userinfo close
  ,

اهل سنت و عرفان


sonnatanderfan

تاسیس: 30 تیر 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: سردار اردلان - معاونان
از اعضای محترم این کلوب تقاضا میشود فقط به مسایل اهل سنت و یا عرفانی پرداخته و مطالب خود را با زبان ادامه »
از اعضای محترم این کلوب تقاضا میشود فقط به مسایل اهل سنت و یا عرفانی پرداخته و مطالب خود را با زبان پارسی تایپ کنند هرگونه مسایل غیر مربوط توسط مسئول کلوب حذف خواهد شد .
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
948
3852
90/11/21 (13:56)
23
152
90/11/20 (23:03)
0
1
90/11/19 (23:42)
50
272
90/11/16 (23:52)
5
26
90/11/16 (23:48)
25
180
90/11/16 (22:29)
10
35
90/11/16 (21:56)
0
4
90/11/14 (00:58)
0
1
90/11/14 (00:41)
0
3
90/11/3 (21:41)
25
141
90/11/3 (01:12)
67
245
90/10/30 (21:49)
0
4
90/10/29 (00:20)
7
75
90/10/21 (12:57)
13
53
90/10/18 (22:57)
10
69
90/10/18 (22:46)
17
181
90/10/11 (16:15)
11
79
90/10/7 (18:48)
106
745
90/10/3 (21:03)
8
43
90/9/16 (00:39)

عنوان بحث

صادق مصلح , shoorideh2
صادق مصلح - 02:09 1388/09/4

عقل

عقل یکی از مواهب بزرگ الهی به انسانهاست که مایه تمیز انسان از حیوانات است

هر انسان می تواند با عقل خود قدرت خدا و عظمت هستی و شگفتیهای مخلوقات خدا را درک کند و با استدلال منطقی و استفاده از برهان و دلیل حقایق هستی را بفهمد

و جز کسانی که از عقل بهره ای ندارند کسی نیست که عقل را بی ارزش و ناتوان بشمارد و قضاوتهای عقل را بی اعتبار بداند چرا که همه انسانها در زندگی خود و در شناخت محیط و کسب دانش و تشخیص درست از نادرست از این توانایی بشری استفاده می کنند و اگر این توانایی را نداشته باشند با حیوانات تفاوتی نخواهند داشت جز در اندام ظاهری.

جالب است که یکی از نکاتی که برخی بر سر آن نزاع بسیاری دارند همین عقل است اگر ادعایشان را با عقل بسنجید و حکم به بطلان آن نمایید عقل شما را ناقص از فهم ادعا می کنند و اگر سوالی از دلیلشان داشته باشید بدعت گذار خواهید بود

عقل به خوبیهایی که در عالم هست و بدیهایی که ما انسانها انجام می دهیم معترف است و می داند که خدا که منبع هر خوبی و لطف و رحمتی است هرگز کارهای زشتی که فقط از انسانها بر می آید را مرتکب نمی شود .

عقل حکم می کند به اینکه خدا نمی تواند محدود باشد خدا نمی تواند جسم باشد خدا نمی تواند از جایی به جایی دیگر حرکت کند
اما عجیب است که برخی معتقدند خدا در جایی بر روی صندلی نشسته و شبها به آسمان دنیا می آید و در قیامت پایش را در جهنم می گذارد تا جهنم پر شود و ساقش را نشان بندگانش می دهد و .....
به نظر شما آیا عقل در این امور خطا می کند؟؟

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
هاشم هشام , romasa
هاشم هشام - 22:26 1389/04/12
37

بخش دوم

الادله النقلیه و الحسیه علی امکان الصعود الی الکواکب و علی جریان الشمس و القمر و سکون الارض

چاپ دوم این کتاب 75 صفحه دارد که تالیف عبدالعزیربن باز است و در سال 1402هجری قمری در ریاض به چاپ رسیده است .کتاب را می توانید از اینترنت دانلود کنید.

ممنون از اطلاعات شما اما منفی نگری و نخوندن کل مطالب اقای بن باز باعث چنین توهمی شده است. ابن باز در همین کتاب واجب دانسته دست کشیدن از کفر کسی که معتقد به دوران زمین است. چند صفحه بعد از آن اما برای این که به جواب و استدلالات ابن باز پی ببری یا خوانندگان بخواهند مطالعه کنند به این وبسایت مراجعه کنند.

http://www.subheomid.com/index.php?article_id=787

من دلیلی بر ذاتی بودن ایمان به رسل وامامان ندارم.دقت کنید که من نمی گویم نیست شاید باشد و من خبر نداشته باشم و شاید هم نباشد.
یعنی اگر کسی به الله ایمان داشت اما به یکی از رسولان ایمان نیاورد یا مثلا یک یهودی که موسی را قبول دارد اما عیسی و محمد را نمی پذیرد اگه درستکار باشد وارد بهشت می شود؟

3- آیا احتمال انحصار هستها در مرکب و بسیط را می دهید یا یقین دارید که گزینه سومی وجود دارد؟

من یقین ندارم ولی این را هم نمی پذیرم که خدا باید یکی از این دو باشد. مگر شما قوانین هستها را بر خدا اجرا کردی؟ مگر نه این که هست باید وجود داشته باشد. و مگر می شود یک "هستی"، هیج جا نباشد؟ و دیگر هستها او را از نظر مکانی محدود نکنند.

ثانیا:قانونی که در ریاضی وجود دارد تشخیص عقل است و قوانینی که درطبیعت وجود دارد هم تشخیص عقل و قوانین ریاضی کاملا بر طبیعت منطبق است و در آن کاربرد دارد حتی در جزییات آن مثل مرگ ممکن است ما آنرا تشخیص ندهیم.

چرا شما این جا با می گویید ممکن است ما تشخیص ندهیم اما در مورد خدا نمی گویید شاید ما تشخیص ندهیم.
و همه جهان بر یک قانون کلی که سنت الهی باشد قرار دارد و همه چیز از مادی و معنوی ومرکب و بسیط وآسمان و زمین وانسان و ماشین وجاندار و بی جان وهمه و همه محکوم این قانون هستند. این قانون را قانون تکوین و هستی می توان نام گذاشت.

اما سنت الله بر خود او جاری نیست و او فراتر از قانون خود است.

ثالثا:شما برای من محبت و مرگ و...را تعریف کنید تا بگویم بسیط است یا مرکب.چون من هنوز معنی آنها را نمی دانم چه رسد به بساطت یا ترکیب آنها.

آیا شما تعریف الله را می دانی که می گویید بسیط است؟

بهتر است همان تعبیری بکار گیریم که الله بکار گرفته است و ما را از آن منع نکرده است. شما چرا برای تکلم تشبیه به انسان می کنی، مگه درخت صدا ندارد مگه باد صدا ندارد مگه اب صدا ندارد، الله هم کلامی دارد که لایق بجلاله است، ومثل هیچ چیز نیست.

من هنوز از درخت صدایی نشنیده ام از باد و آب هم کلمه نشنیده ام که بگویم تکلم می کند بله خدا با موسی تکلم کرده است اما مسلما از مخارج صوتی دهانش باد خارج نشده که تکلم کرده باشد.

یعنی شما صدایی که در اثر وزیدن بادها از برگ درختان شنیده می شود یا صدای زوزه باد زمستان یا صدای موج آبها را نمی شنوی یا انکار می کنید؟ یا صدایی مانند سخن گفتن رفیق شما در خواب با شما ..... وقتی پرندگان منطق دارند وزمانی که مورچه ها سخن می گویند ووقتی هدهد می گوید آیا آنها نیز باید تارهای صوتی مانند انسان داشته باشند. یا اینکه سخن گفتن هر چیزی متناسب با ذات خود است.

 بلکه خداوند صدایی را خلق کرده و با آن مراد خود را به موسی منتقل کرده است.

سؤال: خداوند چگونه صدا را خلق کرده با دست یا امر اگه امر کرده، امر او با کلام بوده یا غیر کلام؟ اگه با کلام بوده که دور پیش می آید و باطل است. اگه با غیر کلام بوده شما بفرمایید چگونه الله یک چیزی را حدث کرده در حالی که خود او قدیم بوده است؟

همانطور که انسان با خارج کردن هوا و حرکت لب و دندان و زبان صدایی را ایجاد می کند تا مراد خود را برساند خدا بدون استفاده از هیچ چیزی و فقط با اراده کردن این صدا را ایجاد کرده است.

ولی خداوند فرموده هر وقت اراده چیزی کند، به آن می گوید بشو می شود:

خداوند در قرآن می فرماید: إِذَا قَضَى أَمْرًا فَإِنَّمَا یَقُولُ لَهُ كُنْ فَیَكُونُ [البقرة : 117]  

إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ كُنْ فَیَكُونُ  [یس : 82]

سؤال اگه الله اراده کند که کلام ایجاد شود باید چه اتفاقی بیافتد. ؟

این خلاف گفتار شما و قول شماست.

اما بکار گرفتن یک تعبیر یک چیز است و اراده کردن معنی آن چیز دیگر .بله ما هم همان تعبیر خدا را به کار می گیریم اما معنی آنرا اراده نمی کنیم یعنی معتقد نیستیم که خدا بر تختی می نشیند و هشت نفر او را حمل می کنند اما ظاهرا شما این معنی را اعتقاد دارید.

تکرار می کنم : یا معانی این کلمات را غیر از آن چیزی که در ظاهر است می دانیم (تاویل)یا می گوییم آمدن و برتخت نشستن وسخن گفتن همان مفهومی را دارد که بین مردم عرب متداول است یعنی آمدن =جابجا شدن از یک مکان به مکان نزدیک ما و برتخت نشستن=نشستن خدا بر یک سطح صاف بلند که زیر آن را هشت ملک گرفته.در این صورت یقینا خدا را به مخلوقاتش تشبیه کرده ایم .کدامیک بهتر است و چه دلیلی بر منع تاویل دارید؟

ولی شما نگفتید شما چه می گویید و نگفتید چرا خداوند چنین گفته است. آیا نعوذ بالله دروغ گفته است. و اگه عرش خطا است، چرا ما را از این خطا نهی نکرده است.  

به نظر ما خدا برای تقریب به ذهن مفاهیمی که از ذهن قاصر بشر دور است را در قالب تمثیل و تشبیه و مجاز به کار برده تا به ذهن مخاطبانش آن مفاهیم را نزدیک کند.و بهتر از این تعابیر نمی شد که بکار رود.اما همان خدا به بندگان خود عقل هم عطا کرد که در پرتو آن خدا را از تشبیه و تجسیم منزه کنند.

شما بفرمایید خداوند چه مطلبی را در این آیه می خواسته بیان کند که بدین صورت برای تقریب ذهن بیان کرده است.

وَیَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ یَوْمَئِذٍ ثَمَانِیَةٌ [الحاقة : 17]

شما معنی دست را روشن و معرفی شده می دانید.و معنی دست خدا را هم همین معنی روشن و متعارف می دانید.غیر از این است؟

وقتی می گویی سر حیوان را شکستند یا سر قوتی را بر داشتند یا سر چوب را کوتاه کردند یا سر نیزه را در شکمش فرو بردند یا سر درخت را زدند یا سر پیاز را قطع کردند، در همه اینها معنای سر واضح است اما کیفیت متفاوت و بنسبت دست دست خدا نیز چنین است و ما نمی دانیم ولایق بجلال اوست.

ثانیا:پس قبول دارید که حکم عقل را باید پذیرفت. (آری عقلی که من می گویم تعریفی هم براش ندارم همچون که شما ندارید)؟ اما به چه دلیل باید حکم عقل را پذیرفت؟ ( امر خدا در قرآن که از عقل تبیعیت کنید) آیا عقل چنین حکمی می کند یا شرع؟( عقل می گوید قول الله بر قول غیر او برتری دارد)
فرمودید به حکم قران باید حکم عقل را پذیرفت می پرسم به چه دلیل حکم قران را باید پذیرفت؟ اگر بفرمایید به حکم عقل می گویم به چه دلیل حکم عقل را باید پذیرفت؟پس دور پیش می آید نمی توانید هر کدام را به دیگری منوط  کنید باید یکی را بدون دیگری ثابت کنید یا قران را بدون عقل یا عقل را بدون قران .از این دو کدامیک مقدم است؟

اقای صادق قضیه واضح است ونیازی به پیچیده کردن ندارد، منم می تونم خلافش مثال بزنم وبگم دوره: شما جواب بدید:

برای اینکه بحث در این مورد تمام شود من تکلیفم را چنین مشخص می کنم اگه روی هر یک سؤال دارید بفرمایید:

الف: عقل می تواند حسن وقبح برخی اشیاء را درک کند، وبرخی دیگر نه!

ب: حکم عقل قبل از وجود شرع عقاب وثوابی بدان تعلق نمی گیرد.

ج: برای اثبات حکم عقل نیاز به قطعیات است وقطعیات یا وحی است یا مسلماتی که همه عقلا پذیرفته و در آن اختلافی ندارند.

هاشم هشام , romasa
هاشم هشام - 22:25 1389/04/12
36

سلام مرا ببخشید که با تآخیر جواب دادم

تذکر: اقا امین بحث را منحرف نکنید لطفا ثانیا من ملزم به دفاع از فردی نیستم. ایشان خودشون جواب می دند او نه رسول است و نه خدا وغیر قول خدا و رسول میشه بدیوار زد.

اما جواب اقا صادق در دو بخش است

این بخش اول:

اولا:این سوال فراموش شد( عقل نمی  تواند حکم کند که اگر کسی معجزه نشان داد حتما پیامبر است می پذیرید؟)

نه نمی پذیرم، چون عقل می تواند درک کند، که رسول الله ، رسول وفرستاده اوست با وجود معجزه.

ثانیا: این سوال هم فراموش شد ( ثانیا: پس  برخی بدیهیات را عقل می تواند حکم کند.درسته؟ مثلا وجود الله را عقل به آن حکم می کند اما اگر پیامبری ندید می تواند منکر خدا شود چون ملزم به اطاعت از عقل نیست؟ و می تواند بگوید من خدا را قبول ندارم .و می تواند بگوید وقتی خدایی کسی را قبول ندارم پس می توانم بگویم که پیامبری هم از طرف او نیامده و اگر کسی ادعای پیامبری  کرد و گفت خدا هست می توانم بگویم من خدا را قبول ندارم چه رسد به  پیامبرش.درسته؟ اگر این نتیجه را قبول ندارید بگویید کدام بخش آن غلط است؟ و چرا؟ و اگر قبول دارید پس تکلیف آنها که خدا را قبول ندارند چیست؟)

این قصه ای که تعریف کردی، قصه است لازمه منطقی ندارد. و بر فرض این است که پیامبری نیامده باشد. وقرانی نباشد.

اولا: هیچ کس این حق را از این شخص نگرفته هم قبل از رسل وهم بعد می تواند منکر باشد، واین مبنی بر اختیار انسانهاست.

ثانیا: اگه قبل از ارسال رسل منکر شد، عقابی بدان تعلق نمی گیرد، اما اگه بعد از ارسال رسل بود آری بهش تعلق می گیرد.

ثالثا: ما نگفتیم که عقل وجود یا عدم الله را درک نمی کند، ما گفتیم ملزم به اطاعت نیست چون نه ثواب ونه عقابی بدان تعلق می گیرد.

رابعا: از نظر شما اگه شخصی مسلمان دستور خدا رسول الله شنید که مسواک بزند اما سهل انگاری کرد، بعد عقلا به نتیجه رسید که این کار درست است وباید انجام دهد به حکم عقل نه شرع ایا او ثواب دارد.

خامساً: آیا آنهایی که دین بدانها نرسیده مثلا در فلان دهکده چین یا افریقا و... اگه زنا کرد در حالی که میدونست کار زیبایی نیست، یا اینکه دروغ گفت در حالی که می دانست دور غ بد است اما برایش نفعی دارد، ونفع خوب است آیا جهنم می رود،

سادسا: مثال قبلی برعکسش کن آگر همان شخص به فقرا کمک کرد، چون عمل خوبی است ووجه او وشخصیتش حفظ شده واحساس راحتی می کند با اینکار، یا چون محبت مادرش را داشت، یا طمع در بدست آوردن مالش به او محبت کرد، آیا او بر اساس این مؤاخذه می شود یا نه؟

وقتی گفته می شود حسن وقبح شرعی است یا عقلی باید مبناش جواب به سه سؤال اخیر باشد.

سؤال:

اولا: آیا این شخص عقلا می تواند موضع گیری خود را در مقابل خدای یکتا بداند؟ یعنی می داند که باید نماز بخواند، می داند که این خدای موجود عقلا باید جهنمی داشته باشد وبهشتی؟

ثانیا: اگه یکنفر وجود خدا را عقلا درک کرد، رسول الله به او می گوید من از طرف همان خدایی آمدم که تو عقلا به او پی برده ای حال شما باید تابع دستورات او باشی و او بهشت و جهنمی دارد، واعمال صحیح مانند نماز و روزه وحج و... از شما خواسته است. او اختیار دارد بپذیرد یا نپذیرد. آیا این اشکال دارد؟

 

لطفا قید "غیر ضروری"را به عقاید اضافه کنید تا عبارتی که نقل می کنید کامل باشد و نه برداشت خودتان.

این جمله شماست <بازخواست به خاطر اعمال است نه عقاید ضروری دین>، من پرسیدم اگه کسی قبل از اینکه بمیرد به دو خدا اعتقاد آورد، (عقلا محال نیست)، آیا بهشت می رود. مثال می زنم! مثلا مشرکی، دیروز مسلمان شد، وسپس بر اساس اسلام همان شب نماز خواند، و توبه کرد، فرداش هم روزه گرفت، عصر همان روز دوست مشرک عالمش را ملاقات کرد، و او بعد از وعده یا توجیه برای او ثابت کرد که الله دو تاست، او قبول کرد وبعد 10 دقیقه بعد فوت کرد. بر اساس قاعده شما این بهشتی است. اما به اتفاق مسلمانان اون کافر مرده است.
ثانیا: سوال دیگری که پیش می آید اینست که آیا عقل قادر به درک خوبی و بدی هست یاخیر؟(لفظ بصورت عام یعنی چه)؟

من مبنای حسن وقبح را دو چیز می دانم، یکی شرع ودیگری مصلحت ومضرتی که علمای اسلامی بر اساس شرع تعیین می کنند.

لازم است توضیح دهید که علمای اسلامی که بر اساس شرع مصلحت سنجی می کنند عقل را هم در درک مصلحت یا مضرت دخالت می دهند یا خیر؟اگر بله پس عقل هم ملاک درک حسن و قبح است و اگر خیرپس همه چیز به شرع بر می گردد.عقل چه کاره است ؟آیا عقل نمی تواند به خوبی احسان حکم کند؟آیا عقل بدی ظلم را درک نمی کند؟

با عقل از قواعد کلی شرع حکم را می گیرند وعقل درک می کند که ظلم بد است اما عقاب آن زمانی است که شرع حکم به نهی از آن کند.

به نظر می رسد دقت شما کم شده باشد لطفا به این سوال جواب دهید.
خواستن فعل نفس انسان است نه استدلال کلامی.یعنی نفس انسان است که می خواهد قوانینی که درک کرده را بر بر موجودات تطبیق دهد در این صورت چه فرقی میان حکم عقل و حکم استدلال کلامی خواهد بود؟و چگونه می توان تشخیص داد که کجا حکم عقل است و کجا استدلال کلامی؟مثلا از کجا معلوم میشود که خوبی و بدی هم که
 تشخیص داده شده کار استدلال کلامی نباشد؟

تعریف علم کلام: علم کلام علمی است که بر اساس قواعد بر گرفته از منطق وفلسفه در مورد اثبات وجود خدا وتوحید وعلوم متعلق به آن بحث می کند وتفاوتش با فلسفه در این است که فلسفه جدا از دین به قضایا می نگرد.

عقل: قوه ای است که در هر انسانی کم یا زیاد  وجود دارد، وبسته به قوت حافظه وهوش وذکاوت انسانها متفاوت است.

لذا عقل امر عام است که هر کس می تواند ادعا کند، و حتی اون کسی که هیج بهره ای از کلام وعلم آن نبرده است، پیرزنی که دوک می چرخاند می داند که بدون حرکت دستش دوک نمی چرخد.

جناب هشام مسلما بعید می دانم معتقد به مکان داشتن خدا باشید!و اعتقاد داشته باشید خدا به مکان نیاز دارد و محدود به مکان است!به نظر می رسد برای اینکه ثابت کنید بین حکم عقل در مکان نداشتن خدا و حکم عقل در مکان داشتن هر هستی تعارض است تلاش می کنید اما تا زمانی که نتوانید ثابت کنید هر هستی نیاز به مکان دارد تلاش شما بیهوده است.من نباید بدیهی نبودن را ثابت کنم شماباید بدیهی بودن را ثابت کنید.مدعی باید دلیل بیاورد نه منکر.

شما  به اعتقاد من چه کار داری، جناب صادق، من گفتم مگه می شه گفت او هست ولی هیچ جا نیست.

 (غضب=عدل است) و ( فرح = رحمت است)؟؟؟؟!!!!!!!!!!! می پرسیم چرا اینطور است؟ جواب اینه که بخاطر اینکه حالت نفسانی بر الله جریان ندارد، جهت تقریب به ذهن و تشبیه معقول به محسوس با این الفاظ بکار رفته.

می گوییم اقای صادق، الله هم تعبیر رحم وهم تعبیر حب بکار برده ومردم مخاطب هر دو را می فهمیدند ونیازی نبود برای تقریب به ذهن یکی را در معنای دیگری بکار بگیرد.

می گویم جناب هشام مردم مخاطب معنی رحم را می فهمیدند اما معنی رحمت خدا را هم می فهمیدند؟ اگر می فهمیدند شما هم می فهمید اما من یکی نفهمیدم لطفا برای ما توضیح دهید رحمت خدا یعنی چه؟ عدل خدا یعنی چه؟ دست خدا یعنی چه؟ معنی دست روشنتر است یا عدل و رحم؟ وقتی به خدا اضافه شدند معنی آنها هیچ فرقی نمی  کند؟ سبحان الله !!!!

جواب نیست اقای صادق! خدا غضب الله بکار برده، لا یظلم به نسبت خودش بکار برده، همچنان که الله یحب بکار برده والله یرحم هم بکار برده است، اگه قرار باشد یکی به معنای دیگری باشد، لازم باید در اراده هر دو معنی فقط یک لفظ بکار می برد. بله می تونی بگویید، نتیجه غضب الله عدل است اما نمی تونی بگویید یکی است، می تونی بگویی نتیجه یکی از مظاهر رحمت حب است اما نمی شه گفت رحمت عین حب است، این ها بکار برده شده است.

لذا هنوز جواب ناتمام است چرا؟ چون الله هم غضب دارد وهم رحمت و مطمئنا غضب ورحمت خدا یکی نیستند. واین دو تا هستند. و بر خلاف قاعده ریاضی شما دو را نسبت به خدا یک می دانی!

اما بد نیست شما به این سوال جواب دهید:
برای کسی که قائل به تشبیه صفات خدا به صفات مخلوقاتش باشد این سوال یک اشکال اساسی به نظر می رسد .اما شما چه پاسخی به این اشکال می دهید؟آیا خدا نمی خندد؟ آیا خدا عصبانی نمی شود؟
احتمالا بگویید بدلیل اینکه" لیس کمثله شیئ "پس غضب و فرح خدا مثل غضب و فرح ما نیست می پرسم پس چه معنی می دهد که خدا کلماتی را به کار ببرد که ما مخاطبان قران معنی آنرا نمی دانیم؟

ما مقصود کلام را می فهمیم، مثلا الله فرموده؛ ان الله یحب المتقین، کیفیت حب، برای ما مهم نیست چیزی که برای ما مهم است مقصود کلام الله است که در ان تشویق وترغیب به تقوا ورعایت ادب در مقابل اوست، وانسان متقی بدون اینکه کیفیت حب الله را درک کند، احساس می کند که الله به او توجه دارد یا ندارد، وبرعکس در مورد غضب الله و....

مایلم این پرسشها را یکبار دیگر مطرح کنم هر چند بعید می دانم پاسخی دریافت کنم اما به قول قران"معذرة الی ربکم"
آیا بیان مفهوم دست و روشن کردن معنای آن به طور کلی(نه دست خدا که بگویید ما کیفیت آنرا نمی دانیم)حرام است یا محال؟ اصلا به چه دلیل من باید چنین معنایی را پیدا کنم؟ چرا شما نباید بر حقیقت بودن ید دلیل بیاورید؟ حتما می گویید اصل بر حقیقت بودن است خواهم گفت: به چه دلیل؟ آیا این اصل حکم عقل نیست؟ آیا عقل می تواند درباره اینکه "ید" درباره خدا حقیقت باشد یا مجاز حکم کند و اصلا از کجا معلوم که عقل اشتباه نکرده باشد؟ به هر حال سه مرتبه سوالات خود را تکرار می کنم.

اولا: معذرة الی ربکم در مقابل کفار بکار برده میشه نه در مقابل مسلمان، ثانیا اون برای دعوت است نه پرسش؟

ثانیا: شما که گفتی من دست را برای خدا قبول دارم اما نه به معنای متعارف، خب ما هم همین می گیم نه زیاد نه کم! یعنی ما نمی گوییم الله دست ندارد، بلکه می گوییم دست دارد، ونمی گوییم دست الله قدرت یا نعمت است چون دلیلی نداریم، نمی گوییم دستش مانند انسان است، چون تشبیه است، الله گفت با دستم خلق کردم ما می گوییم پس دست دارد که گفته با دستم خلق کردم، اما دیگه نمی پرسیم ایا جزء او هست یا جدا از اوست، ترکیب حاصل می شود یا نه اینها امری است که نه نیاز می بینیم ونه جواب براش داریم وفکر می کنیم نیازی برای پاسخ گفتن به آن نیست، وسکوت بهترین است.

اما قرار بر این نیست که همه الفاظ قرآن را انسان بداند، چرا که اگر چنین باشد بین من وشما و پیامبر و خدا در فهم یکی خواهیم بود، والله فرمود راسخون در علم هنگام برخورد با متشابهات یا امری که فهم آن برایشان مقدور نیست، می گویند، ما به همه ایمان اوردیم وهمه از جانب اوست لذا خطایی در آن نیست.

دو "هست"با قید"متفاوت"و "درکنارهم"هر کدام برای دیگری محدودیت ایجاد می کند. اما اگر این دو قید را برداریم یعنی دو هستی که از هر نظر با هم یکسان هستند (اگر ممکن باشد) یا دو هستی که در کنار هم نیستند برای هم محدودیتی درست نمی کنند.

این قانون بدیهی است یا نه؟...... برای شما بدیهی است؟ خیر برای من  بدیهی نیست بلکه با دقت و تامل بدان یقین پیدا کرده ام.

خب الله هست، مخلوقات هم هستند، آیا هستی مخلوقات برای هستی الله محدودیت ایجاد نمی کنند؟ با توجه به قانون شما یا الله نباید باشد، یا وجود دارد، اما در جهان وبین مخلوقات نیست، وبه اندازه وجود مخلوقات مکان برای الله محدود خواهد شد، یا اینکه مانند حلولیها باید بگید همه خدا هستند تا اینکه برای الله محدودیتی ایجاد نشود.

امین شقایقی , amin34521
امین شقایقی - 21:35 1389/02/12
35
از مالک بن انس سوال کردند خدا چگونه بر عرش قرار گرفته است؟پاسخ داد: ((الاستواء معلوم و الکیفیة مجهول و السوال عنه بدعة ))معنی استواء روشن است اما کیفیت آن روشن نیست و سوال کردن از این موضوع بدعت (وحرام) است
بسیار مایلم دوست عزیز ما هشام به این سوال پاسخ دهند که این عبارت مالک بن انس آیا ریشه ای در قران و سنت صحیح نبوی دارد؟
صادق مصلح , shoorideh2
صادق مصلح - 05:00 1389/01/10
34

اولا:این سوال فراموش شد( عقل نمی  تواند حکم کند که اگر کسی معجزه نشان داد حتما پیامبر است .می پذیرید؟)
ثانیا: این سوال هم فراموش شد(ثانیا:پس  برخی بدیهیات را عقل می تواند حکم کند.درسته؟مثلا وجود الله را عقل به آن حکم می کند اما اگر پیامبری ندید می تواند منکر خدا شود چون ملزم به اطاعت از عقل نیست.و می تواند بگوید من خدا را قبول ندارم .و می تواند بگوید وقتی خدایی کسی را قبول ندارم پس می توانم بگویم که پیامبری هم از طرف او نیامده و اگر کسی ادعای پیامبری  کرد و گفت خدا هست می توانم بگویم من خدا را قبول ندارم چه رسد به  پیامبرش.درسته؟اگر این نتیجه را قبول ندارید بگویید کدام بخش آن غلط است؟و چرا؟و اگر قبول دارید پس تکلیف آنها که خدا را قبول ندارند چیست؟)
ثالثا:آیا جایی که عقل حکمی می کند آیا انسان ملزم به پذیرش حکم عقل بر وجود خدا هست یا خیر؟

تا زمانی که پیامبر نیامده نه؟ والان که قرآن وعلمای اسلامی مکان پیامبر را می گیرند. پیشنهاد می دم این بحث چون کاربرد عملی ندارد تمامش کنیم چون الان حجت تمام شده و دین آمده است مگر برای کسانی که دین به آنها نرسیده یا خوب نرسیده که حکمش به روز قیامت بر می گردد که آیا مؤاخذه می شوند یانه لذا کاربرد عملی برای آن نمی بینم.

اولا:این بحث مثل بسیاری از مسائل علمی کاربرد عملی دارد کاربرد آن هم در اثبات عقاید درست روشن است همانطور که کاربرد آن در پاسخ به همین سوالی که مطرح کردم روشن می شود.اگر انسان ملزم به پذیرش حکم عقل باشد یک حالت دارد و اگر ملزم نباشد یک حالت بسیار متفاوت دیگر .پس کاربردعملی دارد.

ثانیا:آمدن پیامبر را شما با حکم عقل ثابت می کنید و اگر ملزم به پذیرش حکم عقل نباشید ملزم به پذیرش پیامبر هم نیستید به طبع آن قران و علمای اسلامی هم بی اعتبار خواهند شد.
...........................................................................................................................

أحسن پس شما نوعی شباهت را پذیرفتید أما شباهت در داشتن دست را نپذیرفتید، یا عرش یا غیر أما کیفش را به نسبت خداوند متفاوت می دانی!

متوجه نشدم که چه نتیجه ای می خواهید بگیرید؟تفاوت عبارت یا بهتر بگویم عقیده من درباره صفات خدا با شما اینست که من اصل داشتن دست و عرش به معنی متعارف را از خدا نفی می کنم اما شما اصل آنرا با همین معنی شناخته شده می پذیرید فقط می گویید کیفیت آن روشن نیست مثل اینست که بگویید خدا روی صندلی می نشیند فقط نمی دانیم جنس صندلی آن از چیست یا اندازه آن چقدر است یا ....و اگر بگویید جنس ندارد اندازه هم ندارد هیچ یک از صفات مخلوقاتش را ندارد تا اینجا با ما هم عقیده می شوید باز با این تفاوت که شما می گوید معنی عرش و دست روشن است با این حساب معلوم نیست این چه عرشی است که هیچ مشخصه ای از مشخصات مخلوقاتش را ندارد ولی معنی آن روشن است؟؟
.........................................................................................................................................

مقدمه شما مخالف با نتیجه گیری شماست: شما می گویید، بازخواست به خاطر عقاید نیست بلکه عمل تعیین کننده شقاوت است، بعد می گید کسی که عقیده ضروری دین را نپذیرد، وقبل از مرحله عمل بمیرد جهنم است، از کجا معلوم که چگونه عمل می کند؟ واین لازم وملزوم نیست.

لطفا قید "غیر ضروری"را به عقاید اضافه کنید تا عبارتی که نقل می کنید کامل باشد و نه برداشت خودتان.
در پست قبل توضیح دادم که این عقاید آنی حاصل نمی شوند که  کسی قبل از مرحله عمل بمیرد.عکس آن امکان دارد که کسی یک عمر مشرک بوده باشد و یک دفعه موحد شده و کشته شده باشد و به بهشت برود اما هیچ کسی یک عمر موحد درستکار نبوده که یک دفعه مشرک شود و بعد بمیرد.چون انحراف به تدریج است اما هدایت می تواند آنی باشد.نمونه قرانی آن را هم خدمت شما شاهد آوردم"ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذینَ أَساؤُا السُّواى‏ أَنْ كَذَّبُوا بِآیاتِ اللَّهِ وَ كانُوا بِها یَسْتَهْزِؤُن‏"
اگر شما نمونه ای سراغ دارید که یک انسان درستکار آنی مشرک شده و مرده باشد برای ما بیان کنید.
...................................................................................................................

 اولا:این دو سوال هم فراموش شد(اولا:لطفا تکلیف خود را با عقل و علم کلام روشن کنید و هریک را طوری تعریف کنید که بفهمیم چه فرقی میان حکم عقل و علم کلام وجود دارد.
ثانیا:سوال خود را تکرار می کنم : آیا انسان ملزم به اطاعت از عقل(نه علم کلام به قول شما) هست یا خیر؟)
ثانیا:پس قبول دارید که حکم عقل را باید پذیرفت. (آری عقلی که من می گویم تعریفی هم براش ندارم همچون که شما ندارید)؟ اما به چه دلیل باید حکم عقل را پذیرفت؟ ( امر خدا در قرآن که از عقل تبیعیت کنید) آیا عقل چنین حکمی می کند یا شرع؟( عقل می گوید قول الله بر قول غیر او برتری دارد)
فرمودید به حکم قران باید حکم عقل را پذیرفت می پرسم به چه دلیل حکم قران را باید پذیرفت؟ اگر بفرمایید به حکم عقل می گویم به چه دلیل حکم عقل را باید پذیرفت؟پس دور پیش می آید نمی توانید هر کدام را به دیگری منوط  کنید باید یکی را بدون دیگری ثابت کنید یا قران را بدون عقل یا عقل را بدون قران .از این دو کدامیک مقدم است ؟
..........................................................................................

ثانیا: سوال دیگری که پیش می آید اینست که آیا عقل قادر به درک خوبی و بدی هست یاخیر؟(لفظ بصورت عام یعنی چه)؟

من مبنای حسن وقبح را دو چیز می دانم، یکی شرع ودیگری مصلحت ومضرتی که علمای اسلامی بر اساس شرع تعیین می کنند.

لازم است توضیح دهید که علمای اسلامی که بر اساس شرع مصلحت سنجی می کنند عقل را هم در درک مصلحت یا مضرت دخالت می دهند یا خیر؟اگر بله پس عقل هم ملاک درک حسن و قبح است و اگر خیرپس همه چیز به شرع بر می گردد.عقل چه کاره است ؟آیا عقل نمی تواند به خوبی احسان حکم کند؟آیا عقل بدی ظلم را درک نمی کند؟
............................................................................................................................

به نظر می رسد دقت شما کم شده باشد لطفا به این سوال جواب دهید.
خواستن فعل نفس انسان است نه استدلال کلامی.یعنی نفس انسان است که می خواهد قوانینی که درک کرده را بر بر موجودات تطبیق دهد در این صورت چه فرقی میان حکم عقل و حکم استدلال کلامی خواهد بود؟و چگونه می توان تشخیص داد که کجا حکم عقل است و کجا استدلال کلامی؟مثلا از کجا معلوم میشود که خوبی و بدی هم که
 تشخیص داده شده کار استدلال کلامی نباشد؟
........................................................................................................................

