی , ashna1
منتظر مهدی - 22:39 1390/11/14
133

                       

بستن زانوى شتر

قافله چندین ساعت راه رفته بود. آثار خستگى در سواران و در مركبها پدید گشته بود. همینكه به منزلى رسیدند كه آنجا آبى بود، قافله فرود آمد. رسول اكرم نیز كه همراه قافله بود شتر خویش را خوابانید و پیاده شد. قبل از همه چیز، همه در فكر بودند كه خود را به آب برسانند و مقدمات نماز را فراهم كنند.

رسول اكرم بعد از آنكه پیاده شد، به آن سو كه آب بود روان شد، ولى بعد از آنكه مقدارى رفت، بدون آنكه با احدى سخنى بگوید به طرف مركب خویش بازگشت.

اصحاب و یاران باتعجب با خود مى‏گفتند آیا اینجا را براى فرودآمدن نپسندیده است و مى‏خواهد فرمان حركت بدهد؟ چشمها مراقب و گوشها منتظر شنیدن فرمان بود. تعجب جمعیت هنگامى زیاد شد كه دیدند همینكه به شتر خویش رسید، زانوبند را برداشت و زانوهاى شتر را بست و دومرتبه به سوى مقصد اولى خویش روان شد.

فریادها از اطراف بلند شد: «اى رسول خدا! چرا ما را فرمان ندادى كه این كار را برایت بكنیم، و به خودت زحمت دادى و برگشتى؟ ما كه با كمال افتخار براى انجام این خدمت آماده بودیم.».

در جواب آنها فرمود: «هرگز از دیگران در كارهاى خود كمك نخواهید، و به‏

دیگران اتكا نكنید ولو براى یك قطعه چوب مسواك باشد.» »

                        مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏18، ص: 200

 

منتظر  مهدی , ashna1
منتظر مهدی - 09:53 1390/11/13
132

مردى كه كمك خواست‏

به گذشته پرمشقت خویش مى‏اندیشید، به یادش مى‏افتاد كه چه روزهاى تلخ و پرمرارتى را پشت سر گذاشته، روزهایى كه حتى قادر نبود قوت روزانه زن و كودكان معصومش را فراهم نماید. با خود فكر مى‏كرد كه چگونه یك جمله كوتاه- فقط یك جمله- كه در سه نوبت پرده گوشش را نواخت، به روحش نیرو داد و مسیر زندگانى‏اش را عوض كرد و او و خانواده‏اش را از فقر و نكبتى كه گرفتار آن بودند نجات داد.

او یكى از صحابه رسول اكرم بود. فقر و تنگدستى بر او چیره شده بود. در یك روز كه حس كرد دیگر كارد به استخوانش رسیده، با مشورت و پیشنهاد زنش تصمیم گرفت برود و وضع خود را براى رسول اكرم شرح دهد و از آن حضرت استمداد مالى كند.

با همین نیت رفت، ولى قبل از آنكه حاجت خود را بگوید این جمله از زبان رسول اكرم به گوشش خورد: «هركس از ما كمكى بخواهد ما به او كمك مى‏كنیم، ولى اگر كسى بى‏نیازى بورزد و دست حاجت پیش مخلوقى دراز نكند خداوند او را بى‏نیاز مى‏كند.» آن روز چیزى نگفت و به خانه خویش برگشت. باز با هیولاى مهیب فقر كه همچنان بر خانه‏اش سایه افكنده بود روبرو شد. ناچار روز دیگر به همان نیت به‏                    

مجلس رسول اكرم حاضر شد. آن روز هم همان جمله را از رسول اكرم شنید: «هر كس از ما كمكى بخواهد ما به او كمك مى‏كنیم، ولى اگر كسى بى‏نیازى بورزد خداوند او را بى‏نیاز مى‏كند.» این دفعه نیز بدون اینكه حاجت خود را بگوید به خانه خویش برگشت. و چون خود را همچنان در چنگال فقر ضعیف و بیچاره و ناتوان مى‏دید، براى سومین بار به همان نیت به مجلس رسول اكرم رفت. باز هم لبهاى رسول اكرم به حركت آمد و با همان آهنگ- كه به دل قوّت و به روح اطمینان مى‏بخشید- همان جمله را تكرار كرد.

