userinfo close

  ,

سهراب سپهری


sohrab_sepehriclub

تاسیس: 15 دی 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: فاطیما ؟ - معاونان
اینجا سهرابی باقی خواهد ماند !!! خیلی راحت میشه بخاطر اعضاء بالای کلوب و روشهای مختلف مقدار زیادی ادامه »
اینجا سهرابی باقی خواهد ماند !!!
خیلی راحت میشه بخاطر اعضاء بالای کلوب و روشهای مختلف مقدار زیادی کروب ذخیره کنیم و بعد با قول ِ جایزه و هزار وعده و وعید دیگه (که متاسفانه بسیار شدید در کلوبها رواج پیدا کرده) عضو گیری کرده ودرعرض چندماه تصاعدی تعداد اعضارا چند برابر و بحثها را بدون توجه به محتوا چنددقیقه یکبار به روز کنیم..ولی آیا این بانام"سهراب"همخوانی داره؟؟این شما و این هم کلبه ی سهراب : شرکت در بحث - امتیاز و...همه از روی عشق ! و در نهایت : چه اهمیت دارد،گاه اگر می رویند،قارچهای غربت !!!
 
 امین  , hoveyat
امین - 00:31 1390/02/4

شعر کهن چینی با ترجمه سهراب سپهری

شعرهای چینی با ترجمه سهراب

مجله سخن شماره 151 و 152 منتشر شده در دی و بهمن ماه سال 1341

سرود«کای هسیا»

نیرویم کوهها برمی‏کند،اراده‏ام جهان را فرا می‏گرفت.

اینک روزگار سیاه.هیون خاکستری‏ام فرا نمی‏رود دیگر.

هیون خاکستری‏ام فرا نمی‏رود دیگر،چه سازم؟

«یو»،«یو»،با تو چه سازم!

هسیانگ یو Hsiang Yu

سده دوم پیش از میلاد

سرود«لیانگچو»

از شراب تاک گوارا که جامش به شب می‏درخشد

هنوز هم سر نوشیدن دارم،اما آهنگ سه تار نهیبم می‏زند تا به سمند برنشینم،

به دشت نبرد سرمست خواهم خفت،مخندید.

مگر چند تن از کارزار باز آمده‏اند؟

وانگ هان Wang Han

سده هشتم

می در پیش

شرابی از تاک،

جامهایی از زر،

دو هفت ساله دختری از«وو»بر سمندی لاغر میان.

و سمه‏اش بر ابرو،پرنیان پای پوش گلفامش در پای.

سخن گفتنش لغزان اما صدایش دلنواز.

در بزم بزرگ،میان بازوانم سرخوش است از می.

-با توجه چه سازم در نهان پرده‏های بنفش؟

لی پای Li Pai

سده هشتم

گوشه‏گیری«تسوئی»پارسا

خزه‏ها راههای خطمی نشان شما را فراگرفته،

«کوهسار زمرد پریده رنگ»پنجره‏های روستائی‏تان آکنده است.

بسر مستی شما زیر شکوفه‏ها،رشک می‏برم،

بی‏گمان پروانه‏ها در رؤیاهاتان می‏پرند.

چی ین چی Ch''ien Ch''i

سده هشتم

شب در لنگرگاه،کنار پل«افراها»

ماه فرو می‏رود،زاغان بانک می‏کنند،ژاله افق را می‏آکند.

افراهای کرانه،آتش ماهیگیر،خواب آشفتهء من.

کنار دیار«سوئوچو»پرستشگاه«هان شان»است.

نیمه‏های شب،صدای زنگش تا زورق من می‏رسد.

چانگ چی Chang Chi

آبادی کرانه

در بازگشت از شکار ماهی،زورقم را نمی‏بندم.

در آبادی کناره،ماه فرو می‏رود،زمان خفتن است.

اگر هم شبانگاه باد زورقم را ببرد،

روی آبی کم ژرفا می‏برد،میان نی‏ها می‏برد.

سه کونگ شو Sse k''ung Shu

سده هشتم

شِکوه

گر اشکهای من و تو

در دو برکه فرو ریزد.

خواهی دید در کدامیک

نیلوفر سال خواهد مرد.

منگ چیایو Meng Chiao

سده هشتم

آینه

رفته است و

آینه‏ای در پیرایه‏دان بجا نهاده.

از آن زمان که چهرهء زیبا در آن نمی‏افتد،

به تالاب بی‏نیلوفر خزان زده ماند.

سراسر سال پیرانه دان را در نگشودم،

غبار،برنج آینه را فرو پوشیده.

امروز گرد آن زدودم

تا نشان خستهء سیمایم بنگرم.

آینه را چون فرو هشتم،اندوهم فزون شد،

در پس آن دو اژدهای بهم پیچیده بود.

پای چو یی Pai Chu Yi

سده هشتم و نهم

اندود بدرود

در جاده بید نشان به بدرقهء مسافر رفتم.

سمندش ناپیدا،گردونه‏اش پیچیده،جز غبارش به چشم نمی‏رسد.

دم بدورد چندان اشک ریختم.

که برای درون خانهء اشکی ندارم.

پای چو یی Pai Chu Yi

سده هشتم و نهم

در برابر زورق فرسوده«سویوچو»

بامش بهم ریخته،روز نهایش شکسته.

همه روز تنها به تماشایش بر لب برکه ایستاده‏ام.

گر زورق«سوئوچو»بفرساید،

چه سان مرا پیری در نرسد؟

پای چو یی Pai Chu Yi

سده هشتم و نهم

گل آزرده

بوی گلی چیده یا آزرده،

دو روزی می‏پاید و بس.