بله این سوال را می شود پرسید پاسخ آن را هم دادم که خدا نیاز به مکان ندارد که در جایی باشد . می توانم بگویم خدا محدود به هیچ جایی نیست و نیاز به جایی هم ندارد اما علمش به همه چیز و همه جا احاطه دارد.اینکه شما ادعا می کنید که "هر هستی نیاز به مکان دارد بدیهی است "جهل مرکب است نه علم بدیهی.مگر اینکه خدا را مثل خود محدود و نیازمند بدانید و او را مقهور باید و نبایدی که برای خود ساخته اید کنید.

ولی نگفتی الله کجاست؟ نمی توانید بگویید هست ولی هیچ جا نیست!؟  اما شما ثابت کنید که هر هستی نیاز به مکان دارد بدیهی نیست. این از لازمه عقل است اما چون بخدا می رسد قضیه متفاوت است درسته؟

جناب هشام مسلما بعید می دانم معتقد به مکان داشتن خدا باشید!و اعتقاد داشته باشید خدا به مکان نیاز دارد و محدود به مکان است!به نظر می رسد برای اینکه ثابت کنید بین حکم عقل در مکان نداشتن خدا و حکم عقل در مکان داشتن هر هستی تعارض است تلاش می کنید اما تا زمانی که نتوانید ثابت کنید هر هستی نیاز به مکان دارد تلاش شما بیهوده است.من نباید بدیهی نبودن را ثابت کنم شماباید بدیهی بودن را ثابت کنید.مدعی باید دلیل بیاورد نه منکر.
..................................................................................

جواب من ندادید. شما گفتید قوانین ثبوتی بر الله جاری نمی شود اما قوانین سلبی جاری می شود

من این ادعای خود را از پست 22 پس می گیرم  و تصحیح می کنم که قوانین ثبوتی و سلبی اجسام همه توسط خدا وضع شده و هیچ کدام حاکم بر خدا نیستند اما توضیح این نکته ضروری است که آنچه خدا به عنوان عقل به ما عطا کرده قوانینی را برای شناخت حقایق درک می کند و هست و نیستهایی را لازم می شمرد که نمی توان خدا را از این قوانین که برای شناخت حقایق از یکدیگر هستند بیرون کرد چرا که اگر خدا را فوق همه قوانین بدانیم نخواهیم توانست خدا را تنزیه کنیم و اگر کسی بگوید خدا مثل خودش را خلق کرده یا در جسد من حلول کرده یا در این بت مجسم شده هیچ سخنی نمی توانیم بگوییم چون ادعا خواهد کرد خدا فراتر از درک شماست که بگویید خدا نمی تواند چنین باشد یا چنان باشد.
............................................................................................................................

اولاً: قوانین عقلی قبل از ورود به بحث دین معناش واضح است.

ثانیا: الله مثل انسان نیست (قبل از دین و قران عقل چنین حکم می کند)

ثالثا: انسان چهار صفت متفاوت دارد چون صفاتش با صفات خدا تفاوت دارد.

رابعاً: وقتی شما می گویید تفاوت هست بین انسان والله، چرا می توانید بگویید بین انسان والله در اوصافشان و.... تفاوت وجود دارد اما در مورد دست چینین نیست؟

ما در مورد دست الله هم می گوییم بین دست انسان و دست خدا تفاوت است واتفاقا تفاوتی اساسی است. این شما هستید که این تفاوت را یکبار انکار می کنید و یکبار اثبات می کنید.زمانی که متهم به تشبیه می شوید می گویید بین دست خدا و انسان تفاوت است وزمانی که متهم به تاویل می شوید می گویید معنی دست روشن است و خدا خودش گفته دست دارد پس همین دست متعارف را دارد و دستش دست است به همان معنی که می دانیم.و هرگز جرات نمی کنید بگویید معنی دست خدا با معنی دست انسان دو تاست بلکه راه سومی انتخاب می کنید و می گوید معنی یکی است اما کیفیت دوتاست.زمانی هم که از شما در مورد معنی دست سوال می شود از پاسخ دادن طفره می روید.
................................................................................................................................

 (غضب=عدل است) و ( فرح = رحمت است)؟؟؟؟!!!!!!!!!!! می پرسیم چرا اینطور است؟ جواب اینه که بخاطر اینکه حالت نفسانی بر الله جریان ندارد، جهت تقریب به ذهن و تشبیه معقول به محسوس با این الفاظ بکار رفته.

می گوییم اقای صادق، الله هم تعبیر رحم وهم تعبیر حب بکار برده ومردم مخاطب هر دو را می فهمیدند ونیازی نبود برای تقریب به ذهن یکی را در معنای دیگری بکار بگیرد.

می گویم جناب هشام مردم مخاطب معنی رحم را می فهمیدند اما معنی رحمت خدا را هم می فهمیدند؟اگر می فهمیدند شما هم می فهمید اما من یکی نفهمیدم لطفا برای ما توضیح دهید رحمت خدا یعنی چه؟عدل خدا یعنی چه؟دست خدا یعنی چه؟معنی دست روشنتر است یا عدل و رحم ؟وقتی به خدا اضافه شدند معنی آنها هیچ فرقی نمی  کند؟سبحان الله !!!!

اما بد نیست شما به این سوال جواب دهید:
برای کسی که قائل به تشبیه صفات خدا به صفات مخلوقاتش باشد این سوال یک اشکال اساسی به نظر می رسد .اما شما چه پاسخی به این اشکال می دهید؟آیا خدا نمی خندد؟آیا خدا عصبانی نمی شود؟
احتمالا بگویید بدلیل اینکه" لیس کمثله شیئ "پس غضب و فرح خدا مثل غضب و فرح ما نیست می پرسم پس چه معنی می دهد که خدا کلماتی را به کار ببرد که ما مخاطبان قران معنی آنرا نمی دانیم؟؟
......................................................................................................................................

چرا نمی خواهید بحث کنید؟ منظور شما از قاعده چیست؟

قاعده اینه که اولا مقدار دخالت عقل در تعیین وتأویل آیات قرآن چه قدر است.

ثانیا: شما چطوری در مورد سایر صفات خدا آنها را توجیه نمی کنید مثلا علم، وعضب وعدل و.. اما نسبت به دست توجیه می کنید. ومی گویید جایز نیست؟

اگه این دو موضوع واضح بشه فکر کنم اون قضیه حل خواهد بود.

اولا:در مورد مقدار دخالت عقل در تاویل آیات مقداری بحث شده و ادامه دارد.ثانیا:ما همانطور که مفهوم دست را تاویل می کنیم هر مفهومی که خدا را محدود و شبیه به مخلوقاتش کند را هم تاویل می کنیم.و ملاک ما حکم عقل است اما برای حل شدن قضیه دست ابتدا باید مفهوم کلماتی که درباره آن بحث می کنیم را روشن کنیم وگرنه هر کدام معنی و مفهومی را در نظر گرفته و بر سر آن جدل می کنیم که دیگری معنی و مفهوم دیگری را در نظر دارد و هرگز هیچ چیز روشن نمی شود بنابراین وقتی قرار است که مثلا درباره زکات بحث شود ابتدا باید مفهوم زکات روشن باشد وگرنه یکی بگوید واجب است دیگری بگوید مستحب و هر کدام هم به آیات و روایات استناد کنند فایده ای ندارد.

مایلم این پرسشها را یکبار دیگر مطرح کنم هر چند بعید می دانم پاسخی دریافت کنم اما به قول قران"معذرة الی ربکم"
آیا بیان مفهوم دست و روشن کردن معنای آن به طور کلی(نه دست خدا که بگویید ما کیفیت آنرا نمی دانیم)حرام است یا محال ؟اصلا به چه دلیل من باید چنین معنایی را پیدا کنم؟چرا شما نباید بر حقیقت بودن ید دلیل بیاورید؟حتما می گویید اصل بر حقیقت بودن است خواهم گفت: به چه دلیل؟آیا این اصل حکم عقل نیست؟آیا عقل می تواند درباره اینکه "ید" درباره خدا حقیقت باشد یا مجاز حکم کند و اصلا از کجا معلوم که عقل اشتباه نکرده باشد؟به هر حال سه مرتبه سوالات خود را تکرار می کنم.

جناب هشام اینکه قومی چنین تعبیری به کار نمی برند یک موضوع است و اینکه بگویید عقل یک چیز می گوید، لغت چیز دیگر، موضوعی دیگر؛ چرا از یکی به دیگری می روید؟ ابتدا سخن قبلی خود را اصلاح کنید وبه سوال من پاسخ دهید تا بعد بررسی کنیم ببینیم آیا عرب چنین کاربردی داشته یا خیر.
 به چه دلیل بکار بردن حرف جر "باء"بر سر کلمه "ید"مجاز بودن آنرا ممنوع می کند پس اگر خدا می گوید "لاتلقوا بایدیکم الی التهلکه"حتما باید هلاکت با دستان باشد و اگر کسی با پایش خود را به هلاکت انداخت مشمول نهی خدا نخواهد شد.یا می گوید" الذی بیده عقدة النکاح"در اینجا هم حتما بایدعقد نکاح  با دست باشد .آیا شما چنین فتوایی صادر می کنید؟!؟

..................................................................................................................
برای شما بدیهی است؟
خیر برای من  بدیهی نیست بلکه با دقت و تامل بدان یقین پیدا کرده ام.
...............................................................................................................................

آدرس وآیاتی که دلالت دارد را لطف کنید اگه ممکنه.

الادله النقلیه و الحسیه علی امکان الصعود الی الکواکب و علی جریان الشمس و القمر و سکون الارض

چاپ دوم این کتاب 75 صفحه دارد که تالیف عبدالعزیربن باز است و در سال 1402هجری قمری در ریاض به چاپ رسیده است .کتاب را می توانید از اینترنت دانلود کنید.
.............................................................................................................................

من دلیلی بر ذاتی بودن ایمان به رسل وامامان ندارم.دقت کنید که من نمی گویم نیست شاید باشد و من خبر نداشته باشم و شاید هم نباشد.
..........................................................................................................................................

اولا: همانطور که گفتم یک چیز برای همه بدیهی نیست. ربطی به گفته ما نداشت.وقتی بداهت نسبی باشد نمی توانید مطلق بپرسید: آیا نفی ولد یا عدم کیفیت الله بدیهی نیست؟ باز هم ربطی نمی بینم؟ چرا شما می گویید اری بدیهی هستند اما نسبتشان تفاوت دارد همانطور که عدد پی، وجزر25 بدیهی هستند وتفاوت در بداهت آنهاست.

البته بگذریم از اینکه معنی بدیهی نزد فرق واهل کلام وفلاسفه چیست.

اولا:ملاک بدیهی بودن نظرشخصی است و نسبت بداهت چیزی جز نظر هر کس نیست یعنی نسبت به یک نفر بدیهی است نسبت به دیگری غیر بدیهی.بنابراین نمی توان  به صورت مطلق چیزی را برای همه بدیهی دانست.
ثانیا:من کجا گفتم بدیهی هستند؟؟
ثالثا:نمی دانم منظور از بدیهی بودن عدد پی چیست؟
رابعا:گمانم نظر اهل لغت در همه علوم کافی باشد
.................................................................................................................................................

این قاعده است که هر امر بدیهی خطاناپذیر است ممکن است یکی بداند ویکی نداند!
 
این قاعده را از کجا کشف کرده اید؟عقل خودتان به آن دست یافته یا پیش از شما هم کسی چنین علمی را داشته است؟
در ضمن جواب ندادید چرا الله بساطتش را مطرح نکرده اما خلاف بساطتش را بسیار مطرح کرده است (جاء، یفعل، یغضب،و...)؟

نمی دانم شاید کسانی که عقلشان را در شناخت خدا به کار نمی گیرند نزد خدا اهمیتی ندارند.
................................................................................................................................................

محدودیت و تعدد درباره ملائکه و جن بکار برده شده نمی دانم به بساطت چطور ربط پیدا کرده که شما در این قست آنرا آورده اید؟ همینطور هم نمی دانم در کدام پست گفته ام که بساطت بدیهی است لطفا شماره پست را بفرمایید .

یعنی از نظر شما بساطت بداهت بدیهی نیست؟

این سوال شفاف و گویا ودقیق، جواب چند سوال بالاست؟!!فکر کنم کلمه بداهت اشتباه تایپی باشد در این صورت لازم است این موضوع را برای چندمین بار تذکر بدهم که نمی شود مطلق گفت بساطت بدیهی هست یا خیر بلکه به نسبت هر کس فرق می کند بساطت ذات خدا برای من بدیهی نیست مطمئنم برای شما هم بدیهی نیست شاید کسی باشد که برایش بدیهی باشد.
................................................................................
3- آیا احتمال انحصار هستها در مرکب و بسیط را می دهید یا یقین دارید که گزینه سومی وجود دارد؟

این یک احتمال بود که من دادم، ومثال هم زدم نمی شود قانونی که بر ریاضی وجود دارد را بر مرگ، یا محبت یا غیره تطبیق بدهید. اگر چه هم بدیهی هستند، اما شما جواب ندادید، که محبت بسیط است یا مرکب. یا مرگ و...

اولا:مثال  و احتمال شما ربطی به سوال من ندارد یا شاید داشته باشد ولی من ربطش را نفهمیدم.
ثانیا:قانونی که در ریاضی وجود دارد تشخیص عقل است و قوانینی که درطبیعت وجود دارد هم تشخیص عقل و قوانین ریاضی کاملا بر طبیعت منطبق است و در آن کاربرد دارد حتی در جزییات آن مثل مرگ ممکن است ما آنرا تشخیص ندهیم.
.و همه جهان بر یک قانون کلی که سنت الهی باشد قرار دارد و همه چیز از مادی و معنوی ومرکب و بسیط وآسمان و زمین وانسان و ماشین وجاندار و بی جان وهمه و همه محکوم این قانون هستند.این قانون را قانون تکوین و هستی می توان نام گذاشت.
ثالثا:شما برای من محبت و مرگ و...را تعریف کنید تا بگویم بسیط است یا مرکب.چون من هنوز معنی آنها را نمی دانم چه رسد به بساطت یا ترکیب آنها.
.........................................................................................................................................

چرا نمی شود تاویل کرد؟ همانطور که معنای علم وقدرت را تأویل نمی کنید ومی گویید لازمه الله بودن علم است. آیا الله برای فهمیدن نیازمند علم است؟ یا اینکه نه علم برای الله نیازمندی محسوب نمی شود، اما چطور دست برای الله نیازمندی محسوب می شود.

معنای علم و قدرت برای خدا اگر مستلزم محدودیت و تشبیه باشد تاویل می شود مثلا ما می گوییم علم خدا عین ذات اوست نه چیزی جدا از ذات .ضمنا اگر ما کاری را نمی کنیم دلیل ممنوعیت یا محال بودن آن نیست شاید ما اشتباه کنیم پس دلیل شما بر عدم تاویل چیست؟
..............................................................................................

بهتر است همان تعبیری بکار گیریم که الله بکار گرفته است و ما را از آن منع نکرده است. شما چرا برای تکلم تشبیه به انسان می کنی، مگه درخت صدا ندارد مگه باد صدا ندارد مگه اب صدا ندارد، الله هم کلامی دارد که لایق بجلاله است، ومثل هیچ چیز نیست.

من هنوز از درخت صدایی نشنیده ام از باد و آب هم کلمه نشنیده ام که بگویم تکلم می کند بله خدا با موسی تکلم کرده است اما مسلما از مخارج صوتی دهانش باد خارج نشده که تکلم کرده باشد. بلکه خداوند صدایی را خلق کرده و با آن مراد خود را به موسی منتقل کرده است.همانطور که انسان با خارج کردن هوا و حرکت لب و دندان و زبان صدایی را ایجاد می کند تا مراد خود را برساند خدا بدون استفاده از هیچ چیزی و فقط با اراده کردن این صدا را ایجاد کرده است.

اما بکار گرفتن یک تعبیر یک چیز است و اراده کردن معنی آن چیز دیگر .بله ما هم همان تعبیر خدا را به کار می گیریم اما معنی آنرا اراده نمی کنیم یعنی معتقد نیستیم که خدا بر تختی می نشیند و هشت نفر او را حمل می کنند اما ظاهرا شما این معنی را اعتقاد دارید.

تکرار می کنم : یا معانی این کلمات را غیر از آن چیزی که در ظاهر است می دانیم (تاویل)یا می گوییم آمدن و برتخت نشستن وسخن گفتن همان مفهومی را دارد که بین مردم عرب متداول است یعنی آمدن =جابجا شدن از یک مکان به مکان نزدیک ما و برتخت نشستن=نشستن خدا بر یک سطح صاف بلند که زیر آن را هشت ملک گرفته.در این صورت یقینا خدا را به مخلوقاتش تشبیه کرده ایم .کدامیک بهتر است و چه دلیلی بر منع تاویل دارید؟
..................................................................................................................................

یعنی کلام خدا جهل است؟ پناه بر خدای علیم .

بنا برمعنی کردن و اعتقاد شما هم جهل است  و هم تناقض (نعوذ بالله)این شمائید که ادعا می کنید خدا حقیقت را همانطور که هست بیان می کند و تصور ما از صفات خدا عین صواب است. فقط کیفیتش را ما نمی فهمیم.این عین عبارت شماست(اگه این تصور نسبت به خود او خطاست چرا باید بکار بگیرد. که دیگران را بخطا بیاندازد.)

به نظر ما خدا برای تقریب به ذهن مفاهیمی که از ذهن قاصر بشر دور است را در قالب تمثیل و تشبیه و مجاز به کار برده تا به ذهن مخاطبانش آن مفاهیم را نزدیک کند.و بهتر از این تعابیر نمی شد که بکار رود.اما همان خدا به بندگان خود عقل هم عطا کرد که در پرتو آن خدا را از تشبیه و تجسیم منزه کنند.

نه اینکه بگونه ای تصور کنند که اصلا دیگه نشه پرستیدش، خدایی که رنگ نداری، ای الله که بو نداری ای الله که مکان نداری ای الله غضب نداری ای الله که حب نداری و....

پس خدایی که رنگ و بو و مکان وغضب و محبت به معنی انسانی ندارد بدرد پرستش نمی خورد.درسته؟؟حتما باید خدا رنگ وبو داشته باشد و در یک مکان نشسته و مثل انسانها خوشش بیاید و عصبی شود تا شایسته پرستش باشد .درسته؟؟تعالی الله عن ذلک علوا کبیرا و سبحان الله عما یصفون
................................................................................................................................

نه اگه این تعبیر شما می گویید که الله دست دارد اما نمی دانیم چیست اما مانند انسان یا حیوان یا ... فلان نیست وچیزی است که لایق اوست من با این تعبیر موافقم واین نظر اهل سنت است.

اگر از شما سوال شود معنی دست چیست چه پاسخی می دهید؟حتما می گویید معنی دست روشن است.سپس اگر سوال کنم دست خدا هم همین معنی را دارد چه پاسخی می دهید؟احتمالا بگویید خیر این معنی روشن را ندارد.یعنی معنی دیگری دارد که من نمی دانم چیست.این سخن ماست. یا احتمال دارد بگویید بله همین معنی روشن را دارد اما کیفیتش را نمی دانیم.در این صورت از شما خواهم خواست برای یک کودک که هنوز مفهوم دست را درک نکرده این مفهوم روشن را بیان کنید تا بدانم دست چیست.چه پاسخی خواهید داد؟حتما از معنی کردن آن طفره خواهید رفت .

ما تشبیه نمی کنیم می گویم او دست دارد اما نمی دانیم چگونه است ودستی است که لایق به اوست.

شما معنی دست را روشن و معرفی شده می دانید.و معنی دست خدا را هم همین معنی روشن و متعارف می دانید.غیر از این است؟

................................................................................................................

همان طور که علم خدا را مانند انسانها و وجودش را مانند آنها و... نمی دانی وکیفش را نمی دانی! دست را نیز آنگونه که لایق اوست تعبیر کن.

من دست خدا را چیزی لایق ذاتش می دانم وبه همین دلیل می گویم دست خدا هیچ شباهتی با دست مخلوقاتش ندارد یعنی معنی دست خدا با معنی دست مخلوقاتش متفاوت است نه فقط کیفیتش همینطور که علم خدا ذاتش با علم انسانها متفاوت است نه کیفیتش

.لطف کنید آن ذات مشترک که همه معنی آنرا می دانند را بیان کنید.اگر بگویید معنی دست را نمی دانیم که عاقلان از شما نمی پذیرند و شما هم نمی توانید بگویید دست به معنای حقیقی بکار رفته یا مجازی چون زمانی که می دانیم معنی چیست حقیقی بودن آن معقول خواهد بود.به عبارت دیگر وقتی معنی دست را ندانید نمی توانید نسبت دادن دست به هر چیزی را انکارکنید مثلا کسی می گوید این درخت دست دارد و چون شما مفهوم دست را نمیدانید نمی توانید درک کنید و طبعا نمی توانید این سخن را رد کنید.یا کسی بگوید من هشت دست دارم .دوتایش را می بینید اما شش تای آنرا نمی بینید.چون نامرئی هستند.

معنای علم نزد عاقلان وکیفیتش واضح است، اما شما برای خدا بگونه ای دیگر بکار می گیرید، همچنین معنای غضب واضح است اما شما برای الله بگونه ای دیگر بکار می برید چرا با دست چنین نمیکنید؟

ما چنین می کنیم هم با علم خدا هم با غضب خدا هم با دست خدا اما این پاسخ سوال من نیست.من یک سوال ساده پرسیدم معنی حقیقی دست چیست؟
.....................................................................................................................................................

اگه اینها در روایتهای دیگری قرار بگیرند هم وضعیتشون همین است؟ مثلاً این دو حدیث ضعیف است؟:

بله این دو روایت هم ضعیف می شود
................................................................................................................................

اگه ممکنه کمی بیشتر توضیح بدید. چون گمراهی فقط در عقیده که نیست در راه رفتن عادی هم هست و همه افرادی که از نعمت چشم محروم هستند ممکن است مصداق کسانی باشند که در راهیابی  به هدف با مشکل مواجه هستند و بسیارپیش می آید که راه خود را نمی شناسند.

اما در آخرت چنین نیست.

نمی دونم چرا وقتی بحث روایت هست ده سطر می نویسید اما وقتی فهم و توضیح است چهار کلمه بیشتر نمی نویسید؟؟
...............................................................................................................................................
همانطور که شما اشیاء را در حصر بودن یا نبودن قرار می دهید می شود ترکیب را هم در حصر بودن یا نبودن قرار داد. اگر حصر ترکیب در بودن یا نبودن نیاز به استقراء دارد حصر اشیاء در بودن یا نبودن هم نیاز به استقراء دارد.

نه چنین نیست! اما نمی توانم ثابت کنم ودلیل شما نیز قابل قبول نیست.

سعی کنید بیشتر مطالعه و تفکر کنید تا یا ادعای خود را اثبات کنید یا ادعای من را ابطال.

هاشم هشام , romasa
هاشم هشام - 13:38 1388/12/24
33

اولا:بحث  اطاعت از خدا بعد از پذیرش وجود خدا مطرح است. آیا جایی که عقل حکمی می کند آیا انسان ملزم به پذیرش حکم عقل بر وجود خدا هست یا خیر؟

تا زمانی که پیامبر نیامده نه؟ والان که قرآن وعلمای اسلامی مکان پیامبر را می گیرند. پیشنهاد می دم این بحث چون کاربرد عملی ندارد تمامش کنیم چون الان حجت تمام شده و دین آمده است مگر برای کسانی که دین به آنها نرسیده یا خوب نرسیده که حکمش به روز قیامت بر می گردد که آیا مؤاخذه می شوند یانه لذا کاربرد عملی برای آن نمی بینم.

من این قاعده شما را قبول ندارم . قاعده صحیح همانطور که گفتم اینست که هر پدیده ای یک پدید آورنده دارد یا هر معلولی علت می خواهد اما خدا پدیده و معلول نیست

ولی قاعده منطقی این است که هر معلولی زایده علتی است وخود علت نیز معلول شیء دیگر است اما وقتی به خداوند می رسد بخاطر فرار از دور یا تسلسل، نسبت بخداوند این قضیه صدق می کند. اما مشکل اساسی که اینجاست أونه که چرا به نسبت خداوند قطع می شود؟

بله من هم قبول دارم و با شما هم نظرم که الله با مخلوقاتش در کم و کیف این صفات تفاوت دارد اما در اصلش چطور؟

أحسن پس شما نوعی شباهت را پذیرفتید أما شباهت در داشتن دست را نپذیرفتید، یا عرش یا غیر أما کیفش را به نسبت خداوند متفاوت می دانی!

بله همانطور که در پست 24 گفتم بازخواست به خاطر اعمال است نه عقاید ضروری دین و این یعنی اگر کسی عقاید ضروری دین را نپذیرفته و خلاف آن معتقد باشد مسلما جایگاهش جهنم خواهد بود.شاید دلیلش این باشد که ضروریات دین با اندک تامل و تحقیق صحیح آن از غلط آن باز شناخته می شود وخداوند هم جویای حقیقت را راهنمایی می کند.مگر فاسقین را که انحرافشان به خاطر فسقشان است و عذابشان هم به خاطر انحرافی است که بر اثر فسق بوجود آمده.

مقدمه شما مخالف با نتیجه گیری شماست: شما می گویید، بازخواست به خاطر عقاید نیست بلکه عمل تعیین کننده شقاوت است، بعد می گید کسی که عقیده ضروری دین را نپذیرد، وقبل از مرحله عمل بمیرد جهنم است، از کجا معلوم که چگونه عمل می کند؟ واین لازم وملزوم نیست.

اولا:پس قبول دارید که حکم عقل را باید پذیرفت. (آری عقلی که من می گویم تعریفی هم براش ندارم همچون که شما ندارید)؟ اما به چه دلیل باید حکم عقل را پذیرفت؟ ( امر خدا در قرآن که از عقل تبیعیت کنید) آیا عقل چنین حکمی می کند یا شرع؟( عقل می گوید قول الله بر قول غیر او برتری دارد)

ثانیا: اما سوال دیگری که پیش می آید اینست که آیا عقل قادر به درک خوبی و بدی هست یاخیر؟(لفظ بصورت عام یعنی چه)؟ چون یکی از مباحث مهمی که میان متکلمان اسلام مورد مشاجره بوده حسن و قبح  است که عده ای آنرا عقلی می دانند و عده ای شرعی. یعنی عده ای بر این عقیده اند که خوبی و بدی را عقل می فهمد و برخی دیگر بر این عقیده اند که خوبی و بدی تنها با بیان خداوند قابل درک هستند و هر چه او بگوید خوب است خوب هست و هر کار که خدا بکند خوب است هرچند عقل ما بگوید ظلم است و قبیح.

من مبنای حسن وقبح را دو چیز می دانم، یکی شرع ودیگری مصلحت ومضرتی که علمای اسلامی بر اساس شرع تعیین می کنند.

ثالثا:جهت مزید اطلاع شما عرض می کنم که از نظر ما قاعده علت و معلول هیچگاه به هم نمی خورد. در مثل معجزات علتهایی درکار هستند که برای ما ناشناخته هستند وچون خداوند معلول نیست این قاعده برای خداوند جایی نخواهد داشت.

شما چطوری در این امری که از بدیهیات است، امر میگویید یک امر ناشناخته است. در حالی که الله می گوید ما ه

فرق عقل با استدلال کلامی در این است. که عقل قوانین جاری بر جهان ما را درک می کند، خوبی را از بدی بصورت عام تشخیص می دهد.  اما استدلال کلامی می خواهد قوانین جاری بر ماده را بر الله جریان دهد ومی خواهد الله را آنگونه که قوانین ساختگی اش ( اینکه خدا یا مرکب است یا بسیط و غیر از این نیست) بشناسد و سپس ما را ملزم به این شناخت کند. من این را نمی پذیرم. ومی گویم ما ملزم به اطاعت از عقل بدین معنا نیستیم.

بله این سوال را می شود پرسید پاسخ آن را هم دادم که خدا نیاز به مکان ندارد که در جایی باشد . می توانم بگویم خدا محدود به هیچ جایی نیست و نیاز به جایی هم ندارد اما علمش به همه چیز و همه جا احاطه دارد.اینکه شما ادعا می کنید که "هر هستی نیاز به مکان دارد بدیهی است "جهل مرکب است نه علم بدیهی.مگر اینکه خدا را مثل خود محدود و نیازمند بدانید و او را مقهور باید و نبایدی که برای خود ساخته اید کنید.

ولی نگفتی الله کجاست؟ نمی توانید بگویید هست ولی هیچ جا نیست!؟  اما شما ثابت کنید که هر هستی نیاز به مکان دارد بدیهی نیست. این از لازمه عقل است اما چون بخدا می رسد قضیه متفاوت است درسته؟

جناب هشام! آیا عقل شما حکم به وجود خداوندی یگانه و مقتدر و علیم نمی کند؟ احتمالا بله.

چرا من معتقدم که الله یکتا وقادر نه مقتدر، وعلیم است، چون خود او گفته است، وباز هم  نگفتید چرا قوانین سلبی بر الله جریان دارد اما سلبی ندارد؟ وشما چطوری از قوانین سلبی جریان بر الله تونستی وجود او که ثبوتی است را به اثبات برسونی؟

از نظر عقل مفهوم علم و قدرت و غضب و رحمت چهار مفهوم متفاوت هستند(دقت کنید مفهوم متفاوت هستند) اما عقل حکم نمی کند که این چهار مفهوم در عالم خارج و صداقشان هم چهار چیز متفاوت است یعنی یک نفر می تواند هر چهار صفت را داشته باشد درعین اینکه یک نفر است.اما درمورد خدا مسلما علم و قدرت و غضب و رحمت او مثل علم و قدرت و حمت و غضب ما نیست (مگراینکه معتقد به تشبیه باشید)بنابراین نمی توانید با قیاس آن به خود آنها را چهار چیز مجزا بدانید.

اولاً: قوانین عقلی قبل از ورود به بحث دین معناش باید واضح باشد، نه اینکه دین بر آن حکم کند، که اگه اینطور باشد (نظر اهل سنت است که شما نمی پذیرید)،

ثانیا: علم ثابت کرده که هر یک اینها خواستگاهشان متفاوت است. یعنی میشه انسان عالم باشد اما قدرت نداشته باشد یا بر عکس ویا غضب داشته باشد اما علم نداشته باشد و...

ثالثا: اگر چه که یک نفر می تواند چهار صفت داشته باشد، اما او چهار صفت متفاوت دارد نه یک صفت. وبعد صفت او از ذاتش جداست یعنی عقل داشتن وعلم داشتن او عین ذات او نیست.

رابعاً: وقتی شما می گویید تفاوت هست بین انسان والله، چرا می توانید بگویید بین انسان والله در اوصافشان و.... تفاوت وجود دارد اما در مورد دست چینین نیست؟

همانطور که گفتم چهار چیز متفاوت نیستند، بلکه چهار مفهوم متفاوت هستند که در یک مصداق جمع شده اند.

یعنی از نظر شما غضب عین فرح است در انسان، وعقل او عین علم او هستند اما اسمشون متفاوته؟

پاسخ ما اینست که غضب و فرح خدا مثل غضب و فرح ما حالت نفسانی نیست که نتواند با هم جمع شود و بر ذات غیر متغیر خدا جریان یابد.بلکه غضب خدا همان عدل خداست و فرحش همان رحمتش.و جهت تقریب به ذهن و تشبیه معقول به محسوس با این الفاظ بکار رفته بنابراین غضب و فرح خداوند یک حالت متغیر و غیر قابل جمع نیستند .اما شما چه پاسخی به این اشکال می دهید؟آیا خدا نمی خندد؟آیا خدا عصبانی نمی شود؟

(غضب=عدل است) و ( فرح = رحمت است)؟؟؟؟!!!!!!!!!!! می پرسیم چرا اینطور است؟ جواب اینه که بخاطر اینکه حالت نفسانی بر الله جریان ندارد، جهت تقریب به ذهن و تشبیه معقول به محسوس با این الفاظ بکار رفته.

می گوییم اقای صادق، الله هم تعبیر رحم وهم تعبیر حب بکار برده ومردم مخاطب هر دو را می فهمیدند ونیازی نبود برای تقریب به ذهن یکی را در معنای دیگری بکار بگیرد.

اما آیات قرآن،

وَغَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذَابًا عَظِیمًا [النساء : 93]

وَغَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَلَعَنَهُمْ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَسَاءَتْ مَصِیرًا [الفتح : 6]

أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ تَوَلَّوْا قَوْمًا غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مَا هُمْ مِنْكُمْ وَلَا مِنْهُمْ وَیَحْلِفُونَ عَلَى الْكَذِبِ وَهُمْ یَعْلَمُونَ [المجادلة : 14]

إِنَّ اللَّهَ لَا یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ [البقرة : 190]

إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ  [البقرة : 195]

وَاللَّهُ لَا یُحِبُّ الْفَسَادَ [البقرة : 205]

شما در آیات بالا جای غضب را با عدل عوض کنید، جدا از اینکه الله هیجایی نگفته او عادل است. چه می شود. وجای حب را با رحمت عوض کنید، ببینید چه معجونی درست خواهد شد،

چرا نمی خواهید بحث کنید؟ منظور شما از قاعده چیست؟

قاعده اینه که اولا مقدار دخالت عقل در تعیین وتأویل آیات قرآن چه قدر است.

ثانیا: شما چطوری در مورد سایر صفات خدا آنها را توجیه نمی کنید مثلا علم، وعضب وعدل و.. اما نسبت به دست توجیه می کنید. ومی گویید جایز نیست؟

اگه این دو موضوع واضح بشه فکر کنم اون قضیه حل خواهد بود.

ممکن است برای یک نفر بدیهی باشد ولی برای یک نفر دیگر بدیهی نباشد همانطور که قبلا عرض کردم بداهت امر نسبی است .

برای شما بدیهی است؟

درباره فتوای بن باز عبارت من دقیق نبود بن باز و برخی از علمای اهل سنت معتقدند که زمین ثابت است و "دوار" یعنی در گردش به دور خورشید نیست و این حقیقت را مخالف با ظاهر قران و سنت و حس می دانند.

آدرس وآیاتی که دلالت دارد را لطف کنید اگه ممکنه.

اما در مورد اولا شما! اگه فراموش نکرده باشید من در چند پست قبل گفتم کار عقل خلق وامر وفهم آن دوست نه تعیین کیفیت یا بیکیفیت کردن الله است. چه ربطی داشت؟شما بحق گفتید کروی بودن زمین اعجاز قران است و من سوال کردم کجای قران آمده؟

ربطش این بود که هم آیه وهم زمین جزء خلق وآمر هستند عقل می تواند در این دو مصداق غور کنید ونتیجه بگیرد کما اینکه بیان کردم.

معنای هیچ یک از آیات قران با هم تناقض ندارند.بلکه ظاهر آنهاست که تناقض می نماید وکسی که ظاهر گرا باشد باچنین مشکلی مواجه می شود.

از دیدگاه بن باز به نظر شما تناقضش کجاست؟ بن باز (ظاهر گرا از نظر شما) چطوری برایش تناقض ایجاد شده!

می شه بفرمایید منظور از سطحت چیست؟ و در صورت تناقض شما چطور رفع تناقض می کنید؟

من گفتم تناقض نیست، ثانیا اگه تناقض باشه قضیه مربوط به کیبفیت مسطح زمین است، وکیفیت سطح بودن زمین جزء خلق است وعقل می آید سطح را از مطلق به مقید تبدیل می کند. یعنی مثلاً اگه بگیم سطح منظور عدم کرویت است! ( که نیست) می گوییم عقل حکم می کند که این معنا مطلق نیست ومنظور قسمتی است که یک شهر در آن قرآر دارد یا در یک روستا و.... معنا درست است، مثل اینکه یکنفر بستنی را خوردم ، منظورش قسمتی از آن باشد.

