| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
51
|
425
|
90/12/24 (02:01)
|
|
||
|
|
14
|
59
|
91/3/3 (22:45)
|
|
||
|
|
56
|
241
|
90/10/18 (15:58)
|
|
||
|
|
11
|
64
|
90/7/12 (20:38)
|
|
||
|
|
282
|
700
|
90/5/14 (16:06)
|
|
||
|
|
5
|
20
|
91/3/9 (22:35)
|
|
||
|
|
132
|
336
|
91/3/7 (16:45)
|
|
||
|
|
1448
|
3540
|
91/3/5 (19:49)
|
|
||
|
|
1349
|
2588
|
91/3/5 (16:42)
|
|
||
|
|
450
|
983
|
91/3/3 (18:13)
|
|
||
|
|
45
|
102
|
91/3/1 (09:58)
|
|
||
|
|
31
|
97
|
90/11/3 (20:37)
|
|
||
|
|
251
|
1014
|
90/11/1 (12:08)
|
|
||
|
|
399
|
1140
|
90/10/14 (20:39)
|
|
||
|
|
857
|
2724
|
90/10/3 (18:38)
|
|
||
|
|
21
|
73
|
90/9/12 (09:14)
|
|
||
|
|
201
|
466
|
90/9/3 (22:58)
|
|
||
|
|
29
|
140
|
90/8/2 (22:40)
|
|
||
|
|
163
|
490
|
90/7/3 (20:55)
|
|
||
|
|
111
|
273
|
90/7/2 (10:21)
|
|
در اندیشه نظام هستی
در اندیشه فرو رفته بودم و به زشتی ها و زیبایی های نظام هستی می گریستم و با خود نظامی طراحی می كردم كه از این نظام هستی زیبا تر باشد . نظامی كه در آن نه از نقص خبری باشد و نه از سختی . نظامی یكپارچه زیبایی . طرحها دادم و نقشه ها كشیدم كه چگونه می توان یك چنین طرحی نو درانداخت . هیچ راهی به جایی نیافتم .با خود گفتم بی شك خداوند حكیم برای به ظاهر نقص ها و كاستی های نظامش پاسخ دارد . افكار خود را بر استادم علامه مطهری عرضه كردم تاجواب صحیح را دریافت نمایم .
شما هم در این راه مرا همراهی فرمایید .
فكر می كردم: اگر در جهان هستی زشتی نبود ، جهان زیباتر از آنچه هست بود.
استاد فرمود : زشتی ها برای نشان دادن زیبایی ها لازم است . چون اگر همه مردم زیبا بودند هیچكس زیبا نبود و اگر همه مردم زشت بودند هیچ كس زشت نبود.
فكر می كردم: اگر در جهان همه چیز یكسان بود جهان بهتر از آنچه هست بود .
استاد فرمود : در این صورت همه چیز نابود می گشت . اگر كوه و دره همسطح بودند دیگر نه كوهی وجود داشت نه دره ای.
فكر می كردم :همه كاستی ها و نقص ها از ناحیه ی خداوند است .
استاد فرمود : خداوند متعال به هر موجودی همان اندازه از كمال و زیبایی را می دهد كه می تواند بپذیرد . لذا نقص ها از ناحیه ی ذات آنهاست . نه از ناحیه ی فیض خداوند .
فكر می كردم : همه موجودات مثل جمادات ، گیاهان و حیوانات از اول یكسان بوده اند و خداوند به هر كدام ویژگی خاصی داده است .
استاد از قول بوعلی با مثالی فرمود
" خداوند زردآلو را زردآلو نكرده است بلكه زردآلو را ایجاد كرده است . یعنی خداوند همه موجودات را آفرید ، اما چنین نبوده كه قبلا همه یكنواخت بوده اند و خداوند بین آنها اختلاف بر قرار ساخته است .
فكر می كردم: بدیها و زشتی ها هیچ خوبی و زیبایی ندارند
استاد فرمود : بدیها و زشتی ها سه اثر مهم دارند
1-وجود بدیها و زشتی ها در پدید آوردن مجموعه ی زیبای جهان ضروری است .
2- زیبایی ها جلوه ی خود را از زشتیها در یافت می كنند .
3-در شكم گرفتاریها و مصیبتها ، نیكبختی ها و سعادتها نهفته است ( پایان شب سیه سپید است ) و قرآن می فرماید " ان مع العسر یسری "
فكر می كردم: بعد از هر سختی آسانی است .
استاد فرمود از نظر قرآن همراه هر سختی آسانی است .(نه بعد از سختی ) یعنی آسانی در شكم سختی هاست .
زندگی در مردن و در محنت است آب حیوان در درون ظلمت است
فكرمی كرم: پس از فراغت از سختی ها باید به استراحت بپردازم .
استاد از نگاه قرآن فرمود : چون آسانی در شكم رنج قرار دارد لذا پس از فراغت خود را باید مجددا به زحمت بیندازی و كوشش خود را از سر بگیری .
فكر می كردم: اگر در جهان هستی مصیبتها و شدائد نبود بشر زود تر روی سعادت را می دید .
استا دفرمود : مصائب برای تكامل بشر ضرورت دارند . اگر محنتها و رنجهانمی بود بشر تباه می گشت . زیرا قرآن می فرماید " لقد خلقنا الانسان فی كبد " یعنی ما انسان را در رنج و سختی آفرینش قرار دادیم . لذا آدمی باید مشقتها را تحمل كند و سختی ها را بكشد تا هستی لایق خود را بیابد .
تضاد و كشمكش شلاق تكامل است . موجودات زنده با این شلاق راه خود را به سوی كمال می پیمایند .
فكر می كردم: باید طوری زندگی كنم كه از سختی ها دوری كرده دنبال ناز و نعمت باشم .