این بار كه آن جمله را شنید، اطمینان بیشترى در قلب خود احساس كرد. حس كرد كه كلید مشكل خویش را در همین جمله یافته است. وقتى كه خارج شد با قدمهاى مطمئنترى راه مى‏رفت. با خود فكر مى‏كرد كه دیگر هرگز به دنبال كمك و مساعدت بندگان نخواهم رفت. به خدا تكیه مى‏كنم و از نیرو و استعدادى كه در وجود خودم به ودیعت گذاشته شده استفاده مى‏كنم و از او مى‏خواهم كه مرا در كارى كه پیش مى‏گیرم موفق گرداند و مرا بى‏نیاز سازد.

با خودش فكر كرد كه از من چه كارى ساخته است؟ به نظرش رسید عجالتاً این قدر از او ساخته هست كه برود به صحرا و هیزمى جمع كند و بیاورد و بفروشد.

رفت و تیشه‏اى عاریه كرد و به صحرا رفت، هیزمى جمع كرد و فروخت. لذت حاصل دسترنج خویش را چشید. روزهاى دیگر به این كار ادامه داد، تا تدریجا توانست از همین پول براى خود تیشه و حیوان و سایر لوازم كار را بخرد. باز هم به كار خود ادامه داد تا صاحب سرمایه و غلامانى شد.

روزى رسول اكرم به او رسید و تبسم كنان فرمود: «نگفتم، هركس از ما كمكى بخواهد ما به او كمك مى‏دهیم، ولى اگر بى‏نیازى بورزد خداوند او را بى‏نیاز مى‏كند.» »

                        مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏18، ص: 197

دلپریزاد  , delparizad
دلپریزاد - 06:50 1390/11/12
131
ممنونم خسته نباشید
سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
130

 

 

حرف مردم

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

لقمان : فرزندم ، هرگز به مدح و ذم مردم اعتنائى مكن . زیرا هر اندازه بكوشى نمى توانى رضایت همه مردم را تحصیل نمائى . پس ‍ چنان كن كه خدایت از تو راضى باشد.

 

فرزند: پدر، دوست دارم شاهدى بر موعظه خود بیاورى .

لقمان حكیم همراه فرزندش با الاغ خود از خانه بیرون رفتند.

 

لقمان سوار الاغ شد و فرزندش پیاده مى رفت . جمعى از مردم گفتند: این پیرمرد چقدر بى رحم است ، خودش سوار شده و فرزندش باید پیاده برود.

 

لقمان پیاده ، و پسر سوار شد.

گروهى دیگر گفتند: چه پسر بى ادبى ، او سوار بر الاغ شده ، ولى پدر پیرش پیاده مى آید. این بار هر دو سوار شدند. عده اى گفتند: اینها چقدر بى رحم هستند. الان پشت الاغ مى شكند.

 

ناچار هر دو پیاده شدند و به حركت خود ادامه دادند. بعضى گفتند: اینها چه اندازه احمق هستند، الاغ دارند، اما پیاده مى روند.

 

لقمان : فرزندم ، حالا دانستى هیچ راهى براى كسب رضایت همه مردم نیست !؟

 

موفق ودرپناه حق باشید

 

منبع: کشکول جبهه

 

 

مجید م م , mahmas2000
مجید م م - 16:57 1388/12/23
129

داستان جالبی هست ، چون زیاد هست اینجا نمیگذارم ، اما تو وبلاگم هست میتوانید بخوانید .

این داستان مناظره ای هست بین شیعیان و سنی ها.

راهى به سوى حقیقت

در ضمن نظر فراموش نشود.
سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
128

 

نتیجه فکرشیطانی!

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

زن و شوهرى با هم نزاع كردند. مرد عصائى بر زوجه زد كه بر اثر آن ضربت از دنیا رفت ، بدون اینكه شوهر قصد كشتن او را داشته باشد.

 

مرد از اقوام و خویشان همسر ترسید و براى یافتن چاره كار مدتى اندیشید و چون فكرش بجایى نرسید با یكى از دوستانش ‍ مشورت كرد.

 

مستشار گفت : چاره كار آنست كه جوان زیبائى را پیدا كنى و او را بكشى . آنگاه او را كنار جسد زنت قرار دهى ، تا وقتى اقوام همسرت یا اقارب آن جوان از ماجراى قتل مطلع شدند، به ایشان بگوئى : این جوان با زوجه من زنا مى كرد و لذا من هر دو را به قتل رساندم .