من دلیلی بر ذاتی بودن ایمان به رسل ندارم.

به امامان چی؟

اولا: همانطور که گفتم یک چیز برای همه بدیهی نیست. ربطی به گفته ما نداشت.وقتی بداهت نسبی باشد نمی توانید مطلق بپرسید: آیا نفی ولد یا عدم کیفیت الله بدیهی نیست؟ باز هم ربطی نمی بینم؟ چرا شما می گویید اری بدیهی هستند اما نسبتشان تفاوت دارد همانطور که عدد پی، وجزر25 بدیهی هستند وتفاوت در بداهت آنهاست.

البته بگذریم از اینکه معنی بدیهی نزد فرق واهل کلام وفلاسفه چیست.

ثانیا:من کجا گفتم که بداهت نفی ولد به اندازه بساطت خداست؟ من چنین ادعا نکردم، گفتم این دو بدیهی هستند (از نظر قانون شما شما چنین ادعا نکردید؟!!!به پاراگراف بالا نگاه کنید!( بسیط بودن او، که از نظر شما مانند نفی ولد (در بداهت) است،) ایا این ادعا بمعنای این است که بداهتشون یکی است یا اینکه هر دو بدیهی هستند، اگه شما به قاسم گفتی! شما مثل برادرت دست ودلبازید یعنی اینکه اندازشون یکی است یا اینکه دست ودلبازی را ثابت می کند. ثانیا: شما که می گید فی الواقع هر امر بدیهی، لازماً خطا ناپذیر است. لذ از این جهت هر دو یعنی نفی ولد و بسیط بودن یکی است. عبارت خود را یکبار دیگر بخوانید! (خوندم وتوضیح دادم) اقلا بفرمایید من برداشت کردم نظر شما چنین است. این قاعده است. که هر امر بدیهی خطاناپذیر است ممکن است یکی بداند ویکی نداند! در ضمن جواب ندادید چرا الله بساطتش را مطرح نکرده اما خلاف بساطتش را بسیار مطرح کرده است (جاء، یفعل، یغضب،و...)؟

< تعدد لازمه محدودیت است و چیزی که بیش از یکی باشدحتما محدود است> (دلیل عقلی بدیهی)و اصلا کجا گفتم که فرزند نداشتن خدا یا بساطت او بدیهی است؟ (به چند پست برگردید در می یابید که در مورد بساطت چنین گفتید ) چرا موضوعات را در هم مخلوط می کنید و معجونی درست می کنید که خود هم نتوانید آنرا هضم کنید؟نتیجه گفته شما چنین معجونی درست می کند که هضمش سخت است.

محدودیت و تعدد درباره ملائکه و جن بکار برده شده نمی دانم به بساطت چطور ربط پیدا کرده که شما در این قست آنرا آورده اید؟ همینطور هم نمی دانم در کدام پست گفته ام که بساطت بدیهی است لطفا شماره پست را بفرمایید .به نظر می رسد راحتترین راه پاسخ گفتن به سوالات من درهم کردن موضوعات  ونسبت دادن تصورات و برداشتهای خودتان به من است.

یعنی از نظر شما بساطت بداهت بدیهی نیست؟

1-آیا می توانید گزینه سومی معرفی کنید که نه هست باشد نه نیست یا هم هست باشد و هم نیست؟یا احتمال می دهید که گزینه سومی باشد ولی شما آنرا نمی شناسید؟ نه چون تناقض است أما کیفیت هستها متفاوت است مثلاً محبت وجود دارد اما تفاوت دارد با هست انسان ومرگ وجود دارد، اما تفاوت دارد با هست قانون و....!
2- در این صورت آیا کسی از دانشمندان را سراغ دارید که این انحصار را نپذیرفته و گزینه سومی معرفی کرده یا احتمال وجود آنرا داده باشد؟ .
3- آیا احتمال انحصار هستها در مرکب و بسیط را می دهید یا یقین دارید که گزینه سومی وجود دارد؟

این یک احتمال بود که من دادم، ومثال هم زدم نمی شود قانونی که بر ریاضی وجود دارد را بر مرگ، یا محبت یا غیره تطبیق بدهید. اگر چه هم بدیهی هستند، اما شما جواب ندادید، که محبت بسیط است یا مرکب. یا مرگ و...

چرا نمی شود تاویل کرد؟ همانطور که معنای علم وقدرت را تأویل نمی کنید ومی گویید لازمه الله بودن علم است. آیا الله برای فهمیدن نیازمند علم است؟ یا اینکه نه علم برای الله نیازمندی محسوب نمی شود، اما چطور دست برای الله نیازمندی محسوب می شود.

یکجا خدا می گوید هیچ چیز شبیه خدا نیست درحالیکه اینجا می گوید خدا هم مثل مخلوقاتش می آید. مثل بندگانش با موسی سخن گفت مثل پادشاهان بر تخت نشسته و هشت نفر تختش را حمل کردند.کدام آیه را قبول کنیم؟ دو حالت دارد. یا معانی این کلمات را غیر از آن چیزی که در ظاهر است می دانیم (تاویل)یا می گوییم آمدن و برتخت نشستن وسخن گفتن همان مفهومی را دارد که بین مردم عرب متداول است یعنی آمدن =جابجا شدن از یک مکان به مکان نزدیک ما و برتخت نشستن=نشستن خدا بر یک سطح صاف بلند که زیر آن را هشت ملک گرفته و سخن گفتن با موسی =خارج شدن صدا از میان دولب خدا و رسیدن آن صدا به موسی .در این صورت یقینا خدا را به مخلوقاتش تشبیه کرده ایم .کدامیک بهتر است و چه دلیلی بر منع تاویل دارید؟

بهتر است همان تعبیری بکار گیریم که الله بکار گرفته است و ما را از آن منع نکرده است. شما چرا برای تکلم تشبیه به انسان می کنی، مگه درخت صدا ندارد مگه باد صدا ندارد مگه اب صدا ندارد، الله هم کلامی دارد که لایق بجلاله است، ومثل هیچ چیز نیست.

اگر می توانست تعبیر دیگری به کارگیرد چرا تعبیری به کار نبرد که شما نگویید کیفیت آنرا نمی دانیم؟ چرا کلماتی را بکار برد که از آن جهل حاصل می شود؟

یعنی کلام خدا جهل است؟ پناه بر خدای علیم .

به نظر ما خدا برای تقریب به ذهن مفاهیمی که از ذهن قاصر بشر دور است را در قالب تمثیل و تشبیه و مجاز به کار برده تا به ذهن مخاطبانش آن مفاهیم را نزدیک کند.و بهتر از این تعابیر نمی شد که بکار رود.اما همان خدا به بندگان خود عقل هم عطا کرد که در پرتو آن خدا را از تشبیه و تجسیم منزه کنند.

نه اینکه بگونه ای تصور کنند که اصلا دیگه نشه پرستیدش، خدایی که رنگ نداری، ای الله که بو نداری ای الله که مکان نداری ای الله غضب نداری ای الله که حب نداری و....

فرق ما با شما در معنا کردن این کلمات اینست که شما میگویید خدا دست دارد و ما نمی دانیم دستش چجوری است و ما می گوییم خدا دست دارد اما نه به این معنی که ما برای دست می شناسیم بلکه مفهومی است که خدا در قالب کلمه دست ریخته تعبیر شما برای دست خداو .... موجب تشبیه می شود و تعبیر ما موجب تاویل .نمی توانید بگویید چون ما کیفیت دستش و...را نمی دانیم پس تشبیه نکرده ایم این سخن شما مثل اینست که بگویید: خال مه رویان سیاه و دانه فلفل سیاه هردو جانسوزند اما این کجا و آن کجا.وبعد بگویید خال و دانه فلفل هیچ شباهتی به هم ندارند.

نه اگه این تعبیر شما می گویید که الله دست دارد اما نمی دانیم چیست اما مانند انسان یا حیوان یا ... فلان نیست وچیزی است که لایق اوست من با این تعبیر موافقم واین نظر اهل سنت است.

خدا در قران صراحتا و با تاکید تشبیه را نفی کرده اما تاویل را نفی نکرده به نظر شما کدام مقدم است؟

ما تشبیه نمی کنیم می گویم او دست دارد اما نمی دانیم چگونه است ودستی است که لایق به اوست.

در صحاح اللغه جوهری ج6ص2540در معنی ید آمده:والید :القوة.....والید:النعمه و الاحسان.

اما خلقت بیدی در آن نیست به معنای اینکه با دو دستانم خلق کردم به معنای با دو نعمتم خلق کردم.

هر چیز یک ذات دارد با مشخصات ذاتی و یک کیفیت دارد که عرضی است مثلا انسان یک ذات دارد و یک سری کیفیات مثل وزن و قد و رنگ و...اما ذات انسان وابسته به این کیفیات نیست و حقیقتی است مشترک بین تمام انسانها مثلا جاندار متحرکی که تفکر می کند و سخن می گوید.

همان طور که علم خدا را مانند انسانها و وجودش را مانند آنها و... نمی دانی وکیفش را نمی دانی! دست را نیز آنگونه که لایق اوست تعبیر کن.

همینطور دست هم یک ذات دارد و یک سری کیفیات که عرض بر آن هستند کیفیتهایی مانند طول و قدرت و ...اما ذات همه دستها یک چیز بیشتر نیست که بین همه دستها مشترک است .ما کیفیت دست انسانها و حیوانات را میدانیم و کیفیت هاییکه بر دست خدا عارض شده را نمی دانیم اما به هر حال مفهوم ذاتی دست یک چیز بیشتر نیست .لطف کنید آن ذات مشترک که همه معنی آنرا می دانند را بیان کنید.اگر بگویید معنی دست را نمی دانیم که عاقلان از شما نمی پذیرند و شما هم نمی توانید بگویید دست به معنای حقیقی بکار رفته یا مجازی چون زمانی که می دانیم معنی چیست حقیقی بودن آن معقول خواهد بود.به عبارت دیگر وقتی معنی دست را ندانید نمی توانید نسبت دادن دست به هر چیزی را انکارکنید مثلا کسی می گوید این درخت دست دارد و چون شما مفهوم دست را نمیدانید نمی توانید درک کنید و طبعا نمی توانید این سخن را رد کنید.یا کسی بگوید من هشت دست دارم .دوتایش را می بینید اما شش تای آنرا نمی بینید.چون نامرئی هستند.

معنای علم نزد عاقلان وکیفیتش واضح است، اما شما برای خدا بگونه ای دیگر بکار می گیرید، همچنین معنای غضب واضح است اما شما برای الله بگونه ای دیگر بکار می برید چرا با دست چنین نمیکنید؟

ثانیا:روایت امام صادق و خلافش را ارائه کنید تا در مورد آن هم قضاوت شود."

 مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ ثَابِتٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ الْهَاشِمِیِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سَیَّارٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُخْتَارِ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَوْ أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ الْخَلْقَ كُلَّهُمْ بِیَدِهِ لَمْ یَحْتَجَّ فِی آدَمَ أَنَّهُ خَلَقَهُ بِیَدِهِ فَیَقُولَ ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِیَدَیَّ  أَ فَتَرَى اللَّهَ یَبْعَثُ الْأَشْیَاءَ بِیَدِهِ   بحارالأنوار ج 4   1    باب 1- تأویل قوله تعالى خلقت بیدی

محمد بن احمد بن ثابت  ناشناخته است و قاسم ابن اسماعیل نیز دست کمی از او نداردبه همین دلیل این روایت ضعیف است.

اگه اینها در روایتهای دیگری قرار بگیرند هم وضعیتشون همین است؟ مثلاً این دو حدیث ضعیف است؟:

  مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ فِی الْأَمَالِی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَرَ الْحَافِظِ الْبَغْدَادِیِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ ثَابِتٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ الْعَبَّاسِ الْخُزَاعِیِّ عَنْ حَسَنِ بْنِ حُسَیْنٍ الْعُرَنِیِّ عَنْ عَمْرِو بْنِ ثَابِتٍ عَنْ عَطَاءِ بْنِ السَّائِبِ عَنْ أَبِی یَحْیَى عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ ذَكَرَ خُطْبَةً یَقُولُ فِیهَا إِنَّ عَلِیّاً هُوَ أَخِی وَ وَزِیرِی وَ هُوَ خَلِیفَتِی وَ هُوَ الْمُبَلِّغُ عَنِّی إِنِ اسْتَرْشَدْتُمُوهُ أَرْشَدَكُمْ وَ إِنِ اتَّبَعْتُمُوهُ نَجَوْتُمْ وَ إِنْ خَالَفْتُمُوهُ ضَلَلْتُمْ إِنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ عَلَیَّ الْقُرْآنَ وَ هُوَ الَّذِی مَنْ خَالَفَهُ ضَلَّ وَ مَنِ ابْتَغَى عِلْمَهُ عِنْدَ غَیْرِ عَلِیٍّ هَلَكَ الْحَدِیثَ الوسائل‏الشیعة     27     186    13- باب عدم جواز استنباط الأحكام

وَ عَنْهُ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ عَنْ یَحْیَى بْنِ الْمُثَنَّى عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُكَیْرٍ عَنْ عُبَیْدِ بْنِ زُرَارَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ قَالَ: لِلْقَائِمِ غَیْبَتَانِ یَشْهَدُ فِی إِحْدَاهُمَا الْمَوَاسِمَ یَرَى النَّاسَ وَ لَا یَرَوْنَهُ فِیهِ.مستدرك‏الوسائل     8     51    30- باب استحباب الحج و العمرة عینا

اما سؤال اساسی وجود داره، واون اینکه چطوری کسانی که بعد از ابی عبدالله آمدند بیان نکردند که این قول ضعیف است، مگه کار اونها محافظت از دین نیست؟ چرا گذاشتند که انسان مجهول الهویه ای چیز را از اون ها نقل کند ولی بیان نکردند یا 5 امام بعدی بیان نکردند. در حالی که قاعدتا اقای القاسم بن اسماعیل ومحمد بن أحمد باید در دوره یکی از امامان شما زندگی کرده باشد. چرا شیعیان شما با وجود اینکه امام بعدی بوده از امام قبلی روایت می کردند مگه امام زنده مأمور تبلیغ نیست؟ ( البته این یک سؤال جدی پیش روی طلاب علوم حدیث شیعه گذاشته است تا جایی که من اطلاع دارم.) اگه میشه شما بیان فرمایید البته در جایی دیگه مثلا در روایات کلینی

اگه ممکنه کمی بیشتر توضیح بدید. چون گمراهی فقط در عقیده که نیست در راه رفتن عادی هم هست و همه افرادی که از نعمت چشم محروم هستند ممکن است مصداق کسانی باشند که در راهیابی  به هدف با مشکل مواجه هستند و بسیارپیش می آید که راه خود را نمی شناسند.

اما در آخرت چنین نیست.

همانطور که شما اشیاء را در حصر بودن یا نبودن قرار می دهید می شود ترکیب را هم در حصر بودن یا نبودن قرار داد. اگر حصر ترکیب در بودن یا نبودن نیاز به استقراء دارد حصر اشیاء در بودن یا نبودن هم نیاز به استقراء دارد.

نه چنین نیست! اما نمی توانم ثابت کنم ودلیل شما نیز قابل قبول نیست.

 

صادق مصلح , shoorideh2
صادق مصلح - 04:11 1388/12/22
32

عقل نمی  تواند حکم کند که اگر کسی معجزه نشان داد حتما پیامبر است .می پذیرید؟

اولا: من گفتم هر بدیهاتی. نه کل بدیهیات مثلا وجود الله را می شود به ان استدلال کرد اما الزام آور برای سعادت یا شقاوت نیست مثلا اگه کسی عقلا به وجود الله پی برد نیازی به اطاعت نیست.

اولا:بحث  اطاعت از خدابعد از پذیرش وجود خدا مطرح است. آیا جایی که عقل حکمی می کند آیاانسان ملزم به پذیرش حکم عقل بر وجود خدا هست یا خیر؟

ثانیا:پس  برخی بدیهیات را عقل می تواند حکم کند.درسته؟مثلا وجود الله را عقل به آن حکم می کند اما اگر پیامبری ندید می تواند منکر خدا شود چون ملزم به اطاعت از عقل نیست.و می تواند بگوید من خدا را قبول ندارم .و می تواند بگوید وقتی خدایی کسی را قبول ندارم پس می توانم بگویم که پیامبری هم از طرف او نیامده و اگر کسی ادعای پیامبری  کرد و گفت خدا هست می توانم بگویم من خدا را قبول ندارم چه رسد به  پیامبرش.درسته؟اگر این نتیجه را قبول ندارید بگویید کدام بخش آن غلط است؟و چرا؟و اگر قبول دارید پس تکلیف آنها که خدا را قبول ندارند چیست؟

 ثانیا: "هر وجود برای وجود نیاز به علت دارد" این قاعده ای است که در دنیا جریان دارد و من از این قاعده می فهمم که الله خالق است. اما این قاعده را بر خود الله جریان نمی دهم. شما هم اینکار نمی کنید.

من این قاعده شما را قبول ندارم .قاعده صحیح همانطور که گفتم اینست که هر پدیده ای یک پدید آورنده دارد یا هر معلولی علت می خواهد اما خدا پدیده و معلول نیست.

شما با من هم نظرید در اینکه الله در همه اینها(علم و حیات و قدرت و وجود) با بندگانش تفاوت دارد. ودر هیچ یک از اینها شباهتی بین الله ومخلوقاتش نیست چه در قانون های آن وچه در واقعیتش.

بله من هم قبول دارم و با شما هم نظرم که الله با مخلوقاتش در کم و کیف این صفات تفاوت دارد اما در اصلش چطور؟یعنی آیا در اصل وجود این صفات شبیه نیستند؟به عبارت دیگر آیا نمی شود گفت که خدا و انسانها در داشتن حیات و علم و قدرت شبیه هم هستند یعنی هم خدا و هم انسان علم و حیات وقدرت دارند هر چند کیفیتشان با هم متفاوت است؟هم خدا وجود دارد و هم انسان وجود دارد مگر شباهت چیست؟چطور شما دست و پا داشتن خدا و روی صندلی نشستن و پرواز در آسمان را برای خدا می پذیرید و در عین حال میگویید هیچ شباهتی با مخلوقات ندارد؟مگر مفهوم شباهت چیز ناشناخته ایست که اینهمه خدا را تشبیه به مخلوق می کنید و بعد میگویید هیچ شباهتی نیست؟!

حال اگه یکنفر قبل از اینکه به مرحله عمل(به دو خدایی) برسد فوت کرد آیا اون عقاب دارد یا نه؟

بله همانطور که در پست 24 گفتم بازخواست به خاطر اعمال است نه عقاید ضروری دین و این یعنی اگر کسی عقاید ضروری دین را نپذیرفته و خلاف آن معتقد باشد مسلما جایگاهش جهنم خواهد بود.شاید دلیلش این باشد که ضروریات دین با اندک تامل و تحقیق صحیح آن از غلط آن باز شناخته می شود وخداوند هم جویای حقیقت را راهنمایی می کند.مگر فاسقین را که انحرافشان به خاطر فسقشان است و عذابشان هم به خاطر انحرافی است که بر اثر فسق بوجود آمده.

البته باید به این نکته هم توجه داشت که عقاید انسان چیزی نیستند که یک دفعه بوجود بیایند و امکان داشته باشد که کسی با تحقیق معتقد به دو خدا شده باشد و قبل از عمل به مقتضای آن مرده باشد .بلکه اعتقاد به خدا و توحید یا تعداد آن در مدت زمانی بوجود آمده و در طول شکل گرفتن عقیده منحرف رفتاری از انسان سر می زند که به انحراف بیشتر باعث می شود.همانطور که قران سوره روم آیه 10عاقبت کسانی که گناه می کنند را انکار آیات الهی می داند اما این انکار لحظه ای بوجود نمی آید بلکه بعد از گناهان بسیار.

، در قسمت اول من منظورم این بود، قوانین علم کلام( عقل از نظر شما) الزام شرعی نمی آورد، وهر نتیجه ای که ما بر اساس آن بگیریم شرعا مکلف به آن نیستیم.

اولا:لطفا تکلیف خود را با عقل و علم کلام روشن کنید و هریک را طوری تعریف کنید که بفهمیم چه فرقی میان حکم عقل و علم کلام وجود دارد.
ثانیا:سوال خود را تکرار می کنم : آیا انسان ملزم به اطاعت از عقل(نه علم کلام به قول شما) هست یا خیر؟

عقل ( نه استدلال کلامی )، یعنی انتخاب خوب بر بد، به ما می گوید که این دستور باید پذیرفت. این عقل می گوید باید به قاعده علت و معلول یقین پیدا کنیم. اما نه همیشه بلکه زمانی که اراده الله صورت گرفت همین قاعده بهم می خورد. واین قاعده بر او جاری نیست. عقل به ما می گوید: ذات الله را نمی شود درک کرد چرا که هر چه شما تصور کنی الله خلاف اوست. و این که صفات او عین ذات او هستند یا نیستند. کار عقل نیست. واین را عقل به ما می گوید.

اولا:پس قبول دارید که حکم عقل را باید پذیرفت.اما به چه دلیل باید حکم عقل را پذیرفت؟آیا عقل چنین حکمی می کند یا شرع ؟اگر حکم عقل است که فایده ای ندارد و اگر شرع گفته کجای شرع دستور به اطاعت از عقل داده؟

ثانیا: اما سوال دیگری که پیش می آید اینست که آیا عقل قادر به درک خوبی و بدی هست یاخیر؟(لفظ بصورت عام یعنی چه)؟چون یکی از مباحث مهمی که میان متکلمان اسلام مورد مشاجره بوده حسن و قبح  است که عده ای آنرا عقلی می دانند و عده ای شرعی .یعنی عده ای بر این عقیده اند که خوبی و بدی را عقل می فهمد و برخی دیگر بر این عقیده اند که خوبی و بدی تنها با بیان خداوند قابل درک هستند و هر چه او بگوید خوب است خوب هست و هر کار که خدا بکند خوب است هرچند عقل ما بگوید ظلم است و قبیح.

ثالثا:جهت مزید اطلاع شما عرض می کنم که از نظر ما قاعده علت و معلول هیچگاه به هم نمی خورد .در مثل معجزات علتهایی درکار هستند که برای ما ناشناخته هستند وچون خداوند معلول نیست این قاعده برای خداوند جایی نخواهد داشت

فرق عقل با استدلال کلامی در این است. که عقل قوانین جاری بر جهان ما را درک می کند، خوبی را از بدی بصورت عام تشخیص می دهد.  اما استدلال کلامی می خواهد قوانین جاری بر ماده را بر الله جریان دهد ومی خواهد الله را آنگونه که قوانین ساختگی اش ( اینکه خدا یا مرکب است یا بسیط و غیر از این نیست) بشناسد و سپس ما را ملزم به این شناخت کند. من این را نمی پذیرم. ومی گویم ما ملزم به اطاعت از عقل بدین معنا نیستیم.

خواستن فعل نفس انسان است نه استدلال کلامی.یعنی نفس انسان است که می خواهد قوانینی که درک کرده را بر بر موجودات تطبیق دهد در این صورت چه فرقی میان حکم عقل و حکم استدلال کلامی خواهد بود؟و چگونه می توان تشخیص داد که کجا حکم عقل است و کجا استدلال کلامی؟مثلا از کجا معلوم میشود که خوبی و بدی هم که  تشخیص داده شده کار استدلال کلامی نباشد؟

از شما خواستم بگویید که الله کجاست آیا این سؤال جا دارد یا نه؟ شما که نمی توانی بگویی الله هیچ جا نیست. اگه هست باید جایی داشته باشد! مگه نه این است که از بدیهیات است که هر هستی باید مکانی داشته باشد.

بله این سوال را می شود پرسید پاسخ آن را هم دادم که خدا نیاز به مکان ندارد که در جایی باشد .می توانم بگویم خدا محدود به هیچ جایی نیست و نیاز به جایی هم ندارد اما علمش به همه چیز و همه جا احاطه دارد.اینکه شما ادعا می کنید که "هر هستی نیاز به مکان دارد بدیهی است "جهل مرکب است نه علم بدیهی.مگر اینکه خدا را مثل خود محدود و نیازمند بدانید و او را مقهور باید و نبایدی که برای خود ساخته اید کنید.

حق با شماست اگر بنا به تعطیل کردن عقل باشد فرقی بین ثبوتی و سلبی نیست و حتما قران باید بگوید خدا بی نیاز است ومحتاج نیست یا خدا یکی است و دوتا نیست

جواب من ندادید. شما گفتید قوانین ثبوتی بر الله جاری نمی شود اما قوانین سلبی جاری می شود ( واین از قوانین عقل کلامی است) لطف کنید جواب بدید و ما را به تعطیل کردن عقل متهم نسازید.

جناب هشام!آیا عقل شما حکم به وجود خداوندی یگانه ومقتدر وعلیم نمی کند؟احتمالا بله

شما گفتید علم خدا عین ذات اویند، وقدرت او نیز عین ذات او هستند، و غضب او نیز عین ذات او ورحمت عین ذات او.

اولاً که بدیهیات عقل می گوید این ها چهار چیز متفاوتند وشما آن را یکی دانستی همه را عین هم دانستید.

 

از نظر عقل مفهوم علم و قدرت و غضب و رحمت چهار مفهوم متفاوت هستند(دقت کنید مفهوم متفاوت هستند) اماعقل حکم نمی کند که این چهار مفهوم در عالم خارج و مصداقشان هم چهار چیز متفاوت است یعنی یک نفر می تواند هر چهار صفت را داشته باشد درعین اینکه یک نفر است.اما درمورد خدا مسلما علم و قدرت و غضب و رحمت او مثل علم و قدرت و رحمت و غضب ما نیست (مگراینکه معتقد به تشبیه باشید)بنابراین نمی توانید با قیاس آن به خود آنها را چهار چیز مجزا بدانید.

ثانیا: شما گفتید امکان ندارد بدیهیات عقلی با هم تناقض داشته باشند ( در جواب قسمت الف) چطوری بی نیازی الله ( بدیهی ) منجر شد که شما چهار چیز متفاوت( بدیهی ) را یکی بدانید.

همانطور که گفتم چهار چیز متفاوت نیستند بلکه چهار مفهوم متفاوت هستند که دریک مصداق جمع شده اند

ثالثا: مگه الله ناراحت نمی شود و خوشحال نمی شود، یفرح  ویغضب مگر می شود دو امر متضاد در عین واحد بر یک ذاتی که اصلاً قابل تغییر نیست جریان یابد.

سوال بسیار جالبی است .برای کسی که قائل به تشبیه صفات خدا به صفات مخلوقاتش باشد این سوال یک اشکال اساسی به نظر می رسد اما برای کسی که میگوید لیس کمثله شیئ چطور؟ پاسخ ما اینست که غضب و فرح خدا مثل غضب و فرح ما حالت نفسانی نیست که نتواند با هم جمع شود و بر ذات غیر متغیر خدا جریان یابد.بلکه غضب خدا همان عدل خداست و فرحش همان رحمتش.و جهت تقریب به ذهن و تشبیه معقول به محسوس با این الفاظ بکار رفته بنابراین غضب و فرح خداوند یک حالت متغیر و غیر قابل جمع نیستند .اما شما چه پاسخی به این اشکال می دهید؟آیا خدا نمی خندد؟آیا خدا عصبانی نمی شود؟

اقای صادق من در مورد دست دیگه نمی خوام بحث کنم! فکر کنم اولا در مورد قاعده سخن بگیم بهتر است. شما اگه در لغت برای ید در جمله "خلقت بیدی" با توجه به اینکه مثنی بکار برده شده، چنین معنایی پیدا کردید من هیچ اعتراضی ندارم

چرا نمی خواهید بحث کنید؟منظور شما از قاعده چیست؟آیا بیان مفهوم دست و روشن کردن معنای آن به طور کلی(نه دست خدا که بگویید ما کیفیت آنرا نمی دانیم)حرام است یا محال ؟اصلا به چه دلیل من باید چنین معنایی را پیدا کنم؟چرا شما نباید بر حقیقت بودن ید دلیل بیاورید؟حتما می گویید اصل بر حقیقت بودن است خواهم گفت: به چه دلیل؟آیا این اصل حکم عقل نیست؟آیا عقل می تواند درباره اینکه "ید" درباره خدا حقیقت باشد یا مجاز حکم کند و اصلا از کجا معلوم که عقل اشتباه نکرده باشد؟به هر حال سه مرتبه سوالات خود را تکرار می کنم.

جناب هشام اینکه قومی چنین تعبیری به کار نمی برند یک موضوع است و اینکه بگویید عقل یک چیز می گوید، لغت چیز دیگر، موضوعی دیگر؛ چرا از یکی به دیگری می روید؟ ابتدا سخن قبلی خود را اصلاح کنید وبه سوال من پاسخ دهید تا بعد بررسی کنیم ببینیم آیا عرب چنین کاربردی داشته یا خیر.
 به چه دلیل بکار بردن حرف جر "باء"بر سر کلمه "ید"مجاز بودن آنرا ممنوع می کند پس اگر خدا می گوید "لاتلقوا بایدیکم الی التهلکه"حتما باید هلاکت با دستان باشد و اگر کسی با پایش خود را به هلاکت انداخت مشمول نهی خدا نخواهد شد.یا می گوید" الذی بیده عقدة النکاح"در اینجا هم حتما بایدعقد نکاح  با دست باشد .آیا شما چنین فتوایی صادر می کنید؟!؟

همچنین می توانید به این پاراگراف هم توجه کنید که:  حقیقی بودن معنی دست را کسی منکر نیست مجاز بودنش را شما منکر شدید که من آنرا نقض کردم.لفظ ید هم به معنی حقیقی به کار رفته هم به معنی مجازی.و این یعنی جواز استمعال لفظ ید در معنی مجازی.همانطور که مجاز به کار رفتن یک لفظ دلیل این نیست که این لفظ همیشه مجاز باشد حقیقی بودن یک لفظ هم دلیل نیست که یک لفظ همیشه در معنای حقیقی باشد.

 

این قانون بدیهی است یا نه؟

ممکن است برای یک نفر بدیهی باشد ولی برای یک نفر دیگر بدیهی نباشد همانطور که قبلا عرض کردم بداهت امر نسبی است .

درباره فتوای بن باز عبارت من دقیق نبود بن باز و برخی از علمای اهل سنت معتقدند که زمین ثابت است و "دوار" یعنی در گردش به دور خورشید نیست و این حقیقت را مخالف با ظاهر قران و سنت و حس می دانند

اما در مورد اولا شما! اگه فراموش نکرده باشید من در چند پست قبل گفتم کار عقل خلق وامر وفهم آن دوست نه تعیین کیفیت یا بیکیفیت کردن الله است. چه ربطی داشت؟شما بحق گفتید کروی بودن زمین اعجاز قران است و من سوال کردم کجای قران آمده؟

به نظر شما این آیه تناقض داره با دوران زمین. میشه وجه تناقضش را بیان کنید؟ معنای هیچ یک از آیات قران با هم تناقض ندارند.بلکه ظاهر آنهاست که تناقض می نماید وکسی که ظاهر گرا باشد باچنین مشکلی مواجه می شود.
 چون این ایه هر کسی می فهمه که منظور از "سطحت" چیه؟  مسطح بودن زمین را هیچ کس انکار نکرده است. که تناقضی داشته باشد؟ فرض بگیریم که تناقض است. باز هم ما معنی را از عام به خاص یا مطلق به مقید می گیریم.
می شه بفرمایید منظور از سطحت چیست؟و در صورت تناقض شما چطور رفع تناقض می کنید؟

پس از نظر شما ایمان به رسل امری ذاتی نیست وتبعی است؟

من دلیلی بر ذاتی بودن ایمان به رسل ندارم.

 وقتی خدا بر یک امر بدیهی دلایل بسیار می آورد ( مانند وجودش)، آیا این بدیهی یعنی عدم ترکیب بودن خدا یا بسیط بودن او، که از نظر شما مانند نفی ولد است، نمی توانست ذکر کند، یا این که این موضوع نیاز نبود، مگه نفی ولد یا عدم کفئیت الله بدیهی نیست، ونفی تصور نادرست نسبت به الله نیست؟ چرا ذکر کرده اما بسیط بودن یا عدم ترکیب که از نظر شما مانند آندو است را ذکر نکرده است؟

اولا: همانطور که گفتم یک چیز برای همه بدیهی نیست. ربطی به گفته ما نداشت.وقتی بداهت نسبی باشد نمی توانید مطلق بپرسید:آیا نفی ولد یا عدم کیفیت الله بدیهی نیست؟

ثانیا:من کجا گفتم که بداهت نفی ولد به اندازه بساطت خداست؟ من چنین ادعا نکردم، گفتم این دو بدیهی هستند (از نظر قانون شما شما چنین ادعا نکردید؟!!!به پاراگراف بالا نگاه کنید!عبارت خود را یکبار دیگر بخوانید!برای دیدن بهتر آنرا درشت تر می کنم.اقلا بفرمایید من برداشت کردم نظر شما چنین است.

< تعدد لازمه محدودیت است و چیزی که بیش از یکی باشدحتما محدود است> (دلیل عقلی بدیهی)و اصلا کجا گفتم که فرزند نداشتن خدا یا بساطت او بدیهی است؟ (به چند پست برگردید در می یابید که در مورد بساطت چنین گفتید ) چرا موضوعات را در هم مخلوط می کنید و معجونی درست می کنید که خود هم نتوانید آنرا هضم کنید؟

نتیجه گفته شما چنین معجونی درست می کند که هضمش سخت است.

محدودیت و تعدد درباره ملائکه و جن بکار برده شده نمی دانم به بساطت چطور ربط پیدا کرده که شما در این قست آنرا آورده اید؟همینطور هم نمی دانم در کدام پست گفته ام که بساطت بدیهی است لطفا شماره پست را بفرمایید .به نظر می رسد راحتترین راه پاسخ گفتن به سوالات من درهم کردن موضوعات  ونسبت دادن تصورات و برداشتهای خودتان به من است.

اولا: منظور شما از بدیهی که نمی توانید بپذیرید کدام است؟ معنی کلمه مرکب رانمی توانید بفهمید؟ یا انحصار موجودات وهستها در مرکب وبسیط را؟ اگر معنی کلمه مرکب را نمی فهمید توصیه می کنم به فرهنگ لغت مراجعه کنید و پاسخی برای سوال من در پست قبل بیابید. اما اگر در انحصار هستی در مرکب و بسیط شک دارید توصیه می کنم قدری اندیشه کنید ببینید می توانید میان هست و نیست گزینه سومی پیدا کنید که نه هست باشد نه نیست یا هم هست باشد هم نیست.

من انحصار هستها را در مرکب وبسیط نمی پذیرم!

پس جزء داشتن مرکب را می پذیرید.درسته؟اگر ممکن است به این سوالها پاسخ دهید
1-آیا می توانید گزینه سومی معرفی کنید که نه هست باشد نه نیست یا هم هست باشد و هم نیست؟یا احتمال می دهید که گزینه سومی باشد ولی شما آنرا نمی شناسید؟
2-در این صورت آیا کسی از دانشمندان را سراغ دارید که این انحصار را نپذیرفته و گزینه سومی معرفی کرده یا احتمال وجود آنرا داده باشد؟
3-آیا احتمال انحصار هستها در مرکب و بسیط را می دهید یا یقین دارید که گزینه سومی وجود دارد؟

این تعبیر مخصوص خداست و طبیعی است که عین آنرا عرب بکار نبرده باشد اما بکار نبردن دلیل حقیقت بودن معنی ید نیست و قاعده زمانی قاعده است که عمومیت داشته باشد درحالیکه خدا یکی است و کلامش هم یکی پس قاعده ای هم بر اساس کلام عرب نیست که شما برای مجاز یا حقیقت بودن از آن استفاده کنید.

