عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
19 اردیبهشت 1390 | |
|
2
|
2 دی 1389 | |
|
3
|
1 دی 1389 | |
|
4
|
27 آذر 1389 | |
|
5
|
27 آذر 1389 | |
|
6
|
26 آذر 1389 | |
|
7
|
22 آذر 1389 | |
|
8
|
22 آذر 1389 | |
|
9
|
21 آذر 1389 | |
|
10
|
5 آذر 1389 |
3 روز در تهران
3 روز در تهران
سه شنبه 12 اردیبهشت 90 بود و من زیر یه درخت البالو توی
باغ روی علفا دراز کشیده بودم و داشتم زنبورای عسلی رو که روی شکوفه های البالو اومده
بودن پیک نیک دید میزدم که موبایلم زنگ زد دوستم افشار بود که می گفت میای باهم
بریم نمایشگاه کتاب ؟ گفتم بذار فک کنم بهت خبر میدم
زنگ زدم خونه و به مامانم
قضیه رو گفتم اونم گفت مشکلی نیست دوس داشتی برو .
من به دوستم زنگ زدم که فردا اماده شو بریم ، فرداش 6 صبح
بیدار شدم دوش گرفتم و شال و کلاه کردیم و پدر رسوندم ترمینال 30 تومن بهم داد و
از خود پرداز ترمینال 200 تومن منتقل کرد به عابر کارت کارتم با اتوبوس اومدم
تبریز و اونجا دوستم با پدرش منتظرم بودن ، پدره افشار رو تا اون موقع ندیده بودم
، اقای با شخصیتی بودن و بسیار شبیه یکی از مجری های شبکه ی تلویزیون تبریز
دوباره سوار اتوبوس شدیم ، تا تهران 8 ساعت راه بود ، توی
مسیر از همه چی حرف زدیم بیشتر از تاریخ و برنامه نویسی تحت وب ، کلی هم چرت گفتیم
و خندیدم و از شیرینی های فوق العاده ای که مامان افشار برامون پخته بود خوردیم
واقعا" دستش درد نکنه عالی بودن
بالاخره رسیدیم ترمینال ازادی دوستم ممد که
شهید بهشتی مهندسی پلاسما می خونه اومده بود استقبال مون ، راستش نمایشگاه کتاب
بهانه بود و به دعوت همین ممد اومدیم تا مثل گذشته یکی دو روز باهم باشیم یه کم هم
دیگه رو بوس مالی کردیم و راه افتادیم بریم خوابگاه ممد اینا . ممد یکم لاغر شده
بود گویا تهران بهش خوش نگذشته بود . تشنه بودیم گفتیم یه لبی تازه کنیم رفتیم
چنتا ایستک بگیریم دوستم افشار به اقای فروشنده گفت لطفا" 3 تا ایستک بدین من
خواستم حساب کنم به ترکی گفتم چه قد می شه ؟ فروشنده ایستک ها رو پس گرفت ! برگشت
به ترکی گفت اینا خوب خنک نیستن و رفت از اون پش مشتا چندتا ایستک تگری واسمون
اورد
این روندی بود که در اکثر مواقع تا اخرین روز سفر این سری مون تکرار شد
یعنی هر جا به ترکی چیزی خواستم بهتر تحویلم گرفتن که برام جالب بود .
