سلام بر همگی
اگه بخوای یه بیت از اشعار فریدون به کسی که خیلی دوستش داری بدی کدوم رو براش میگی؟
موج از دیار دریا
با مهر مادرانه
...
...
..
...
از خاکیان ندانم ساحل به او چه میگفت
کان موج نازپرورد سر را به سنگ میزد خود را هلاک میکرد !
باور نداشتم که گل آرزوی من
با دست نازنین تو بر خاک اوفتد
با این همه هنوز به جان میپرستمت
با الله اگر عشق چنان پاک اوفتد
تو نیستی که ببینی ،
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست.
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست.
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است.......
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو ،
به روی هر چه در این خانه است ،
غبار سربی اندوه بال گسترده ست.
تو نیستی که ببینی دل رمیده من،
بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است!
تو نیستی که ببینی ،
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست.
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست.
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است.......
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو ،
به روی هر چه در این خانه است ،
غبار سربی اندوه بال گسترده ست.
تو نیستی که ببینی دل رمیده من،
بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است!
تورفته ای که بی من تنها سفر کنی
من مانده ام که بی تو شبها سحر کنم
تو رفته ای که عشق من ازسر بدر کنی
من مانده ام که تو راتاج سرکنم
پنهان نگاهم می کند چشمی و صد ناز
پنهان
نگاهش می کنم می خوانمشباز
خورشید
خندان لبش با می هم آغوش
مهتاب
تابان رخش با گل هم آواز
میخواهدم
پیداست از طرز نگاهش
دزدیده
دیدنهای او می گویدم راز
می
خواهدم وز شوقاین احساس جانبخش
ذرات
من پیوسته در رقصند و پرواز
می
خواهمت ای باغ لبریز از ترانه
می
خوانمت در اشک و آواز شبانه
می
بینمتدر
تار و پود سینه در دل
چون
هرم آتش می کشی در من زبانه
می
آرمت از لابه لایجان به دفتر
تا
در سرود من بمانی جاودانه
می
جویمت در آسمان در برگ درآب
می
پرستمت از قله های بی نشانه
با
یاد تو سرگشته در کوهم همیشه
آمیزهای
از شوق و اندوهم همیشه
می
خواهمت ای با تو شیرین زندگانی
ای
دستهایت ساقههای
مهربانی
ای
هستی ام را کرده چشمان تو تاراج
بخشیده
بار دیگرم شور جوانی
ای
برده چشمانت مرا از ظلمت خاک
تا
روشنی های بلند آسمانی
پیش
تو خاموشماگر
بر من نگیری
چشم
تو می داند زبان بی زبانی
می
خواهمت ای خوشتر از صبحبهاران
ای
چشمهایت عشق را آیینه داران
ای کاش می گفتی چه می خواهد دلتو
از این دل آواره در اندوهزاران
عشق
تو خوش می پرورد در جان پردرد
شعریکه
ماند جاودان در روزگاران
ساقی
به فریادم برس غم پرپرم کرد!
چشماناو
چشمان او خاکسترم کرد!
دیگر
گل خورشید از سرخی به زردی است
غم
درنگاه
آسمان لاجوردی است
با
یاد چشمش مانده ام تنهای تنها
تنها
خدا داند کهتنهایی
چه دردی است...!