می دونی که الله با عربی مبین سخن گفته است. وعربی مبین این است که هم در بلاغت وهم در معنا عربی مبین باشد. وتشخیص عربی مبین بودن هم تنها وتنها لغت عرب است. لذا اگر الله از زبان عربی استفاده کرده اما تعبیر عرب را مد نظر نداشته بلاغت مورد تناقض قرار می گیرد. چون عربها راحت می توانستند اعتراض کنند که این بلاغت نیست.

چرا نمی شود تاویل کرد؟ یکجا خدا می گوید هیچ چیز شبیه خدا نیست درحالیکه اینجا می گوید خدا هم مثل مخلوقاتش می آید. مثل بندگانش با موسی سخن گفت مثل پادشاهان بر تخت نشسته و هشت نفر تختش را حمل کردند.کدام آیه را قبول کنیم؟ دو حالت دارد. یا معانی این کلمات را غیر از آن چیزی که در ظاهر است می دانیم (تاویل)یا می گوییم آمدن و برتخت نشستن وسخن گفتن همان مفهومی را دارد که بین مردم عرب متداول است یعنی آمدن =جابجا شدن از یک مکان به مکان نزدیک ما و برتخت نشستن=نشستن خدا بر یک سطح صاف بلند که زیر آن را هشت ملک گرفته و سخن گفتن با موسی =خارج شدن صدا از میان دولب خدا و رسیدن آن صدا به موسی .در این صورت یقینا خدا را به مخلوقاتش تشبیه کرده ایم .کدامیک بهتر است و چه دلیلی بر منع تاویل دارید؟

الله می توانست تعبیر دیگر بکار گیرد، اصلا چه نیازی داشت که بگوید هشت ملک تختش را جابجا می کنند. یا اصلا چه نیازی داشت بگوید در حالی که ملک صف کشیدند، او می آید. ( اگه این تصور نسبت به خود او خطاست چرا باید بکار بگیرد. که دیگران را بخطا بیاندازد.)

اگر می توانست تعبیر دیگری به کارگیرد چرا تعبیری به کار نبرد که شما نگویید کیفیت آنرا نمی دانیم؟چرا کلماتی را بکار برد که از آن جهل حاصل می شود؟

به نظر ما خدا برای تقریب به ذهن مفاهیمی که از ذهن قاصر بشر دور است را در قالب تمثیل و تشبیه و مجاز به کار برده تا به ذهن مخاطبانش آن مفاهیم را نزدیک کند.و بهتر از این تعابیر نمی شد که بکار رود.اما همان خدا به بندگان خود عقل هم عطا کرد که در پرتو آن خدا را از تشبیه و تجسیم منزه کنند.

شما که نمی توانید این همه آیات قرآن را چون علم کلام نمی پذیرد رد کنید. لذا باید بگویید این ها همان است که الله گفته اما ما نمی دانیم چطوری است. واین تنها راهش است. ولا غیر.

فرق ما با شما در معنا کردن این کلمات اینست که شما میگویید خدا دست دارد و ما نمی دانیم دستش چجوری است و ما می گوییم خدا دست دارد اما نه به این معنی که ما برای دست می شناسیم بلکه مفهومی است که خدا در قالب کلمه دست ریخته تعبیر شما برای دست خداو .... موجب تشبیه می شود و تعبیر ما موجب تاویل .نمی توانید بگویید چون ما کیفیت دستش و...را نمی دانیم پس تشبیه نکرده ایم این سخن شما مثل اینست که بگویید: خال مه رویان سیاه و دانه فلفل سیاه هردو جانسوزند اما این کجا و آن کجا.وبعد بگویید خال و دانه فلفل هیچ شباهتی به هم ندارند.

خدا در قران صراحتا و با تاکید تشبیه را نفی کرده اما تاویل را نفی نکرده به نظر شما کدام مقدم است؟

مرجع علمی لغت مراجع قرن سوم وچهارم وقبل از آن است.

العین ( ت175) الجمهرة اللغة ابن درید (ت323) لصحاح فی اللغة الجوهری ( ت393) المعجم المقاییس اللغة (ت395)

در صحاح اللغه جوهری ج6ص2540در معنی ید آمده:والید :القوة.....والید:النعمه و الاحسان.

اما ید:

اصل ید بمعنای دست است!

ما می تونیم بگوییم کیفیت دست برای ما مشخص نیست. وتعیین نمی کنیم که چیست؟ اما ایا الله دست دارد؟ چیست ؟ نمی دانیم؟ میگوییم دستی که لایق اوست.

هر چیز یک ذات دارد با مشخصات ذاتی و یک کیفیت دارد که عرضی است مثلا انسان یک ذات دارد و یک سری کیفیات مثل وزن و قد و رنگ و...اما ذات انسان وابسته به این کیفیات نیست و حقیقتی است مشترک بین تمام انسانها مثلا جاندار متحرکی که تفکر می کند و سخن می گوید.

همینطور دست هم یک ذات دارد و یک سری کیفیات که عرض بر آن هستند کیفیتهایی مانند طول و قدرت و ...اما ذات همه دستها یک چیز بیشتر نیست که بین همه دستها مشترک است .ما کیفیت دست انسانها و حیوانات را میدانیم و کیفیت هاییکه بر دست خدا عارض شده را نمی دانیم اما به هر حال مفهوم ذاتی دست یک چیز بیشتر نیست .لطف کنید آن ذات مشترک که همه معنی آنرا می دانند را بیان کنید.اگر بگویید معنی دست را نمی دانیم که عاقلان از شما نمی پذیرند و شما هم نمی توانید بگویید دست به معنای حقیقی بکار رفته یا مجازی چون زمانی که می دانیم معنی چیست حقیقی بودن آن معقول خواهد بود.به عبارت دیگر وقتی معنی دست را ندانید نمی توانید نسبت دادن دست به هر چیزی را انکارکنید مثلا کسی می گوید این درخت دست دارد و چون شما مفهوم دست را نمیدانید نمی توانید درک کنید و طبعا نمی توانید این سخن را رد کنید.یا کسی بگوید من هشت دست دارم .دوتایش را می بینید اما شش تای آنرا نمی بینید.چون نامرئی هستند.

ثانیا:روایت امام صادق و خلافش را ارائه کنید تا در مورد آن هم قضاوت شود."

 مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ ثَابِتٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ الْهَاشِمِیِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سَیَّارٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُخْتَارِ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَوْ أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ الْخَلْقَ كُلَّهُمْ بِیَدِهِ لَمْ یَحْتَجَّ فِی آدَمَ أَنَّهُ خَلَقَهُ بِیَدِهِ فَیَقُولَ ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِیَدَیَّ  أَ فَتَرَى اللَّهَ یَبْعَثُ الْأَشْیَاءَ بِیَدِهِ   بحارالأنوار ج 4   1    باب 1- تأویل قوله تعالى خلقت بیدی

محمد بن احمد بن ثابت  ناشناخته است و قاسم ابن اسماعیل نیز دست کمی از او نداردبه همین دلیل این روایت ضعیف است

وَمَنْ كَانَ فِی هَذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمَى وَأَضَلُّ سَبِیلًا [الإسراء : 72]

قرینه لفظی أضل سبیلا آن را از معنای حقیقی دور می سازد.

اگه ممکنه کمی بیشتر توضیح بدید.چون گمراهی فقط در عقیده که نیست در راه رفتن عادی هم هست و همه افرادی که از نعمت چشم محروم هستند ممکن است مصداق کسانی باشند که در راهیابی  به هدف با مشکل مواجه هستند و بسیارپیش می آید که راه خود را نمی شناسند.

شما ثابت کنید که هست الله با انسان یکی است وشبیه است.

کیفیت هستی خدا(اگر بشود چنین تعبیری را بکار برد)با کیفیت هستی ما متفاوت است .خداوند هست اما بی نیاز و انسان هم هست اما نیازمند. خداوندهست اما بی نهایت و ازلی و ابدی انسان هم هست اما محدود به زمان و مکان اما به هر حال هر دو در " بودن" شبیه هم هستند یعنی هردو هستند.به تعبیردیگر کیفیت و کمیت هست خداو انسان متفاوت است اما تفاوت در اصل هستی یک حالت بیشتر ندارد و آن بودن یکی و نبودن دیگری است.

اشیاء یا هستند یا نیستند کسی با این مشکل نداره اما شما می گید این هستن ها یا باید مرکب باشند یا بسیط من می گویم این درست نیست. ونیاز به استقراء تام دارد که امکان پذیر نیست.

همانطور که شما اشیاء را در حصر بودن یا نبودن قرار می دهید می شود ترکیب را هم در حصر بودن یا نبودن قرار داد.اگر حصر ترکیب در بودن یا نبودن نیاز به استقراء دارد حصر اشیاء در بودن یا نبودن هم نیاز به استقراء دارد.

هاشم هشام , romasa
هاشم هشام - 10:14 1388/12/14
31

اقا صادق! برخی مسائلی که شما مطرح می کنید یا من نیازی به بحث در مورد آن نمی بینم و میترسم از اینکه بحث به انحراف کشیده بشه لذا دنبال نمی کنم برخی از آنها نیز جواب را پذیرفتم یا نمی پذیرم وادامه بحث را بی نتیجه می بینم چون دلایل کاملاً واضح است ونیازی به تکرار نیست. وممکن است برخی هم شما نیاز بدانید اگه اینطوره اونا را ذکر کنید تا ما پاسخ گوییم.

اولا: نگفتیددلیل عرض بودن عقل چیست؟ و اصلا از نظر شما عرض و ذات چه مفهومی دارند؟

هر موجودی که قائم بنفسه است را ذات می گویند هر چیزی که قائم بنفس نیست و برای وجود باید بر دیگری قائم باشد را عرض می گویند، مانند رنگ و آهن.

عقل بذاته قائم نیست وبرای وجود باید به دیگری قائم باشد تا معنا دهد لذا عقل عرض است.

ثانیا: فرمودید:به نسبت الله نمی شود هر بدیهیات عقلی بکار گرفت
 با توجه به عبارت بالای شما پس عقل نمی تواند هیچ استدلالی درباره خالق داشته باشد.درسته؟ یعنی عقل نمی تونه بگه چون هر پدیده ای یک پدید آورنده داره پس این عالم هم یک خالق داره. قبول دارید؟ عقل نمی تواند حکم کند که اگر کسی معجزه نشان داد حتما پیامبر است .می پذیرید؟

اولا: من گفتم هر بدیهاتی. نه کل بدیهیات مثلا وجود الله را می شود به ان استدلال کرد اما الزام آور برای سعادت یا شقاوت نیست مثلا اگه کسی عقلا به وجود الله پی برد نیازی به اطاعت نیست.

ثانیا: "هر وجود برای وجود نیاز به علت دارد" این قاعده ای است که در دنیا جریان دارد و من از این قاعده می فهمم که الله خالق است. اما این قاعده را بر خود الله جریان نمی دهم. شما هم اینکار نمی کنید.

ثالثا: فرمودید: الله هیچ شباهتی با مخلوق ندارند
حق باشماست الله وجود دارد اما مخلوقاتش وجود ندارند الله علم دارد و مخلوقاتش علم ندارند الله حیات و زندگی دارد اما مخلوقاتش اصلا نیستند که خواسته باشند علم و حیات و قدرت داشته باشند.

شما با من هم نظرید در اینکه الله در همه اینها با بندگانش تفاوت دارد. ودر هیچ یک از اینها شباهتی بین الله ومخلوقاتش نیست چه در قانون های آن وچه در واقعیتش.

روشن است که اینگونه اعتقادات فقط در مرحله علمی باقی نمانده و به مرحله عملی می رسد یعنی وقتی کسی معتد به دو خدایی شد الزاما باید برای دو خدا نماز بخواند یا از دو خدا اطاعت کند یا اگر کسی معتقد به ظلم خدا شد از او اطاعت نخواهد کرد همانطور که شیطان معتقد شد خدا به او ظلم کرده و سرکشی کرد اما خدا او را به خاطر اطاعت نکردن مجازات کرد نه اعتقادش یا اگر کسی معتقد به یگانگی رزاق شد تنها به او دل بسته و از او اطاعت خواهد کرد.

حال اگه یکنفر قبل از اینکه به مرحله عمل برسد فوت کرد آیا اون عقاب دارد یا نه؟

به این سوالات هم پاسخ ندادید:

فرمودید:خود را ملزم به اطاعت از عقل در هیج یک از قضایا نمی دانم. وخدا نیز انسانها را ملزم به آن نکرده است. عرض کردم:پس در هیچ یک از قضایای زیر هم ملزم به اطاعت از عقل نیستید. درسته؟ من با عقل به وجود خدا پی می برم ...... سوال من اینست که آیا انسان ملزم به اطاعت از عقل هست یا خیر؟و شما فرمودید خیر.و خدا ملزم نکرده .پس چرا می فرمایید: اختلاف من با شما سر این نیست که از عقل استفاده نکنیم، کما این که گذشت اختلاف من و شما سر این است که ایا قضایایی که گروهی اسمش را بدیهیات عقلی گذاشته اند، ( که در علم عقیده به کلام مربوط است) می تواند مصدر حکم در مورد ذات و کیفیت الله باری تعالی شود یا نه؟

به نظرم خیلی کلام من واضح باشد، در قسمت اول من منظورم این بود، قوانین علم کلام( عقل از نظر شما) الزام شرعی نمی آورد، وهر نتیجه ای که ما بر اساس آن بگیریم شرعا مکلف به آن نیستیم.

رسول الله از طرف الله فرستاده می شود، و آیات او را بر بندگان می خواند، در این آیات رعایت اخلاق انسانی و کرامت او شده است، در این برنامه خبر از آینده و بعد از مرگ و سعادت یا شقاوت انسانهاست، بهشت ابدی یا جهنم ابدی در مقابل پذیرش یا عدم پذیرش آن. عقل ( نه استدلال کلامی )، یعنی انتخاب خوب بر بد، به ما می گوید که این دستور باید پذیرفت. این عقل می گوید باید به قاعده علت و معلول یقین پیدا کنیم. اما نه همیشه بلکه زمانی که اراده الله صورت گرفت همین قاعده بهم می خورد. واین قاعده بر او جاری نیست. عقل به ما می گوید: ذات الله را نمی شود درک کرد چرا که هر چه شما تصور کنی الله خلاف اوست. و این که صفات او عین ذات او هستند یا نیستند. کار عقل نیست. واین را عقل به ما می گوید.

فرق عقل با استدلال کلامی در این است. که عقل قوانین جاری بر جهان ما را درک می کند، خوبی را از بدی بصورت عام تشخیص می دهد.  اما استدلال کلامی می خواهد قوانین جاری بر ماده را بر الله جریان دهد ومی خواهد الله را آنگونه که قوانین ساختگی اش ( اینکه خدا یا مرکب است یا بسیط و غیر از این نیست) بشناسد و سپس ما را ملزم به این شناخت کند. من این را نمی پذیرم. ومی گویم ما ملزم به اطاعت از عقل بدین معنا نیستیم.

احتمالا به آیه شریفه "استوی علی العرش" استناد کنید وبگویید خدا بر روی عرش در آسمان است. در اینصورت با محکمات قران به تعارض برخواسته اید.

من که چیزی نگفتم: از شما خواستم بگویید که الله کجاست آیا این سؤال جا دارد یا نه؟ شما که نمی توانی بگویی الله هیچ جا نیست. اگه هست باید جایی داشته باشد! مگه نه این است که از بدیهیات است که هر هستی باید مکانی داشته باشد.

حق با شماست اگر بنا به تعطیل کردن عقل باشد فرقی بین ثبوتی و سلبی نیست و حتما قران باید بگوید خدا بی نیاز است ومحتاج نیست یا خدا یکی است و دوتا نیست

جواب من ندادید. شما گفتید قوانین ثبوتی بر الله جاری نمی شود اما قوانین سلبی جاری می شود ( واین از قوانین عقل کلامی است) لطف کنید جواب بدید و ما را به تعطیل کردن عقل متهم نسازید.

الف: آیا امکان دارد دو  قانون عقلی و بدیهی در هستی با هم تناقض داشته باشند.خیر.

ب: چطوری شما 1+1+1+1= 1 می دانی در حالی که اینها مجموعش عقلا میشود 4.متوجه منظور شما نشدم

شما گفتید علم خدا عین ذات اویند، وقدرت او نیز عین ذات او هستند، و غضب او نیز عین ذات او ورحمت عین ذات او.

اولاً که بدیهیات عقل می گوید این ها چهار چیز متفاوتند وشما آن را یکی دانستی همه را عین هم دانستید.

ثانیا: شما گفتید امکان ندارد بدیهیات عقلی با هم تناقض داشته باشند ( در جواب قسمت الف) چطوری بی نیازی الله ( بدیهی ) منجر شد که شما چهار چیز متفاوت( بدیهی ) را یکی بدانید.

ثالثا: مگه الله ناراحت نمی شود و خوشحال نمی شود، یفرح  ویغضب مگر می شود دو امر متضاد در عین واحد بر یک ذاتی که اصلاً قابل تغییر نیست جریان یابد.

جناب هشام اینکه قومی چنین تعبیری به کار نمی برند یک موضوع است و اینکه بگویید عقل یک چیز می گوید.

اقای صادق من در مورد دست دیگه نمی خوام بحث کنم! فکر کنم اولا در مورد قاعده سخن بگیم بهتر است. شما اگه در لغت برای ید در جمله "خلقت بیدی" با توجه به اینکه مثنی بکار برده شده، چنین معنایی پیدا کردید من هیچ اعتراضی ندارم

بله. دو "هست"با قید"متفاوت"و "درکنارهم"هر کدام برای دیگری محدودیت ایجاد می کند. اما اگر این دو قید را برداریم یعنی دو هستی که از هر نظر با هم یکسان هستند (اگر ممکن باشد) یا دو هستی که در کنار هم نیستند برای هم محدودیتی درست نمی کنند.

این قانون بدیهی است یا نه؟

اولا: کجای قران گفته زمین کروی است؟حتما به مشارق و مغارب استناد می کنید اما این به تنهایی که دلیل نمی شود چون شما باید حکم عقل را هم به آن بیافزایید که اصلا اعتبار ندارد.

ثانیا: آیه 20سوره غاشیه می فرماید" وَ إِلَى الْأَرْضِ كَیْفَ سُطِحَتْ "آیا نگاه نمی کنی به زمین که چگونه مسطح شده است؟ و براساس همین آیه هست که جناب بن باز می فرماید هر کس معتقد به کرویت زمین باشد منکر ظاهر قران و کافر است.

ممنون از ذکر آیه اگه ممکنه آدرسی که شیخ بن باز این مطلب را با استدلال به این آیه گفته برای ما بنویسید. ممنون می شیم.

اما در مورد اولا شما! اگه فراموش نکرده باشید من در چند پست قبل گفتم کار عقل خلق وامر وفهم آن دوست نه تعیین کیفیت یا بیکیفیت کردن الله است.

به نظر شما این آیه تناقض داره با دوران زمین. میشه وجه تناقضش را بیان کنید؟. چون این ایه هر کسی می فهمه که منظور از "سطحت" چیه؟  مسطح بودن زمین را هیچ کس انکار نکرده است. که تناقضی داشته باشد؟ فرض بگیریم که تناقض است. باز هم ما معنی را از عام به خاص یا مطلق به مقید می گیریم. نه اینکه می گیم منظور از سطحت یعنی "دورت" است.

اگر عقل کسی به نتیجه قطعی برای رسالت کسی نرسید ملزم به اطاعت از او نیست. و اگر بر اساس فطرت خدا پرستی که خدا در وجودش قرار داده رفتار کرد و براساس فطرت انسانی خود به دیگران نیکی کرد و امیدوار بود که خدا در جهانی بعد از این جهان پاداشش را می دهد این فرد به خاطر عمل به فطرت سالم انسانی به بهشت خواهد رفت هر چند از دستور پیامبر خدا اطاعت نکرده باشد.

پس از نظر شما ایمان به رسل امری ذاتی نیست وتبعی است؟

 وقتی خدا بر یک امر بدیهی دلایل بسیار می آورد ( مانند وجودش)، آیا این بدیهی یعنی عدم ترکیب بودن خدا یا بسیط بودن او، که از نظر شما مانند نفی ولد است، نمی توانست ذکر کند، یا این که این موضوع نیاز نبود، مگه نفی ولد یا عدم کفئیت الله بدیهی نیست، ونفی تصور نادرست نسبت به الله نیست؟ چرا ذکر کرده اما بسیط بودن یا عدم ترکیب که از نظر شما مانند آندو است را ذکر نکرده است؟

اولا: همانطور که گفتم یک چیز برای همه بدیهی نیست. ربطی به گفته ما نداشت.
ثانیا:من کجا گفتم که بداهت نفی ولد به اندازه بساطت خداست؟ من چنین ادعا نکردم، گفتم این دو بدیهی هستند (از نظر قانون شما
< تعدد لازمه محدودیت است و چیزی که بیش از یکی باشدحتما محدود است> (دلیل عقلی بدیهی)و اصلا کجا گفتم که فرزند نداشتن خدا یا بساطت او بدیهی است؟ (به چند پست برگردید در می یابید که در مورد بساطت چنین گفتید ) چرا موضوعات را در هم مخلوط می کنید و معجونی درست می کنید که خود هم نتوانید آنرا هضم کنید؟

نتیجه گفته شما چنین معجونی درست می کند که هضمش سخت است.

خب وقتی هیچ شیئ مانند الله نیست لذا الله نیز مثل هیچ شی نیست، پس الله شی نیست.

 این صغری و کبری و نتیجه شما مثل این است که بگوییم دیوار موش دارد ،موش هم گوش دارد،پس دیوار گوش دارد.مضحک نیست؟

اقای صادق شما فکر کنم دوچار توهم شدی! عکس سالبه کلیه سالبه کلیه است. این یعنی اینکه هیچ دیواری موش نیست وهیچ موشی دیوار نیست. لذا نسبت بین موش ودیوار نسبت تباین است.

نمی دانم شما منطق خوانده اید یا فقط این کلمات را حفظ کرده وبکار می برید؟ این قانون منطقی  شما چه ربطی به قضیه شما و مثال من داشت؟

عقلا اگه مطلب دنبال می کنند قضاوت کنند.

اولا: منظور شما از بدیهی که نمی توانید بپذیرید کدام است؟ معنی کلمه مرکب رانمی توانید بفهمید؟ یا انحصار موجودات وهستها در مرکب وبسیط را؟ اگر معنی کلمه مرکب را نمی فهمید توصیه می کنم به فرهنگ لغت مراجعه کنید و پاسخی برای سوال من در پست قبل بیابید. اما اگر در انحصار هستی در مرکب و بسیط شک دارید توصیه می کنم قدری اندیشه کنید ببینید می توانید میان هست و نیست گزینه سومی پیدا کنید که نه هست باشد نه نیست یا هم هست باشد هم نیست.

من انحصار هستها را در مرکب وبسیط نمی پذیرم!

این تعبیر مخصوص خداست و طبیعی است که عین آنرا عرب بکار نبرده باشد اما بکار نبردن دلیل حقیقت بودن معنی ید نیست و قاعده زمانی قاعده است که عمومیت داشته باشد درحالیکه خدا یکی است و کلامش هم یکی پس قاعده ای هم بر اساس کلام عرب نیست که شما برای مجاز یا حقیقت بودن از آن استفاده کنید.

می دونی که الله با عربی مبین سخن گفته است. وعربی مبین این است که هم در بلاغت وهم در معنا عربی مبین باشد. وتشخیص عربی مبین بودن هم تنها وتنها لغت عرب است. لذا اگر الله از زبان عربی استفاده کرده اما تعبیر عرب را مد نظر نداشته بلاغت مورد تناقض قرار می گیرد. چون عربها راحت می توانستند اعتراض کنند که این بلاغت نیست.

چرا نمی شود تاویل کرد؟ یکجا خدا می گوید هیچ چیز شبیه خدا نیست درحالیکه اینجا می گوید خدا هم مثل مخلوقاتش می آید. مثل بندگانش با موسی سخن گفت مثل پادشاهان بر تخت نشسته و هشت نفر تختش را حمل کردند.کدام آیه را قبول کنیم؟ دو حالت دارد. یا معانی این کلمات را غیر از آن چیزی که در ظاهر است می دانیم (تاویل)یا می گوییم آمدن و برتخت نشستن وسخن گفتن همان مفهومی را دارد که بین مردم عرب متداول است یعنی آمدن =جابجا شدن از یک مکان به مکان نزدیک ما و برتخت نشستن=نشستن خدا بر یک سطح صاف بلند که زیر آن را هشت ملک گرفته و سخن گفتن با موسی =خارج شدن صدا از میان دولب خدا و رسیدن آن صدا به موسی .در این صورت یقینا خدا را به مخلوقاتش تشبیه کرده ایم .کدامیک بهتر است و چه دلیلی بر منع تاویل دارید؟

ولی خداوند گفته اینکار ها را انجام داده و می دهد، شما نمی توانید بگویید یا الله شما اشتباه فرمودی باید چنین می گفتی که ما می گوییم. الله می توانست تعبیر دیگر بکار گیرد، اصلا چه نیازی داشت که بگوید هشت ملک تختش را جابجا می کنند. یا اصلا چه نیازی داشت بگوید در حالی که ملک صف کشیدند، او می آید. ( اگه این تصور نسبت به خود او خطاست چرا باید بکار بگیرد. که دیگران را بخطا بیاندازد.)

شما که نمی توانید این همه آیات قرآن را چون علم کلام نمی پذیرد رد کنید. لذا باید بگویید این ها همان است که الله گفته اما ما نمی دانیم چطوری است. واین تنها راهش است. ولا غیر.

لطف کنیدو یک مرجع علمی در باب لغت به ما معرفی کنید تا بررسی کنیم ببینیم که آیا این کلمات در عرب به معنی مجاز به کار می رفته یا حقیقت.

مرجع علمی لغت مراجع قرن سوم وچهارم وقبل از آن است.

العین ( ت175) الجمهرة اللغة ابن درید (ت323) لصحاح فی اللغة الجوهری ( ت393) المعجم المقاییس اللغة (ت395)

اما ید:

اصل ید بمعنای دست است!

لطف کنید معنای دست را هم برای ما روشن کنید یا به عبارت دیگر قدر جامعی که همه دستها دارند چیست؟ به تعبیر دیگر یک چیز چه مشخصاتی باید داشته باشد تا به آن دست گفته شود؟ این سوال را قبلا از یکی از دوستان پرسیدم اما جوابی ندادند.

ما می تونیم بگوییم کیفیت دست برای ما مشخص نیست. وتعیین نمی کنیم که چیست؟ اما ایا الله دست دارد؟ چیست ؟ نمی دانیم؟ میگوییم دستی که لایق اوست.

ثانیا:روایت امام صادق و خلافش را ارائه کنید تا در مورد آن هم قضاوت شود."

 مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ ثَابِتٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ الْهَاشِمِیِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سَیَّارٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُخْتَارِ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَوْ أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ الْخَلْقَ كُلَّهُمْ بِیَدِهِ لَمْ یَحْتَجَّ فِی آدَمَ أَنَّهُ خَلَقَهُ بِیَدِهِ فَیَقُولَ ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِیَدَیَّ  أَ فَتَرَى اللَّهَ یَبْعَثُ الْأَشْیَاءَ بِیَدِهِ   بحارالأنوار ج 4   1    باب 1- تأویل قوله تعالى خلقت بیدی

این حدیث در تأیید حرف ماست. حدیث بعدی که شما دارید می گید.

ثالثا:به این سوال هم جواب ندادید:شما چطور  ثابت می کنید که اعمی در آیه قران مجاز است؟ از کجا می دانید که خدا خلاف گفته اش اراده کرده و فهم آنرا به خود ما واگذار کرده؟

وَمَنْ كَانَ فِی هَذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمَى وَأَضَلُّ سَبِیلًا [الإسراء : 72]

قرینه لفظی أضل سبیلا آن را از معنای حقیقی دور می سازد.

اولا: الله جزو هستهاست و ربطی به شبیه بودن و نبودن ندارد

شما ثابت کنید که هست الله با انسان یکی است وشبیه است.

ثانیا: انحصار هستها در مرکب و بسیط فقط و فقط بر اساس انحصار در بودن یا نبودن است. مرکب بودن یا مرکب نبودن.یعنی یک چیز یا هست یا نیست.

این خیلی جمله غریبی است. مرکب بودن = هست ومرکب نبودن = نیست. ایا این قاعده درسته >

خدا برای خلق کردن می گوید باش یک نیست هست می شود و هیچ گزینه سومی پدید نمی آورد همینکه شما می گویید به این خاطر نیست بلکه به آن خاطر هست یعنی گزینه سومی ندارید.

اشیاء یا هستند یا نیستند کسی با این مشکل نداره اما شما می گید این هستن ها یا باید مرکب باشند یا بسیط من می گویم این درست نیست. ونیاز به استقراء تام دارد که امکان پذیر نیست.

 

صادق مصلح , shoorideh2
صادق مصلح - 17:09 1388/12/12
30
جناب هشام !برخی پاسخهای مرا مسکوت گذاشتید که نمی دانم به خاطر قبول داشتن آنهاست یا هیچ دلیل بر رد یا تایید آن ندارید؟کاش تکلیف خود را با آنها مشخص می کردید.
برخی سوالات من را هم بی پاسخ گذاشته بودید که من تکرار کردم به امید پاسخی شایسته .تقاضا دارم با حوصله و متانت و تفکر ما را از نظرات خود بهرمند کنید
ضمنا درباره صفات خداوند هم کمی مطالعه کنید و نظرات کسانی که معصوم نیستند را وحی منزل ندانید شاید اشتباه کرده باشند
صادق مصلح , shoorideh2
صادق مصلح - 03:40 1388/12/11
29

همانطور نیز به نسبت الله نمی شود هر بدیهیات عقلی بکار گرفت چون بدیهیات عقلی مخلوق هستند ونه خالق، و.

اولا:نگفتیددلیل عرض بودن عقل چیست؟و اصلا از نظر شما عرض و ذات چه مفهومی دارند ؟
جناب هشام به جای طرح سوال و منحرف کردن بحث به سوال اصلی پاسخ دهید اقلا انصاف داشته باشید و بپذیرید که در بدیهیات نتیجه گیریها یکسان است بعد بگویید در تطبیق نتیجه گیری متفاوت است
ثانیا: فرمودید:به نسبت الله نمی شود هر بدیهیات عقلی بکار گرفت
 با توجه به عبارت بالای شما پس عقل نمی تواند هیچ استدلالی درباره خالق داشته باشد.درسته؟یعنی عقل نمی تونه بگه چون هر پدیده ای یک پدید آورنده داره پس این عالم هم یک خالق داره.قبول دارید؟عقل نمی تواند حکم کند که اگر کسی معجزه نشان داد حتما پیامبر است .می پذیرید؟
ثالثا: فرمودید: الله هیچ شباهتی با مخلوق ندارند
حق باشماست الله وجود دارد اما مخلوقاتش وجود ندارند الله علم دارد و مخلوقاتش علم ندارند الله حیات و زندگی دارد اما مخلوقاتش اصلا نیستند که خواسته باشند علم و حیات و قدرت داشته باشند

 یعنی اگه کسی معتقد شد که خدا دو تاست عقاب ندارد یا اگه کسی معتقد شد الله ظالم است عقاب ندارد یا بر عکس اگه کسی معتقد شد رزاق فقط الله است ثواب ندارد؟

روشن است که اینگونه اعتقادات فقط در مرحله علمی باقی نمانده و به مرحله عملی می رسد یعنی وقتی کسی معتد به دو خدایی شد الزاما باید برای دو خدا نماز بخواند یا از دو خدا اطاعت کند یا اگر کسی معتقد به ظلم خدا شد از او اطاعت نخواهد کرد همانطور که شیطان معتقد شد خدا به او ظلم کرده و سرکشی کرد اما خدا او را به خاطر اطاعت نکردن مجازات کرد نه اعتقادش یا اگر کسی معتقد به یگانگی رزاق شد تنها به او دل بسته و از او اطاعت خواهد کرد.

الحاد در صفات خداوند که الله آن را در قرآن ذکر کرده اولا: چیست؟ دوماً: آیا این عقیده نیست؟

اولا:الحاد به معنی میل از وسط و انحراف است یعنی برخی برای خدا صفاتی قایلند که لایق ذات الهی نیست و برخی برای غیر خدا صفاتی قائلند که اختصاص به خدا دارد.و این انحراف در شناختن خداست و عقیده منحرف است اما بدنبال بیان انحراف عقیدتی می فرماید " َ ذَرُوا الَّذِینَ یُلْحِدُونَ فِی أَسْمائِهِ سَیُجْزَوْنَ ما كانُوا یَعْمَلُون‏"یعنی جزا به کارهای آنهاست البته ممکن است اعتقاد را هم نوعی عمل قلبی بدانیم همانطور که حب وبغض هم نوعی عمل قلبی است وجزا داده می شود ولی شاید جزا دادن به اعمال قلبی هم به خاطر اثرات خارجی آن باشد وگرنه دوست داشتن خدا با عمل نکردن به دستوراتش خاصیتی نخواهد داشت.

ایا این که این قواعد بر الله  جریان دارند، هم جزء بدیهیات است؟

 بدیهی بودن یک چیز نسبی است ممکن است برای کسی بدیهی باشد ولی برای دیگران بدیهی نباشد

به این سوالات هم پاسخ ندادید:

فرمودید:خود را ملزم به اطاعت از عقل در هیج یک از قضایا نمی دانم. وخدا نیز انسانها را ملزم به آن نکرده است. عرض کردم:پس در هیچ یک از قضایای زیر هم ملزم به اطاعت از عقل نیستید. درسته؟ من با عقل به وجود خدا پی می برم ...... سوال من اینست که آیا انسان ملزم به اطاعت از عقل هست یا خیر؟و شما فرمودید خیر.و خدا ملزم نکرده .پس چرا می فرمایید: اختلاف من با شما سر این نیست که از عقل استفاده نکنیم، کما این که گذشت اختلاف من و شما سر این است که ایا قضایایی که گروهی اسمش را بدیهیات عقلی گذاشته اند، ( که در علم عقیده به کلام مربوط است) می تواند مصدر حکم در مورد ذات و کیفیت الله باری تعالی شود یا نه؟

 

نگفتی خدا کجاست؟ اگر الله وجود دارد، و وجودش در این دنیا یا آسمانها نیست باید در جایی دیگر باشد، مگه نه اینطور است؟ یا اینکه وجود الله مثل عدمش است.

احتمالا به آیه شریفه "استوی علی العرش" استناد کنید وبگویید خدا بر روی عرش در آسمان است.در اینصورت با محکمات قران به تعارض برخواسته اید.یعنی خدا می گوید بی نیاز است و شما می گویید به جایی نیاز دارد.خدا می گوید شبیه ندارد شما میگویید خدا شبیه مخلوقاتش به جایی نیاز دارد.و در مقابل سوالهای زیادی قرار می گیرید  که مجبورید به جای جواب منطقی بگویید : نپرس آیا خدا به جای خود نیاز دارد؟ اگر خدا یک جا باشد و جای دیگر نباشد شبیه مخلوقاتش نشده؟آسمان نسبت به زمینی که گرد است طبیعتا گرد است خدا کجای این آسمان نشسته ؟آیا دور آن در حرکت است ؟یا در همه آسمان پخش است؟و هزاران سوال دیگر. البته اگر عقل را تعطیل کنید مشکلی نخواهید داشت در اینصورت می توانید جامع اضداد شده و هر چیزی را بپذیرید مثلا بگویید خدا می تواند مثل ما راه برود یا بدود یا پایین و بالا برود چشم هایش را ببندد پرواز کند اوج بگیرد فرود بیاید" سبحان الله عما یصفون "

حال شما بفرمایید دلیل این که شما می گید قوانین ثبوتی نمی شود  اما قوانین سلبی می شود چیست؟

حق با شماست اگر بنا به تعطیل کردن عقل باشد فرقی بین ثبوتی و سلبی نیست و حتما قران باید بگوید خدا بی نیاز است ومحتاج نیست یا خدا یکی است و دوتا نیست

الف: آیا امکان دارد دو  قانون عقلی و بدیهی در هستی با هم تناقض داشته باشند.خیر.