استاد از قول علی (ع) فرمود: زندگی با نازو نعمت و دوری گزیدن از سختی ها موجب ضعف و ناتوانی می گردد و زندگی كردن در شرایط دشوار و ناهمواری آدمی را نیرومند و چابك می ساد.
فكر می كردم: طوری زندگی كنم كه از طرف خداوند دچار هیچ بلا و گرفتاری نشوم .
استاد فرمود : باید یاد بگیرم كه در برابر بلاها ایستادگی نشان دهم كه این كار برای انسان سودمند تر است . و اثرات زیبایی دارد .
قرآن به كسانی كه در برابر سختی ها و مصائب مقاومت كرده مژده می دهد " ولنبلونكم بشی من الخوف ....
فكر می كردم: همه ی بلا ها و گرفتاریها مخصوص كسانی است كه نا فرمانی خدا می كنند .
استاد فرمود : هنگامی كه خداوند نسبت به بنده ای از بندگانش لطف مخصوص دارد اورا گرفتار سختی ها می كند و جمله ی معروف " البلاء للولاء " مبین همین اصل است .
استاد به سخن امام باقر(ع) اشاره كرد كه ایشان می فرمایند : خداوند از بنده مومنش تفقد می كند و برای او بلاها را اهداء می نماید همانطوری كه مرد در سفر برای خانواده ی خود هدیه ای می فرستد
و حدیث امام صادق را استاد برایم شرح داد كه فرمود : خداوند زمانی كه بنده ای را دوست بدارد او را در دریای شدائد غوطه ور می سازد.
فكر می كردم : باید طوری زندگی كنم كه هر گز مریض نشوم و هیچ آسیبی به من نرسد .
استاد خاطره ای از پیامبر (ص) برایم نقل فرمود كه آن بزرگوار روزی وارد منزل شخصی شد و مرغی را دید كه در بالای دیوار تخم كرده و تخم نیفتاد و یا افتاد و نشكست . رسول اكرم (ص) تعجب كردند . صاحب خانه سوال كرد ، آیا تعجب كردید ؟ بخدا قسم كه هرگز به من آسیبی نرسیده است . رسول خدا برخاستند و از آن خانه رفتند و فرمودند كسی كه هرگز مصیبتی نبیند مورد لطف خدا نیست .
فكر می كردم: همیشه باید دنبال عشق حركت كنم و از بلا دوری ورزم .
استاد فرمود : اكسیر حیات دوچیز است " عشق و بلا" و این دو نبوغ می آفریند .
همه عمر تلخی كشیده است سعدی كه نامش برآمد به شیرین زبانی
و ملتهایی كه راحت طلبی رابر گزیده اند محكوم و بدبخت گشته اند .
اندر طبیعت است كه باید شود ذلیل هر ملتی به راحتی و عیش خو كند
فكر می كردم: بدون گرفتاری و سختی ، می توان به صفت رضا رسید .
استاد فرمودند با توجه به فایده ی ارزشمند بلاها ست كه صفت رضا به قضای الهی و خشنودی به آنچه خدا پیش می آورد ایجاد می گردد .
كوتاه دیدگان همه راحت ، طلب كنند عارف ، بلا، كه راحت او در بلای اوست .
از دست دوست هرچه ستانی شكر بود سعدی رضای خود مطلب ، چون رضای اوست .
فكر می كردم: صبر تلخ است .
استاد فرمود صبر سپاسگزاران صبر تلخ نیست . آن صبر همچون شهد شیرین است . و در دعاها می خوانیم " خدایا از تو می خواهم كه صبر سپاسگزاران را به من عنایت فرمایی "
آنان كه می دانند بلاها تربیت كننده ی روان آدمی است ، نه تنها در برابرآنها خشنودی دارند و با آغوش باز به استقبال آنها می روند ، بلكه احیانا خود را در چنگ بلا می اندازند .
چون صفا بیند بلا شیرین شود خوش شود دارو چو صحت بین شود.
با خود فكر می كردم پس بلای واقعی چیست ؟
استاد فرمود : چیزی را باید بلا نامید كه عقوبت معنوی الهی باشد .یعنی آثار بد عمل انسان . این امور از آن جهت بلا و مصیبت واقعی است كه اولا معلول اراده و اختیار خود انسان است و ثانیا مقدمه ی هیچ خیر و كمالی نیستند . مثلا قساوت قلب و سنگدلی برای انسان بد است چنانچه در حدیث آمده كه:
خداوند هیچ بنده ای را به هیچ عقوبتب معاقب نكرده است كه بالاتراز سنگدلی باشد.
بنابراین بلا و نعمت نسبی است . نكبتهای واقعی همان نتایج و آثار اعمال انسان است و در مورد همین آثار و نتایج و عقوبتها ست كه قرآن در ایه 118 سوره نحل می فرماید : این ستمها را خودشان به خودشان روا داشته اند نه ما .
آنچه كه در این موضوع از استاد آموختم آن است كه :
فرمول اصلی آفرینش جهان فرمول تضاد است و دنیا جز مجموعه ای از اضداد نیست و به قول سعدی :
گنج و مارو گل و خار و غم و شادی بهمند .
و به قول ملاصدرا :
اگر تضاد نمی بود ادامه فیض از خدای بخشنده صورت نمی گرفت.
و به قول مولوی :
رنج ، گنج آمد كه رحمت ها در اوست مغز تازه شد چون بخراشید پوست .
ای برادر موضع تاریك و سرد صبر كردن بر غم و سستی ودرد
چشمه ی حیوان و جام هستی است كان بلندی ها همه در پستی است .
