عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
18 فروردین 1391 | |
|
2
|
11 آبان 1390 | |
|
3
|
18 مهر 1390 | |
|
4
|
3 شهریور 1390 | |
|
5
|
26 مرداد 1390 | |
|
6
|
1 فروردین 1390 | |
|
7
|
3 مهر 1389 | |
|
8
|
30 شهریور 1389 | |
|
9
|
30 شهریور 1389 | |
|
10
|
23 شهریور 1389 |
افسانه های تركمنی
بحث افسانه های تركمنی ایجاد شده توسط قدیر!!!در تاریخ 7 اسفند1386 در ساعت1:02
روزی بود ، روزگاری بود. در روزگار قدیم ، كشاورزی با زنش زندگی می كرد. زن كشاورز ، حامله بود. یكروز كشاورز وقتی برای آرد كردن گندم به آسیاب رفت ، فرزندش به دنیا آمد . بچه ای كه تازه به دنیا آمد ، قدش به اندازة نیمة گوش بود و به همین خاطر نام او را نیمگوش گذاشتند.
نیمگوش تا از مادر زاده شد ، زبان باز كرد و پرسید :
ـ مادر ؛ مادر ! پدرم كجا رفت ؟
زن كشاورز با دیدن بچه ای كه تازه دنیا آمده بود و حرف می زد ، یكه ای خورد و پاسخ داد : « پدرت برای آرد كردن گندم به آسیاب رفت .»
نیمگوش شال و كلاه كرد كه برود . به مادرش گفت : « من هم می خواهم به آسیاب بروم. »
مادرش گفت : «آهان ؛ برای آوردن آردها از آسیاب به خانه ، حتماً به وسیله نیاز دارد. شترمان در طویله خوابیده است . برو سوار شتر شو و برو ! »
نیمگوش به طویله رفت و افسار شتر را از چوب باز كرد ؛ از گردن پر پشت شتر چسبید و بالا رفت و وارد گوش او شد.
وقتی شتر به سمت آسیاب حركت كرد ، عده ای از پسرانی كه كنار راه مشغول به بازی بودند ، گفتند :
ـ نگاه كنید یك شتر بدون صاحب دارد می آید.
و جلوی شتر را گرفتند.
نیمگوش عصبانی شد و گفت :
ـ ای بدجنس ها ، شتر را ول كنید!
بچه ها به اطراف نگاه كردند ، ولی كسی را ندیدند.
ـ جالبه ؛ این صدا از كجا می آید ؟
و شتر را رها كرده ، از ترس فرار كردند.
نیمگوش به همراه شتر ، به آسیاب رسید و پدر خود را صدا كرد. چون پدر نیمگوش نمی دانست كه صاحب پسری شده است ، پاسخی نداد. نیمگوش باز هم پدرش را صدا كرد و گفت : «آهای پدر ، پدر!»
پدر كه خبر نداشت بعد از رفتن او به آسیاب ، پسرش به دنیا آمده و بلافاصله شروع به صحبت نموده ، گفت :
ـ جالبه ، من كه پسری نداشتم ، ولی یكی دارد مرا صدا می كند!
و از آسیاب بیرون آمد .
نیمگوش دوباره گفت : «پدر! نزدیكتر بیا»
و پیش خود گفت وقتی پدرم نزدیكتر آمد بهتر است او را بترسانم.
با این فكر از گوش شتر پایین آمد و زیر بوته كوچكی قائم شد . در همان لحظه شتر بوته ای كه نیمگوش زیر آن قائم شده بود ، به دهن گرفت و بدون اینكه آن را بجود ، قورتش داد. پدر نیمگوش نگاه كرد و دید كه غیر از شتر هیچ كس آن اطراف نیست .
گفت: «پسرم! ، پسرم! »
نیمگوش از داخل شكم شتر گفت : «پدر! ، من در داخل شكم شتر هستم . شتر مرا خورد!»
پدر نیمگوش آردش را بار شتر كرد و به خانه خود برگشت.
زنش به سمتش دوید و از او پرسید : «پسرم را هم آورده ای ؟»
پدر نیمگوش گفت: «پسرمان را شتر خورده است.»