 

مرد ساده ، كلام مستشار را پذیرفت و تصمیم بر اجراى آن گرفت . جلو منزل خود نشست . اتفاقا جوان زیبائى از آنجا مى گذشت ، او را به بهانه اى به داخل منزل آورد و به قتل رساند و جسدش را كنار جسد همسرش قرار داد.

 

هنگامى كه خویشان زن اطلاع یافتند، براى انتقام نزد شوهر آمدند.

شوهر آن زن گفت : من دیدم این جوان با عیال من عمل منافى عفت انجام مى دهد، نتوانستم تحمل كنم ، هر دو را بقتل رساندم .

 

خویشان زن با مشاهده صحنه و اینكه هر دو در كنار یكدیگر قرار گرفته بودند، آرام شدند، و اعتراض و اقدامى نكردند. از سوى دیگر مستشار ظالم با خیالى آسوده در منزل خود نشسته بود، تا اینكه شب فرا رسید و هوا تاریك شد. چون پسرش به خانه نیامد، نگران شد. در جستجوى پسر از منزل خارج شد و به هر كوى و برزن سر زد تا شاید او را پیدا كند.

 

سرانجام از همه جا نومید گشت و به منزل دوست خود رفت و گفت : آیا به پیشنهاد من عمل نمودى .

گفت : آرى .

مستشار: ببینم آن جوانى را كه به قتل رسانده اى كیست ؟

وقتى داخل اطاق شد، دید جوان مقتول ، پسر خود او است !!

 

امیرالمؤ منین (ع) فرمود:

 مَن حَفَرَ لاَِخیِه بِئراً وَقَعَ فیها

هر كس براى برادر ایمانى خود چاهى حفر كند، خداوند خود او را به چاه افكند.

 

بد مكن كه بد مى بینى

 

چَه مكَن كه خود افتى

 

و نیز گفته اند: هر كه آن كند كه نباید، آن بیند كه نشاید

 

موفق ودرپناه حق باشید

 

 

منبع: كشكول جبهه


 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
127

 

مردعابد و زاهد درمنزل زنی فاحشه!

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

در میان بنى اسرائیل عابد زاهدى دل از دنیا كنده و پیوسته مشغول عبادت بود.

شیطان بزرگ لشكرش را فرا خواند و گفت : كدامیك از شما مى تواند این مرد عابد را از عبادت خدا باز دارد و او را گمراه سازد ؟

 

یكى گفت : او را به من واگذار.

شیطان گفت : از چه راهى مى خواهى وارد شوى ؟.

گفت : از ناحیه زنان .گفت ممكن نیست زیرا او لذت آنان را نچشیده است .

 

دیگرى گفت : او را به من بسپار.

شیطان پرسید: تو از چه راهى مى خواهى او را گمراه سازى ؟

گفت : از ناحیه شراب .

 

گفت : او به این امور توجه و اعتنائى ندارد.

سومى گفت : او را به من واگذار كه من چاره كار دانم .

شیطان پرسید؟ چاره كار چیست ؟

 

گفت : من از طریق انجام كار نیك و اعمال خیر وارد مى شوم .

شیطان بزرگ گفت : برو كه تو مرد این كارى .

پس شیطان به مكانى رفت كه عابد آنجا مشغول عبادت بود. سجاده را گسترد و شروع به عبادت كرد. گاهى عابد استراحت مى كرد، ولى شیطان پیوسته به عبادت مشغول بود تا توجه عابد كاملاً به او جلب شد.

 

سر انجام عابد خود را در برابر او كم ارزش دید و عمل خود را كوچك شمرد. به شیطان گفت : اى بنده خدا، چه چیز باعث شد اینچنین بر عبادت خدا قوت یابى ؟

شیطان پاسخ نداد.

عابد سؤ ال خود را تكرار كرد، باز جواب نداد.

 

دفعه سوم شیطان پاسخ داد: من یكبار مرتكب گناهى شدم و از آن توبه كردم .پس هر گاه بیاد آن گناه مى افتم و آن گناه به ذهنم خطور مى كند، از خوف خدا بر عبادت او نیرو مى گیرم .