آن بهاران مضمر است اندر خزان در بهار است آن خزان ، مگریز ازآن
همره غم باش و با وحشت ساز می طلب در مرگ خود عمر دراز
" به نقل از كتاب عدل الهی"
سال
ها پیش در محله ای زندگی می کردیم که سرتاسر آن محله
خانه های قدیمی و کلنگی بود. در یکی از این خانه ها، مردی تکیده و استخوانی
با زن و ۴ فرزندش زندگی می کردند. آنها در زیرزمینی نمدار و تاریک اجاره
نشین بودند. اسم این مرد، مش رمضان بود. چون اولین روز ماه رمضان به دنیا
آمده بود. این اسم را رویش گذاشته بودند. رمضان مردی واکسی و فقیر بود که همیشه سال خدا یک پیراهن آبی به تن داشت با یک شلوار جین که در عزا و عروسی همین یک دست لباس را به تن می کرد. من در مدتی که او را می دیدم و می شناختم جز این یک دست لباس، لباس دیگری تن او ندیدم. رمضان همیشه نسبت به نذر حس عمیقی داشت؛ مثلاً وقتی می شنید که این حلوا یا شیرینی مال کسی است که نذر کرده و نذرش قبول شده آن موقع بود که از خود بی خود می شد، به گوشه ای می رفت و در دل و نجواکنان شروع به زمزمه ای می کرد که هیچ کس نمی فهمید چه می گوید. در حقیقت او همیشه آرزو داشت که اتفاق مهمی برایش بیفتد و نذر بسیار مهمی انجام بدهد و البته پول هم به دستش برسد تا بتواند نذر خود را ادا کند. اما اغلب کارهای او از نذر و نیاز گذشته بود و گاهی هم که فرصتی برای این کار پیش می آمد چون دستش خالی بود، می ترسید نذر کند. روی همین اصل نذر ونیازهایش هم شرطی شده بود یعنی می گفت: اگر این اتفاق برایم بیفتد و اگر پولدار شدم...» مش رمضان دلش می خواست نذرش را همه بفهمند و او در محل سری بین سرها پیدا کند؛ مثل حاج اسماعیل که ده روز محرم از روز اول تا عاشورا خرج می داد و همه اهل محل به او احترام می گذاشتند. ولی حاج اسماعیل کجا و رمضان کجا؟! رمضان بیچاره که آه نداشت تا با ناله سودا کند. به یاد بدبختی هایش که می افتاد بی اختیار برای خودش و فرزندانش اشک می ریخت و همیشه می گفت «خودم که خیری از زندگی ندیدم. خدا کنه بچه هام حسرت به دل زندگی نکنند!» ده سال بیشتر نداشت که پدرش سکته کرد و مرد و او ماند و سه خواهر کوچکتر از خودش و مادرجوان و بی پناهش. هنوز کلاس چهارم را تمام نکرده بود که رفت سرکار تا خرج خانواده را دربیاورد و تا امروز به قول خودش دنبال یک لقمه نان می دوید. مادرش سه سال پیش بعد از عروسی خواهر کوچکش در اثر سرطان می میرد و رمضان تنها دلخوشی زندگی اش را که خیلی به او قوت قلب می داد، از دست داد. مادرش همیشه به او امید می داد و می گفت: «رمضان جان! خدا هیچ وقت بنده هاشو فراموش نمی کنه. انسان رو گنجشک روزی می کنه ولی قطع روزی نمی کنه...» و رمضان همیشه این جمله ها را با خود تکرار می کرد. چقدر دوست داشت برای مادرش مراسم ختم آبرومندانه بگیرد اما پدر فقر و نداری بسوزد. مادرش را به بهشت زهرا برد و وقتی برگشت یک جعبه خرما به دست پسر بزرگش داد تا سر کوچه پخش کند . هرکسی که رد می شد و خرما برمی داشت تازه متوجه می شد که مادر رمضان فوت کرده است. خلاصه اینکه رمضان تصمیم خودش را گرفت تا یک نذری درست کند و توی محل خودی نشان بدهد. تا اینکه یک روز پسر کوچکش تب شدیدی کرد و رمضان دید بهترین موفقیت است تا یک نذری بدهد. فوری گفت: «خدایا! بچه ام خوب که شد شب جمعه توی مسجد محل بعد ازمراسم دعای کمیل چای بدهم؛ البته چای را خودم بخرم و باخرما بدهم و بگویم یک فاتحه ای هم برای پدر و مادرم بفرستند.» شب های جمعه در مسجد محل مراسم بود و بعد از مراسم و سخنرانی و نوحه خوانی، مردم محل صدقات و نذرهای خود رابه مسئول هیئت حاج امیر می دادند تا برای محل و افراد بی بضاعت خرج کند. همیشه شب های جمعه شلوغ ترین شب بود و بهترین فرصت برای ادای نذر رمضان. شب موعود فرارسید و رمضان با صرفه جویی که در طی هفته های گذشته کرده بود و اضافه کاری در شب ها، تو انست مقداری قند و چای و خرما بخرد. آن شب مسجد از همیشه شلوغ تر بود. رمضان دم در ایستاده بود و هرکس وارد می شد فوراً جلو می رفت و کلی با فرد تازه وارد سلام و علیک می کرد و به نحوی سرصحبت را به چای و خرما می کشاند که امشب حتماً چای و خرما بخورید... نکند با دهان خشک بیرون بروید... اما مثل همیشه همه با تکان سر و لبخندزنان از او جدا شده و وارد مسجد می شدند. مراسم که تمام شد و نوحه خوان هم نوحه را پایان داد، رمضان تازه گریه هایش شروع شد و بلند بلند و