مادر نیمگوش از نارحتی شروع به گریه كرد . سپس زن و شوهر برای یافتن نیمگوش ، شتر را كشتند و روده های او را یكی یكی گشتند . در همان حال ، قسمتی از روده را با گفتن این عبارت كه : «حتماً اینجا هم نیست!» به كناری انداختند. ولی نیمگوش در داخل آن روده بود. آنها از این كه نتوانسته بودند پسرشان را پیدا كنند، بسیار نارحت شدند.
آن شب گرگی گرسنه به محلی كه شتر را ذبح كرده بودند ، آمد و آن قسمت از روده را خورد. بعد هم برای خوردن گوسفند های یك چوپان نزدیك گله رفت. نیمگوش با دانستن نیت گرگ ، شروع به سر و صدا كرد.
ـ آهای چوپان! گوسفندت را می دزدند . گوسفندت رفت!
چوپان ضمن گفتن این مطلب كه « گرگ را فراری بده! یك گوسفند مال تو!» ؛ سگ های خود را به سمت گرگ تحریك كرد .
نیمگوش نیز با «های ، های» گفتن های خود از داخل شكم گرگ ، غوغایی به پا كرد. گرگ نه تنها نتوانست گوسفند را بخورد ، بلكه توانست به زور خود را نجات بدهد.
گرگ كه شدیداً گرسنه بود ، به سمت گله چوپان دیگری راه افتاد . وقتی نزدیك گله شد ، نیمگوش باز هم شروع به سر و صدا كرد :
-آهای چوپان! نگو نشنیدم! گوسفندها از دست رفت! گرگ به گله زد!
چوپان ضمن گفتن این مطلب كه «یك گوسفند به تو می دهم كه گرگ را فراری بدهی» ؛ سگ بزرگ خود را به سمت گرگ فرستاد .
نیمگوش نیز با های و هوی ، سر و صدای بلندی از داخل گرگ راه انداخت . گرگ این بار هم به زور خود را از سگ بزرگ این چوپان نجات داد.
به این ترتیب گرگ چند بار دیگر به گله های دیگر نزدیك شد ولی هر بار نتوانست گوسفندی بدزدد .
گرگ بالاخره متوجه شد كه مشكل در داخل شكمش است و به این فكر افتاد كه چگونه می تواند خود را از این بلا نجات دهد. گرگ فكر كرد و فكر كرد و بالاخره تصمیم گرفت به نزد روباهی طبیب برود .
او به روباه گفت : « دوست خوبم ؛ بلایی در داخل شكم من است . وقتی از گرسنگی به گله ای نزدیك می شوم ، یكی از داخل شكمم سر و صدا می كند و می گوید كه آهای چوپان ، آهای ! گوسفندت را گرگ زد ! . پنج روز است كه این وضیعت ادامه دارد. خواهشم این است كه علاجی برای این مشكلم پیدا كنی. »
روباه گفت : « اگر برای بلایی كه در داخل شكمت است علاجی پیدا كنم ، یك گوسفند به من می دهی؟ »
گرگ گفت : «ای دوستم! یك گوسفند كه سهل است ، دو گوسفند به تو خواهم داد . تو فقط از این دردسر نجاتم بده!»
روباه گفت : «از حلوا حلوا گفتن دهان شیرین نمی شود. پس قولی كه به من دادی ، كتبأ بنویس و تأیید كن .»
گرگ چنین نمود. روباه به گرگ گفت : «ای دوستم ! شكمت را با آش رقیق سیر كن و چند بار از سر بالایی بالا برو . به این ترتیب آن بلایی كه در داخل شكمت است ، خواهد افتاد. »
نیمگوش كه داشت به مشورت های روباه گوش می داد ، از داخل شكم گرگ گفت: «ای روباه نادان ! اگر این گرگ آشی برای خوردن پیدا می كرد ، به این روز نمی افتاد.»
گرگ كه داشت مرتب اشك می ریخت ، گفت: « دوست من روباه! می بینی كه روزگار من چگونه است. وای به حال من! » .
