مقالهقلب شکسته 28 تیر 85 - 07:30 | |||
| |||
چه بگویم؟ کدام یک از حرفهای دلم را؟ خستهام ! از نامهربانیها خستهام ! آری روزگارم به سختی میگذرد. اشک مرا میشناسد چرا که همیشه مرا در بیابانهای احساساتم یاری میکند و هر زمان که احساس دلتنگی و غم و غصه در روحم پیچیده میشوند برای نجاتم به سراغم میآید. میدانی! مدتهاست قلب بیمارم را به مشت گرفته و به گدایی محبت آمدهام. قلب بیمارم را پس زدی و شکستی . آن هم زمانی که تنها درمان قلب بیمارم دوای محبت بود. گلهای نیست! برو! و من برای همیشه قلب بیمارم را در سینه خواهم فشرد تا محبت بیگانهای دوای دردش نباشد چرا که میدانم خواهی آمد. | |||
| |||