های های گریه کرد و گفت: خدایا حاجت همه حاجتمندان رو بده... نذر همه رو قبول کن نذر منم قبول کن و بلندتر شروع کرد به گریه... برای او گریه کردن کار آسانی بود فقط کافی بود یاد یکی از بدبختی هایش بیفتد تا سیل اشک سرازیر شود رمضان به خود آمد دید که حاج امیر مسئول هیئت از توی آبدارخانه دارد صدایش می زند: «بیا چای را بده» فوری بلند شد قامتش را راست کرد، بادی به غبغب انداخت سینی را ازدست حاج امیر گرفت و شروع کرد به دادن چای. به هرکس چای می داد هیچ کس حرف نمی زد انتظار داشت همه بگویند «نذرتان قبول» «انشاءالله نذرهای بعدی» «زحمت کشیدی» «ما نمی دانستیم شما این قدر آدم حسابی هستین» در این خیال هابودکه دید همه چای ها پخش شده و کسی هم متوجه نذر او نشده و الان است که همه بروند. روی همین اصل فوری به سمت بلندگوی مسجد رفت و گفت: «برادران عزیز خیلی خوش آمدید قدمتان بالای چشم اگر چایش دارچینی نبود می بخشید انشاءالله نذرهای بعدی که کردم دارچین را هم نذر می کنم.» اما هیچ کس به حرف های رمضان گوش نمی کرد. و طبق روال همیشگی حاج امیر با پاکت بزرگی در دست از مردم نذرها و صدقات را جمع آوری می کرد. هرکس دستش را داخل پاکت می کرد و پولی می انداخت یکی ۲۰۰ تومان دیگری ۵۰۰ تومان و... رمضان که دید اینگونه نمی تواند جلب توجه کند چاره ای اندیشید. فوری یک ده تومانی روغنی و واکسی مچاله شده را از ته جیبش درآورد و به طرف حاج امیر رفت و گفت: «حاجی پاکت رو بیار جلو ما هم سهم داشته باشیم.» حاج امیر گفت: «دستت درد نکنه امشب زیاد زحمت کشیدی.» و با صدای بلند گفت: «راستی دوستان امشب چای و خرما نذر مشهدی رمضان خودمان بود برای حاجت قلبی اش صلوات!» همه با صدای بلند صلوات فرستادند. رمضان ذوق زده پاکت را به سمت خود کشید مشتش را داخل پاکت کرد و لابه لای پولها ده تومانی اش را قاطی کرد و بلند گفت: بگذارید ۵۰۰تومان هم ما به این هیئت کمک کنیم راه دوری که نمی رود. حاج امیر دوباره گفت: «برای سلامتی اش و شادی روح پدر و مادرش صلوات.» و همه دوباره صلوات فرستادند. □□□ آن شب گذشت. رمضان احساس غرور و بزرگی می کرد آن قدر بزرگ که دیگر آن زیرزمین با دیوارهای گچی برایش کوچک بود حس می کرد آدم به این مهمی باید روی زمین زندگی کند نه زیرزمین. دوست داشت یک اتاق بزرگ ۱۲متری در حیاطی ۳۰متری داشت با باغچه ای به وسعت دو متر و حوضی به گنجایش ۳آفتابه آب تا درونش دو تا ماهی قرمز می انداخت. به زنش «فهیمه» قول داده بود این بار که خواست خانه اجاره کند این مشخصات را داشته باشد. نگاهی به لباس آبی خود انداخت و گفت: «آدم به این مهمی باید دو سه تا پیراهن داشته باشد. یک سفید برای عروسی، یک مشکی برای عزا و محرم و همین آبی هم برای روزهای عادی.» نگاهی به شلوارش انداخت و گفت:« تو خوبی به درد همه مراسمی می خوری!» آخ که بعد از شب هیئت چقدر آرزوی پولدارشدن کرد تا مردم باز هم برای سلامتی اش صلوات بفرستند! همین یک چای و خرما کلی عزت برایش آورده بود چه برسد به اینکه پولدار می شد و کلی نذری می داد. به فهیمه گفت: «فهیمه می خوام نذر کنم پولدار بشم تا یک خونه خوب اجاره کنیم و هرچی دلت خواست سفره نذر کنی و من هم توی هیئت هر شب جمعه چای بدم. آخ که اگه نذرم قبول بشه اول یک ده تومانی می اندازم توی حرم امامزاده یحیی. بعدش هم نذرهای بعدی و بعدش هم برای بچه ها همه چی می خرم. یک موتورگازی می خرم و می رم جاهای شلوغ شهر واکس می زنم و بعدش هی پول دارتر می شیم.» بعد رو به فهیمه گفت: «نه دیگه زیاد پولدار نشیم دوست ندارم چون پول بیشتر آدم رو بد می کنه تا مهربون و فهیمه در دل به آرزوهای خام او می خندید و بعد رو به او گفت: «اول از همه باید اجاره سه ماه عقب افتاده خونه رو بدیم به صفدرخان تا آبرومونو نبرده.» رمضان گفت: «دلم روشنه که همین روزها پولدار می شم غصه نخور!» صبح که رمضان وارد کوچه شد تا به سر کار برود، کسی در کوچه نبود. مقداری آهسته راه رفت تا یکی را ببیند. بالاخره از بخت بدش یکی را دید او هم کسی نبود جز صاحب خانه سلام کرد. صفدرخان صاحب خانه گفت: «شنیدم دیشب نذری داشتی؟» مش رمضان خوشحال و خندان گفت: «بله نوش جان!» صفدرخان گفت: «عوض این خودنمایی ها اجاره خانه ات را بده.» رمضان گفت:« انشاالله قراره همین روزها پولی به دستم برسه، چشم» صفدرخان گفت: «انشاءالله که این دفعه راست باشه.» و رفت رمضان خیلی