یه کم دورو برای انقلاب و نواب صفوی قدم زدیم تا شب شد و
رفتیم ولنجک خوابگاه ممد اینا ، مگه تاکسی پیدا می شد اون دورو برا ! شایدم بخاطر
این که شب بود این طوری بود ، به قول ممد
باید اون قدر وایسی تا یه مرد مهربون پیدا بشه برسونتت دم خوابگاه ، یه کم منتظر
شدیم بالاخره یه مرد مهربون با یه تویوتا کمری وایساد دنده عقب گرفت و اومد ما رو
سوار کرد و رسوند دم خوابگاه ، دروغ چرا برام عجیب بود من بودم اون موقع شب چند تا
غریبه رو اونم با همچین ماشینی سوار نمی کردم یعنی با این خبرای دزدی و قتل و
جنایت که بیشترشون رو خود دوستای تهرانی برام تعریف کردن همچین لطفی اون موقع شب
نمی کردم ، اون اقا نشون داد با همه ی این معضلات هنوز هم می شه با دیگران مهربون بود و رفتار انسانی داشت 
رسیدیم خوبگاه ممد اینا اتاق 481 ! مثل خوابگاه بقیه ی
دانشگاها بود و فرق چندانی نمی کرد شب فیلم ملک سلیمان رو دیدیم که واقعا"
مسخره بود و با اصل قضیه توی تورات تفاوت فاحشی داشت ممد برامون یه غذای من
دراوردی با قارچ و گوجه و تن ماهی و کلا" هر چیزی که توی فروشگاه دانشگاه
پیدا می شد درست کرد که بر خلاف ظاهرش خیلی خوش مزه بود به دلیل کمبود امکانات
دانشگاهی به سلامتی خودمون دلستر مالت خوردیم
و تا 4 صبح گفتیم و خندیدیم ، سه
تایی کنار هم خوابیدیم و 8 بیدار شیدم بریم مصلا ! بیدار که شدم دست افشار رفته
بود تو دماغم
و ممد طبق روال گذشته به جای این که سرش رو بالش باشه بالش رو سرش
بود.
بگذریم ، تا بخواییم از اونجا بزنیم بیرون ساعت 11 شده بود ، اومدیم دم در یه کم اومدیم پایین تر وایسادیم و منتظر اتوبوسی ، تاکسی ، چیزی شدیم ، تنها چیزی که میدیدیم ماشینای مدل بالا بودن با صدای اوپس اوپس ترانه های پیت بول و لیدی قاقا و انریکه با دوتا دختر و پسر جغله با عینک افتابی رو موهاشون !
ایستگاه که منتظر بودیم چندتا دختر که سوار یه 206 بودن چندبار
از جلومون رد شدن و جیغ میزدن و دس تکون میدادن ، والا دختر بازی شنیده بودیم ولی
خدایش پسر بازی دیگه نوبره
نمی دونم مگه خودشون برادر پدر ندارن 
رفتیم غذا بخوریم وقتی که منو رو اوردن با دیدن قیمت ها به
خوردن همبرگر اکتفا کردیم با این پول تبریز می شه چلوکباب سلطانی خورد با مخلفات !
بالاخره با مترو رفتیم مصلا ، توی مترو که بودیم یاد کنسرو کیلکا افتادم ولی الحق
و ولانصاف توی مترو کیپ تر بود
اخه من نمی دونم مصلا جای نمایشگاه کتاب هست ؟!
تازه 90 درصد مردم یکیش خود من برای خرید کتاب به اونجا نیامدن اخه کتابای علمی و
درسی توی هر شهری توی فروشگاه های کتب دانشگاهی بیشتر و راحت تر پیدا می شه 90
درصد بقیه ی کتاب های نمایشگاه هم مربوط به کتب دینی و ادعیه و کتب اسلامی هست که به
درد حوزه ی علمیه می خوره ! توی قسمت بین الملل هم که اونایی که حرفی برای گفتن
دارن یا اجازه ی حضور ندارن یا خودشون تحریم کردن و نمیان فقط می مونه کشورای
همسایه ، دوس و برادر
مثل افغانستان ، عراق ، سوریه و نیجریه و ... که یا باز کتب
دینی و عربی عرضه کردن و یا پوست تمساح و مجسمه های چوبی افریقایی
! ترکیه و
اذربایجان هم که اصلا" از حضور در نمایشگاه کتاب ایران هدف دیگری جز فروش
کتاب دارن که اگر غیر این بود من هم زبان شون رو هم وطن خطاب نمی کردن و بهم کتاب
چندین دلاری هدیه نمی دادن هر چند این سیاست خصوصا" ترکیه در مورد همه ی ترک
های جهان از ازبک و تاتار گرفته تا قزاق و ترکمن و ...هست و ماها رو شهروند خودش
می دونه و در صدد اتحاد این کشور ها و تاسیس اتحادیه ی توران هست والا بازم گلی به جمال اینا ، اینا به عنوان یک کشور خارجی حاضرن بیشتر از کشوره خودم ازم حمایت کنن و بهم خدمات بدن !