عابد: مرا از گناه خویش آگاه ساز تا من نیز چنان كنم كه تو كردى و بر عبادت خدا راغب تر و قویتر شوم .

 

شیطان : به خانه فلان معروفه در شهر برو، دو درهم به او بده ، و از او كام بگیر.

عابد گفت : از كجا دو درهم بیاورم ؟من كه پولى ندارم .

 

شیطان دو درهم به عابد داد.و او باهمان لباس عبادت به شهر آمد و از منزل آن فاحشه پرسید. مردم او را راهنمائى كردند به خیال اینكه براى موعظه و ارشاد آن زن آمده است .

عابد نزد او رفت و دو درهم به او داد و گفت : مهیا باش .

 

زن با تعجب پرسید: تا كنون هرگز كسى با این وضع و حال نزد من نیامده ، بگو بدانم قضیه چیست ؟.

عابد داستان را براى زن نقل كرد.

آن زن گفت : بدون شك ترك گناه از توبه آسانتر است . چنین نیست كه هر كس گناهى كند بسادگى بتواند توبه كند. بدون تردید راهنماى تو شیطان بوده است ، به معبد خویش باز گرد كه او را نخواهى یافت .

 

عابد لحظه اى به فكر فرو رفت . حالش دگر گون شد و به معبد خود بازگشت . آن زن همان شب توبه كرد و از دنیا رفت . هنگام صبح بر در خانه آن زن نوشته شده بود: بر جنازه او حاضر شوید كه او اهل بهشت است .

مردم دچار تردید شدند و تا سه روز او را به خاك نسپردند.

 

خداوند به یكى از پیامبران وحى كرد: بر آن زن نماز بخواند و مردم را امر كند بر او نماز بخوانند. زیرا من آن زن را آمرزیدم و بهشت را بر او واجب كردم ، چون بنده مرا از گناه بازداشت .

 

اینجا معنى : التائب من الذنب كمن لاذنب له ظاهر مى گردد.

 

موفق ودرپناه حق باشید

 

 

منبع : كشكول جبهه

تهیه و تنظیم : مؤ سسه فرهنگى نور

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
126

 

بوى عمل

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

امام كاظم علیه السلام طبق حدیثى در اصول كافى فرمود:

شخصى از پدرم امام صادق علیه السلام پرسید: هنگامى كه انسان قصد كند طاعت یا معصیتى بجا آورد، آیا ملائكه موكل بر اعمال انسان مى دانند او چه قصدى دارد؟

 

فرمود: آیا بوى خوش و طیب ، و بوى ناخوش و خبیث ، باهم مساوى است ؟

عرض كرد: نه .

 

فرمود: وقتى انسان قصد مى كند كار نیكى را انجام دهد، از نفس او بوى خوشى خارج مى شود. و هرگاه قصد انجام كار زشتى را دارد، بوى بدى از او بیرون مى آید.

 

به این ترتیب ، فرشتگان از طریق استشمام بوى خوش و ناخوش پى مى برند كه قصد انسان چیست . اگر قصد خیر داشته باشد هر چند عمل خیر از او صادر نشود، ثواب آن را در پرونده اش ثبت مى كنند.

 

و اگر قصد شر داشته باشد تا زمانى كه عمل از او سر نزد، عقاب برایش منظور نمى شود

 

موفق ودرپناه حق باشید

 

منبع : كشكول جبهه

تهیه و تنظیم : مؤ سسه فرهنگى نور

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
125

 

ازاصل ونسب خودت بگو

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

روزى سلمان فارسى در مسجد پیغمبر نشسته بود، عده اى از اكابر اصحاب نیز حاضر بودند، سخن از اصل و نسب به میان آمد، هر كسى درباره اصل و نسب خود چیزى مى گفت و آن را بالا مى برد،

 

نوبت به سلمان رسید، به او گفتند:

تو از اصل و نسب خودت بگو، این مرد فرزانه تعلیم یافته و تربیت شده اسلامى به جاى اینكه از اصل و نسب و افتخارات نژاد سخن به میان آورد، گفت :

 

انا سلمان بن عبداللّه من نامم سلمان است و فرزند یكى از بندگان خدا هستم .