دلش شکست و آهسته گفت: «تو چه می فهمی خدا چه جوری حاجتهارو میده؟» □□□ همین طور که در خیابان قدم می زد و جعبه واکس روی دوشش بود روی زمین دنبال پول و طلا می گشت چون حس می کرد امروز پولی پیدا خواهد کرد که مال خودش است. اما هرچه گشت کمتر چیزی پیدا کرد. در خیالات خود غوطه ور بود که مرد جوانی او را صدا زد: «آقا رمضون» رمضان سرش را بلند کرد جوان را نمی شناخت. رو به مش رمضان گفت: «ببخشید کفشامو واکس می زنید؟» رمضان بساطش را گوشه پیاده رو پهن کرد و شروع کرد به واکس زدن. واکسش که تمام شد مرد جوان ۱۰۰تومان به او داد و گفت: «این پول واکس» و پاکتی را از درون کیف بزرگش درآورد و گفت: «این را هم آقایی به من داد و گفت: بد هم به شما» رمضان تا پاکت را از دست مرد جوان گرفت، مرد فوری از آنجا دور شد، پاکت را سریع باز کرد داخلش پر بود پول ذوق زده شد. چندین بار خودش را چک زد تا بفهمد که بیدار است. واقعا بیدار بود. پاکت پول را برداشت بساطش را جمع کرد و به سمت خانه رفت. وارد خانه شد. داد زد: «فهیمه! دیدی گفتم خدا حاجتم رومیده؟! دیدی خدا نذرم رو قبول کرده؟! پولدار شدم! همه اش مال خودمان است! همان جوان گفت کسی این پول را برای شما داده!» فهیمه هاج و واج مانده بود. رمضان تندتند حرف می زد و پول ها را بیرون می ریخت: «می رم اجاره خونه رو میدم. اصلا یک خونه بهتر اجاره می کنیم یک خانه که آب داغ داشته باشه. جایی که نمدار و کثیف نباشه هرچی دلت خواست برات می خرم. ولی اول باید یک ده تومانی بیندازم توی حرم امامزاده یحیی چون نذر کرده بودم.» داخل جیبهایش را گشت یک صد تومانی دشت امروزش بود که جوان داده بود. به فهیمه گفت: داخل پاکت را بگرد ببین ۱۰تومانی پیدا می کنی! فهیمه گشت و از لابه لای پولها یک ده تومانی مچاله و کثیف و واکسی پیدا کرد و به دست رمضان داد و گفت: «همین یک ده تومانی داخلش بود.» رمضان نگاهی به ده تومانی انداخت و آن زمان بود که پول خود را شناخت. چند روز بعد رمضان و زن و بچه اش را آن محل رفتند کسی نمی داند چرا؟ شاید رفت خانه ای اجاره کند که روی زمین باشد نه زیرزمین. هیچ کس نفهمید که چه زمانی رفت اما دیگر نه من و نه کسی از اهالی محل رمضان را ندیدیم ولی دعا کردیم هرکجا هست حاجتش را بگیرد و تمام نذرهایش را ادا کند. منبع: كیهان |
علی جمعه مفتی کشور مصر فتوا داد:برپاداشتن اذان و خطبه
و نماز جمعه از ساعت 9 صبح تا هنگام ظهر جائز است. |
به گزارش خبرگزاری اهلبیت(ع) ـ ابنا ـ وی در خطبه های نماز جمعه در مسجد بزرگ استان مطروح مصر خواندن نماز جمعه را پیش از زوال جائز دانست.
خاطر نشان می شود در نماز جمعه اخیر استان" مطروح" مصر، پس از پخش اذان ظهر به افق قاهره که یک ربع زودتر از اذان ظهر به افق استان مطروح است، مفتی مصر اعلام کرد که می توانند نماز جمعه را هم در این زمان بخوانند.
مفتی کشور مصر فتوای خود را به فتوای امام احمد بن حنبل استناد داده و تأکید می کند ،تقدیم نماز جمعه پیش از موعد جائز است نه واجب.
|
بر همین اساس سجده فوتبالیستها بعد از گل زدن،
نه تنها حرام نیست بلکه چنین کاری مثبت است و تبلیغ دین خواهد بود به ویژه
اینکه بیشتر تماشا گران مسابقات، از مسائل دینی غافل هستند و چنین سجده
ای، آنان را یاد خداوند متعال میاندازد. |
به
گزارش شیعه آنلاین، «مجمع فقه اسلامی سودان» با صدور فتوایی در مورد سجده
فوتبالیستها بعد از گل زدن، نه تنها آن را حرام ندانسته بلکه چنین کاری
را مثبت و تبلیغ دین نامید.
در این فتوای «مجمع فقه اسلامی سودان» آمده: سجده شکر، یک سجده است و مسأله رو به قبله بودن هم در آن شرط نیست از همین رو با سجده نماز و یا دیگر سجده ها تفاوت دارد. سجده شکر میتواند هر لحظه و یا پس از شنیدن هر خبر خوبی و یا خوشحال شدن از یک موضوعی، از سوی فرد برای سپاس از خداوند متعال انجام شود.
این فتوا همچنین افزود: در کتاب بیهقی آمده است که حضرت علی (ع) به پیامبر اکرم (ص) خبر داد که اهالی همدان اسلام آوردند، در همین هنگام پیامبر (ص) شاد و خرسند شده و سجده شکر بجا آورد.
در ادامه فتوای «مجمع فقه اسلامی سودان» آمده: بر همین اساس سجده فوتبالیستها بعد از گل زدن، نه تنها حرام نیست بلکه چنین کاری مثبت است و تبلیغ دین خواهد بود به ویژه اینکه بیشتر تماشا گران مسابقات، از مسائل دینی غافل هستند و چنین سجده ای، آنان را یاد خداوند متعال میاندازد.