ب: چطوری شما 1+1+1+1= 1 می دانی در حالی که اینها مجموعش عقلا میشود 4.متوجه منظور شما نشدم

اقای صادق اگه قومی چنین تعبیری بکار نمی برند، آیا ما حق داریم از طرف خود بدانها نسبت دهیم.  

جناب هشام اینکه قومی چنین تعبیری به کار نمی برند یک موضوع است و اینکه بگویید عقل یک چیز می گوید لغت چیز دیگر موضوعی دیگر چرا از یکی به دیگری می روید ابتدا سخن قبلی خود را اصلاح کنید وبه سوال من پاسخ دهید تا بعد بررسی کنیم ببینیم آیا عرب چنین کاربردی داشته یا خیر.طبیعی است در این بحث باید به این سوال هم پاسخ دهید که:
 به چه دلیل بکار بردن حرف جر "باء"بر سر کلمه "ید"مجاز بودن آنرا ممنوع می کند پس اگر خدا می گوید "لاتلقوا بایدیکم الی التهلکه"حتما باید هلاکت با دستان باشد و اگر کسی با پایش خود را به هلاکت انداخت مشمول نهی خدا نخواهد شد.یا می گوید" الذی بیده عقدة النکاح"در اینجا هم حتما بایدعقد نکاح  با دست باشد .آیا شما چنین فتوایی صادر می کنید؟!؟

همچنین می توانید به این پاراگراف هم توجه کنید که:  حقیقی بودن معنی دست را کسی منکر نیست مجاز بودنش را شما منکر شدید که من آنرا نقض کردم.لفظ ید هم به معنی حقیقی به کار رفته هم به معنی مجازی.و این یعنی جواز استمعال لفظ ید در معنی مجازی.همانطور که مجاز به کار رفتن یک لفظ دلیل این نیست که این لفظ همیشه مجاز باشد حقیقی بودن یک لفظ هم دلیل نیست که یک لفظ همیشه در معنای حقیقی باشد.

 

الف: ملائکه و جن جز ماده هستند یا غیر ماده،  غیر ماده.چون مواد خصوصیاتی دارد که جن و ملائکه ندارند.آنها بسیطند یا مرکب؟نمی دانم

آیا دو "هست" متفاوت در کنار هم یکی برای دیگری محدودیت ایجاد نمی کند؟ مثلا وجود دو انسان یکی برای دیگری محدودیت به حساب نمی آید؟

بله. دو "هست"با قید"متفاوت"و "درکنارهم"هر کدام برای دیگری محدودیت ایجاد می کند.اما اگر این دو قید را برداریم یعنی دو هستی که از هر نظر با هم یکسان هستند (اگر ممکن باشد)یا دو هستی که در کنار هم نیستند برای هم محدودیتی درست نمی کنند.مثلا اگر(اگر ممکن باشد)دو خدا داشته باشیم که از هر نظر یکسان هستند (که در حقیقت یکی می شوند)یا یک خالق کل هستی در نظر بگیریم ویک مخلوق که در کنار هم نیستند هیچ کدام دیگری را محدود نخواهد کرد.

تا جایی که من اطلاعات دارم کروی بودن زمین یکی از اعجازهای علمی قرآن است، خلاف این را اولین باره میشنوم اگه ممکنه آیاتی که دلالت بر مسطح بودن زمین دارند را ذکر کنید.

اولا: کجای قران گفته زمین کروی است؟حتما به مشارق و مغارب استناد می کنید اما این به تنهایی که دلیل نمی شود چون شما باید حکم عقل را هم به آن بیافزایید که اصلا اعتبار ندارد.

ثانیا:آیه 20سوره غاشیه می فرماید" وَ إِلَى الْأَرْضِ كَیْفَ سُطِحَتْ "آیا نگاه نمی کنی به زمین که چگونه مسطح شده است؟و براساس همین آیه هست که جناب بن باز می فرماید هر کس معتقد به کرویت زمین باشد منکر ظاهر قران و کافر است.

فرض کنیم شما می خواهید قوانین خود را بر آنها (مخاطبین اصلی وحی) حاکم کنید آنها با بدیهیات عقلی چطوری باید می فهمیدند، که رسول الله رسول الله است و اگه (بقول شما) قبل از نقل بدیهیات عقلی را بکار نگرفته باشند، دچار اشکال بودند.

اولا:شما منکر رسالت عام نبی خاتم نیستید و منکر کسانی که اصل وجود خدا را قبول ندارند هم نمی توانید باشید پس باید ابتدا سخن خود را پس بگیرید و اعتراف کنید که حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم پیامبر منکرین خدا هم هست. و باید به این سوال پاسخ دیگری بدهید که این افراد در قیامت درباره رسالت پیامبر چه پاسخی خواهند داشت؟.

ثانیا: بعد از پذیرش اصل وجود خدا وقتی معجزات را از کسی دیدند که تنها از خدا یا کسی که با خدا در ارتباط است بر می آید و ادعای او را در پیامبری می شنیدند عقلشان حکم بر صدق ادعای آنها و پیامبریشان می کرد.و ملزم به اطاعت از حکم عقلشان بودند.

لطف کنید به این هم پاسخ دهید، اگر کسی واقعا عقلا  (بدیهیات عقلی برای او ثابت نکرده بود ) به نتیجه نرسیده بود که رسول الله رسول است ایا مؤاخذه می شد، و اگر بر همین مبنا به آن عمل کرده بود با وجود رسول به بهشت می رفت.؟ اگه شخصی بر اساس بدیهیات عقلی به نتیجه نرسیده بود که رسول الله رسول الله است آیا او مؤاخذه میشود در حالی که رسول الله دین را بر او عرضه کرده باشد، یا نه؟ و اگر بر اساس بدیهیات عقلی مبنی بر عدم رسالت رسول الله حکم کرد، آیا با وجود اینکه دستور رسول الله را نپذیرفته آیا او ثواب دارد یا نه؟ (توضیح بیشتر دادم تا اینکه سؤال را اشتباهی نفهمید.)

اگر عقل کسی به نتیجه قطعی برای رسالت کسی نرسید ملزم به اطاعت از او نیست.و اگر بر اساس فطرت خدا پرستی که خدا در وجودش قرار داده رفتار کرد و براساس فطرت انسانی خود به دیگران نیکی کرد و امیدوار بود که خدا در جهانی بعد از این جهان پاداشش را می دهد این فرد به خاطر عمل به فطرت سالم انسانی به بهشت خواهد رفت هر چند از دستور پیامبر خدا اطاعت نکرده باشد .البته این یک فرض است و در عالم واقع اتفاق نمی افتد چون دعوت پیامبران بر اساس بدیهیات عقلی است (دعوت همراه با معجزه)و طبیعتا هر انسان سالمی آنرا می پذیرد مگر اینکه حب ریاست و شهوت و ...یا جهل و خرافات عقلش را از بین برده باشد

وقتی خدا بر یک امر بدیهی دلایل بسیار می آورد ( مانند وجودش)، آیا این بدیهی یعنی عدم ترکیب بودن خدا یا بسیط بودن او، که از نظر شما مانند نفی ولد است، نمی توانست ذکر کند، یا این که این موضوع نیاز نبود، مگه نفی ولد یا عدم کفئیت الله بدیهی نیست، ونفی تصور نادرست نسبت به الله نیست؟ چرا ذکر کرده اما بسیط بودن یا عدم ترکیب که از نظر شما مانند آندو است را ذکر نکرده است؟

اولا:همانطور که گفتم یک چیز برای همه بدیهی نیست.
ثانیا:من کجا گفتم که بداهت نفی ولد به اندازه بساطت خداست ؟و اصلا کجا گفتم که فرزند نداشتن خدا یا بساطت او بدیهی است ؟چرا موضوعات را در هم مخلوط می کنید و معجونی درست می کنید که خود هم نتوانید آنرا هضم کنید؟

خب وقتی هیچ شیئ مانند الله نیست لذا الله نیز مثل هیچ شی نیست، پس الله شی نیست.

 این صغری و کبری و نتیجه شما مثل این است که بگوییم دیوار موش دارد ،موش هم گوش دارد،پس دیوار گوش دارد.مضحک نیست؟

اقای صادق شما فکر کنم دوچار توهم شدی! عکس سالبه کلیه سالبه کلیه است. این یعنی اینکه هیچ دیواری موش نیست وهیچ موشی دیوار نیست. لذا نسبت بین موش ودیوار نسبت تباین است. که در بالا کاملا واضح است. و نه اون ضرب المثل شما!

نمی دانم شما منطق خوانده اید یا فقط این کلمات را حفظ کرده وبکار می برید؟ این قانون منطقی  شما چه ربطی به قضیه شما و مثال من داشت؟

 ___________

شما به جای <<چیز>> کلمه <<هست>> قرار بده یا کلمه <<وجود>>  را قرار بده یا کلمه <<حی>> را قرار بده آنگاه بفرما این قاعده درباره آن جاری می شود یا خیر؟

من اصل مقدمه ترکیب را برای الله جایز نمی دانم.)

مثلا: جایز نمی دانم بگویید هر چه هست یا مرکب است یا نیست ( چون این قاعده به علت معیت ما با اطراف مان ایجاد شده وچون ما خلافش را ندیدیم چنین حکم کردیم) و الله را نیز یا مرکب بدانیم، یا نه!

اولا:منظور شما از بدیهی که نمی توانید بپذیرید کدام است؟معنی کلمه مرکب رانمی توانید بفهمید؟یا انحصار موجودات وهستها در مرکب وبسیط را؟اگر معنی کلمه مرکب را نمی فهمید توصیه می کنم به فرهنگ لغت مراجعه کنید و پاسخی برای سوال من در پست قبل بیابید.اما اگر در انحصار هستی در مرکب و بسیط شک دارید توصیه می کنم قدری اندیشه کنید ببینید می توانید میان هست و نیست گزینه سومی پیدا کنید که نه هست باشد نه نیست یا هم هست باشد هم نیست .

ببخشید چطوری الله در علم و خلقت و غضب و فرح به عین ذات او تعبیر کردی چرا نمی شه گفت دست الله عین اوست؟ یا اینکه گفت کما یلیق بجلاله است؟

می شود گفت دست خدا مفهومی است که لایق ذات خداست یا مفهومی دارد که عین ذات خداست اما نمی شود گفت دست به معنی متعارف آن است ودر عین حال یلیق بجلاله است .

ب: اقای صادق اگه لغت دلالت به این دهد که عرب چنین تعبیر بکار می بردند، و وقتی می گفتند خلقت بیدی منظورشون، مجازا قدرت یا نعمت بوده من حرفی ندارم! و می پذیرم چون قاعده ام به من می گوید درسته!

این تعبیر مخصوص خداست و طبیعی است که عین آنرا عرب بکار نبرده باشد اما بکار نبردن دلیل حقیقت بودن معنی ید نیست و قاعده زمانی قاعده است که عمومیت داشته باشد درحالیکه خدا یکی است و کلامش هم یکی پس قاعده ای هم بر اساس کلام عرب نیست که شما برای مجاز یا حقیقت بودن از آن استفاده کنید.

ج: اما آیات زیادی در قرآن است که نمی شه آنها را - چون بدیهیات عقلی شما در مورد الله را زیر  سؤال می برد،- تأویل کرد. مانند وکلم الله موسی تکلیماً وجاء ربک والملک صفا صفا! و استوی علی العرش، یا یحمل عرش ربک یومئذ ثمانیة و آیاتی همانند آن.

چرا نمی شود تاویل کرد؟یکجا خدا می گوید هیچ چیز شبیه خدا نیست درحالیکه اینجا می گوید خدا هم مثل مخلوقاتش می آید. مثل بندگانش با موسی سخن گفت مثل پادشاهان بر تخت نشسته و هشت نفر تختش را حمل کردند.کدام آیه را قبول کنیم ؟دو حالت دارد.یا معانی این کلمات را غیر از آن چیزی که در ظاهر است می دانیم (تاویل)یا می گوییم آمدن و برتخت نشستن وسخن گفتن همان مفهومی را دارد که بین مردم عرب متداول است یعنی آمدن =جابجا شدن از یک مکان به مکان نزدیک ما و برتخت نشستن=نشستن خدا بر یک سطح صاف بلند که زیر آن را هشت ملک گرفته و سخن گفتن با موسی =خارج شدن صدا از میان دولب خدا و رسیدن آن صدا به موسی .در این صورت یقینا خدا را به مخلوقاتش تشبیه کرده ایم .کدامیک بهتر است و چه دلیلی بر منع تاویل دارید؟

د: متأسفام که باید بگم کسانی که شما ازشون اسم بردید همانکاری که شما کردید، کردند و نه از دید لغت به آن پرداختند، واین از نحوه استدلالشون مشخص است. چون مرجعشون لغت نیست. زمخشری معتزلی است که ایشان عقل را بر هر نقل ترجیح میدهد، مفردات و لسان العرب از کتب سده ششم و هشتم و دوره ظهور فکر اشعریت. علمای زیادی شما می تونید پیدا کنید، از مفسرین گرفته تا اصولیون و فقها، که چنین حرفی زدند، ولی همه دلیلشون همان دلیل شماست. نه اصل لغت.

لطف کنیدو یک مرجع علمی در باب لغت به ما معرفی کنید تا بررسی کنیم ببینیم که آیا این کلمات در عرب به معنی مجاز به کار می رفته یا حقیقت.

اما ید:

اصل ید بمعنای دست است!

لطف کنید معنای دست را هم برای ما روشن کنید یا به عبارت دیگر قدر جامعی که همه دستها دارند چیست؟به تعبیر دیگر یک چیز چه مشخصاتی باید داشته باشد تا به آن دست گفته شود؟این سوال را قبلا از یکی از دوستان پرسیدم اما جوابی ندادند.

اما ید در "خلقت بیدی" ...... اگر معنایش این بود خلق تنها بدون اختصاص بدست (برای تشریف) بود! شیطون می گفت: خب مرا هم خلق کردی! وشبه این تعبیر از امام صادق نیز روایت شده است. البته خلافش هم روایت شده واین از مزایای کشتی نجات است. که روایتی نیست مگر ضدش وجود دارد.

اولا:ادعای شما در اختصاص خلقت انسان به دست سست است چون دلیلش سست است(اگر معنایش چنین بود شیطان چنان می گفت)دلیل سجده شیطان اختصاص خلقت انسان به دست خدا نیست بلکه تکبر او نسبت به انسان بود .از شما می پرسم اگر خدا "بیدی"را نمیگفت شیطان زبانش برای پاسخ گویی دراز بود؟
ثانیا:روایت امام صادق و خلافش را ارائه کنید تا در مورد آن هم قضاوت شود."
ثالثا:به این سوال هم جواب ندادید:
شما چطور  ثابت می کنید که اعمی در آیه قران مجاز است ؟از کجا می دانید که خدا خلاف گفته اش اراده کرده و فهم آنرا به خود ما واگذار کرده؟از کجا می دانید که خدا درباره مسطح بودن یا کروی بودن زمین خلاف گفته اش را اراده کرده و فهمش را به خود ما واگذار کرده؟

 

اولا: این که هستها "یا مرکبند یا بسیط" و الله را نیز شاملش کنید درست نیست، چون الله مثل هیچ چیزی نیست که تو تصور کنی، و هر چه تو تصور کنی که شی است الله مثل اون نیست لذا ما حق نداریم الله را جز یکی از این ها قرار بدیم.

ثانیا: این قاعده که  " هستها یا مرکبند و یا بسیط، وچیز دیگری نیستند" از نظر من اشتباه ست. شاید شما بگویید که پس دسته جدید چی هستند می گویم:

الف: اگر هم من نتوانم دسته ای دیگری برای آن در نظر بگیرم ولی انحصار در اینها بر اساس عدم وجود دسته سوم یا غیر نیست بلکه بخاطر عدم اطلاع ما نسبت به آنان است

اولا:الله جزو هستهاست و ربطی به شبیه بودن و نبودن ندارد.

ثانیا:انحصار هستها در مرکب و بسیط فقط و فقط بر اساس انحصار در بودن یا نبودن است .مرکب بودن یا مرکب نبودن.یعنی یک چیز یا هست یا نیست.خدا برای خلق کردن می گوید باش یک نیست هست می شود و هیچ گزینه سومی پدید نمی آورد همینکه شما می گویید به این خاطر نیست بلکه به آن خاطر هست یعنی گزینه سومی ندارید.

 

هاشم هشام , romasa
هاشم هشام - 06:44 1388/12/4
28

ج:عرض بودن عقل آیا موجب نتیجه گیریهای متفاوت در یک قضیه می شود؟ حتی در بدیهیات؟ یعنی آیا ممکن است عقل کسی بگوید ظلم کردن خوب است و دیگر بگوید بد است یا یک عاقل بگوید 1بزرگتر از 2 است و دیگری بگوید کوچکتر؟

اقای صادق در تطبیق چی؟ که به کدام ظلم می گویند و بکدام نه؟ و اینکه کاربردشان کجاست اختلاف هست و هیچ بدیهی اینجا وجود نیست. مثلا کسی نمی تواند بگوید دو عشق ضرب سه عشق می شود شش عشق. چون کار برد این بدیهی در اینجا نیست. همانطور  نیز به نسبت الله نمی شود هر بدیهیات عقلی بکار گرفت چون بدیهیات عقلی مخلوق هستند ونه خالق، و الله هیچ شباهتی با مخلوق ندارند.

 گفتم ثواب و عقاب به اعمال است نه عقاید.در ثانی در اسلام سوال پرسیدن ستایش شده و بحث علمی ارزش دارد و عقیده هر کسی هم ازاد است .

 یعنی اگه کسی معتقد شد که خدا دو تاست عقاب ندارد یا اگه کسی معتقد شد الله ظالم است عقاب ندارد یا بر عکس اگه کسی معتقد شد رزاق فقط الله است ثواب ندارد؟

الحاد در صفات خداوند که الله آن را در قرآن ذکر کرده اولا: چیست؟ دوماً: آیا این عقیده نیست؟

عقل شما هر حکم قطعی که داشته باشد بر شما حجت است .

ایا این که این قواعد بر الله  جریان دارند، هم جزء بدیهیات است؟

 

اما شما پاسخ گویید، ایا ذات الله در این دنیا هست یا در آسمانهاست، ؟

قران می گوید خدا بی نیاز است (هو الغنی)یعنی هیچ نیازی ندارد چرا که اگر ذره ای نیاز داشته باشد دیگر غنی نخواهد بود. قران می گوید خدا منزه از نقص و عیب است.(سبحان الله).یعنی هرچیزی که نقص  و عیب به حساب بیاید در ذات خدا راه نخواهد داشت. چرا که در غیر اینصورت خدا ناقص و معیوب خواهد بود. حتما این مفاهیم را قبول دارید و نمی گویید که نمی دانم بی نیاز از مکان هم هست یا خیر؟ محدودیت نقص و عیب است  و خدا از هر نقص و عیب مبراست . خدا خالق آسمان و زمین و دنیا و آخرت است ومنزه از اینست که به مخلوق خود محدود باشد.

نگفتی خدا کجاست؟ اگر الله وجود دارد، و وجودش در این دنیا یا آسمانها نیست باید در جایی دیگر باشد، مگه نه اینطور است؟ یا اینکه وجود الله مثل عدمش است.

 

این شما هستید که ادعا کردید قوانین اجسام درباره خدا صدق نمی کند یعنی هم ثبوتی و هم سلبی اما من عرض کردم قوانین سلبی صدق می کند که نقطه اختلاف من با شما شد. اکنون بفرمایید به چه دلیل قوانین سلبی هم صدق نمی کند درحالیکه من چند مثال زدم که صدق می کرد و شما آنها را قبول دارید؟

دلیل من بر اینکه هیچ یک از قوانین ماده را نمی توانیم بر الله جریان دهیم ( چه ثبوتی و چه سلبی ) این است که الله می فرماید او مثل هیچ چیز نیست؟ و هر چه شما بخواهید آن را مانند خدا کنید الله مثل او نیست لذا هر قاعده ای که به چیز مرتبط هست هم نمی تواند بر الله تطبیق داده شود.

حال شما بفرمایید دلیل این که شما می گید قوانین ثبوتی نمی شود  اما قوانین سلبی می شود چیست؟

به این دو سؤال هم جواب بدید ممنون میشم!

الف: آیا امکان دارد دو  قانون عقلی و بدیهی در هستی با هم تناقض داشته باشند.

ب: چطوری شما 1+1+1+1= 1 می دانی در حالی که اینها مجموعش عقلا میشود 4.

جناب هشام قبل از نوشتن و یا قبل از وارد کردن به سایت به نوشته خود خوب فکر کنید !لغت را چه چیز درک می کند جز عقل؟آیا عقل شما در یک لحظه دو حکم متناقض می کند.یعنی عقل شما هم حکم می کند که مثلا لفظ "اسد"در جمله "جاء اسدٌ "هم یک انسان است هم یک شیر چون لغت گفته اسد یعنی شیر و عقل گفته مجاز است پس یعنی یک انسان آمد؟!!

اقای صادق اگه قومی چنین تعبیری بکار نمی برند، آیا ما حق داریم از طرف خود بدانها نسبت دهیم. مثالش زدم اگه یک فارسی زبان به فارسی گفت من با دستام چاه کندم آیا می شه معنایش چنین کرد که منظورش این بوده که به کارگراش دستور داده، و اگه منظورش این باشه آیا واقعا بلاغت بکار برده یا نه؟ ( لطف کنید پاسخ دهید.) آیا از نظر دستور فارسی این شخص با کلام بلیغ کلامش را بکار برده یا نه؟

الف: ملائکه و جن جز ماده هستند یا غیر ماده،  غیر ماده.چون مواد خصوصیاتی دارد که جن و ملائکه ندارند.

آنها بسیطند یا مرکب؟

ج: شما از کجا فهمیدی که ملائکه و جنی هم محتاجند و هم محدود؟( با دلیل)

قران می فرماید "والله هو الغنی الحمید"خدا تنها وجودی است که بی نیاز است و همه مخلوقاتش به او محتاجند و هیچ مخلوقی نیست که در ذات واستمرار وجودش از خداوند بی نیاز باشد.تعدد لازمه محدودیت است و چیزی که بیش از یکی باشدحتما محدود است .(دلیل عقلی بدیهی)

آیا دو "هست" متفاوت در کنار هم یکی برای دیگری محدودیت ایجاد نمی کند؟ مثلا وجود دو انسان یکی برای دیگری محدودیت به حساب نمی آید؟

آیا زمین را مسطح میدانی یا کروی؟اگر مسطح می دانی با علم و عقل چه می کنی   واگر کروی می دانی با ظاهر قران چه می کنی؟

تا جایی که من اطلاعات دارم کروی بودن زمین یکی از اعجازهای علمی قرآن است، خلاف این را اولین باره میشنوم اگه ممکنه آیاتی که دلالت بر مسطح بودن زمین دارند را ذکر کنید.

اما رسول الله کافة للناس است و پیامبرهمه انسانهای بعد از خودش نه فقط مشرکین عربستان!!

فرض کنیم شما می خواهید قوانین خود را بر آنها (مخاطبین اصلی وحی) حاکم کنید آنها با بدیهیات عقلی چطوری باید می فهمیدند، که رسول الله رسول الله است و اگه (بقول شما) قبل از نقل بدیهیات عقلی را بکار نگرفته باشند، دچار اشکال بودند.

بله هر کس که به خدا ایمان داشته باشد و کار صالح انجام دهد به بهشت می رود .

به سؤال من توجه کنید بعد جواب بدید؟ من گفتم اگه شخصی بر اساس بدیهیات عقلی به نتیجه نرسیده بود که رسول الله رسول الله است آیا او مؤاخذه میشود در حالی که رسول الله دین را بر او عرضه کرده باشد، یا نه؟ و اگر بر اساس بدیهیات عقلی مبنی بر عدم رسالت رسول الله حکم کرد، آیا با وجود اینکه دستور رسول الله را نپذیرفته آیا او ثواب دارد یا نه؟ (توضیح بیشتر دادم تا اینکه سؤال را اشتباهی نفهمید.)

 

ب: ایا اگر الله بیان می کرد مردم نمی فهمیدند،  یعنی این بدیهی ( که شما ادعا می کنید) اینقدر قابل فهم نبود که الله نگفت" خصوصا که از نظر شما اگه کسی این را نپذیرد دچار اشکال بزرگی شده و مؤاخذه می شود." 

مسلما هر بدیهی برای همه بدیهی نیست.

اما مثالهایی که شما زدید، ارتباطی با اینکه اگه ما نفهمیم مؤاخذه میشیم ندارد؟ وقتی خدا بر یک امر بدیهی دلایل بسیار می آورد ( مانند وجودش)، آیا این بدیهی یعنی عدم ترکیب بودن خدا یا بسیط بودن او، که از نظر شما مانند نفی ولد است، نمی توانست ذکر کند، یا این که این موضوع نیاز نبود، مگه نفی ولد یا عدم کفئیت الله بدیهی نیست، ونفی تصور نادرست نسبت به الله نیست؟ چرا ذکر کرده اما بسیط بودن یا عدم ترکیب که از نظر شما مانند آندو است را ذکر نکرده است؟

 

خب وقتی هیچ شیئ مانند الله نیست لذا الله نیز مثل هیچ شی نیست، پس الله شی نیست.

 این صغری و کبری و نتیجه شما مثل این است که بگوییم دیوار موش دارد ،موش هم گوش دارد،پس دیوار گوش دارد.مضحک نیست؟

اقای صادق شما فکر کنم دوچار توهم شدی! عکس سالبه کلیه سالبه کلیه است. این یعنی اینکه هیچ دیواری موش نیست وهیچ موشی دیوار نیست. لذا نسبت بین موش ودیوار نسبت تباین است. که در بالا کاملا واضح است. و نه اون ضرب المثل شما!

 

اما نگفتی پس چی  دلالت دارد؟

نمی دانم همانطور که شما نمی توانید بپذیرید به معنی قدرت یا نعمت است  عقل هم نمی پذیرد که ید در اینجا به معنی دستی باشد که عضوی از یک بدن است . چون در این صورت خدا را به مخلوقاتش تشبیه کرده اید.

ببخشید چطوری الله در علم و خلقت و غضب و فرح به عین ذات او تعبیر کردی چرا نمی شه گفت دست الله عین اوست؟ یا اینکه گفت کما یلیق بجلاله است؟

ملاک تشخیص یک جمله بلیغ چیست؟ اینکه حتما یک لفظ بر ظاهرش حمل شود بلیغ است یا اینکه مجاز بکار برده شود؟  آیا فقط اهل حدیث وسلفی ها می توانند جملات بلیغ را درک کنند یا سایر عربها هم توانایی درک جملات بلیغ را دارند؟مثلا اگر راغب در مفردات 891بگوید مجاز است عربها به او می خندندیا زمخشری یا لسان العرب بگوید مجاز است عرب به او می خندند.درسته 

الف: برای عدم بلیغ بودن یک کلام چندین فاکتور است که یکی از آنها این است که شخصی برای بیان منظوری از سیاقی استفاده کند که اون سیاق برای آن معنی بکار برده نمی شود.

مثلا یک فارسی زبان بجایی اینکه بگوید دستم را گاز گرفتم بگوید دستم را نیش زدم، این بلیغ نیست چرا که نیش زدن اگر چه که عقلا انسان نیش نمی زند، وراحت می شه فهمید که منظور از "نیش زدن"، "گاز گرفتن" است اما این کلام بلیغ نیست ونشان از ضعف ادبیات شخص یا شوخ بودنش می دهد.

ب: اقای صادق اگه لغت دلالت به این دهد که عرب چنین تعبیر بکار می بردند، و وقتی می گفتند خلقت بیدی منظورشون، مجازا قدرت یا نعمت بوده من حرفی ندارم! و می پذیرم چون قاعده ام به من می گوید درسته!

ج: اما آیات زیادی در قرآن است که نمی شه آنها را - چون بدیهیات عقلی شما در مورد الله را زیر  سؤال می برد،- تأویل کرد. مانند وکلم الله موسی تکلیماً وجاء ربک والملک صفا صفا! و استوی علی العرش، یا یحمل عرش ربک یومئذ ثمانیة و آیاتی همانند آن.

د: متأسفام که باید بگم کسانی که شما ازشون اسم بردید همانکاری که شما کردید، کردند و نه از دید لغت به آن پرداختند، واین از نحوه استدلالشون مشخص است. چون مرجعشون لغت نیست. زمخشری معتزلی است که ایشان عقل را بر هر نقل ترجیح میدهد، مفردات و لسان العرب از کتب سده ششم و هشتم و دوره ظهور فکر اشعریت. علمای زیادی شما می تونید پیدا کنید، از مفسرین گرفته تا اصولیون و فقها، که چنین حرفی زدند، ولی همه دلیلشون همان دلیل شماست. نه اصل لغت.

اما ید:

اصل ید بمعنای دست است! وزمانی مجاز یا استعاره بکار می رود که دلیل لغوی یا عقلی برای آن باشد انچنان که شما فرمودی!

قرینه لغوی در جمله مشخص میشود، اما قرینه عقلی! بر اساس عقل سنجیده می شود! مثلا وقتی گفته می شود خورشید مرا از خورشید سایه انداخت، مسلما خورشید اولی محبوبی است که بخورشید تعبیر شده و مجاز است چون که خورشید نمی تواند ایجاد سایه کند. و خورشید دومی حقیقی است چون خورشید اولی باعث شده نورش به گوینده نرسد،

اما ید در "خلقت بیدی" معنای فارسی آن میشود، با "دستم خلق کردم". در عربی نیز همین تعبیر برای این جمله بکار می برند. اگر چه راغب این جمله را مانند خرج بسیفه دانسته است. که این صد البته واضح است که بینشان بسیار فرق است.

ما قرینه لغوی برای مجازش نداریم اگر چه که بر عکسش داریم و آن اینکه الله به شیطان گفت: چرا به انسانی که با دستم خلق کردم سجده نکردی! اگر معنایش این بود خلق تنها بدون اختصاص بدست (برای تشریف) بود! شیطون می گفت: خب مرا هم خلق کردی! وشبه این تعبیر از امام صادق نیز روایت شده است. البته خلافش هم روایت شده واین از مزایای کشتی نجات است. که روایتی نیست مگر ضدش وجود دارد.

اما قرینه عقلی: شما می گویید، هستها یا مرکبند یا بسیط، و غیر از اینها نیست و مرکب لازمه اش احتیاج است، پس الله مرکب نیست و چون ید داشتن ترکیب است لذا الله ید ندارد و در نتیجه ید معناش حقیقی نیست.

من می گویم:

اولا: این که هستها "یا مرکبند یا بسیط" و الله را نیز شاملش کنید درست نیست، چون الله مثل هیچ چیزی نیست که تو تصور کنی، و هر چه تو تصور کنی که شی است الله مثل اون نیست لذا ما حق نداریم الله را جز یکی از این ها قرار بدیم.

ثانیا: این قاعده که  " هستها یا مرکبند و یا بسیط، وچیز دیگری نیستند" از نظر من اشتباه ست. شاید شما بگویید که پس دسته جدید چی هستند می گویم:

الف: اگر هم من نتوانم دسته ای دیگری برای آن در نظر بگیرم ولی انحصار در اینها بر اساس عدم وجود دسته سوم یا غیر نیست بلکه بخاطر عدم اطلاع ما نسبت به آنان است.

ب: این تعبیر بر اساس معیت ما با پیرامون بهش رسیدیم. نه بر اساس واقعیت محض مثلا شما معنی را جزء بسیط می دانی یا مرکب؟

صادق مصلح , shoorideh2
صادق مصلح - 06:43 1388/11/30
27

به نظر من شما داری جدل می کنید تا یک بحث علمی اقای صادق!  وقتی یک عرض ادعای چیزی می کند، دور پیش می آید، اما وقتی ذات ادعا می کند می تواند دور نباشد.

هرچند عبارت خود را تاحدی توضیح دادید اما پاسخ صریحی به سوال من ندادید.البته گریزگاه جدل چندپهلو سخن گفتن و پرهیز از صراحت است .

الف:من جدل می کنم و امیدوارم جدال احسن باشد و هر جا بفهمم جدال ناپسند است از آن خودداری خواهم کرد.
ب:دلیل عرض بودن عقل چیست؟و اصلا از نظر شما عرض و ذات چه مفهومی دارند ؟
ج:عرض بودن عقل آیا موجب نتیجه گیریهای متفاوت در یک قضیه می شود؟حتی در بدیهیات؟یعنی آیا ممکن است عقل کسی بگوید ظلم کردن خوب است و دیگر بگویدبد است یا یک عاقل بگوید 1بزرگتر از 2 است و دیگری بگوید کوچکتر؟
__________

براساس دلیل عقل که بر اساس بدیهیات و مسلمات بنا شده می گویم این افراد قضاوت عقلشان را نادیده گرفته اند.

سؤال: ایا اینها مؤاخذه می شوند؟ اگه آره با کدام دلیل؟ لطف کنید دلیل ذکر کنید!
در صورت تقصیر بله زیرا آنچه را عقلشان به عنوان یک حقیقت به آنها معرفی کرد به مردم باطل معرفی کردند و آنچه را باطل معرفی کرد به مردم به عنوان حق معرفی کردند.و در حقیقت حق را با باطل پوشاندند و آنرا کتمان کردند.اما درصورتی که مقصر نباشند مواخذه نمی شوند.
_____________

خود را ملزم به اطاعت از عقل در هیج یک از قضایا نمی دانم. وخدا نیز انسانها را ملزم به آن نکرده است. پس در هیچ یک از قضایای زیر هم ملزم به اطاعت از عقل نیستید. درسته؟ من با عقل به وجود خدا پی می برم ......
اقای صادق اختلاف من با شما سر این نیست که از عقل استفاده نکنیم، کما این که گذشت اختلاف من و شما سر این است که ایا قضایایی که گروهی اسمش را بدیهیات عقلی گذاشته اند، ( که در علم عقیده به کلام مربوط است) می تواند مصدر حکم در مورد ذات و کیفیت الله باری تعالی شود یا نه؟

سوال من اینست که آیا انسان ملزم به اطاعت از عقل هست یا خیر؟و شما فرمودید خیر.و خدا ملزم نکرده .پس چرا حاشیه می روید؟

عقل قطعی چیست و غیر قطعی چه؟

عقل قطعی یعنی حکم قطعی عقل.و زمانی که عقل حکمی بدهد که قطعی نیست بلکه احتمالی است که حتی ممکن است 99 درصد باشد اما 100درصد نیست این حکم ارزش ندارد.

اگه کسی معتقد شد که الله دست دارد، ( وبه ایه واحادیث استدلال کرد) آیا گناه کار است وعذاب داده می شود، یا بر عکس اگه کسی عقلا گفت الله دست ندارد، یا مرکب نیست یا بو ندارد یا طعم ندارد یا بلند نیست یا کوتاه نیست، یا .... آیا ثواب دارد.در ثانی اگه ضروری نیستند چرا در این مورد بحث می کنید وگروهی را  منحرف می دانی؟!