روباه با دیدن اشك های گرگ گفت : «دوست من! بلایی كه دچار آن هستی بسیار سخت است ، اما تو ظهر به باغ انگور برو و در آنجا از انگورهایی كه هنوز نرسیدهاند و كال هستند به مقدار زیادی بخور! به چیزی هم كه در داخل شكمت است ، هر چقدر سروصدا بكند ، توجهی نكن! چون اگر ظهر بروید ، هیچ نگهبان و یا سگی در باغ نخواهد بود اگر هم این صداها را شنیدند ، تو توجهی نداشته باش و تا زمانی كه نزدیك نشده اند ، فرار نكن و سعی كنی انگور زیادی را بخوری.»
وقتی گرگ به باغ انگور رسید و شروع به خوردن انگور كرد ، نیمگوش با صدای بلندی داد زد : « آهای صاحب انگور! دزد انگورت را تمام كرد ؛ همه اش را خورد.»
گرگ تا رسیدن صاحب انگور چند خوشه انگور خورد . صاحب انگو یواشكی به گرگ نزدیك شد و با چوپ به جانش افتاد. گرگ وقتی داشت از شدت این ضربه ها به بالا می پرید، نیمگوش از شكمش به بیرون افتاد .
نیمگوش وقتی از شكم گرگ بیرون افتاد ، مدتی در زیر بوتهای انگور خوابید. بعد به داخل سبد انگور صاحب باغ افتاد . صاحب باغ به سمت خانه اش راه افتاد .صاحب باغ در بین راه شروع به خواندن ترانه ای نمود . هر ترانه ای می خواند ، نیمگوش می گفت :
- جان ، جان ، آفرین!
صاحب باغ ترسید و خواندن ترانه را فراموش كرد و با شتاب خود را به خانه اش رساند . نیمگوش از سبد به بیرون آمد و زیر جوالی كه در داخل خانه بود ، رفت و در آنجا دراز كشید .
صاحب باغ انگور به زنش گفت : «من در راه كه می آمدم ، جن دیدم.»
زنش با دو پتو روی او را پوشاند .همسایه ها نیز با شنیدن این خبر كه فلانی جن دیده است ، به عیادت آمدند .
همان شب سه - چهار نفر مهمان به خانه صاحب باغ انگور آمدند . آنها افرادی بودند كه فقرا را غارت می كردند . از وسایلی كه آنها غارت می كردند ، صاحب انگور نیز سهمی برمی داشت .
دزدها تا نصف شب از چگونگی دزدیهای خود به همدیگر تعریف می كردند و به این ترتیب نمی گذاشتند نیمگوش بخوابد . وقتی آنها به خواب رفتند ، نیمگوش بلند شد و بالای سر آنها رفت و ریش های آنها را به همدیگر گره زد و ریش صاحب انگور را كه شریك این دزدها بود ، به موی زنش گره زد. بعد از مدتی یكی از دزدها بلند شد و خواست بیرون برود . دوستش از جا بلند شد و به او گفت : ریش من را ول كن ؛ با ریش من شوخی نكن!
با سر و صدای اینها ، آن یكی هم بیدار شد و گفت : «با ریش من چه كار دارید؟ ول كنید!
به این ترتیب آنها شلوغ كردند و به جان هم افتادند. با بلند شدن این سر و صدا ، زن و شوهر نیز از خواب بیدار شدند ؛ شوهر به زنش گفت : «خانم ! ریش من را ول كن!»
با بلند شدن سر و صداها ، همسایه ها آمدند و آنها را از همدیگر جدا كردند . نیمگوش دوباره زیر جوال قایم شد و در آنجا خوابید . اما دزدها دیگر نمی توانستند بخوابند ، به همدیگر گفتند : « این خانه دیگر جای ما نیست . باید زودتر از اینجا قرار كنیم.»
به این ترتیب آنها قبل از سپیدة صبح از آن خانه گریختند. بعد از اینكه مهمانان رفتند ، زن رو به شوهرش گفت : «ما اگر این جن را از خانه خود بیرون نكنیم ، دیگر راحتی نخواهیم داشت . چطور است ملا بیاوریم تا دعا بخواند؟»
شوهرش قبول كرد. وقتی زن به سمت خانه ملا راه افتاد ، نیمگوش سوار گردن او شد و زیر روسری او مخفی شد .
زن پیش ملا رفت و گفت : « آقا ملا! جنی وارد خانه ما شده و ما را اذیت می كند. به ما كمك كن!» .