شایان ذکر است چندی پیش تعدادی از چهرههای سرشناس وهابیت با صدور فتواهای جداگانهای سجده فوتبالیستها بعد از گل زدن را حرام دانسته و آن را شرک به خدا و بدعت نامیدند.
مناظره امام حسین علیه السلام با عمر
روزی عمربن خطاب روی منبر پیامبر خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ نشسته، و برای مردم سخنرانی میكرد؛ در ضمن سخنان خود، یادآور شد كه من بر جان و مال مؤمنان ولایت دارم.
امام حسین ـ علیهالسّلام ـ از گوشه مسجد، خطاب به عمر فرمود:
«اِنْزِل أیُّها الْكَذّابُ عن مِنْبَرِ أبی رَسولِ اللهِ ـ صلی الله علیه و آله ـ لامِنْبَرِ أبیكَ.»
مردك دروغگو از منبریكه تعلق به پدرم رسول
خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ دارد، و ربطی به پدرت ندارد پایین بیا.
عمر گفت:«حسین! آری بجان خودم سوگند كه این منبر از آن پدر توست نه پدر من، اما چه
كسی این سخن را به تو آموخته؟ حتماً پدرت علی این كلمات را به تو یاد داده است؟!.»
حضرت فرمودند: «اگر بفرمان پدرم سخن بگویم و فرمان پدرم را اطاعت كنم. بجان خودم سوگند كه او هدایتگری راستین است و بوسیله او هدایت خواهم شد؛ پدرم علی ـ علیهالسّلام ـ طبق پیمانی كه پیامبر خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ بوسیله جبرئیل و از جانب خداوند آورده است، بر گردن مردم بیعت دارد، و جز افرادیكه منكر كتاب خدا هستند كسی نمیتواند این بیعت را انكار نماید، مردم ازاین بیعت و پیمان الهی قلباً آگاهند؛ امازباناً آنرا انكار میكنند.
وای بر آنان كه حق ما اهلبیت را انكار مینمایند، اینان چگونه با پیامبر خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ روبرو خواهند شد با آنكه پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ بر آنان غضبناك خواهد بود، و برای خویشتن عذابی سخت در پیش دارند؟
عمر به آن حضرت گفت:«ای حسین! هر كس حق پدرت را انكار كند لعنت خدا بر او باد، لكن بدان كه مردم، ما را به حكومت گماشتند و ما نیز این حكومت را پذیرفتیم، اگر مردم پدرت را امیر خود میساختند، ما نیز فرمان میبردیم.
حضرت به او گفت:
«یَا بْنَ الخَطّاب! فاَیُّ النّاسِ اَمَّرَك عَلی نفْسِهِ قَبْلَ اَنْ تُؤمَّرِ اَبابَكْرِ عَلی نَفْسِكَ لِیُؤَمِّرَكَ علَی النّاسِ بلاحُجَّهٍ مِنْ نبیٍّ وَ لا رِضیً مِنْ آلِ مُحَمَدٍ ـ صلی الله علیه و آله ـ
«ای پسر خطاب! پیش از آنكه تو ابوبكر را بر خویشتن امیر سازی، تا او هم در مقابل، بدون هیچگونه مدركی از طرف پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ ، و بدون رضایت اهل بیتش، تو را بر مردم امیر سازد، كدام مردم ترا بر خود امیر كرده بودند؟
«فَرِضاكُمْ كانَ لُمِحَمَّدٍ ـ صلی الله علیه و آله ـ رِضیً وَ رِضیَ اَهْلِهِ كان سَخَطاً
اای عمر!آیاتو چنین میپنداری كه رضایت تو موجب خوشنودی حضرت محمّد ـ صلی الله علیه و آله ـ است، اما خشنودی اهل بینش موجب غضب او خواهد بود؟!
«أما وَالله لَوْ اَنَّ لِلّسانِ مَقالاً یَطولُ تَصْدیقُهُ وَ فِعْلاً یُعنیهِ المُؤمِنونَ لَما تَخَطََّبْتَ رِقابَ آلِ مُحَمَدٍ ـ صلی الله علیه و آله ـ وَ صِرْتَ الحاكِمُ عَلَیْهُمْ بِكِتابٍ نُزِّل فیهِم لا تَعْرِفُ مُعْجَمَهُ وَ لا تَدْری تَأویلَهُ، اِلاّسَماعُ الاذانِ.»
به خدا سوگند اگر زبانم باز بود كه حقایق را بگویم، و مردم نیز حقایق را تصدیق مینمودند، و افراد با ایمانی بودند كه وارد عمل شوند تو نمیتوانستی روی منبری كه مربوط به خاندان پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ است قرارگیری، و روی سر آنان به سخنرانی پردازی، و با قرآنی كه در این خاندان نازل گشته است بر آنان حكومت كنی، با اینكه كلمات و حروف قرآن را از یكدیگر نمیشناسی و جز مسموعاتی اندك از تفسیر و تأویل آن سر در نمیآوری.
«الُمخْطِیءُ وَ المُصیبُ عِنْدَكَ سَواءٌ، فَجَزاكَ الله جزاءَكَ، وَ سَألَكَ،
عَمّا أحْدَثْتَ سؤالاً خفیّاً»
«در بی كفایتی تو همین بس كه بین خطاكاران و پاكان فرق نمیگذاری، خداوند ترا بسزای كردههایت برساند، و درباره این همه بدعتها كه بنیان گذاشتی، سخت مورد بازپرسیات قرار خواهد داد.
منبع:تاریخ ابن عساكر.