 گفتم ثواب و عقاب به اعمال است نه عقاید.در ثانی در اسلام سوال پرسیدن ستایش شده و بحث علمی ارزش دارد و عقیده هر کسی هم ازاد است .

اگه گفتم عقل من می گوید این بدبهی نیست واگر باشد نمی تواند بر الله جریان یابد، آیا مؤاخذه می شوم! لطف کنید با دلیل

عقل شما هر حکم قطعی که داشته باشد بر شما حجت است .

 

من وجود خدا را باور دارم اما در مورد محدودیت وعدم محدودیتش سخن نمی گویم! ( چون قاعده شما را نپذیرفتم)

اما شما پاسخ گویید، ایا ذات الله در این دنیا هست یا در آسمانهاست، ؟

قران می گوید خدا بی نیاز است (هو الغنی)یعنی هیچ نیازی ندارد چرا که اگر ذره ای نیاز داشته باشد دیگر غنی نخواهد بود.
قران می گوید خدا منزه از نقص و عیب است.(سبحان الله).یعنی هرچیزی که نقص  و عیب به حساب بیاید در ذات خدا راه نخواهد داشت.چرا که در غیر اینصورت خدا ناقص و معیوب خواهد بود.
حتما این مفاهیم را قبول دارید و نمی گویید که نمی دانم بی نیاز از مکان هم هست یا خیر؟
محدودیت نقص و عیب است  و خدا از هر نقص و عیب مبراست .
خدا خالق آسمان و زمین و دنیا و آخرت است ومنزه از اینست که به مخلوق خود محدود باشد.

من گفتم شما چطوری قوانین ثبوتی اجسام را صادق نمی دانید اما قوانین سلبی اجسام را جایز می دانید. لطفا با دلیل!

این شما هستید که ادعا کردید قوانین اجسام درباره خدا صدق نمی کند یعنی هم ثبوتی و هم سلبی اما من عرض کردم قوانین سلبی صدق می کند که نقطه اختلاف من با شما شد.اکنون بفرمایید به چه دلیل قوانین سلبی هم صدق نمی کند درحالیکه من چند مثال زدم که صدق می کرد و شما آنها را قبول دارید؟

ایا خداوند غضب دارد، یا فرح، یا علم و قدرت، ؟ اگه اره، مگر اینها عرض نیستند، وعرض در قواعد کلام لازمه اش این است که بر ذاتی قائم باشد، وچطوری می شود که یک عرضی بر ذاتی قرار گیرد و ترکیب پیش نیاید.

 صفات خدا عرض بر ذاتش نیستند .بلکه عین ذات خدا هستند.یعنی نمی گوییم خدا علم دارد می گوییم ذات خدا عین علم و قدرت و حیات است و غضب و فرح و ...همه تحت عناوین علم و قدرت و حیات قرار می گیرند.

اگر عقل شما گفت: اری اینجا باید مجاز باشد، و لغت گفت: اینجا مجاز بکار بردن نهایت سبکی کلام است؟ کدام ترجیح دارد؟

جناب هشام قبل از نوشتن و یا قبل از وارد کردن به سایت به نوشته خود خوب فکر کنید !لغت را چه چیز درک می کند جز عقل؟آیا عقل شما در یک لحظه دو حکم متناقض می کند.یعنی عقل شما هم حکم می کند که مثلا لفظ "اسد"در جمله "جاء اسدٌ "هم یک انسان است هم یک شیر چون لغت گفته اسد یعنی شیر و عقل گفته مجاز است پس یعنی یک انسان آمد؟!!

ثانیا: مجاز از خصوصیات لغت است نه عقل. وعقل می گوید که باید به لغت قوم برای فهم مجاز مراجعه کرد نه از خودمان بگوییم این مجاز است؟ 

اگر توجه داشته باشید می دانید که هم لغت و هم مجاز را عقل درک می کند وآنچه که شما "خودمان" می نامید عقلی است که ممکن است بکار نیافتاده باشد.

 

هر لفظی نه! مثلا الله نمی تواند مجاز باشد، یا محمد، یا .... واین را لغت هر قوم مشخص می کند.

بله حق با شماست هر لفظی نه!منظورم الفاظی بود که معمولا درآنها مجاز بکار می رود. 

لطف کنید این را ثابت کنید. که "خلقت بیدی" مجاز بکار برده می شده است. واگر نمی شده، وشما از بدیهیات عقلی بدین نتیجه رسیدی که معناش دست نیست، باید کلام خدا را غیر بلاغی اعلان کنید! چون برای بیان یک موضوعی از کلامی غیر کلام خودش استفاده کرده است.

 به چه دلیل بکار بردن حرف جر "باء"بر سر کلمه "ید"مجاز بودن آنرا ممنوع می کند پس اگر خدا می گوید "لاتلقوا بایدیکم الی التهلکه"حتما باید هلاکت با دستان باشد و اگر کسی با پایش خود را به هلاکت انداخت مشمول نهی خدا نخواهد شد.یا می گوید" الذی بیده عقدة النکاح"در اینجا هم حتما بایدعقد نکاح  با دست باشد .آیا شما چنین فتوایی صادر می کنید؟!؟

در این زمینه چند نکته است:

الف: ملائکه و جن جز ماده هستند یا غیر ماده،  غیر ماده.چون مواد خصوصیاتی دارد که جن و ملائکه ندارند.

ب: آنها جزء کدام تقسیم از تقسمات اجناس هستند جوهر یا جسم، ؟ وبا کدام دلیل عقلی و غیر آنازچه زمانی تقسیمات اجناس جوهر و جسم شده است؟ملائکه و جن جسم نیستند چون خواص اجسام را ندارند و جوهر به حساب می آیند.زیرا قائم به ذات هستند.

ج: شما از کجا فهمیدی که ملائکه و جنی هم محتاجند و هم محدود؟( با دلیل)

قران می فرماید "والله هو الغنی الحمید"خدا تنها وجودی است که بی نیاز است و همه مخلوقاتش به او محتاجند و هیچ مخلوقی نیست که در ذات واستمرار وجودش از خداوند بی نیاز باشد.تعدد لازمه محدودیت است و چیزی که بیش از یکی باشدحتما محدود است .(دلیل عقلی بدیهی)

عقل من به من می گوید: این قوانین لازما بر ملائکه یا جن تطبیق ندارد و احتمال خطایش بسیار زیاد است. وبرای شناخت جن و ملائک باید یا نقل یا تجربه (حواس) به ما بگویند که چه هستند وچگونه هستند.

 عقل آزاد حکم می کند که تنها راه شناخت، تجربه یا نقل نیست بلکه عقل هم یکی از راههای شناخت است بلکه درحقیقت این عقل است که بعد از حس قضاوت می کند که آیا حس در تشخیصش خطا کرده یا خیر.آیا نقل ثابت و حجت است یا خیر.و اگر عقل در شناخت نقشی نداشته باشد حس و نقل هم اعتبار خود را از دست خواهند داد.مثلا وقتی چشم می بیند که از آبی بخار بلند می شود تصور می کند که آب گرم است اما هنگامی که لامسه احساس کرد که آب سرد است عقل بین حکم سردی لامسه و حکم گرمی چشم قضاوت می کند که هوای اطراف آب سردتر از آب است که آب به صورت بخار بلند می شود در حقیقت اینجا عقل است که شناخته نه چشم و لمس.
در عین حال عقل حکم می کند که قوانین منحصر مواد و عالم طبیعت نیست بلکه غیب را هم شامل می شود.

معنای بی نیازی برای الله این نیست که مرکب باشد یا نباشد.  همانطور که خالق بودنش او را نیازمند نکرده یا عالم بودنش یا سمیع بودنش.

به هر حال شما منکر بی نیازی مطلق خداوند نمی شوید.و نمی توانید بگویید خداوند بی نیاز نیست.اگر معنای مرکب بودن برایتان روشن نیست معنای بی نیازی که برایتان روشن است!

شاید شما هم چنین وهمی کنید،  به همین خاطر گفتم من سکوت می کنم وحکم نمی دهم تا وهمی رخ ندهد.

من بین عقل و وهم تفاوت قرار میدهم اما شما همیشه سکوت نمی کنید بلکه فقط درباره صفات خدا سکوت می کنید.مثالش را هم در بالا مشاهده می کنید.آنجا که ادعا می کنید که ملزم به اطاعت ازهیچ یک از قضایای عقلی نیستید و خدا هم شما را ملزم نکرده.

ثالثا: بفرمایید کدام یک از مقدماتی که برایتان ذکر کردم اشتباه است؟

من ترکیب لازمه اش احتیاج است. لذا الله محتاج نیست پس الله مرکب نیست.

اولیش برای من نه ثابت است و نه رد! 

ثبوت یاعدم آن برای شما که دلیل اشتباه بودن نیست .

براساس ضوابط لغت ید در زبان عربی هم به معنی دست به کار رفته هم به معانی دیگر.
وآیاتی هستند که به معنای حقیقت است. به توضیح قبل در مورد دست مراجعه کنید. اون را جواب بدید.

کسی حقیقتش را کسی منکر نیست مجاز بودنش را شما منکر شدید که من آنرا نقض کردم.لفظ ید هم به معنی حقیقی به کار رفته هم به معنی مجازی.و این یعنی جواز استمعال لفظ ید در معنی مجازی.همانطور که مجاز به کار رفتن یک لفظ دلیل این نیست که این لفظ همیشه مجاز باشد حقیقی بودن یک لفظ هم دلیل نیست که یک لفظ همیشه در معنای حقیقی باشد.

نظر شما درباره مسطح بودن زمین چیست؟

 نمی دونم چرا خودتون را کوچک کردید، با این مثال! هر چه فکر کردم ربطی بین این جمله شما با بحث ما وجود نداشت. فرض کنیم که ایشان خطا کردند، جدا از اینکه اصلا آدرسی را ارائه نکردید. من بن باز را نه دیدم و نه یک کتابش را خوندم شما فکر کردی با توهین به ایشون مرا ناراحت می کنی! اخلاق بزرگان این نیست.

تصور نمی کنم نقل عین عبارت توهین به کسی باشد و من به بن باز توهین کرده باشم که اگر چنین است خدا مرا ببخشد و یقین بدانید قصد ناراحت کردن شما را نداشتم . اما شما پاسخ ندادی که آیا زمین را مسطح میدانی یا کروی؟اگر مسطح می دانی با علم و عقل چه می کنی   واگر کروی می دانی با ظاهر قران چه می کنی؟؟

قرینه لفظی که شما بیان کردی و گفتی بسیاری از یدها در قرآن مجازا بکار برده شده اند، اما قرینه عقلی! چطوری می شود، با یک خطا دست یک نفر را برای همیشه قطع کرد، آیا این تناسب درست است. والله عادل است واین خلاف عدالت است. لذا منظور از قطع ید، این است که دستش از دزدی کوتاه کنیم.؟

 اگر به کلمات کلیدی من توجه کنید عرض کردم حکم قطعی عقل نه هر تصوری که به ذهن انسان رسید ممکن است به عقل شما که معانی کلماتی مثل مرکب را  نمی تواند درک کند قطع دست دزد عاقلانه نباشد اما عقل ، حکم قطعی به اشتباه بودن یا عدم تناسب نمی دهد.

اما رسول الله که نگفت الله وجود دارد! چون اونها الله را قبول داشتند، اما آنها برای الله واسطه هایی داشتند که برای آنها نذر و عبادت می کردند وخواستشون را مستقیما از انها می خواستند، رسول الله به آنها گفت من از طرف الله آمدم وشما او را عبادت کنید و بتها را کنار بگذارید و غیر او را فرا مخوانید.

اما رسول الله کافة للناس است و پیامبرهمه انسانهای بعد از خودش نه فقط مشرکین عربستان!!

حال همان سؤال وجود دارد ( بدیهیات عقلی! چطوری می فهمد که رسول الله رسول الله است) لطفا با این فرض جواب دهید؟ آیا او روز قیامت مؤاخذه می شود واگر نه به چه دلیل واگر آره به چه دلیل؟

بدیهیات عقلی می گوید این هستی بدون خالق نیست.این نظم ناظم می خواهد این دایره هستی مدیر می خواهد این موجودات ایجاد کننده دارند .بدیهیات عقلی حکم می کنند که خالق این هستی و نظم دهنده آن هم توانایی خلق چنین عالم با عظمتی دارد هم علم زیاد که توانسته چنین نظمی را حاکم کند و عقل  حکم می کند که این خالق عالم قادر از خلقتش هدفی داشته.و حکم می کند که ما باید او را بشناسیم و از او به خاطر نعمتهایش تشکر کنیم و .....و زمانی که کسی ادعا کرد که از طرف او آمده باید نشانه ای داشته باشد که ادعایش را ثابت کند و زمانی که کاری انجام داد که جز از آن خالق عالم قادر بر نمی آید حتما او فرستاده آن خداست.
ممکن است برخی از این قضایا برای شما بدیهی نباشد اما با کنار هم گذاشتن صحیح بدیهیات می توان نتایج صحیح بدست آورد.

لطف کنید به این هم پاسخ دهید، اگر کسی واقعا عقلا  (بدیهیات عقلی برای او ثابت نکرده بود ) به نتیجه نرسیده بود که رسول الله رسول است ایا مؤاخذه می شد، و اگر بر همین مبنا به آن عمل کرده بود با وجود رسول به بهشت می رفت.؟بله هر کس که به خدا ایمان داشته باشد و کار صالح انجام دهد به بهشت می رود  

وقتی شما می گویید، چشم ندارد، گوش ندارد، مرکب نیست، و..... کیفتی هم می ماند که شما ذکر نکرده باشید! وقتی شما گفتی چشم ندارد یعنی بی چشم است، وقتی گفتی گوش ندارد یعنی بی گوش است. و.... دیگه چه می ماند که بیان کیفیت نباشد.

شاید به نظر شما کیفیت خدا همین چشم و گوش و علم داشتن باشد اما مسلما نفی صفات زائد بر ذات تعیین کیفیت نیست همانطور که نفی ولد و والد  و صاحبه و کفو از خدا تعیین کیفیت نیست.

ایا گفتن این که الله بسیط است و مرکب نیست!

الف: این صفت جلال است، یا جمال! ووقتی بنده در درگاه الله به راز و نیاز می پردازد وقتی چنین می گوید، ای اللهی که مرکب نیستی و بسیطی! آیا زیبنده است. یا زشت در هنگام خطاب

بسیط صفت ذات است و لزومی ندارد که هنگام راز و نیاز با این کلمات با خدا سخن بگوییم همانطور که مثلا وقتی شما با دوستت سخن عاشقانه می گویی نمی گویی ای اندام شصت کیلویی ای جنبنده ای که یک سر داری و دو گوش!!

ب: ایا اگر الله بیان می کرد مردم نمی فهمیدند،  یعنی این بدیهی ( که شما ادعا می کنید) اینقدر قابل فهم نبود که الله نگفت" خصوصا که از نظر شما اگه کسی این را نپذیرد دچار اشکال بزرگی شده و مؤاخذه می شود." 

مسلما هر بدیهی برای همه بدیهی نیست.همانطور که برای شما جذر 25 مساوی 5 است  بدیهی است برای یک کودک بدیهی نیست بلکه اصلا قابل تصور نیست.همینطور که برای شما مرکب یعنی ما رکب من الاجزاء(با مراجعه با فرهنگ لغت)بدیهی می شود برای یک کودک بدیهی  نیست یا برای کسی که عقل ندارد اما اگر کسی بدیهی باشد و نپذیرد یک اشکال بزرگ دارد و آن اینکه اگر بر اساس تشخیص بدیهی خود باید کاری بکند و آنرا انجام ندهد و بگوید برایم بدیهی نیست مسلما به آنچه می دانسته عمل نکرده و مواخذه می شود.

حال چطوری از یه چیزی که مزموم نیست باید انسان خالی شود تا اینکه عقلش صائب باشد!

کسی نگفته که انسان از تمایلات خالی باشد تا عقلش صائب باشد بلکه باید عقل را قوی کرد تا تمایلات در قضاوتش تاثر نداشته باشد .وشاید به همین دلیل زنها ازقضاوت کردن محروم هستند که غالبا نمی توانند عقلشان را بر احساساتشان غلبه دهند.

مگر دستور شرع نیست که به خویشاوندان بخشش کنید، و به فرزندان نیکی کنید! چرا کسی که مجری دستور الله است، خواهشهای نفسانی دارد؟

چرا نداشته باشد.انسان به واسطه همین خواهشهاست که انسان است و گرنه که فرشته و ملک بود.انسان باید از میان خواهشهای نفس و حکم عقل و دین آنچه را به صلاح است بر گزیند تا رشد یابد و این مفهوم این آیه است که می فرماید " وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها"در ضمن توجه داشته باشید که به فرزندان دستور احسان به والدین را می دهد اما ندیدم جایی به والدین چنین دستوری بدهدبلکه هشدار میدهد که " الْمالُ وَ الْبَنُونَ زینَةُ الْحَیاةِ الدُّنْیا" وَ اعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ" لَنْ تَنْفَعَكُمْ أَرْحامُكُمْ وَ لا أَوْلادُكُمْ یَوْمَ الْقِیام" إِنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَة"

اون کسی که در هنگام ظهور سیل می گوید، یا علی اگه غضب ابو الفضل است نجاتم بده آیا فطرتش تغییر کرده یا خدا را فریاد رس دانسته!

 هنگام ظهور سیل با هنگامی که دیگر هیچ نجات دهنده ای ندارد تفاوت زیادی دارد ممکن است کسی به خاطر بکار بردن و اعتقاد به توانایی علی علیه السلام به کمک کردن در لحظات سخت او را صدا  بزند اما لحظه ای که دیگر هیچ فریاد رسی ندید فقط متوجه خدا می شود و این تصریح قران است مگر اینکه اعتقاد داشته باشید این تصریح قران مخصوص بت پرستان زمان پیامبر است.

مرجع تشیخص(در مصحلت کوتاه مدت یا بلند مدت) کجاست؟ عقل یا شرع؟

هم عقل هم شرع

اگر ندانیم معنی دست چیست و مفهوم بسیط و مرکب را نفهیمده باشیم عقل ما نخواهد توانست قضاوتی داشته باشد.

یا اگه نفهمیدیم، که آیا میشه اینها را برای الله نیز بکار بریم! چه؟ آیا جا دارد؟

باز هم نخواهیم توانست قضاوت درستی داشته باشیم.

 

خب وقتی هیچ شیئ مانند الله نیست لذا الله نیز مثل هیچ شی نیست، پس الله شی نیست.

 این صغری و کبری و نتیجه شما مثل این است که بگوییم دیوار موش دارد ،موش هم گوش دارد،پس دیوار گوش دارد.مضحک نیست؟
_________________________

شما به جای <<چیز>> کلمه <<هست>> قرار بده یا کلمه <<وجود>>  را قرار بده یا کلمه <<حی>> را قرار بده آنگاه بفرما این قاعده درباره آن جاری می شود یا خیر؟

 اولا:این یک موضوع بدیهی است و نیازی به استقرا و حس و خبر ندارد.مثل اینکه شما از لفظ یک کلمه به معنی آن می رسید لفظ مرکب یعنی صاحب اجزاء .

چطوری بدیهی است که من نمی تونم بپذیرم! شاید من عقل ندارم، ویا شاید من تعصب داشته باشم، ادعای بی عقلی مرا نمی توانی بکنید چون من تمام حرفهای شما را می فهمم وجواب می دم! پس عقل دارم! و نیز این ربطی به تعصب ندارد، چون اشاعره حرف شما را زدند و اگه این را بگویم خیلی علماء گفتند،(کسانی که من به علمشون یقین دارم) ولی من همه آنها را مخطئ می دونم! ودلیلم هم این است که این بدهیات برای من بدیهی نیستند. ( جواب قضیه شما در این بحث خود بخود مشخص است که من اصل مقدمه ترکیب را برای الله جایز نمی دانم.)

مثلا: جایز نمی دانم بگویید هر چه هست یا مرکب است یا نیست ( چون این قاعده به علت معیت ما با اطراف مان ایجاد شده وچون ما خلافش را ندیدیم چنین حکم کردیم) و الله را نیز یا مرکب بدانیم، یا نه!

اولا:منظور شما از بدیهی که نمی توانید بپذیرید کدام است؟معنی کلمه مرکب رانمی توانید بفهمید؟یا انحصار موجودات وهستها در مرکب وبسیط را؟اگر معنی کلمه مرکب را نمی فهمید توصیه می کنم به فرهنگ لغت مراجعه کنید و پاسخی برای سوال من در پست قبل بیابید.اما اگر در انحصار هستی در مرکب و بسیط شک دارید توصیه می کنم قدری اندیشه کنید ببینید می توانید میان هست و نیست گزینه سومی پیدا کنید که نه هست باشد نه نیست یا هم هست باشد هم نیست .
________________________

اما نگفتی پس چی  دلالت دارد؟

نمی دانم همانطور که شما نمی توانید بپذیرید به معنی قدرت یا نعمت است  عقل هم نمی پذیرد که ید در اینجا به معنی دستی باشد که عضوی از یک بدن است .چون در این صورت خدا را به مخلوقاتش تشبیه کرده اید.

 این آیه زمین تا آسمان با آیه خلقت بیدی فرق دارد! 

الف: ایدینا لفظ جمع است ویدی مثنی است

ب: در یکی از حرف سببیه باء استفاده کرده و در اینجا فاعل است.

ج: در آنجا مکان توبیح است و اینجا نه!

د: به هر حال باید معنایی داشته باشد یا نه شما که گفتی اون معناهای بالا نیست.

فکر کنم بهتر بود می گفتید از زمین تا یک وجب بالاترش فرق دارد چون اینها هیچ کدام دلیل نیست که بیدی یعنی حتما با دستانم خلق کردم و این یک خلقت خاص است اما ایدینا ممکن است معنی غیر از دست داشته باشد وخیلی هم خاص نیست

واگر این بگیریم خداوند بلیغ نبوده واز بلاغت استفاده نکرده زمانی که می خواهد قدرت را بشناساند، می گوید با دستم خلق کردم ومنظورش قدرت باشد،

ملاک تشخیص یک جمله بلیغ چیست؟ اینکه حتما یک لفظ بر ظاهرش حمل شود بلیغ است یا اینکه مجاز بکار برده شود؟آیا فقط اهل حدیث و سلفی ها می توانند جملات بلیغ را درک کنند یا سایر عربها هم توانایی درک جملات بلیغ را دارند؟مثلا اگر راغب در مفردات ص891بگوید مجاز است عربها به او می خندندیا زمخشری یا لسان العرب بگوید مجاز است عرب به او می خندند.درسته؟

حال چطور دلیل عقلی ای بود که من حتی توان درکش نداشتم، آیا من مکلف به ما لا یطاق هستم؟ من درس حوزوی و دانشگاهی خوندم! درک نکردم دلایل شما پس اولا: چطوری بدیهی است؟ ثانیا چطوری مردم مکلف اند به ان!

شما فکر نمی کنید دلیل دیگری برای این مسأله باشد که خداوند چنین ذکر کرده است.

همانطور که قبلا هم گفتم و شما درک نکردیدخدا به خاطر درک نکردن هست و نیست عقاب نمی کند و ثواب نمی دهد و تکلیفی ندارید که مالایطاق باشد یا ما یطاق.برفرض که باشد برای شما لایطاق است برای دیگران نیست.

 

ایا الله به بندگانش خلاف آن چیزی می گوید که هست ونمی گوید خلافش گفتم بعد شما خلافش را ثابت می کنید؟

شما چطور  ثابت می کنید که اعمی در آیه قران مجاز است ؟از کجا می دانید که خدا خلاف گفته اش اراده کرده و فهم آنرا به خود ما واگذار کرده؟از کجا می دانید که خدا درباره مسطح بودن یا کروی بودن زمین خلاف گفته اش را اراده کرده و فهمش را به خود ما واگذار کرده؟

اینجاست که میگوییم هر کس از مکتب فرزندان رسول خدا فاصله گرفت از علم رسول خدا فاصله گرفته (چون اهل البیت ادری بما فی البیت)و در ورطه ای می افتد که برای بیرون آمدن از آن به هر چیزی متشبث می شود و رها نمی شود .

هاشم هشام , romasa
هاشم هشام - 18:52 1388/11/27
26

 آیا اگه کسی الان گفت منظور از  "قطع ید" اینه که دستش را از دزدی قطع کنید، و نذارید دزدی کند با هر وسیله ای که باشد، با تربیت یا زندانی یا ... و این مجازا به قطع دست تعبیر شده است وفقها بد فهمیدند آیا این مجاز درست است؟ واگر نیست چرا؟ و اگه هست به کدام دلیل؟

خیر مجاز نیست چون اصل بر حقیقت است مگر اینکه قرینه ای لفظی یا عقلی یا حالی وجود داشته باشد بر مجاز بودن که در این آیه وجود ندارد.

قرینه لفظی که شما بیان کردی و گفتی بسیاری از یدها در قرآن مجازا بکار برده شده اند، اما قرینه عقلی! چطوری می شود، با یک خطا دست یک نفر را برای همیشه قطع کرد، آیا این تناسب درست است. والله عادل است واین خلاف عدالت است. لذا منظور از قطع ید، این است که دستش از دزدی کوتاه کنیم.؟

 

همین سؤال را از شما می پرسم لطفا جواب بدید؟

پاسخ ما روشن است . چون عقل را رسول باطنی و حجتی از سوی پروردگار می دانیم که به همه داده وهر کس نداشته باشد خداوند مواخذه اش نمی کند .خداوند در قیامت خواهد گفت مگر عقل به شما نداده بودم؟عقل شما حکم می کرد که وقتی کسی ادعایی می کند و بر آن نشانه ای می آورد احتمال دارد راست بگوید پس برای دفع خطر محتمل لازم بود بیشتر دقت کنید من به شما عقل دادم و عقل حکم می کند که هیچ پدیده ای بدون پدید آورنده نیست پس عالم بایدخالقی داشته باشد و......

اما جاداشت شما به این سوال وسوالی که همراه آن بود پاسخ می دادید.نه اینکه از من بپرسید و بعد به دنبال مناقشه کردن در پاسخ من باشید.

ممنون از پاسختون!

اما رسول الله که نگفت الله وجود دارد! چون اونها الله را قبول داشتند، اما آنها برای الله واسطه هایی داشتند که برای آنها نذر و عبادت می کردند وخواستشون را مستقیما از انها می خواستند، رسول الله به آنها گفت من از طرف الله آمدم وشما او را عبادت کنید و بتها را کنار بگذارید و غیر او را فرا مخوانید.

حال همان سؤال وجود دارد ( بدیهیات عقلی! چطوری می فهمد که رسول الله رسول الله است) لطفا با این فرض جواب دهید؟ آیا او روز قیامت مؤاخذه می شود واگر نه به چه دلیل واگر آره به چه دلیل؟

لطف کنید به این هم پاسخ دهید، اگر کسی واقعا عقلا  (بدیهیات عقلی برای او ثابت نکرده بود ) به نتیجه نرسیده بود که رسول الله رسول است ایا مؤاخذه می شد، و اگر بر همین مبنا به آن عمل کرده بود با وجود رسول به بهشت می رفت.؟

کیفیت ذات خدا را ما هم از حیطه استدلالات عقلی بیرون میدانیم اما این روایات نمی تواند یک قاعده روشن و کلی بدهد که بحث کردن درباره مرکب بودن یا بساطت خدا را منع کند همانطور که نتوانسته یک مرز مشخص بین قوانین مادی و امور غیبی تعریف کند وهمانطور که نتوانسته عقل را تعریف کند و .....

وقتی شما می گویید، چشم ندارد، گوش ندارد، مرکب نیست، و..... کیفتی هم می ماند که شما ذکر نکرده باشید! وقتی شما گفتی چشم ندارد یعنی بی چشم است، وقتی گفتی گوش ندارد یعنی بی گوش است. و.... دیگه چه می ماند که بیان کیفیت نباشد.

اقای صادق!

ایا گفتن این که الله بسیط است و مرکب نیست!

الف: این صفت جلال است، یا جمال! ووقتی بنده در درگاه الله به راز و نیاز می پردازد وقتی چنین می گوید، ای اللهی که مرکب نیستی و بسیطی! آیا زیبنده است. یا زشت در هنگام خطاب

ب: ایا اگر الله بیان می کرد مردم نمی فهمیدند،  یعنی این بدیهی ( که شما ادعا می کنید) اینقدر قابل فهم نبود که الله نگفت" خصوصا که از نظر شما اگه کسی این را نپذیرد دچار اشکال بزرگی شده و مؤاخذه می شود."

 

این جمله شماست: "به عبارت دیگر عقل از درک غیب عاجز است اما کلیات را که حواس درک کرده اند درک می کند" این چه معنایی دارد؟  آیا غیر از این است که ما برداشت کردیم؟ اگه هست بیان نمایید.

من هر چه گشتم این عبارت را در بحثهای قبلی خود مشاهده نکردم البته به خاطرم می آید که همان زمان چنین عبارتی را نوشتم اما با فاصله چند ساعت آنرا ویرایش کردم و متن حاضر را قرار دادم که شاید شما آنرا همان زمان ذخیره کرده باشید اما به هر حال من معتقد به ناتوانی عقل در درک غیب نیستم همانطور که تصریح کردم .

نمی گویم صادق نیستی ونمی گویم دروغ می گویی! ولی من عادت دارم که مطالب را روی انترنت نمی خونم، اول مطالب را باز می کنم و صفحه که باز شد بعدا از قطع انترنت مطالب را می خونم وسپس مطلب را کپی کرده، وبرای جواب به بحثهای قبلی از صفحه انترنت مراجعه می کنم. لذا تا قبل از این مطلب (آخر من) این موضوع وجود داشته  و این مطلب را از صفحه انترنت کپی زدم.ی و این نشانه از این است که اقای صادق برخی از مطالب را نمی خونی!

 

مثلا اگه یک نفر نماز را دوست دارد آیا این خواهش نفسانی است، یا یک نفر قرائت قرآن را دلپذیر می داند آیا دچار خواهش نفسانی شده است؟

بله این خواهش نفس است اما خواهش نفس همواره مذموم نیست. همانطور که قران هم تصریح کرده گاهی نفس اماره است که خواهشش مذموم است گاهی نفس لوامه  و گاهی هم مطمئنه که خواهشهایش مذموم نیست و در سمت و سوی رضایت خداست.

حال چطوری از یه چیزی که مزموم نیست باید انسان خالی شود تا اینکه عقلش صائب باشد!

ثانیا: آیا اگه پدری به بچه اش هدایایی بخشید، یا به خویشاوندانش، آیا لازما خواهش نفسانی در آن است؟
لزوما نه اما غالبا اینچنین است .

مگر دستور شرع نیست که به خویشاوندان بخشش کنید، و به فرزندان نیکی کنید! چرا کسی که مجری دستور الله است، خواهشهای نفسانی دارد؟

در قضایایای مانند خداشناسی عمل به فطرت به چه صورت است
همان تمایلی که در وجود انسان هست که انسان را به کرنش در مقابل قدرت بی نهایت و پاک و برتر وامی دارد همان تمایلی که در انسان هست که نسبت به یک موجود فوق طبیعت تذلل و بندگی نشان دهد همان احساسی که هنگام ناامیدی از همه کس انسان را متوجه یک فریادرس مقتدر می کند همان خداشناسی فطری است

اون کسی که در هنگام ظهور سیل می گوید، یا علی اگه غضب ابو الفضل است نجاتم بده آیا فطرتش تغییر کرده یا خدا را فریاد رس دانسته!

 

اگرمصلحت کوتاه مدت در نظر گرفته شود غالبا هوای نفس است مثل مثالی که شما زدید اما اگر مصلحت ابدی و همیشگی آخرت در نظر گرفته شود هوای نفس تاثیری در این مصلحت اندیشی نخواهد داشت.

مرجع تشیخص کجاست؟ عقل یا شرع؟

 

اطلاعات کم او نسبت به موضوع چی؟ آیا کسی پیدا می شود که همه جوانب هر قضیه را در نظر بگیرد و هیچ احتمال خطا برایش نیست. خبر از اینده، گذشته، و.... تأثیرات مختلف موضوع داشته باشد.

هر موضوعی که بناست درباره آن قضاوت شود. مثلا بناست درباره اینکه آیا خدا دست (به معنی عضوی از یک بدن)دارد یا خیر قضاوت شود .طبیعتا ابتدا معنی دست به طور کامل باید روشن باشد وهر سوالی در این زمینه پاسخ روشن داشته باشد اما اگر ندانیم معنی دست چیست و مفهوم بسیط و مرکب را نفهیمده باشیم عقل ما نخواهد توانست قضاوتی داشته باشد.

یا اگه نفهمیدیم، که آیا میشه اینها را برای الله نیز بکار بریم! چه؟ آیا جا دارد؟

 

آیه ای که آورده اید گفته هیچ شیئ مثل خدا نیست نگفته خدا شیئ نیست!

 

خب وقتی هیچ شیئ مانند الله نیست لذا الله نیز مثل هیچ شی نیست، پس الله شی نیست.

 

شما به جای <<چیز>> کلمه <<هست>> قرار بده یا کلمه <<وجود>>  را قرار بده یا کلمه <<حی>> را قرار بده آنگاه بفرما این قاعده درباره آن جاری می شود یا خیر؟

 اولا:این یک موضوع بدیهی است و نیازی به استقرا و حس و خبر ندارد.مثل اینکه شما از لفظ یک کلمه به معنی آن می رسید لفظ مرکب یعنی صاحب اجزاء .

چطوری بدیهی است که من نمی تونم بپذیرم! شاید من عقل ندارم، ویا شاید من تعصب داشته باشم، ادعای بی عقلی مرا نمی توانی بکنید چون من تمام حرفهای شما را می فهمم وجواب می دم! پس عقل دارم! و نیز این ربطی به تعصب ندارد، چون اشاعره حرف شما را زدند و اگه این را بگویم خیلی علماء گفتند،(کسانی که من به علمشون یقین دارم) ولی من همه آنها را مخطئ می دونم! ودلیلم هم این است که این بدهیات برای من بدیهی نیستند. ( جواب قضیه شما در این بحث خود بخود مشخص است که من اصل مقدمه ترکیب را برای الله جایز نمی دانم.)

مثلا: جایز نمی دانم بگویید هر چه هست یا مرکب است یا نیست ( چون این قاعده به علت معیت ما با اطراف مان ایجاد شده وچون ما خلافش را ندیدیم چنین حکم کردیم) و الله را نیز یا مرکب بدانیم، یا نه!

اولا:کسی نگفته حتما به معنی قدرت است و من هم ادعا نکردم این یک خلقت مثل همه خلقتها بوده .بلکه خود همین لفظ اختصاص و اهمیت این خلقت را می رساند و تنها مفهومش دست داشتن به معنی عضو متعارف نیست. بعضى از مفسرین) مجمع البیان، ج 8، ص485(.گفته‏اند مراد از كلمه" ید" قدرت است، و تثنیه آوردن آن تنها تاكید را مى‏رساند، مانند آیه ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ كَرَّتَیْنِ بعضى دیگر (روح المعانى، ج 23، ص 225) گفته‏اند: مراد از دو دست نعمت‏هاى دنیا و آخرت است ممكن هم هست بگوییم منظور از آن یكى مبدأ پیدایش بدن و یكى دیگر مبدأ پیدایش روح است، و یا یكى صورت آدمى، و دیگر معناى اوست، و یا یكى صفات جلال خدا، و دیگرى صفات جمال اوست. و لیكن همه اینها معانى هستند كه از ناحیه لفظ آیه هیچ دلالتى بر هیچ یك از آنها نیست.