ملا كه سوادی نداشت و به دروغ خود را ملا معرفی كرده بود ، زیر چشمی به بستهای كه آن زن به عنوان هدیه برایش آورده بود ،نگاه كرد و گفت: « بله ، جن خیلی بد است . بنابرین باید خیلی دعا بخوانم . »
ملا شروع به خواندن دعا كرد. نیمگوش یواشكی از گردن زن پایین آمد و سوار كلاه ملا شد . ملا به دروغ شروع به خواندن ورد نمود و نیمگوش نیز حرف های او را تكرار می كرد.
ملا كه كلافه شده بود ، داد زد: «این چه بلایی است ؟ این دیگر نمی گذارد من بخوانم . بیا ؛ من به تو دو تا دعا می نویسم . یكی برای تو و دیگری برای شوهرت .»
ملا بقچة هدیه را از زن گرفت و او را بدرقه كرد . نیمگوش همچنان بر روی كلاه او نشسته بود.
همان شب زن ملا برای خود و ملا جوجه پلو و برای خدمتكاران حلیم كدو پخت. نیمگوش وقتی این را دید ، با خودش گفت : «كار را خدمتكاران می كنند ولی پلو را اینها می خورند ؛ من انتقام آنها را خواهم گرفت»
شب شد و ملا و زنش خوابیدند. نیمگوش كلاه ملا را بر سر زن و روسری زن را بر سر ملا گذاشت . زن و شوهر وقتی صبح بیدار شدند ، با تعجب به همدیگر نگاه كردند.
ملا به زنش گفت : «چرا اینطوری نگاهم می كنی؟»
زنش گفت : من به روسری كه بر سر تو است نگاه می كنم .
-من هم به كلاه تو نگاه می كنم !
كار زن و شوهر به كتك كاری نرسیده بود كه یك اسب سوار از روستای همسایه آمد و ملا را برای مراسم عقد دعوت نمود .
ملا كلاهش را برداشت و برای رفتن آماده شد. نیمگوش نیز بین كلاه ملا نشسته بود و به اطراف نگاه می كرد . ملا وقتی با الاغش به محل عروسی نزدیك شد ، نیمگوش از كلاه ملا به پایین آمد و الاغ را غلغلك داد. خر به بالا پرید و ملا را مثل پر به زمین انداخت.
نیمگوش به سمت محل عروسی راه افتاد و وقتی به عروسی نزدیك شد، دید كه مراسم عروسی در خانة مردی ثروتمند برپاست و عروس هم تنها دختر خانواده ای است و دوست ندارد عروس فرد ثروتمند شود .
نیمگوش از بین ستون های خانه به داخل آن نگاه كرد و دید كه دختری كه قرار است عروس شود ، در داخل آن خانه نشسته است . در اتاق دیگر نیز ریش سفیدان با ملا سرشان گرم صحبت بود .
نیمگوش چوبی را بر می دارد و آن را به دخترانی كه در اطراف عروس نشسته بودند ، زد. دخترها از این كار ناراحت شدند و ضمن اینكه این كار را به گردن همدیگر می اندازند ، از خانه بیرون می روند . به این ترتیب عروس تنها در داخل خانه ماند .
بعد از ظهر ملا برای خواندن خطبه عقد ، ضمن تعیین دو نفر بعنوان ‹پیاداقاضی› (شاهد) ، كار را آغاز كرد. ملا با همراهان خود پیش عروس كه همه جایش را پوشانده است ، آمد و از عروس پرسید :
ـ عروس ! وكالت نكاح خود را به كدام یكی از ما می دهید ؟
عروس سكوت كرده بود و فقط در دلش گریه می كرد. ملا این سوال را چند بار تكرار كرد ولی هیچ پاسخی نشنید. آن وقت نیمگوش گفت:
ـ بخاطر آن پسر كچل و آب دماغی تان اجازه عقد نكاح را به هیچ كس نخواهم داد .
همراهان ملا از تعجب دهنشان باز ماند. آن وقت زنی وارد آن اتاق شد و شروع كرد به التماس كردن از دختر . عروس مانده بود كه از این وضعیت گریه كند و یا بخندد. صدایش را در نمی آورد . نیمگوش باز هم از طرف عروس حرف زد و گفت:
_ حرف من یكی است ، اصلأ نمی شود ؛ من جواب خودم را دادم و دیگر سؤالتان را تكرار نكنید .