نام های شیطان و فرزندان او :
به طور كلی می توان شش نام برای شیطان گفت :
اول:
شیطان- دوم : ابلیس- سوم : حارث یا حرث- چهارم : خناس- پنجم : ابامره -
ششم : عزازیل (این نام قبل از طرد شدن و رانده شدن از درگاه احدیت جل و
علا متعلق به او بوده است.)
فرزندان شیطان كه هر یك نامی دارند و هر یك گروه های خود را برای گمراهی نوع بشر هدایت و راهنمایی می كنند به ترتیب زیر هستند.
اول : زوال- برای شركت در نكاح و آمیزش حرام
- قفندر : هر كس چهل روز در خانه اش طنبور نوازد و غیرت را از آن خانه ببرد.
- رها : مانع بیدار شدن برای نماز شب
- متكون : به صورتهای مختلف ظاهر می شود برای فریب انسان ها
- مذهب : به هر شكلی در می آید جز پیامبران و امامان علیهم السلام
- ولهان : وسواس هنگام وضو برمی انگیزد
- اعوذ : صاحب زنا
- مبسوط : صاحب دروغ
- خناس : وعده می دهد و آرزومند می كند و استغفار را از یاد می برد.
و خود ابلیس كه اعمال زشت انسان را در نظرش زیبا جلوه می دهد.
كارهای شیطان :
وسوسه : فوسوس الیه الشیطان قال یا آدم هل ادلك علی شجره الخلد (طه 120)
بعد
از اخراج حضرت آدم از باغ بهشت خداوند از او سؤال می كند چرا گول شیطان را
خوردی آدم عرض می كند چون او قسم به خدا یاد كرد گمان نمی كردم كسی به خدا
قسم یاد كند و دروغ بگوید.
زینت دادن گناه : لازینن لهم فی الارض و لاغوینهم اجمعین (حجر 39)
دزدی ایمان و خراب كردن عمل- نزغ و فسادانگیزی
وعده دادن به انسان : «ما كان لی علیكم من سلطان الا ان دعوتكم فاستجبتم لی» (ابراهیم- 22)
مشاركت در اموال و اولاد : «و مشاركهم فی الاموال و الاولاد» (اسراء 65)
نجوای شیطان كه حواس انسان را به سوی خود جلب می كند «انما النجوی من الشیطان لیحزن الذین آمنوا (مجادله- 10)
امر به فحشاء و منكر : دشمنی بین مردم با قمار و شراب- هجوم در وقت احتضار
راه های مبارزه:
نماز و صبر : ای كسانی كه ایمان دارید به وسیله صبر و نماز كمك بجویید.
توبه
: مگر كسی كه توبه كند و ایمان آورد و عمل صالح به جای آورد پس خدا بدی
های آنان را به نیكی تبدیل كند كه خداوند آمرزنده مهربان است. (فرقان/ 7)
انجام عمل نیك : بدرستی كه نیكی ها بدیها را از بین می برد.
ذكر و یاد خدا : «فاذكروانی اذكركم واشكروالی ولاتكفرون»
توسلات
: كه چه كسی می تواند دستگیر انسان شود جز همان هایی كه خداوند برای هدایت
بشر و مبارزه با شیطان برایمان فرستاده آن گروه مخلص كه شیاطین وجودشان را
به تسخیر خود درآورده اند.
تفكر و تعقل : گروه هایی كه به دام شیطان
افتاده اند همگی كسانی بودند كه از قوای ادراكی خویش و عقل خداداد خود
استفاده نكرده اند. «لهم آذان لایسمعون بها و لهم اعین لایبصرون بها و لهم
قلوب لایفقهون بها»
اگر مسلمانان در زمان پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم از وحدت خاصی برخوردار بودند، و عظمت مقام رسالت و مرجعیت مسلم او برای پیروانش، مانع از بروز دوگانگی بود، ولی پس از درگذشت او، شکاف عجیبی در میان آنان پدید آمد، و آن وحدت و ایثار، جای خود را به جدال و نزاع کلامی، و احیانا به نبردهای خونین، آنهم بر سر عقائد، داد.
مهمترین مساله در این مورد، بررسی علل پیدایش اختلافها و پی ریزی مذاهب است که در کتابهای مربوط به تاریخ عقائد، پیرامون آن کمتر گفتگو شده و حق آن ادا نشده است. از آنجا که تاریخ نگاری در میان مسلمانان به صورت نقلی بود، کمتر به تحلیل تاریخ می پرداختند. بالطبع، چنین روشی در بحثهای مربوط به ملل و نحل که یک نوع تاریخ نگاری تاریخ عقائد است، نیز سایه افکند و جدای از نقل حوادث، کمتر به تحلیل آن پرداختند. در نتیجه، فلسفه این همه اختلاف، بعد از رسول خدا در بین امت اسلامی روشن نشد.
پس از درگذشت پیامبر (ص)، برای گروهی از مسلمانان، مسائل کلامی، مطرح نبود و آنان، جز به جهاد و نشر اسلام در جهان، به چیزی نمی اندیشیدند، و در مسائل مربوط به توحید و شناخت صفات خدا و مانند آن، از آنچه از کتاب و سنت فرا گرفته بودند، پا فراتر نمی نهادند. زیرا آنان اسلام را با دو امتیاز شناخته بودند:
1 عقائدی واضح و روشن،
2 تکالیفی سهل و وظایفی آسان.
اسلام، با این دو امتیاز، در شبه جزیره و سپس در سائر نقاط، اسلامی گسترش یافت. اگر مشکلی پیش می آمد به کتاب خدا و سنت پیامبر (ص) مراجعه می کردند. شیعیان نیز که سخن عترت را قرین قرآن می دانستند، مشکلات فکری را با آنان در میان می گذاشتند. برای این گروه وارسته و عاشق جهاد و ایثار، و پیرو عترت، آیات زیر، در زمینه های گوناگون، الهام بخش و عقیده ساز بود.