و زود باشد که زیبائی پژمرده‏اش

کنار جاده به دور افتد.

شاعر گمنام

پندار

به تماشای آب و کوهساران تنها نشسته‏ام،

پشت به بالش نرم،و گوش به باد و باران.

همه روز یاران می‏آیند و می‏روند،

همه سال گلها می‏شکوفند و می‏ریزند.

هسو پن Hsu Pen

سده پانزدهم

سرای کوهستانی

در حصیری کلبهء ما آرام بر کرانهء آب ایستاده.

شویم،رها از اندیشهء تنگدستی،پرسه می‏زند.

فردا برنج ما به ته تخواهد کشید.باکش نیست،

بیلچه«منقار اردکی»را برمی‏گیرد تا نهال شکوفه دار آلو بنشاند.

پی چو Pi Chu

شعر امروز چین‏ شبانهء یک مردم گریز

سپهر و دریا،بیکران،

حبابی از سیماب!

بالا،موجهای رخشان ستارگان،

پائین،خیزابهای بلور.

زمان خفتن زندگان است.

از دور،از دورا دور،

تنها،با تن‏پوشی از پر طاوس سپید،

از درون زورق عاج،سر به آسمان می‏افرازم

هان،گر مرا می‏بایستی چون مویان پری دریا،

به ژرفای سیاه دریاها بازگشتن و در اشک زیستن،

آن به که در این نهفته فروغ سیمین،

به سان ستاره‏ای که می‏افتد،

زیبا پرتویی پنداروش با خود بکشانم

و در بیکرانی ناپیدا شوم.

فرا رویم...فرا رویم!

ماه،رودرروی من است.

کویو موجو Kuo Mo Jo

متولد 1892

ترانه بدشگون

شاید به راستی از گریستن،سخت فرسوده‏اید.

شاید به خواب رفتنتان باید.

پس شیون کوفان را،

صدای غوکان را،پرواز شبپرگان را فرو نشانیم.

باشد که دیگر آفتاب،پلکهاتان نپریشد،

باشد که دیگر نسیم به ابروانتان تن نساید،

باشد که کس بیدارتان نکند،

باشد که چتر کاجها پاس خوابتان دارد.

شاید صدای کرمهای فرو در گل را که بخود می‏پیچند می‏شنوید.

شاید صدای ریشهء گیاهک‏ها را که بخود آب می‏کشند می‏شنوید.

شاید این خنیاها را

از بانک آدمیزادی که نفرین می‏کند زیباتر می‏یابید.

پس پلکهاتان سخت فرو بندید

بخوابتان رها می‏کنم،بخوابتان رها می‏کنم.

آرام،از خاک زردتان فرو می‏پوشم.

آرام،خاکستر رشته کاغذها به باد می‏دهم.*

ون‏یی تو Wen Yi To

در پرده«بهاران به باغ آمد»*

روستاهای شمالی.

هزار«لی»یخ

هزاران«لی»برف

درون و برون«دیوار بزرگ»

(*)در چین باریکه‏هائی از کاغذ زروسیم،به پیشکش،بر گور مردگان می‏سوزانند.

(*)-نام پرده‏ایست در موسیقی چین

تهی بیکران است و بس.

در شمال و جنوب«رود بزرگ»

آب از رفتار باز مانده.

خمیدگی کوهها،ماران سیمین را ماند،

تل‏های خاک،پیلان مومین را،

و بلندی آنها با آسمان پهلو می‏زند.

در هوائی صاف،این چشم‏انداز

زیبندگی شگرف بانوئی سپیدپوش را

به خود می‏گیرد.

رود و کوه،چنان زیبا

که به پاسشان دلاورانی بی‏شمار تیغ آخته‏اند.

دریغا،خاقانی چون«شیه»از دودمان«تسین»و چونان«وو»از تخمهء«هان»

از دانش بری بودند،

و نیز«تای تسونگ»از خاندان«تانگ»و«تای تسو»از خانوادهء«سونگ» بی‏خبر از شعر.

چنگیزخان،ناز پروردهء آسمان،

جز به روی عقابان،کمان نیارست کشید.

همه در خاک شدند.

هنری مردان را

دوران ما زاید و بس.

مایو تسه تونگ Mso Tze Tung

جهانی است زبون

جهانی است زبون.

تاب مهر ندارد،تاب عشق ندارد.

جانا،گیسوان گرانبارت را آویخته دار،

پای برهنه کن،

و مرا از پی بیا.

بهل گیتی را،

تا جان در ره مهر ببازیم.

خواهم دست تو برگرفت،

مهربانا،مرا از پی بیا.

افتد که ما را خارها در پای خلد.

افتد که ما را تگرگ سر شکند.

مرا از پی بیا،

خواهم دست و برگرفت.

بدر رویم از زندان،و رهائی باز یابیم.

نگارا،

مرا از پی بیا،

جهان خاکیان در پس است.

بنگر،مگر این فراخ دریای سپید نیست؟

فراخ دریای سپید،

رهائی بیکران،و نیز من،و نیز تو،و نیز عشق.

نگر تا به انگشت چه می‏نمایم:

آبی ستاره‏ای خرد در افق،

و دیگر،جزیره‏ای که به خاکش سبزه‏هاست،

و تازه گلهاست،و زیبا جانوران است،و پرندگان است.

سبک بدین زورق بادپا برآ.

زی خاک طلا روان شویم-

خاک مهر،و شادمانی،و رستگاری-

جهانا،جاودان بدرود.

هسو چیه مو Hsu Chih Mo

ترجمه  از سهراب سپهری

99
کامنت بنویسید...
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.