گمراه بودم و خداوند به وسیله محمّد صلى اللّه علیه و آله مرا راهنمایى كرد. فقیر بودم ، خداوند به وسیله محمّد صلى اللّه علیه و آله مرا بى نیاز كرد. برده بودم ، خداوند به وسیله محمّد مرا آزاد كرد.

 

این است اصل و نسب من ، در این بین رسول خدا وارد شد و سلمان گزارش ‍ جریان را به عرض آن حضرت رساند. رسول اكرم صلى اللّه علیه و آله رو كرد به آن جماعت كه همه از قریش بودند و فرمود:

اى گروه قریش ، خون یعنى چه ؟ نژاد یعنى چه ؟

 

نسب افتخارآمیز هر كس دین اوست . مردانگى هر كس ، عبارت است از خلق و خوى و شخصیت او، اصل و ریشه هر كس عبارت است از عقل و فهم و ادراك ، او چه ریشه و اصل نژادى بالاتر از عقل ؟

 

یعنى به جاى افتخار به استخوانهاى پوسیده به دین و اخلاق و عقل و فهم و ادراك خود افتخار كنید.

 

موفق ودرپناه حق باشید

 

 

منبع: حكایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیة الله مرتضى مطهرى

مولف: محمّد جواد صاحبى

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
124

 

اصول رهبری ایجاب می کند اینچنین زندگی کنم

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

امیرالمؤ منین در دوران خلافت به خانه شخصى در بصره به نام ((علاء بن زیاد حارثى )) وارد شد. پس از یك سلسله گفتگوها آن مرد از برادرش ‍ ((عاصم بن زیاد)) شكایت كرد كه زهدگرا شده است ، زن و زندگى را رها كرده و جامه درشت پوشیده و منحصرا به عبادت و ریاضت پرداخته است .

 

امیرالمؤ منین دستور داد او را احضار كردند.

همین كه با آن قیافه زاهدانه ظاهر شد به تندى به او فرمود: اى ستمگر بر خود! این چه كارى است كه مى كنى ؟ چرا بر خود جفا مى كنى ؟ آیا گمان كردى خداوند كه نعمتهاى پاكیزه دنیا را خلق كرده آنها بر تو حرام است و اگر از آنها استفاده كنى از تو مواخذه خواهد كرد كه چرا نعمت حلال مرا خورده اى ؟ تو كوچكتر از آن هستى .

 

عاصم كه این عتابها را شنید جواب بسیار روشنى داشت . او خود على (ع ) را كه جلو چشمش بود مى دید كه دو تكه لباس بیشتر تنش نیست ، یكى را روى دوش انداخته و یكى را به كمرش بسته است . غذاى على را هم مى دانست كه نان جو خشك است . تعجب كرد كه از على چنین سخنانى را مى شنود. تعجب كرد كه على اوّل زاهد او را به واسطه زهدش ملامت مى كند.

 

 لهذا گفت : یا امیرالمؤ منین ! خودت هم كه همین طورى ! من به تو اقتدا كردم . لباس تو كه از من ژنده تر است ، غذاى تو از من بدتر است .

امیرالمؤ منین به او فرمود: اشتباه كردى ! آنچه تو در من مى بینى رهبانیّت و تحریم حلال خدا نیست . من رهبرم . من امامم ، من زعیم جامعه ام . رهبران و زعما تكلیف جداگانه دارند. فرمود:

 

انّ اللّه فرَضَ على ائمه المسلمین ان یُقدِّروا انفُسهم بضعفَة الناس كىْ لا یتبیّغَ بالفقیر فقرُهُ. خداوند براى كسى كه مى خواهد مردم را رهبرى كند وظیفه خاصى قرار داده است . تو از افراد عادى هستى . من باید به تمام افرد ملّت خود و رعایاى خودم نگاه كنم و ببینم پایین ترین طبقات كدام است ؟

 

 آنكه دستش از همه كوتاه تر است كدام است ؟ البته من هم مایلم كه سطح زندگى آنها بالا برود؛ اما تا وقتى در مملكت من افرادى هستند كه توانایى ندارند و نمى توانند لباس ‍ بهترى از آنچه من اكنون به تن دارم بپوشند تا وقتى كه در مملكت من ژنده پوش و نان جو خور بالاضطرار هست من به حكم آنكه رهبرم و مى خواهم مردم را هدایت و رهبرى كنم باید با آنها همدل و همدرد باشم ،

 

 باید خود را با فقیرترین مردم اجتماع تطبیق دهم . اگر غیر از این باشد آن فقیر حق دارد به هیجان بیاید اعتراض كند و فریادش به آسمان بلند شود زیرا خیال مى كند دروغ مى گویم كه در فكر او هستم ولى حالا باور مى كند كه راست مى گویم . اصول رهبرى ایجاب مى كند كه من اینجنین زندگى كنم .