حالا ترجمه می کنیم به تفسیر شما!

الف: من انسان را خلق کردم بوسیله نعمهای دنیا و آخرتم!

ب: من انسان را خلق کردم بوسیله بدنم و روحم

ج: من انسان را خلق کردم بوسیله صورت ادمی خودم و معنای ادمی خودم!

د:من انسان را خلق کردم بوسلیه صفال جلالم و صفات جمالم.

الحمد الله که گفتی دلالت ندارد! وگرنه همه اینها چرندیات لغوی است که نه الله آن را به عربی چنین بیان کرده و نه عرب آن را فهمیده و نه می فهمد و این فرار است!

اما نگفتی پس چی  دلالت دارد؟

ثانیا:این تنها جایی نیست که خدا خلقت را بدستانش معرفی می کند بلکه در سوره یس آیه 71آفرینش چهارپایان را هم بدستانش معرفی می کند (أَنَّا خَلَقْنا لَهُمْ مِمَّا عَمِلَتْ أَیْدینا أَنْعاما)پس خلقت انسان خیلی هم خاص نیست که خدا دستانش را به رخ بکشد.

 این آیه زمین تا آسمان با آیه خلقت بیدی فرق دارد! 

الف: ایدینا لفظ جمع است ویدی مثنی است

ب: در یکی از حرف سببیه باء استفاده کرده و در اینجا فاعل است.

ج: در آنجا مکان توبیح است و اینجا نه!

د: به هر حال باید معنایی داشته باشد یا نه شما که گفتی اون معناهای بالا نیست.

ثالثا: اگرچه ید الله به معنی قدرت خدا کسی تصریح نکرده اما ید را به معنی قدرت گرفته اند و همین کافی است.

واگر این بگیریم خداوند بلیغ نبوده واز بلاغت استفاده نکرده زمانی که می خواهد قدرت را بشناساند، می گوید با دستم خلق کردم ومنظورش قدرت باشد، مثل کسی است که درست عربی بلد نیست و می گوید "لا تألم یدک" منظورش "متشکرم" است. و یک عرب به او می خندد به خاطر استعمال این جمله برای مراد معنی متشکرم.

آیا برای این دلیل داری؟ کدام دلیل عقلی یا سمعی این را می گوید که خدا عالم غیب را همانطور که است نگفته بلکه به محسوس در به آورده و شما از کجا فهمیدید که عالم غیب چگونه بوده که خداوند بگونه اصلیش آن را بیان نکرده است؟

دلیلم همان استدلال عقلی بود که شما توان درک آنرا هم نداشتید. 

حال چطور دلیل عقلی ای بود که من حتی توان درکش نداشتم، آیا من مکلف به ما لا یطاق هستم؟ من درس حوزوی و دانشگاهی خوندم! درک نکردم دلایل شما پس اولا: چطوری بدیهی است؟ ثانیا چطوری مردم مکلف اند به ان!

شما فکر نمی کنید دلیل دیگری برای این مسأله باشد که خداوند چنین ذکر کرده است.

آیا شما عالم غیب را همانطور که هست درک کرده اید؟ مسلما نه. من هم درک نکرده ام اما وقتی خدا می گوید "دست خدا"می دانم که خدا دست به معنی عضوی خاص ندارد بلکه مرادش چیز دیگری است که ما نمی فهمیم به همین خاطر آن مفهوم غیر قابل درک را با مفهوم دست که برای ما آشناست بیان کرده است. اما مسلما مرادش همین دست ظاهری نیست.

 

ایا الله به بندگانش خلاف آن چیزی می گوید که هست ونمی گوید خلافش گفتم بعد شما خلافش را ثابت می کنید؟

اینجاست که اهل سنت می گوید: الله آنچنان که خود گفته- و خود می داند که چیست وداناتر است-  و کلام او بلیغترین کلام است – وبعربین مبین نازل شده- ، لذا الله دست دارد و با دستش خلق کرده؟ اما دستی که لایق وشایسته اوست. کما اینکه خالق است اما خلقی که شایسته اوست ومانند هیچکس نیست وچنانکه علیم است و علم او چنان است که لایق اوست وکسی با او همانند نیست. و....

 

هاشم هشام , romasa
هاشم هشام - 18:51 1388/11/27
25

وقتی مطلبی را با ظاهر علمی مطرح می کنید و از اصطلاحات علمی استفاده می کنید باید لوازم و معنی آنرا فهمیده باشید و آنرا بپذیرید پس عبارت خود را توضیح دهید و به یک حکم کلی که قیاس باطل است چون تفاوت زیاد است اکتفا نکنید. طبیعتا به این سوال هم جواب خواهید داد که این عبارت شما یعنی چه ؟یعنی عقل هر کس با عقل دیگری متفاوت است ودر یک موضوع  نتیجه گیری متفاوت می کند؟

به نظر من شما داری جدل می کنید تا یک بحث علمی اقای صادق!  وقتی یک عرض ادعای چیزی می کند، دور پیش می آید، اما وقتی ذات ادعا می کند می تواند دور نباشد.

رسول الله می گوید من پیامبرم، مردم می گویند چطوری تو پیامبری، می گوید خداوند مرا فرستاده می گویند دلیلت چیست، الله معجزه می فرستد و گروهی او را می پذیرند اما گروهی نه!

اما عقل: عقل می گوید، من حجتم، می گویند چه کسی می گوید تو ججتی، می گوید، الله، می گویند دلیلت چیست؟ به نظر شما عقل چه می گوید: معجزه؟ یا عقل؟

اولا: این گفتگو  بین عقل و انسانها پیش نمی آید چون عقل ذات نیست که مورد سؤال قرار گیرد، واگر مورد سؤال گرفت چواب دهد، عقل بر انسانها قائم است. و انسانها نیز متفاوت لذا عقول نیز متفاوتند. و در طول تاریخ انسانها مختلفی بودند که همان بدیهیات عقلی را پذیرفتند اما هر یک دیگری را متهم به خطا می کند.

ثانیا: فرض کنیم که جواب دهد، مسلما اولی نیست، چون امکان وقوعش نیست، وعرض نمی تواند اقامه معجزه کند، ودومی نیز دور پیش می اید.

 

 

براساس دلیل عقل که بر اساس بدیهیات و مسلمات بنا شده می گویم این افراد قضاوت عقلشان را نادیده گرفته اند. بدینصورت که عقل بر اساس مفاهیم شناخته شده قضاوت می کند یعنی مفاهیم مرکب و بسیط را درک کرده و شناخته است و قضاوت کرده و شما هیچ دلیلی بر انکار یا ابهام این مفاهیم ندارید یعنی نمی توانید بگویید بسیط و مرکب نداریم یا بگویید مفهومش ناشناخته است و نمی توانید بگویید قضاوت عقل بی ارزش است یا اشتباه است. همانطور که نتوانستید استدلال عقلی بنده را پاسخ دهید و فقط ادعا کردید خدا چیز نیست.

سؤال: ایا اینها مؤاخذه می شوند؟ اگه آره با کدام دلیل؟ لطف کنید دلیل ذکر کنید!

 

پس تایید می کنید که عقل هم می تواند درباره غیب قضاوت داشته باشد.

نه اینطور نیست آقای صادق من گزاره شما مبنی بر اینکه همه مقدمات تجربی نیستند تصدیق کردم اما گزاره دوم که هیچ ربطی به گزاره اول نداشت را نمی پذیرم.

 

پس در هیچ یک از قضایای زیر هم ملزم به اطاعت از عقل نیستید. درسته؟ من با عقل به وجود خدا پی می برم نه با علم و استدلال کلامی! و عقل به من می گوید این خدایی که وجود دارد پیامبری با تمام نشانه های پیامبری فرستاده وعقل به من می گوید الله بهتر می تواند خودش را معرفی کند، وعقل به من می گوید که الله بهتر از من وشما عربی می داند، والله می داند که ما چگونه خطاب او را می فهمیم والله می داند که تصوری همچون وجود دست برای او خواهد شد، وعقل می گوید که الله حتما باید یا چنین خطابی بکار نمی برد، یا اینکه آنها را از فهم اشتباه باز می داشت. )

اقای صادق اختلاف من با شما سر این نیست که از عقل استفاده نکنیم، کما این که گذشت اختلاف من و شما سر این است که ایا قضایایی که گروهی اسمش را بدیهیات عقلی گذاشته اند، ( که در علم عقیده به کلام مربوط است) می تواند مصدر حکم در مورد ذات و کیفیت الله باری تعالی شود یا نه؟

 

حال سؤال دارم اگر عقل بر وجوب امری حکم کرد ( آیا اطاعت از عقل واجب است)؟ 1-بله اطاعت از حکم عقل قطعی واجب است.

عقل قطعی چیست و غیر قطعی چه؟

 2-بازخواست برای عمل نکردن به احکام است نه عقایدی که ضروری دین نیستند.

اگه کسی معتقد شد که الله دست دارد، ( وبه ایه واحادیث استدلال کرد) آیا گناه کار است وعذاب داده می شود، یا بر عکس اگه کسی عقلا گفت الله دست ندارد، یا مرکب نیست یا بو ندارد یا طعم ندارد یا بلند نیست یا کوتاه نیست، یا .... آیا ثواب دارد.

در ثانی اگه ضروری نیستند چرا در این مورد بحث می کنید وگروهی را  منحرف می دانی؟!

 

و اگر نمی شود چطوری من به اینکه خدا دست ندارد یا خدا مرکب نیست بر مبنای قواعد کلامی مؤاخذه می شوم واگه نمی شوم در گیری سر چیست؟ (لطف کنید به همه جواب دهید.) 3-شما به خاطر سکوت مواخذه نمی شوید اما به خاطر نپذیرفتن حقی که به آن رسیده اید مواخذه خواهید شد.

اگه گفتم عقل من می گوید این بدبهی نیست واگر باشد نمی تواند بر الله جریان یابد، آیا مؤاخذه می شوم! لطف کنید با دلیل

 

سوال بعدی از شما دارم چگونه وجود خدا را ثابت می کنید؟ که در آن مکان تصور نشود؟

همانگونه که شما ثابت می کنید.آیا شما خدا را محدود به مکان می دانید؟؟

من وجود خدا را باور دارم اما در مورد محدودیت وعدم محدودیتش سخن نمی گویم! ( چون قاعده شما را نپذیرفتم)

اما شما پاسخ گویید، ایا ذات الله در این دنیا هست یا در آسمانهاست، ؟

 

؟

این هم حکم عقل و قران است . محتاج نبودن یک قضیه سلبی است مگر شما منکر محتاج نبودن خدا هستید؟لا اله الا الله یک قضیه سلبی است. احتمالا قوانین سلبی برایتان مبهم و ناشناخته باشد(البته این تعبیر من است شاید اشتباه باشد ).به صفاتی که در خدا نیست و از او سلب می شود صفات سلبی گفته میشود و به تبع آن آنچه که درباره این صفات گفته شود نوعی قانون سلبی خواهد بود. تشبیه بین خالق و مخلوق بصورتی که کلا یا در صفتی کاملا مخلوقی شبیه خدا باشد صحیح نیست. اما مسلم است که خدا در اصل وجود ودانایی و توانایی وزنده بودن شبیه انسانهاست با این تفاوت که وجود و قدرت و علم وحیات در خدا استقلالی وبی نهایت و کامل است اما در انسانها همراه با نقص وضعف و نیاز به خالق .

این جواب من نیست، من گفتم شما چطوری قوانین ثبوتی اجسام را صادق نمی دانید اما قوانین سلبی اجسام را جایز می دانید. لطفا با دلیل!

ایا خداوند غضب دارد، یا فرح، یا علم و قدرت، ؟ اگه اره، مگر اینها عرض نیستند، وعرض در قواعد کلام لازمه اش این است که بر ذاتی قائم باشد، وچطوری می شود که یک عرضی بر ذاتی قرار گیرد و ترکیب پیش نیاید.

 

علم کلام تعریف خاصی دارد که ظاهرا آنرا نمی دانید که درغیر جای خودش بکار می برید.

شما اسمش بذارید بدیهیات عقلی که فکر می کنید نه علم کلام، اما من دوست دارم این را مخصوص علم کلام کنم، چون بار معنایی دو عبارت متفاوت است.

 اما من اینجا هر چند یک بحث کلامی با شما دارم

علاقه ای به آن ندارم و جه انسانهایی که بدون علم کلام راهیاب شدند. وچه گمراهانی که علم کلام کمراهترشان کرد،( من در مورد علم کلام دیدگاه خودم را دارم،)

اما عقل را ملاک قضاوت می دانم نه علم کلام را و فهم اینکه مجاز هست یا نیست را از عقل می خواهم نه علم کلام هر چند بر اساس علم بلاغت آنرا ثابت کنم و در حکم عقل بر اساس علم بلاغت هیچ پیشفرضی دخالت نمی کند چون عقل ابتدا تمامی الفاظ و مفاهیم را بررسی کرده و از بدیهیات شروع کرده و با استفاده از آنها نتیجه گیری می کند  تا در حکم کردن دچار پیشفرض وتوهم نشود.هرچند بعید است اما ممکن است در تشخیص بدیهی بودن یا نبودن آن اشتباه کند .مجاز به کار بردن هم قواعدی دارد که ظاهرا شما فراموش کرده اید.

اگر عقل شما گفت: اری اینجا باید مجاز باشد، و لغت گفت: اینجا مجاز بکار بردن نهایت سبکی کلام است؟ کدام ترجیح دارد؟

ثانیا: مجاز از خصوصیات لغت است نه عقل. وعقل می گوید که باید به لغت قوم برای فهم مجاز مراجعه کرد نه از خودمان بگوییم این مجاز است؟ 

 

هر لفظی می تواند به صورت مجاز و حقیقت به کار برده شود مثل لفظ اعمی (نابینا)که هم مجاز به کارمی رود و هم حقیقت.و شما پاسخ نداید آیا این لفظ در قران مجاز است یا حقیقت ؟

هر لفظی نه! مثلا الله نمی تواند مجاز باشد، یا محمد، یا .... واین را لغت هر قوم مشخص می کند.

اری من هم می گویم مجاز است. 

 

در زبان عربی مجاز به وفور یافت می شود که مثال هم زدم اما به نظر شما آیا در قران مجاز به کار رفته یا خیر؟اگر به کار نرفته چرا خدا برای اعرابی که در بلاغت به بالاترین درجه رسیده بودند و مجاز هم را هم به کار می گرفتند مجاز به کار نبرده ؟؟

اقا صادق متوجه حرف من نشدی! من گفتم در جمله "خلقت بیدی" که حرف جر "باء" بر اسم "ید" وارد شد آیا دلالت بر مجاز دارد یا نه! اری در کلام فارسی نیز دست به معنای مجاز خیلی بکار برده شده است، دستپختش، دستکاری کردن، دستبرد، و... اما ایا کسی گفته " با دستم سیمان را جابجا کردم" به معنی مجاز است. یا نه!  لطف کنید این را ثابت کنید. که "خلقت بیدی" مجاز بکار برده می شده است. واگر نمی شده، وشما از بدیهیات عقلی بدین نتیجه رسیدی که معناش دست نیست، باید کلام خدا را غیر بلاغی اعلان کنید! چون برای بیان یک موضوعی از کلامی غیر کلام خودش استفاده کرده است.

 

.مسلما برخی از قوانین مخصوص مواد و عالم دنیاست و برای غیب و امور معنوی قابل استفاده نیستند و از آنجاییکه عقل چیزهایی را که محسوس و ماده نیستند را هم درک می کند حتما باید قوانینی داشته باشد - چنانکه محتاج بودن ملائکه و جنیان  یا محدود بودن آنها اقتضا می کند- که ان قوانین برای شما شناخته شده نیست.

در این زمینه چند نکته است:

الف: ملائکه و جن جز ماده هستند یا غیر ماده،

ب: آنها جزء کدام تقسیم از تقسمات اجناس هستند جوهر یا جسم، ؟ وبا کدام دلیل عقلی و غیر آن

ج: شما از کجا فهمیدی که ملائکه و جنی هم محتاجند و هم محدود؟( با دلیل)

 درحالیکه که من مواردی را برای شما مثال زدم که مربوط به امور ماده و بر اساس تجربه نیست و طبیعتا حکم آن کلی و قابل انطباق بر غیب نیز هست. با این حال شما به چه دلیل حکم این قوانین را که ربطی به عالم ماده ندارد را درباره غیب بی ارزش می دانید؟

چون عقل من به من می گوید: این قوانین لازما بر ملائکه یا جن تطبیق ندارد و احتمال خطایش بسیار زیاد است. وبرای شناخت جن و ملائک باید یا نقل یا تجربه (حواس) به ما بگویند که چه هستند وچگونه هستند.

 

ما می گوییم عقل می گوید که در این مورد چون هیچ مقدمه ای صحیح نداریم صحبت نکنیم! و به عقل قدرت تصمیم نمی دهیم.

اولا:ادعای شما در نداشتن هیچ مقدمه صحیح باطل است.یکی از مقدمات بی نیازی مطلق خداوند است که صحیح است.

معنای بی نیازی برای الله این نیست که مرکب باشد یا نباشد.  همانطور که خالق بودنش او را نیازمند نکرده یا عالم بودنش یا سمیع بودنش.

ثانیا: شما که نمی دانید عقل چیست  از کجا می دانید که عقل شما چنین می گوید ووهم نیست  واز کجا مطمئنید که  اشتباه نمی کنید؟

شاید شما هم چنین وهمی کنید،  به همین خاطر گفتم من سکوت می کنم وحکم نمی دهم تا وهمی رخ ندهد.

ثالثا: بفرمایید کدام یک از مقدماتی که برایتان ذکر کردم اشتباه است؟

من ترکیب لازمه اش احتیاج است. لذا الله محتاج نیست پس الله مرکب نیست.

اولیش برای من نه ثابت است و نه رد! چون در دنیای مادی چنان است اما ایا برای سایر موجودات یا برای الله چنین است مشخص نیست. یا ایا دست برای الله ترکیب به حساب می آید، ... اینها امور غیبی هستند که ما نمی دانیم. و سکوت بهترین است. الله ذم کرده  کسانی که بغیر علم در مورد او سخن می گویند، وعلم نیز وجود ندارد.

 

براساس ضوابط لغت ید در زبان عربی هم به معنی دست به کار رفته هم به معانی دیگر.و لفظ ید تحمل چند معنی را دارد پس معنی کردن ید به قدرت هم خلاف ظاهر نیست. بِما قَدَّمَتْ أَیْدیهِم‏- مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْه‏- بِیَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاح‏- َ أُولِی الْأَیْدی وَ الْأَبْصار-مسلما در همه این آیات ید به معنی دست (عضو)نیست.

وآیاتی هستند که به معنای حقیقت است. به توضیح قبل در مورد دست مراجعه کنید. اون را جواب بدید.

نظر شما درباره مسطح بودن زمین چیست؟البته می توانید بگویید ظاهر عبارت قران محدوده زمینی است که ما با چشمانمان می بینیم که ظاهرا مسطح است نه کل کره زمین اما نظر بن باز چیز دیگری است و بر اساس همین آیه هر کس معتقد به کروی بودن زمین باشد را کافر می داند.إنَّ القول بأن الشمس ثابتة [ 1] وأن الأرض دائرة هو قولٌ شنیعٌ ومنكر ، ومن قال بدوران الأرض وعدم جریان الشمس فقد كفر وضل ، ویجب أن یستتاب فإن تاب وإلا قتل كافراً مرتدا ، ویكون ماله فیئاً لبیت مال المسلمین"

عبدالعزیز بن عبدالله بن باز.

 نمی دونم چرا خودتون را کوچک کردید، با این مثال! هر چه فکر کردم ربطی بین این جمله شما با بحث ما وجود نداشت. فرض کنیم که ایشان خطا کردند، جدا از اینکه اصلا آدرسی را ارائه نکردید. من بن باز را نه دیدم و نه یک کتابش را خوندم شما فکر کردی با توهین به ایشون مرا ناراحت می کنی! اخلاق بزرگان این نیست.

 

صادق مصلح , shoorideh2
صادق مصلح - 01:52 1388/11/18
24

لطفا به این سوال پاسخ دهید . این عین عبارت شماست:رسول یکی نفر حقیقی است و صاحب رسالت و این ادعا را دارد اما عقل اولا: عرض است و بر ذاتی قائم، و ذوات متفاوت هستند و به اعتبار تفاوت ذوات اعراض نیز متفاوت هستند.

وقتی مطلبی را با ظاهر علمی مطرح می کنید و از اصطلاحات علمی استفاده می کنید باید لوازم و معنی آنرا فهمیده باشید و آنرا بپذیرید پس عبارت خود را توضیح دهید و به یک حکم کلی که قیاس باطل است چون تفاوت زیاد است اکتفا نکنید. طبیعتا به این سوال هم جواب خواهید داد که این عبارت شما یعنی چه ؟یعنی عقل هر کس با عقل دیگری متفاوت است ودر یک موضوع  نتیجه گیری متفاوت می کند؟

اینهایی که صاحبان عقل هستند مانند ابن تیمیة وامثال آنها برای الله دست وپا را برای خدا ثابت می کنند، و می گویند کسانی که ثابت نمی کنند عقلشان را بکار نیانداختند. حال شما چگونه می گویید حق با کیست؟ با کدام دلیل ایا دلیل عقلی! یا نقلی؟

براساس دلیل عقل که بر اساس بدیهیات و مسلمات بنا شده می گویم این افراد قضاوت عقلشان را نادیده گرفته اند.بدینصورت که عقل بر اساس مفاهیم شناخته شده قضاوت می کند یعنی مفاهیم مرکب و بسیط را درک کرده و شناخته است و قضاوت کرده و شما هیچ دلیلی بر انکار یا ابهام این مفاهیم ندارید یعنی نمی توانید بگویید بسیط و مرکب نداریم یا بگویید مفهومش ناشناخته است و نمی توانید بگویید قضاوت عقل بی ارزش است یا اشتباه است.همانطور که نتوانستید استدلال عقلی بنده را پاسخ دهید و فقط ادعا کردید خدا چیز نیست.

آره من با شما موافقم. من بیشتر رو مثالهایی که زدم منظورم بود.

پس تایید می کنید که عقل هم می تواند درباره غیب قضاوت داشته باشد.

نه انکار نمی کنم ولی خود را ملزم به اطاعت از عقل در هیج یک از قضایا نمی دانم. وخدا نیز انسانها را ملزم به آن نکرده است.

پس در هیچ یک از قضایای زیر هم ملزم به اطاعت از عقل نیستید.درسته؟ من با عقل به وجود خدا پی می برم نه با علم و استدلال کلامی! و عقل به من می گوید این خدایی که وجود دارد پیامبری با تمام نشانه های پیامبری فرستاده وعقل به من می گوید الله بهتر می تواند خودش را معرفی کند، وعقل به من می گوید که الله بهتر از من وشما عربی می داند، والله می داند که ما چگونه خطاب او را می فهمیم والله می داند که تصوری همچون وجود دست برای او خواهد شد، وعقل می گوید که الله حتما باید یا چنین خطابی بکار نمی برد، یا اینکه آنها را از فهم اشتباه باز می داشت.

حال سؤال دارم اگر عقل بر وجوب امری حکم کرد ( آیا اطاعت از عقل واجب است)؟ 1-بله اطاعت از حکم عقل قطعی واجب است.

آیا اگه آن را ترک کرد روز قیامت باز خواست می شود. مثلا قوانین عقلی که در باب ماوراء الطبیعه توسط اشراقیون، مشاییون و... در باب خدا که مبنای آنها استدلالات کلامی ( به قول شما عقلی ) است، اگه کسی نپذیرفت مؤاخذه می شود؟ 2-بازخواست برای عمل نکردن به احکام است نه عقایدی که ضروری دین نیستند.

و اگر نمی شود چطوری من به اینکه خدا دست ندارد یا خدا مرکب نیست بر مبنای قواعد کلامی مؤاخذه می شوم واگه نمی شوم در گیری سر چیست؟ (لطف کنید به همه جواب دهید.) 3-شما به خاطر سکوت مواخذه نمی شوید اما به خاطر نپذیرفتن حقی که به آن رسیده اید مواخذه خواهید شد.

 

سوال بعدی از شما دارم چگونه وجود خدا را ثابت می کنید؟ که در آن مکان تصور نشود؟

همانگونه که شما ثابت می کنید.آیا شما خدا را محدود به مکان می دانید؟؟

اولا: این قضیه که قوانین ثبوتی اجسام در مورد الله صدق نمی کند، و قصیه قوانین سلبی می تواند صدق کند، از کجا آمده ودلیلشون چیست؟ ایا اینجا تشبیه صورت نگرفته و بر اساس تشبیه بین خالق و مخلوق چنین تصمیمی گرفته نشده است؟

این هم حکم عقل و قران است . محتاج نبودن یک قضیه سلبی است مگر شما منکر محتاج نبودن خدا هستید؟لا اله الا الله یک قضیه سلبی است. احتمالا قوانین سلبی برایتان مبهم و ناشناخته باشد(البته این تعبیر من است شاید اشتباه باشد ).به صفاتی که در خدا نیست و از او سلب می شود صفات سلبی گفته میشود و به تبع آن آنچه که درباره این صفات گفته شود نوعی قانون سلبی خواهد بود. تشبیه بین خالق و مخلوق بصورتی که کلا یا در صفتی کاملا مخلوقی شبیه خدا باشد صحیح نیست. اما مسلم است که خدا در اصل وجود ودانایی و توانایی وزنده بودن شبیه انسانهاست با این تفاوت که وجود و قدرت و علم وحیات در خدا استقلالی وبی نهایت و کامل است اما در انسانها همراه با نقص وضعف و نیاز به خالق .

ثانیا: مقایسه عدم با الله ایا درست است؟

دقیقا متوجه نشدم .مقایسه عدم با الله یعنی چه؟عدم یک مفهموم کلی است که مصادیق زیادی دارد.

مثال می زنم! .............

این نوع استدلال درست نیست چون اولاٌ، مجاز همیشه بکار برده نمی شود!

اما اجمالا بکار برده می شود.و شما نمی توانید اصل آنرا انکار کنید و بگویید در قران هیچ مجازی نداریم.

 ثانیا: فهم اینکه این کلام مجاز است یا حقیقت، علم کلام نیست؛ چون در این صورت شما پیش فرضهای خودتون را بر قرآن تحمیل می کنید، بلکه این است که الله با آن زبانی که صحبت کرده! آیا آن زبان هر وقت می گفته که "خلقت بیدی -مثلا- بناءا " آیا تو زبان آنها معنای مجاز دارد یا نه!

علم کلام تعریف خاصی دارد که ظاهرا آنرا نمی دانید که درغیر جای خودش بکار می برید اما من اینجا هر چند یک بحث کلامی با شما دارم اما عقل را ملاک قضاوت می دانم نه علم کلام را و فهم اینکه مجاز هست یا نیست را از عقل می خواهم نه علم کلام هر چند بر اساس علم بلاغت آنرا ثابت کنم و در حکم عقل بر اساس علم بلاغت هیچ پیشفرضی دخالت نمی کند چون عقل ابتدا تمامی الفاظ و مفاهیم را بررسی کرده و از بدیهیات شروع کرده و با استفاده از آنها نتیجه گیری می کند  تا در حکم کردن دچار پیشفرض وتوهم نشود.هرچند بعید است اما ممکن است در تشخیص بدیهی بودن یا نبودن آن اشتباه کند .مجاز به کار بردن هم قواعدی دارد که ظاهرا شما فراموش کرده اید.

لذا شما باید دلیل بیاورید که در اصل لغت عربی این جمله بمعنای مجاز بکار برده شده است اگه دلیلی ندارید که عرب چنین نیز بکار می برده اند حق ندارید الان آن را مجاز بدانید. وباید نسبت به قاعده ات تجدید نظر کنی!

هر لفظی می تواند به صورت مجاز و حقیقت به کار برده شود مثل لفظ اعمی (نابینا)که هم مجاز به کارمی رود و هم حقیقت.و شما پاسخ نداید آیا این لفظ در قران مجاز است یا حقیقت ؟

خواهش می کنم عقل را تعریف کنید و بفرمایید عقل چیست ؟.

این موضوع موضوعی است که اصولیین مسلمان از دیر باز بدان پرداخته اند وهمانطور که شما فرمودید تعریف درستی ندادند، وبلکه به اموری که مظنه عقل است حکم کردند مانند اینکه شخص به سنی خاص برسد، که بتواند بد و خوب را تشخیص دهد، تا اینکه احکام به او تعلق گیرد!! و این ربطی به بحث کلامی ندارد. ( این بود عقلی که در فقه از آن سخن گفته شده است)

وقتی شما چیزی را نشناخته اید که نمی توانید آنرا تعریف کنید از کجا می دانید که مثلا ابن تیمیه عقلش را به کار برده و چنان قضاوت کرده ؟اتفاقا تعریف  عقل می تواند کمک بسیاری به روشن شدن بحث داشته باشد.پس سعی کنید با مطالعه بیشتر تعریفی راهگشا برای عقل ارائه کنید .

 اگه در زبان مخاطبین وحی مجاز وجود داشت، پس حق استفاده داریم وگرنه نه!

در زبان عربی مجاز به وفور یافت می شود که مثال هم زدم اما به نظر شما آیا در قران مجاز به کار رفته یا خیر؟اگر به کار نرفته چرا خدا برای اعرابی که در بلاغت به بالاترین درجه رسیده بودند و مجاز هم را هم به کار می گرفتند مجاز به کار نبرده ؟؟

من قانونی ندارم برای جدا سازی ولی می دانم که اینها با هم تفاوت دارند، ونمی توانیم قانون یکی را بر دیگری رجما بالغیب تطبیق دهیم. همین موضوعی که مطرح کردید نیز خود از متشابهاتی است که ما بدان ایمان داریم. وباور داریم و کیفتش را نمی دانیم. مانند وجود جن در بدن انسانها و مخلوط شدنشان با خون و گوشت انسانها و...

.مسلما برخی از قوانین مخصوص مواد و عالم دنیاست و برای غیب و امور معنوی قابل استفاده نیستند و از آنجاییکه عقل چیزهایی را که محسوس و ماده نیستند را هم درک می کند حتما باید قوانینی داشته باشد - چنانکه محتاج بودن ملائکه و جنیان  یا محدود بودن آنها اقتضا می کند- که ان قوانین برای شما شناخته شده نیست. درحالیکه که من مواردی را برای شما مثال زدم که مربوط به امور ماده و بر اساس تجربه نیست و طبیعتا حکم آن کلی و قابل انطباق بر غیب نیز هست .با این حال شما به چه دلیل حکم این قوانین را که ربطی به عالم ماده ندارد را درباره غیب بی ارزش می دانید؟

ما می گوییم عقل می گوید که در این مورد چون هیچ مقدمه ای صحیح نداریم صحبت نکنیم! و به عقل قدرت تصمیم نمی دهیم.

اولا:ادعای شما در نداشتن هیچ مقدمه صحیح باطل است.یکی از مقدمات بی نیازی مطلق خداوند است که صحیح است.
ثانیا: شما که نمی دانید عقل چیست  از کجا می دانید که عقل شما چنین می گوید ووهم نیست  واز کجا مطمئنید که  اشتباه نمی کنید؟
ثالثا: بفرمایید کدام یک از مقدماتی که برایتان ذکر کردم اشتباه است؟

اطلاق حکم بر شیی بر اساس ضوابط لغت است، وزمانی که همه تعابیر در زبان بکار برده شده است هیچ اشکالی نیست، و این اختلاف مسموح است وکسی دیگری را متهم نمی کند به فهم نادرست، بلکه همه به هم دیگه حق می دهند، چون لفظ تحمل چند معنا را دارد.

براساس ضوابط لغت ید در زبان عربی هم به معنی دست به کار رفته هم به معانی دیگر.و لفظ ید تحمل چند معنی را دارد پس معنی کردن ید به قدرت هم خلاف ظاهر نیست. بِما قَدَّمَتْ أَیْدیهِم‏- مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْه‏- بِیَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاح‏- َ أُولِی الْأَیْدی وَ الْأَبْصار-مسلما در همه این آیات ید به معنی دست (عضو)نیست.

نظر شما درباره مسطح بودن زمین چیست؟البته می توانید بگویید ظاهر عبارت قران محدوده زمینی است که ما با چشمانمان می بینیم که ظاهرا مسطح است نه کل کره زمین اما نظر بن باز چیز دیگری است و بر اساس همین آیه هر کس معتقد به کروی بودن زمین باشد را کافر می داند.إنَّ القول بأن الشمس ثابتة [ 1] وأن الأرض دائرة هو قولٌ شنیعٌ ومنكر ، ومن قال بدوران الأرض وعدم جریان الشمس فقد كفر وضل ، ویجب أن یستتاب فإن تاب وإلا قتل كافراً مرتدا ، ویكون ماله فیئاً لبیت مال المسلمین"

عبدالعزیز بن عبدالله بن باز.

 

 ، آیا اگه کسی الان گفت منظور از  "قطع ید" اینه که دستش را از دزدی قطع کنید، و نذارید دزدی کند با هر وسیله ای که باشد، با تربیت یا زندانی یا ... و این مجازا به قطع دست تعبیر شده است وفقها بد فهمیدند آیا این مجاز درست است؟ واگر نیست چرا؟ و اگه هست به کدام دلیل؟

خیر مجاز نیست چون اصل بر حقیقت است مگر اینکه قرینه ای لفظی یا عقلی یا حالی وجود داشته باشد بر مجاز بودن که در این آیه وجود ندارد.

اگر ایمان نمی آوردند و در قیامت به خدا می گفتند که عقل ما نمی توانست وجود تو و توحید را درک کند و پیامبرانت را هم قبول نداشتیم چون وقتی خدایی کسی را قبول نداشته باشیم چگونه می توانیم بپذیریم که کسی را فرستاده آیا خدا چه پاسخی به آنها می داد؟

همین سؤال را از شما می پرسم لطفا جواب بدید؟

پاسخ ما روشن است . چون عقل را رسول باطنی و حجتی از سوی پروردگار می دانیم که به همه داده وهر کس نداشته باشد خداوند مواخذه اش نمی کند .خداوند در قیامت خواهد گفت مگر عقل به شما نداده بودم؟عقل شما حکم می کرد که وقتی کسی ادعایی می کند و بر آن نشانه ای می آورد احتمال دارد راست بگوید پس برای دفع خطر محتمل لازم بود بیشتر دقت کنید من به شما عقل دادم و عقل حکم می کند که هیچ پدیده ای بدون پدید آورنده نیست پس عالم بایدخالقی داشته باشد و......

اما جاداشت شما به این سوال وسوالی که همراه آن بود پاسخ می دادید.نه اینکه از من بپرسید و بعد به دنبال مناقشه کردن در پاسخ من باشید.

من نگفتم که نمی تواند کار کند، من گفتم اهل سنت کار عقل را این می دانند، ودر غیر این نه! مصوبات عقل را در غیر این دو یعنی کیفیت خالق را از حیطه استدلالات کلامی بیرون می دانند.

دلیل هم روایت از رسول الله است، وآن اینکه سؤالاتی که شیطان سؤالاتی از این قبیل که کیفیت خدا چیست وچگونه است؟ در ذهن شما می کارد از آن دوری کنید! وهم عقل – نه استدلالات کلامی-  بدین معنا که بهترین کسی که الله را معرفی می کند خود اوست، کلام او برتر هر کلامی دیگر در اینکه او کیست است! لذا قول او را بر استدلالات کلامی برتری می داند.