1 (افی الله شک فاطر السماوات و الارض) (سوره ابراهیم / 10)
«آیا در وجود خدا شک و تردیدی هست، در حالی که آفریننده آسمانها و زمین است؟» .
2 (ام خلقوا من غیر شی ء ام هم الخالقون) (سوره طور / 35) .
«آیا آنان از هیچ آفریده شده اند یا خود آفریننده خود هستند؟» . (مسأله توحید و نفی و دوگانگی در خلقت) .
3 (لو کان فیهما آلهة الا الله لفسدتا) (سوره انبیاء / 22) .
«اگر در میان آسمانها و زمین خدای دیگری بود، نظام گیتی بهم می ریخت» .
4 (هو الله الذی لا اله الا هو عالم الغیب و الشهادة هو الرحمن الرحیم* هو الله الذی لا اله الا هو الملک القدوس السلام المؤمن المهیمن العزیز الجبار المتکبر سبحان الله عما یشرکون* هو الله الخالق الباری المصور له الاسماء الحسنی یسبح له ما فی السموات و الارض و هو العزیز الحکیم). (سوره حشر / 22 24) .
«او خدایی است که جز او خدایی نیست. آگاه از درون و برون و رحمان و رحیم، اوست. حاکم، مالک، منزه از عیب، سلامت بخش، ایمن ساز، مراقب، قدرتمند، پیروز، شایسته بزرگی. و او منزه است از آنچه برای او شریک قرار می دهند. او خدای آفریننده و صورتگر است، برای او است نامهای نیک. آنچه در آسمانها و زمین است، بر او تسبیح می گوید. او است عزیز و حکیم» .
5 (لیس کمثله شی ء و هو السمیع البصیر) (سوره شوری / 11) .
«برای او مثل و مانندی نیست و او است شنوا و بینا» .
6 (و ما قدروا الله حق قدره) (سوره انعام / 91) .
«خدا را آنچنانکه شایسته او است، نشناخته اند» .
همچنین، در دیگر مسائل مربوط به مبدأ و معاد، آیات قرآن، مرجع و مصدر آنان بود. البته این مطلب نه به آن معنی است که همه افراد این گروه از مسلمانان بر مفاهیم عالی این آیات آگاه بودند، بلکه مقصود این است که متفکران این گروه از طریق تدبیر در این آیات، حس کنجکاوی خود را قانع کرده، و بعدی از ابعاد این آیات را درک می نمودند.
در برابر، گروهی فرصت طلب به گردآوری مال و ثروت و کسب قدرت و سلطه، اشتغال جسته و از این نوع مسائل غافل بودند و در برابر این دو گروه (1 ایثارگر و جهادگر 2 دنیا طلبان و ثروت اندوزان)، دسته سومی بودند که به مسائل عقیدتی می اندیشیدند و تفکر در آن، کار رسمی و شغل مهم آنان بود.
این حالت عمومی مسلمانان بود، یا به فکر جهاد و نبرد بودند و در مسائل عقیدتی به آنچه از قرآن و احیانا سنت آموخته بودند، اکتفا می ورزیدند، و یا در فکر مال و مقام و زر و زور بودند که این نوع از مسائل برای آنان مطرح نبود، تنها گروه سومی، فارغ از دیگر مسائل، به امور عقیدتی عنایت بیشتری مبذول داشتند.
سرانجام، این گروه عقیدتی نیز در سایه یک رشته عوامل، پدید آورنده اختلاف و دو دستگی شدند. این عوامل به طور مطلق عبارتست از:
1 تعصبهای کور قبیله ای و گرایش های حزبی،
2 بدفهمی و کج اندیشی در تفسیر حقایق دینی،
3 منع از تدوین حدیث پیامبر (ص) و نشر آن،
4 آزادی احبار و رهبان در نشر اساطیر عهدین،
5 برخورد مسلمانان با ملتهای متمدن که برای خود کلام مستقل و عقائد دیگری داشتند.
6 اجتهاد در برابر نص
منبع:گفتم: پس تدبیری کن که این قلعه ها را به چه ساز و آلت مُستَخلَص گردانم؟
گفت: این حصن ها به تیغ کین نتوانی گشادن إلاّ به تیغ دین و سپرِ یقین.
گفتم: تیغ دین و سپر یقین کدام است؟
گفت: تیغ دین این کلمه باشد: «لا حَوْلَ عَنْ معصیةِ اللّه ِ إلاّ بِعِصْمَةِ اللّه ِ و لا قوّةَ علی طاعة اللّه إلاّ بِتَوفیقِ اللّه ِ»، هیچ قدرتی از معصیت خدا نیست مگر با حفاظت خدا و هیچ قوّه ای برای طاعت خدا نیست مگر با توفیق خدا. و سپر یقین روزه است که مهم تر صلی الله علیه و آله فرمود: «الصَّومُ جُنةٌ»، روزه، سپر است.
اگر ترا می باید که این قلعه ها بستانی و از جور آلهه هوی بِرَهی و از ظلمت دارالکُفر به روشنایی دارالاسلام آیی و کلمه «لا إله إلاّ اللّه » گویی و مسلمان شوی، می باید که چهل شبانه روز از طعام و شراب پرهیز کنی و رنج گرسنگی و تشنگی بر خود نهی که ذخیره قلعه های ایشانْ از طعام و شراب بسیار خوردنِ تست.
| چیزی ندهند تا حمالی نکنی | تا کام و هوای خود نهالی نکنی |
| او را نتوان یافت به تسبیح و نماز | تا بتکده از بتان خالی نکنی |
مناظره مورچه با سلیمان(ع)