روشن هست چنین کارناوالی لایق اسم نمایشگاه کتاب اون هم از
نوع بین الملش نیست ! از مصلا طبق معمول هرسال بدون خرید کتاب بیرون اومدیم ، سوار مترو شدیم و رفتم پارک دانشجو و جلو تئاتر شهر چنتا عکس گرفتیم
بعده کلی بگو بخند تصمیم گرفتیم بریم پارک لاله
جاتون خالی خیلی با دوستان خوش گذشت .
کنار
خیابون یه دختر خانوم چادری متین 18-19 ساله با یه ترازو و یه گونی خالی برنج نشته
بود و داد میزد وزن وزن ، خودتونو وزن کنین ! دلم براش سوخت و ناراحت شدم بی
اختیار برگشتم و رفتم سمتش گفتم چقد می شه گفت 100 تومن منم یه پولی بهش دادم و
رفتم رو ترازو ، وای خدای من 86 کیلو شده بودم دختره گفت اقا خورد بدین خورد ندارم
، گفتم می خوام خودمو 100 بار وزن کنم شما مشکلی دارین ؟ خندید گفت اخه نمی شه که
این زیاده ، گفتم وقتی من می گم می شه لابد می شه دیگه ، باز لبخندی زد و گفت مرسی
. لباسای پاره پوره و کثیف اون دختر خانوم
و شغلی که داشت بد جور حالم رو گرفت و اشک تو چشام حلقه زد ، سرمو انداختم پایین و
ازش دور شدم و به دوستام ملحق شدم ، این دختر اگه کمی ارایش می کرد و لباسای درست حسابی
می پوشید از اون دخترای دماغ عملی دیروزی بالاشهری که ازبس ارایش کردن شبیه بوم
نقاشین واقعا" زیباتر بود ! قضیه به همین جا ختم نشد ، از اون به بعد راه به
راه دختر و پسرای کوچولویی می دیدم که فوقش 9 سالشون بود و گل می فروختن یا از این
چیزا ، چند جاهم از این بچه ها کنار خیابون ادامس و این چیزا می فروختن و کتاب
مدرسه جلوشون بود مشق می نوشتن ! اینا صحنه های دلخراشی هستن که توی شهر خودمون یا تبریز یا کلا" این دورو اطراف هرگز ندیدم !
اخه چرا ؟ نه واقعا" چرا؟ اینجا ایران هست روی دریایی از نفت و گاز و معادن استراتژیک با میانگین سنی پایین و نیروی کاری جوان و قرار گرفتن در موقعیتی ژئوپولیتیک ، اینها ایران رو به کشوری بالقوه ثروتمند تبدیل می کنه ! این ثروت کجاست ؟ برای چه کسانی خرج می شه ؟چرا باید پدر یا مادر یک خانواده اون قدر درامد یا اصلا" کار نداشته باشه که بچه های خرد سالش یا دختر جوانش برای در اوردن نون شب شون به کارهایی مثل این هایی که هر روز گوشه ی خیابونای تهران می بینیم روی بیارن؟!
کارمون شده دم از اسلام زدن ، توی سر و سینه مون کوبیدن ، تملق کویی و مدح از ولایت مطلقه ، تظاهرات و مرگ بر امریکا گفتن بدون کوچکترین فهمی از هیچ کدوم از کلماتی که ادعاش رو داریم !
لعنت به این زندگی واقعا" متاسفم که شناسنامه ی ایرانی
دارم ، دیگه نمی تونم این خاطره رو ادامه بدم ببخشید !