کیفیت ذات خدا را ما هم از حیطه استدلالات عقلی بیرون میدانیم اما این روایات نمی تواند یک قاعده روشن و کلی بدهد که بحث کردن درباره مرکب بودن یا بساطت خدا را منع کند همانطور که نتوانسته یک مرز مشخص بین قوانین مادی و امور غیبی تعریف کند وهمانطور که نتوانسته عقل را تعریف کند و .....

این جمله شماست: "به عبارت دیگر عقل از درک غیب عاجز است اما کلیات را که حواس درک کرده اند درک می کند" این چه معنایی دارد؟  آیا غیر از این است که ما برداشت کردیم؟ اگه هست بیان نمایید.

من هر چه گشتم این عبارت را در بحثهای قبلی خود مشاهده نکردم البته به خاطرم می آید که همان زمان چنین عبارتی را نوشتم اما با فاصله چند ساعت آنرا ویرایش کردم و متن حاضر را قرار دادم که شاید شما آنرا همان زمان ذخیره کرده باشید اما به هر حال من معتقد به ناتوانی عقل در درک غیب نیستم همانطور که تصریح کردم .

مثلا اگه یک نفر نماز را دوست دارد آیا این خواهش نفسانی است، یا یک نفر قرائت قرآن را دلپذیر می داند آیا دچار خواهش نفسانی شده است؟

بله این خواهش نفس است اما خواهش نفس همواره مذموم نیست.همانطور که قران هم تصریح کرده گاهی نفس اماره است که خواهشش مذموم است گاهی نفس لوامه  و گاهی هم مطمئنه که خواهشهایش مذموم نیست و در سمت و سوی رضایت خداست.

اولا: آیا فطرتها با هم تفاوت ندارند؟ یعنی ممکن است انسانها در مکانهای متعدد با تربیتهای متفاوت بزرگ شده باشند آیا فطرت یکی هستند شما چطوری تعین ارزش را معلق به امری می کنی که نسبت افراد متفاوت خواهند بود؟

خیر فطرت بشری در همه افراد یکسان است (ً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتی‏ فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللَّه‏)و آنچه تفاوت می کند اخلاق و رفتار است نه فطرت.البته این فطرت ممکن است بروز یافته وبر غرایز حاکم شود و ممکن است مستورو مغلوب هوای نفس و غرایز شود اما اصل آن برای همه یکی است

ثانیا: آیا اگه پدری به بچه اش هدایایی بخشید، یا به خویشاوندانش، آیا لازما خواهش نفسانی در آن است؟
لزوما نه اما غالبا اینچنین است .
در قضایایای مانند خداشناسی عمل به فطرت به چه صورت است
همان تمایلی که در وجود انسان هست که انسان را به کرنش در مقابل قدرت بی نهایت و پاک و برتر وامی دارد همان تمایلی که در انسان هست که نسبت به یک موجود فوق طبیعت تذلل و بندگی نشان دهد همان احساسی که هنگام ناامیدی از همه کس انسان را متوجه یک فریادرس مقتدر می کند همان خداشناسی فطری است

در موضوعات فقهی چی؟

فطرت انسان ظلم را قبیح و عدالت و احسان را امری خوب و پسندیده می داند و این بر اساس فطرت الهی است .

 مصلحت چگونه با قضایایای هوای نفس قابل جمع است؟ اگه عالمی از ترس اینکه جایگاهش را از دست دهد یا اینکه فکر کند، مورد اتهام قرار می گیرد، آیا حق دارد به مصلحت حکم کند. یا اینکه برای مصلحت مردم حکمی را تغییر دهد؟

اگرمصلحت کوتاه مدت در نظر گرفته شود غالبا هوای نفس است مثل مثالی که شما زدید اما اگر مصلحت ابدی و همیشگی آخرت در نظر گرفته شود هوای نفس تاثیری در این مصلحت اندیشی نخواهد داشت.

اطلاعات کم او نسبت به موضوع چی؟ آیا کسی پیدا می شود که همه جوانب هر قضیه را در نظر بگیرد و هیچ احتمال خطا برایش نیست. خبر از اینده، گذشته، و.... تأثیرات مختلف موضوع داشته باشد.

هر موضوعی که بناست درباره آن قضاوت شود.مثلا بناست درباره اینکه آیا خدا دست (به معنی عضوی از یک بدن)دارد یا خیر قضاوت شود .طبیعتا ابتدا معنی دست به طور کامل باید روشن باشد وهر سوالی در این زمینه پاسخ روشن داشته باشد اما اگر ندانیم معنی دست چیست و مفهوم بسیط و مرکب را نفهیمده باشیم عقل ما نخواهد توانست قضاوتی داشته باشد.یا مثلا می خواهیم درباره خوبی یا بدی کشتن یک انسان قضاوت کنیم طبیعتا باید گذشته آن فرد و مفهوم خوبی یا بدی و دین و اعمال وعلت قتل و....اطلاع کامل داشته باشیم و اگر اطلاعات در این زمینه ناقص باشد عقل به خود اجازه قضاوت کردن را نمی دهد.و اگر با اطلاعات ناقض قضاوتی کند به احتمال زیاد خطا خواهد بود.

در موضوعات مختلف فرق می کند مثلا در موضوعات اولیه و بدیهیات که موضوع روشن است کسی اشتباه نمی کند مثلا درمحاسبات ریاضی ساده .اما در مسایل غیر بدیهی به خاطر پیچیده بودن موضوع وابهام زوایای آن عقل نمی تواند بدون اطلاع کام قضاوت درستی داشته باشد.

یک چیز(ماده یا غیر ماده)یا مرکب است یا نیست(قسم دیگری ندارد)اگر مرکب است حتما جزء دارد چون مرکب همین است و مرکب نمی تواند جزء نداشته باشد. و اگر مرکبی جزء نداشته باشد مرکب نیست ( این یک امر بدیهی است ) و مرکبی که جزء دارد برای وجود داشتن نیاز به اجزایش دارد(این هم بدیهی است).

شما گفتی یک چیز: و الله شیء نیست و او فرموده لیس کمثله شیء هیچ چیز مانند او نیست لذا حق نداریم این قاعده (ترکیب وعدم ترکیب) بر الله جاری کنیم.

آیه ای که آورده اید گفته هیچ شیئ مثل خدا نیست نگفته خدا شیئ نیست!شما به جای <<چیز>> کلمه <<هست>> قرار بده یا کلمه <<وجود>>  را قرار بده یا کلمه <<حی>> را قرار بده آنگاه بفرما این قاعده درباره آن جاری می شود یا خیر؟

 جدا از اینکه اگر مرکب است حتما جز دارد از طریق عقل به آن رسیدید، عقل مبناش چه بود آیا بخاطر استقراء بوده یا خبر یا حس

اولا:این یک موضوع بدیهی است و نیازی به استقرا و حس و خبر ندارد.مثل اینکه شما از لفظ یک کلمه به معنی آن می رسید لفظ مرکب یعنی صاحب اجزاء . اگر غیر از این است معنی آنرا بفرمایید بدانیم و اشتباه خود را برطرف کنیم .این پاسخ شما شبیه اینست که بگوییم آیا دو بزرگتر از یک است را استقرا کرده اید یا با حس و خبر به آن رسیده اید؟ و چون استقرا نکرده اید پس حتما بر اساس حس بوده و نمی توان حکم کلی کرد که حتما دو بزرگتر از یک باشد ممکن است جایی پیدا شود که دو کوچکتر از یک باشد.

مثل اینکه الله خلقت انسان را خاص کرده، لذا اگر خلقت انسان مانند سایر مخلوقات بود نیازی نبود که این تخصیص دهد، چون کافی بود می گفت: چرا به انسانی که خلق کردم سجده نکردی؟ واین جمله اضافی خواهد بود! شما لطف کنید ترجمه یا تفسیر کنید! جدا از این اصلا در زبان عربی چنین تعبیر بکار برده نشده به معنای اینکه "با قدرتم درست کردم"

اولا:کسی نگفته حتما به معنی قدرت است و من هم ادعا نکردم این یک خلقت مثل همه خلقتها بوده .بلکه خود همین لفظ اختصاص و اهمیت این خلقت را می رساند و تنها مفهومش دست داشتن به معنی عضو متعارف نیست. بعضى از مفسرین) مجمع البیان، ج 8، ص485(.گفته‏اند مراد از كلمه" ید" قدرت است، و تثنیه آوردن آن تنها تاكید را مى‏رساند، مانند آیه ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ كَرَّتَیْنِ بعضى دیگر (روح المعانى، ج 23، ص 225) گفته‏اند: مراد از دو دست نعمت‏هاى دنیا و آخرت است ممكن هم هست بگوییم منظور از آن یكى مبدأ پیدایش بدن و یكى دیگر مبدأ پیدایش روح است، و یا یكى صورت آدمى، و دیگر معناى اوست، و یا یكى صفات جلال خدا، و دیگرى صفات جمال اوست. و لیكن همه اینها معانى هستند كه از ناحیه لفظ آیه هیچ دلالتى بر هیچ یك از آنها نیست.

ثانیا:این تنها جایی نیست که خدا خلقت را بدستانش معرفی می کند بلکه در سوره یس آیه 71آفرینش چهارپایان را هم بدستانش معرفی می کند (أَنَّا خَلَقْنا لَهُمْ مِمَّا عَمِلَتْ أَیْدینا أَنْعاما)پس خلقت انسان خیلی هم خاص نیست که خدا دستانش را به رخ بکشد.

ثالثا: اگرچه ید الله به معنی قدرت خدا کسی تصریح نکرده اما ید را به معنی قدرت گرفته اند و همین کافی است

آیا برای این دلیل داری؟ کدام دلیل عقلی یا سمعی این را می گوید که خدا عالم غیب را همانطور که است نگفته بلکه به محسوس در آورده و شما از کجا فهمیدید که عالم غیب چگونه بوده که خداوند بگونه اصلیش آن را بیان نکرده است؟

دلیلم همان استدلال عقلی بود که شما توان درک آنرا هم نداشتید.آیا شما عالم غیب را همانطور که هست درک کرده اید؟مسلما نه.من هم درک نکرده ام اما وقتی خدا می گوید "دست خدا"می دانم که خدا دست به معنی عضوی خاص ندارد بلکه مرادش چیز دیگری است که ما نمی فهمیم به همین خاطر آن مفهوم غیر قابل درک را با مفهوم دست که برای ما آشناست بیان کرده است .اما مسلما مرادش همین دست ظاهری نیست.

شما چطوری می دانی که کدام مجاز است و کدام مجاز نیست، مرجع این تشخیص قضیه کلامی در ذهن شماست یا لغت عرب؟ اگه لغت عرب است لطف کنید دلیل بیاورید که "خلقت بیدی" به معنای قدرت در لغت عرب بکار برده می شده است. در غیر اینصورت اصل بر حقیقت است نه مجاز مگر با دلیل.

همانطور که گفتیداصل بر حقیقت است نه مجاز اما از آنجاییکه لغت عرب را عقل باید درک کند بنابراین مرجع تشخیص مجاز هم عقل است هم لغت عرب و عرب ید را به معنی قدرت به کار برده و زمانی که نتوانیم یا قرینه دیگری داشته باشیم که مراد همین دست متعارف نیست حتما مجاز خواهد بود گاهی قرینه حالیه است مثل اینکه خدا اسحاق و یعقوب را صاحبان دست و چشم معرفی می کند و می دانیم که دست و چشم داشتن فضیلتی نیست پس منظور همین دست وچشم نیست بلکه قدرت جسمی و بصیرت و فهم علمی است و گاهی قرینه عقلی است یعنی عقل حکم می کند به اینکه خدا نمی تواند عضو داشته باشد پس حتما دست در اینجا مجاز است و غیر معنی ظاهری مراد است .

هاشم هشام , romasa
هاشم هشام - 08:19 1388/11/17
23

دیدن با چشم سر و دست و پا که عضوی برای خدا باشد بر اساس ظاهر الفاظ صحیح نیست.

أقای صادق! محل نزاع ما همین است آقای صادق! شما اول اثبات عقل می کنی به این مقدمه که همه عقل را پذیرفتند اگر چه آن را رد کردند! بعد می آی با همان استدلال بر آنان خورده می گیری!

اینهایی که صاحبان عقل هستند مانند ابن تیمیة وامثال آنها برای الله دست وپا را برای خدا ثابت می کنند، و می گویند کسانی که ثابت نمی کنند عقلشان را بکار نیانداختند. حال شما چگونه می گویید حق با کیست؟ با کدام دلیل ایا دلیل عقلی! یا نقلی؟

اولا: همه مقدمات براساس تجربه به دست نمی آید.مثلا خدا بی نیاز است یا ازلیت و ابدیت خدا براساس تجربه نیست. بنابراین تجربی بودن برخی مقدمات دلیل ممنوعیت استدلال درباره امور غیبی نیست.

آره من با شما موافقم. من بیشتر رو مثالهایی که زدم منظورم بود.

ثانیا:فرض بگیریم که عقل به خاطر مقدمات تجربی حق ندارد درباره غیب قضاوت کند.آیا مطلقا قضاوت عقل را درباره خدا انکار می کنید؟ مسلما خیر. شما عقاید خود درباره اصل وجود و توحید خدا را با استدلال عقلی ثابت می کنید. پس عقل می تواند درباره خدا که غیب است حکم کند.در این صورت محدوده توانایی عقل در قضاوت و حکم کردن در امورغیبی تا کجاست؟

نه انکار نمی کنم ولی خود را ملزم به اطاعت از عقل در هیج یک از قضایا نمی دانم. وخدا نیز انسانها را ملزم به آن نکرده است. من با عقل به وجود خدا پی می برم نه با علم و استدلال کلامی! و عقل به من می گوید این خدایی که وجود دارد پیامبری با تمام نشانه های پیامبری فرستاده وعقل به من می گوید الله بهتر می تواند خودش را معرفی کند، وعقل به من می گوید که الله بهتر از من وشما عربی می داند، والله می داند که ما چگونه خطاب او را می فهمیم والله می داند که تصوری همچون وجود دست برای او خواهد شد، وعقل می گوید که الله حتما باید یا چنین خطابی بکار نمی برد، یا اینکه آنها را از فهم اشتباه باز می داشت.

حال سؤال دارم اگر عقل بر وجوب امری حکم کرد ( آیا اطاعت از عقل واجب است)؟ آیا اگه آن را ترک کرد روز قیامت باز خواست می شود. مثلا قوانین عقلی که در باب ماوراء الطبیعه توسط اشراقیون، مشاییون و... در باب خدا که مبنای آنها استدلالات کلامی ( به قول شما عقلی ) است، اگه کسی نپذیرفت مؤاخذه می شود؟ و اگر نمی شود چطوری من به اینکه خدا دست ندارد یا خدا مرکب نیست بر مبنای قواعد کلامی مؤاخذه می شوم واگه نمی شوم در گیری سر چیست؟ (لطف کنید به همه جواب دهید.)

سوال بعدی از شما دارم چگونه وجود خدا را ثابت می کنید؟ که در آن مکان تصور نشود؟

ثالثا:وقتی خدا جسم نباشد هیچ یک از قوانین ثبوتی اجسام (آنچه که جسم هست)درباره او صدق نمی کند اما قوانین سلبی(آنچه که جسم نیست) می تواند (دقت کنید می تواند نه الزاما) برای ما منشا قضاوت و حکم باشد. مثلا آنچه که جسم نیست نیاز به مکان ندارد خدا هم نیاز به مکان ندارد.

اولا: این قضیه که قوانین ثبوتی اجسام در مورد الله صدق نمی کند، و قصیه قوانین سلبی می تواند صدق کند، از کجا آمده ودلیلشون چیست؟ ایا اینجا تشبیه صورت نگرفته و بر اساس تشبیه بین خالق و مخلوق چنین تصمیمی گرفته نشده است؟

ثانیا: مقایسه عدم با الله ایا درست است؟

رابعا:اگر خواسته باشیم به ظاهر الفاظ حکم کنیم حق با شماست در این صورت بین حکم عقل وظاهر قران تعارض پیدا می شود اما به چه دلیل حتما باید به همین ظاهر الفاظ حکم کنیم ؟مثلا قران می گوید < وَ مَنْ كانَ فی‏ هذِهِ أَعْمى‏ فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمى‏ وَ أَضَلُّ سَبیلا>هرکس در دنیا کور باشد در آخرت هم کور خواهد بود آیا شما به ظاهر این آیه استناد می کنید؟

اقای صادق عزیز:

مثال می زنم! اگه یک غیر ایرانی کتاب ادبی ایرانی را بخواند وسپس بخواهد هر جایی که نفهمید کلام مؤلف را هر طور که خود خواست تأویل کند آیا به مراد نویسنده رسیده است یا نه؟

خواهید گفت: اگه بر اساس قواعد فارسی آن را تأویل کند آری! ولی اگه هر طوری که خود خواست تأویل کند نه! ( مثال برای تقریب موضوع است)

حال الله می گوید: با دستم خلق کردم! شما چون دست را نمی توانی به خدا نسبت دهید چون ترکیب، پیش می آید( این را علم کلام یا همان مقدمات عقلانی شما به شما می گوید)، لذا این کلام باید معناش این باشد که الله منظورش اینه که من با قدرتم خلق کردم. چون الله در آیات دیگه هم مجاز بکار برده است! درسته؟

این نوع استدلال درست نیست چون اولاٌ، مجاز همیشه بکار برده نمی شود! ثانیا: فهم اینکه این کلام مجاز است یا حقیقت، علم کلام نیست؛ چون در این صورت شما پیش فرضهای خودتون را بر قرآن تحمیل می کنید، بلکه این است که الله با آن زبانی که صحبت کرده! آیا آن زبان هر وقت می گفته که "خلقت بیدی -مثلا- بناءا " آیا تو زبان آنها معنای مجاز دارد یا نه!

مثال! در زبان فارسی اگه نویسنده وعالم به ادبیات فارسی گفت: "قاتل در قتل دو نفر دیگر دست داشت"، حال اگه همان ادیب گفت: " اون قاتل با دستش هواپیما را جا بجا کرد". مسلما اینجا "دست" اولی را مجاز می دانید چون در ادبیات فارسی چنین چیزی معمول است اما "دست" در مثال دومی را در معنای اصلیش می دانی و سعی می کنی از کیفیتش آگاه شوید" و اگر حکم کنید که چنین چیز امکان ندارد مجبورید به ادیب یک امتیاز منفی بدهید و بگویید ایشان اینجا ادبیاتش درست نبوده است.

لذا شما باید دلیل بیاورید که در اصل لغت عربی این جمله بمعنای مجاز بکار برده شده است اگه دلیلی ندارید که عرب چنین نیز بکار می برده اند حق ندارید الان آن را مجاز بدانید. وباید نسبت به قاعده ات تجدید نظر کنی!

از شما که عقل را مناط و نعمت گرانبها می دانید خواهش می کنم عقل را تعریف کنید و بفرمایید عقل چیست ؟وقتی بناست چیزی ملاک مکلف بودن باشد باید خود شناخته شده باشدو تعریف دقیقی داشته باشد که غیر را خارج و همه افراد را دربرداشته باشد. با تعریف دقیق و روشن عقل ،روشن خواهد شد که آنچه در مسایل کلامی استفاده می شود عقل است یا چیزی به اسم عقل.

این موضوع موضوعی است که اصولیین مسلمان از دیر باز بدان پرداخته اند وهمانطور که شما فرمودید تعریف درستی ندادند، وبلکه به اموری که مظنه عقل است حکم کردند مانند اینکه شخص به سنی خاص برسد، که بتواند بد و خوب را تشخیص دهد، تا اینکه احکام به او تعلق گیرد!! و این ربطی به بحث کلامی ندارد. ( این بود عقلی که در فقه از آن سخن گفته شده است)

نظر دادن عقل چند گونه است. تایید .تفسیر. رد کردن .مسلما عقل هیچ یک از سخنان قران را رد نمی کند. و تمامی آیات قران را تایید می کند اما در فهم معنی و مراد آیات چطور آیا عقل حق نظر دادن  و تاویل کردن ندارد؟

 عقل – نمی گم عقل بلکه یک مفسر - برای تفسیر قرآن نیاز به این دارد که اولا لازمه فهم قران یعنی لغت عرب دارد، آنچنان که بوده است. چون خداوند با زبان مخاطبین وحی سخن گفته است. لذا اگه در زبان مخاطبین وحی مجاز وجود داشت، پس حق استفاده داریم وگرنه نه! اگه نظر شما غیر از این است یعنی اینکه نیازی نیست که مجاز در زبان آنها باشد و ما الان می تونیم مجاز در قرآن بکار بگیریم، باید به امثال سهرودی وابن عربی که همه قرآن را مجاز می دانند و حقیقتی را نمی بینند هم حق دهید اگر نه دلیل تان چیست؟

دوست عزیز لازم است ملاکی برای جدا سازی قوانینی که بر ماده حاکم است وقوانینی که بر مجردات و غیرماده حاکم است بیان کنید. ظاهرا شما تمام قوانینی که بشر می داند را مادی می دانید که بر ماده حاکم است در این صورت هیچ قانونی سراغ ندارید که بر غیر ماده حاکم باشد.مثلا نمی توانید بگویید شهاب ثاقبی که بوسیله آن استراق سمع کنندگان جن را می زنند ازچه جنسی است چون جن از جنس ماده نیست و نمی دانیم می شود با ماده او را زد یا خیر؟ی

من قانونی ندارم برای جدا سازی ولی می دانم که اینها با هم تفاوت دارند، ونمی توانیم قانون یکی را بر دیگری رجما بالغیب تطبیق دهیم. همین موضوعی که مطرح کردید نیز خود از متشابهاتی است که ما بدان ایمان داریم. وباور داریم و کیفتش را نمی دانیم. مانند وجود جن در بدن انسانها و مخلوط شدنشان با خون و گوشت انسانها و...

درباره مرکب نبودن و بساطت ذات خدا که در دین اشاره ای به آن نشده عقل حکم می کند اما شما نتیجه اش را نمی پذیرید.

ما می گوییم عقل می گوید که در این مورد چون هیچ مقدمه ای صحیح نداریم صحبت نکنیم! و به عقل قدرت تصمیم نمی دهیم.

دوست عزیز مخالفت با کلام خدا دو صورت دارد مخالفت با ظاهر مخالفت با معنی و مراد مسلما مخالفت حکم عقل با معنی آیات صحیح نیست اما مخالفت با ظاهر را مشکل نمی دانم چون در بسیاری از موارد در قران ما برخلاف ظاهر حکم می کنیم مثلا قران  به جای لفظ زناشویی (جماع یا دخول) لفظ لمس را آورده آیا در اینجا حکم شما بر زناشویی خلاف ظاهر نیست؟ یا وقتی می گوید دست دزدرا قطع کنید به صورت مطلق می گوید اما در احکام برای قطع دست شرایطی ذکرمی کنند و خلاف ظاهر عبارت قران فتوی می دهند یا وقتی ظاهر قران از مسطح بودن زمین خبر می دهد آیا خلاف حکم عقل بر کروی بودن زمین نیست؟

 

اطلاق حکم بر شیی بر اساس ضوابط لغت است، وزمانی که همه تعابیر در زبان بکار برده شده است هیچ اشکالی نیست، و این اختلاف مسموح است وکسی دیگری را متهم نمی کند به فهم نادرست، بلکه همه به هم دیگه حق می دهند، چون لفظ تحمل چند معنا را دارد. مگر اینکه رسول یک معنا را ترجیح دهد. لذا اینجا خلاف نیست، لذا وقتی گفته شد دست دزد را قطع کن! در لغت عرب "دست" هم به انگشت اطلاق دست می شود وهم به بازو گفته شده است لذا همه معنا جز مصادیق قرار می گیرند، ورسول الله مورد نظر آیه را مشخص می کند!

حال سؤال را من ادامه می دهم، آیا اگه کسی الان گفت – کما اینکه که گفته اند- منظور از  "قطع ید" اینه که دستش را از دزدی قطع کنید، و نذارید دزدی کند با هر وسیله ای که باشد، با تربیت یا زندانی یا ... و این مجازا به قطع دست تعبیر شده است وفقها بد فهمیدند آیا این مجاز درست است؟ واگر نیست چرا؟ و اگه هست به کدام دلیل؟

آیا مشرکین که سخنان پیامبر را می شنیدند به خاطر سخن خدا توحید را می پذیرفتند یا به خاطر حکم عقلشان؟ اگر به خاطر سخن خدا بود که آنها هنوز آنرا نپذیرفته بودند و سخن خدا و پیامبر و یک دروغگو برایشان فرقی نداشت. و اگر به خاطر حکم عقلشان بود پس عقل هم می تواند قبل از پذیرش نقل وجود ویگانگی خدا را درک کند و صحیح هم هست و اگر ایمان نمی آورند و در قیامت به خدا می گفتند که عقل ما نمی توانست وجود تو و توحید را درک کند و پیامبرانت را هم قبول نداشتیم چون وقتی خدایی کسی را قبول نداشته باشیم چگونه می توانیم بپذیریم که کسی را فرستاده آیا خدا چه پاسخی به آنها می داد؟

همین سؤال را از شما می پرسم لطفا جواب بدید؟

به این سوال پاسخ ندادید که این تعریف را ازکجا آورده اید؟ و به چه دلیل عقل فقط در خلق و امر می تواند کار کند؟

من نگفتم که نمی تواند کار کند، من گفتم اهل سنت کار عقل را این می دانند، ودر غیر این نه! مصوبات عقل را در غیر این دو یعنی کیفیت خالق را از حیطه استدلالات کلامی بیرون می دانند.

دلیل هم روایت از رسول الله است، وآن اینکه سؤالاتی که شیطان سؤالاتی از این قبیل که کیفیت خدا چیست وچگونه است؟ در ذهن شما می کارد از آن دوری کنید! وهم عقل – نه استدلالات کلامی-  بدین معنا که بهترین کسی که الله را معرفی می کند خود اوست، کلام او برتر هر کلامی دیگر در اینکه او کیست است! لذا قول او را بر استدلالات کلامی برتری می داند.

من نگفتم که عقل غیب را درک نمی کند. مگر وجود خدا و توحید او غیب نیست ؟ خود شما اعتراف دارید که عقل ممکن است توحیدخدا را درک کند.پس چطور این ادعا را به من نسبت می دهید؟

من چه می دانم که شما هم قولتان ظاهر وباطن دارد، این جمله شماست: "به عبارت دیگر عقل از درک غیب عاجز است اما کلیات را که حواس درک کرده اند درک می کند" این چه معنایی دارد؟  آیا غیر از این است که ما برداشت کردیم؟ اگه هست بیان نمایید.

خواهشهای نفسانی را خود انسان درک می کند. اصلا لفظ خواهش نفس یعنی آنچه که دل می خواهد و این موضوعی است که هر کس در درون خود آنرا درک می کند.اما تاثیر آنرا بر قضاوتها و حکم عقل متوجه نمی شود.

مثلا اگه یک نفر نماز را دوست دارد آیا این خواهش نفسانی است، یا یک نفر قرائت قرآن را دلپذیر می داند آیا دچار خواهش نفسانی شده است؟

معروف است که یکی از فقها هنگامی که می خواست حکمی درباره چاه آب اجتهاد کند برای اینکه چاه خانه اش در فتوایش تاثیر نداشته باشد ابتدا آنرا پر کرد بعد به اندیشه و اجتهاد درباره حکم پرداخت.

می گم این دروغ است! ( البته مهم نیست راست و دروغش) من حسن ظن به این فقیه نشون میدم تا  توهین به این فقیه نشه.  این کار در دین حکمش اومده ونیازی به فتوا نیست. فتوا در امور مستجده می دند نه امری که حکمش در زمان رسول الله وائمه وجود داشته است. ولازم نبوده اصراف بکنه ونعمتی که خدا بهش داده را خراب بکنه! وبقول مرحوم ابن حزم این تلبیس البیس است. ( البته بگذریم که عقل کدامیک را درست می داند نظر ابن حزم یا این فقیه).

 اما ارزش بودن آنچه فطرت انسان اقتضا می کند را هم می توان با تفکردرباره  اینکه آیا این خواسته برای خود و نفس است یا برای غیر که هیچ ارتباطی با نفس ندارد روشن می شود مثلا اگر پدری چیزی را به فرزندش  می بخشد این دلیل ارزش داشتن کارش نیست چون باز فرزند خود اوست یا دیگر بستگان یا کسانی که طمعی در آنها دارد اما اگر شخصی به کسی که هیچ ارتباطی با او نداشته ببخشد و فقط رضایت خدا برایش مهم باشد در اینجا ارزش به حساب می آید نه هوای نفس.

اولا: آیا فطرتها با هم تفاوت ندارند؟ یعنی ممکن است انسانها در مکانهای متعدد با تربیتهای متفاوت بزرگ شده باشند آیا فطرت یکی هستند شما چطوری تعین ارزش را معلق به امری می کنی که نسبت افراد متفاوت خواهند بود؟

ثانیا: آیا اگه پدری به بچه اش هدایایی بخشید، یا به خویشاوندانش، آیا لازما خواهش نفسانی در آن است؟ در قضایایای مانند خداشناسی عمل به فطرت به چه صورت است در موضوعات فقهی چی؟ مصلحت چگونه با قضایایای هوای نفس قابل جمع است؟ اگه عالمی از ترس اینکه جایگاهش را از دست دهد یا اینکه فکر کند، مورد اتهام قرار می گیرد، آیا حق دارد به مصلحت حکم کند. یا اینکه برای مصلحت مردم حکمی را تغییر دهد؟

توهم جایی است که حقیقت روشن نباشد وانسان از همه جوانب موضوع غافل باشد اما اگر همه ابعاد موضوع و هر چه که به آن مربوط می شود را در نظر گرفت و هیچ سوالی پیرامون موضوع برایش باقی نماند اینجا توهمی پیش نخواهد آمد.

اطلاعات کم او نسبت به موضوع چی؟ آیا کسی پیدا می شود که همه جوانب هر قضیه را در نظر بگیرد و هیچ احتمال خطا برایش نیست. خبر از اینده، گذشته، و.... تأثیرات مختلف موضوع داشته باشد.

من "محتاج نیست" را قبول دارم چون الله می فرماید: ان الله هو الغنی ......

 و "مرکب نیست" را نه می پذیرم و نه رد می کنم. چون دلیل برایش ندارم و عقل را در این موضوع قادر به تعیین نمی دانم. زیرا که مرکب از خواص ماده است و نسبت آن به عالم غیر مادی را از عقل نمی دانم. شاید جن وخاصیتش را تقریبا بدانی! جن یک مخلوق است ولی هیج یک از قانون ماده بر او جریان ندارد. حال شما چطوری می خواهی قانون ماده بر الله جاری کنید. که خالق این قوانین است.

اولا:بدنیست به این قضایا از دید یک غیر مسلمان نگاه کنید که می خواهد مسلمان شود.برای او این قضایا تفاوتی نمی کند. آیا او که هنوز قران را نپذیرفته می تواند وجود و یگانگی خدا و بی نیازی  را بدون استدلال عقلی و فقط با استناد به نقل بپذیرد؟

من فعلا با مسلمان سخن می گویم که هم رسول وهم قرآن را پذیرفته! روش من برای غیر مسلمان نیز این نیست که از موضوعات کلامی استفاده کنم. من فکر نمی کنم این شیوه ای که متکلمین دنبال کرده اند، به غیر مسلمان سودی ببخشد، جز حیران ودعوت غیر مسلمان یک بحث جداگانه ای می طلبد!

ثانیا:مرکب از خواص ماده است اما مرکب نبودن چطور؟ بساطت از خواص مجردات و عالم غیب است. از شما می خواهم این استدلال را نقد کنید.

یک چیز(ماده یا غیر ماده)یا مرکب است یا نیست(قسم دیگری ندارد)اگر مرکب است حتما جزء دارد چون مرکب همین است و مرکب نمی تواند جزء نداشته باشد. و اگر مرکبی جزء نداشته باشد مرکب نیست ( این یک امر بدیهی است ) و مرکبی که جزء دارد برای وجود داشتن نیاز به اجزایش دارد(این هم بدیهی است).

 من خیلی در بحث کلامی وارد نمی شم ولی نقدش خیلی خلاصه اینکه:

شما گفتی یک چیز: و الله شیء نیست و او فرموده لیس کمثله شیء هیچ چیز مانند او نیست لذا حق نداریم این قاعده (ترکیب وعدم ترکیب) بر الله جاری کنیم.

 جدا از اینکه اگر مرکب است حتما جز دارد از طریق عقل به آن رسیدید، عقل مبناش چه بود آیا بخاطر استقراء بوده یا خبر یا حس! اگه استقراء است تام است یا ناقص و اگه تام است آیا در تمام عالم ماده و غیر ماده استقراء کرده یا خیر؟ که جواب در قسمت آخر منفی است. لذا بدون استقراء نمی توانی صدق یا کذب این را ثابت کنید. وهرچه بگویید بخاطر این است که چشم وحس شما آن را دیده است ونمی تواند بر اموری جریان دهد، که اولا ندیده، و ثانیا مختلف الاجناس هستند.

در این جا هیچ وجهی برای تعیین خلق به قدرت نیست چرا؟ چون فائده تخصیص از بین خواهد رفت. بدین معنا که الله همه چیز با قدرتش خلق کرده و در مقام تخصیص انسان به خلقت با دستش، شیطان را مورد مؤاخذه قرار میدهد.

متوجه نشدم قدری بیشتر توضیح دهید.

اقای صادق خداوند همه اشیاء را خلق کرده است، وبرای خدا کافی است که بگوید شو می شود! اما شیطان را مؤاخذه می کند که چرا با انسانی که با دستم خلق کردم سجده نکردی؟ مثل اینکه الله خلقت انسان را خاص کرده، لذا اگر خلقت انسان مانند سایر مخلوقات بود نیازی نبود که این تخصیص دهد، چون کافی بود می گفت: چرا به انسانی که خلق کردم سجده نکردی؟ واین جمله اضافی خواهد بود! شما لطف کنید ترجمه یا تفسیر کنید! جدا از این اصلا در زبان عربی چنین تعبیر بکار برده نشده به معنای اینکه "با قدرتم درست کردم"

لغت عربی و فهم مردم عرب از لغت عرب منحصر به ظاهر الفاظ نیست بلکه خداوند برای تسهیل در فهم مطلب برای کسانی که از عالم غیب هیچ ذهنیتی ندارند معقول را به محسوس تشبیه کرده.

آیا برای این دلیل داری؟ کدام دلیل عقلی یا سمعی این را می گوید که خدا عالم غیب را همانطور که است نگفته بلکه به محسوس در آورده و شما از کجا فهمیدید که عالم غیب چگونه بوده که خداوند بگونه اصلیش آن را بیان نکرده است؟

 و مجاز به کار برده است که در کلام عرب شایع است.

 

شما چطوری می دانی که کدام مجاز است و کدام مجاز نیست، مرجع این تشخیص قضیه کلامی در ذهن شماست یا لغت عرب؟ اگه لغت عرب است لطف کنید دلیل بیاورید که "خلقت بیدی" به معنای قدرت در لغت عرب بکار برده می شده است. در غیر اینصورت اصل بر حقیقت است نه مجاز مگر با دلیل. اقای صادق فراموش نکنید، بین این که "دستت درد نکند" و "دستت شکسته" فرق است. و درسته که "دست" به معنای مجاز بکار می رود اما در تعبیر اول نه در تعبیر دوم و مرجع این تشخیص زبان فارسی است. واگر کسی تعبیر دوم بکار برد، از نظر بلاغت فارسی دچار اشکال شده است. لذا از آنجا که الله در بلاغت نهایت بلاغت را بکار برده پس تعبیر دوم اشتباه است.

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.