زنهایی كه اطرف عروس نشسته بودند از عروس دور شدند و گفتند:
_ وای! این عروس مثل اینكه دیوانه شده است!
ملا هم از همان جایی كه نشسته بود ، گفت:
_ عروس! این كاری كه می كنی كار بدی است ؛ خجالت بكش!
آن وقت نیمگوش باز هم از طرف دختر گفت :
_ من اصلأ مخالف خواندن عقد نكاح از طرف آدمی مثل تو هستم!
ملا تعجب كرد و كلافه شد. مردم گفتند: حالا كه آفتاب غروب كرده و این روز سعد تمام شد ؛ عقد نكاح را باید به فردا موكول نماییم.
تعدادی از زنان در آنجا می مانند تا نتیجه این كار را ببینند. آن وقت نیمگوش به بالای آلاچیق رفت .فرد ثروتمند كه صاحب عروسی می باشد از ملا پرسید :
_ ما باید چه كار كنیم ؟
ملا گفت: امروز نشد عقد بخوانیم ؛ بگذار داماد به پیش عروس برود و سر خود را نشان دهد.
نیمگوش كه داشت این حرفها را می شنوید از بالای آْچیق رو به عروس كرد و داد زد:
_ آهای عروس! مرد ثروتمند پسر كچل خود را پنهان كرده و حالا می خواهد پسر دیگرش را كه سر پر مویی دارد به تو نشان دهد.
همة مردم با حیرت به بالای آلاچیق نگاه كردند ولی هیچ كس را ندیدند . آنها با گفتن اینكه این صدا صدای كیست ، شروع كردند به ترسیدن .
مرد ثروتمند كه دید بساط عروسی به هم خورده و همه دارند جشن را ترك می كنند ، گفت :
_ اگر كسی باشد كه ما را از این بلا نجات دهد . هر چیزی بخواهد به او خواهم داد
نیمگوش از آن بالا پرسید:
_ اگر ده گوسفند هم بخواهد به او می دهید ؟
مرد ثروتمند گفت : این كه عددی نیست . پانزده تا هم بخواهد به او خواهم داد .
نیمگوش گفت : باید به قولت عمل كنی.
مرد ثروتمند كه می دید آبرویش در خطر است ، قول داد كه اگر جن از آنجا برود ، به قولش عمل نماید. به این ترتیب نیمگوش به سمت خانه شان راه افتاد.
در راه . به مردی اسب سوار رسید ، آن اسب سوار نیز هم روستایی نیمگوش بود و داشت از آن عروسی بر می گشت . نیمگوش به دم اسب چسبید و خود را به پشت اسب سوار رساند و همانجا نشست تا به خانه رسید .
نیمگوش وقتی پدر و مادرش را دید ، آنها را در آغوش گرفت. آنها نیز از آمدن نیمگوش بسیار خوشحال شدند . نیمگوش پس از اینكه همه اتفاقات را برای پدر و مادرش تعریف كرد ، رو به پدرش كرد و گفت:
_ پدر! از فلان چوپان یك گوسفند ، از آن یكی چوپان یك گوسفند ، از چوپان سوم چند گوسفند طلب داریم . از فلان مرد ثروتمند هم 15 گوسفند طلب داریم. تو برو به آن چوپان ها بگو كه بدهی های خودشان را بابت ترساندن گرگ ها بدهند و گوسفند ها را از آنها بگیر و سپس به پیش فلان مرد ثروتمند برو و به او بگو برای بردن گوسفندهایی آمده ام كه قرار بود بابت فراری دادن جن بدهید!
روز بعد پدرش به سراغ آنهایی كه نیمگوش گفته بود رفت و با یك گله گوسفند به خانه بر گشت .
نیمگوش در زندگی خود هرگز كار بدی انجام نمی دهد . به خوب می گوید خوب و به بد می گوید بد ؛ عیب و ایراد هر كس را مستقیما به خود آنها می گوید و هیچ نارحتی و كینه ای را در دل خود نگه نمی دارد.