 

این مطلب كه رهبر در پست رهبرى وظیفه خاص دارد ضمنا یك معما را حل مى كند. آن مساءله و معما مانند این است كه مى بینیم سیره ائمه اطهار(ع ) از نظر سخت گرفتن بر خود و از نظر به اصطلاح زاهدانه زندگى كردن فى المثل متفاوت است ، امام جعفر صادق (ع ) یك جور لباس مى پوشند، امیرالمؤ منین طور دیگر. این خود یك معماست كه چرا رهبران اختلاف روش دارند؟

 

حل معما به این است كه بدانیم كه موقعیت اجتماعى شان متفاوت بود بعلاوه موقعیت زمانى شان نیز فرق داشت . امام جعفر صادق فرمود:

 

اگر امروز مى بینید من لباس عالى مى پوشم و پیغمبر و على نمى پوشیدند زمان آنها با زمان من فرق داشت ، سطح زندگى مردم امروز با مردم آن زمان هم فرق مى كند.

 

موفق ودرپناه حق باشید

 

 

منبع: حكایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیة الله مرتضى مطهرى


مولف :محمّد جواد صاحبى

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
123

 

دریاباش تاهرگز نگندی!

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

  مردى به بایزید بسطامى گفت : چرا سفر نمى كنى ؟

 

جواب داد: چون دوستم مقیم است به وى مشغولم و به دیگرى نمى پردازم .

 

آن مرد گفت : آب كه زیاد در یكجا بماند مى گندد.

 

بایزید در پاسخ گفت :دریا باش تا هرگز نگندى

 

 

موفق ودرپناه حق باشید

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
122

 

بهترین عمل كدام است؟

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

بهترین عمل، آن است كه مورد قبول خدا باشد.

 

به دو نمونه توجه كنید:

 

1-  اگر آن كس كه كار انجام مى‏دهد، ابراهیم و همكارش اسماعیل و محل كارش مسجدالحرام و نوع كارش ساختن كعبه باشد؛ امّا قبول نشود، ارزشى ندارد؛ لذا حضرت ابراهیم هنگام ساختن كعبه گفت: «ربّنا تقبّل منّا»  خداوندا! این عمل را از ما قبول فرما.

 

2-  اگر نذر كننده مادر مریم و مورد نذر، فرزندى باشد كه سالها انتظارش را داشته و فرزندش را وقف مسجد كند، باز هم باید به فكر قبولى آن باشد، همان گونه‏كه مادر حضرت مریم پس از نذرش گفت: «فتقبّل منّى»

خداوندا! این عمل را از من پذیرا باش

موفق ودرپناه حق باشید

 

منبع: حجت الاسلام قرائتی

 

 

سیدضیاءالدین آقاجان پور , aghajan
121

 

این حج برتو واجب نیست

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

یكى با بشر حافى مشورت مى كرد كه دو هزار درهم دارم و خواهم كه به حج روم راى تو در این چیست ؟

 

بشر گفت :

 حج مى روى كه در و دشت و بیابان و شهر و دیار تماشا كنى یا رضاى خدا تعالى به كف آرى ؟ گفت : رضاى حق تعالى را مى جویم .

 

 بشر گفت : این حج بر تو واجب نیست ،  این درهم ها را به یتیمان و عیالواران ده تا از آن به مسلمانان راحت رسانى و آسایش آنان فراهم آورى .

 

 گفت : نتوانم بشر پرسید: چرا؟

گفت : از آن كه به حج ، رغبت بیش ترى در خویش مى بینم . بشر گفت : پس عیان شد كه این درهم ها نه از راه درست به دست آورده اى كه در راه درست خرج كنى .

 

مالى كه نه از راه صواب ، فراهم آید، در راه صواب به كار ناید

 

موفق ودرپناه حق باشید

 

 

منبع: حكایت پارسایان

مؤ لف : رضا بابایى

 

 

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.