عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
14 بهمن 1390 | |
|
2
|
4 آذر 1390 | |
|
3
|
17 مهر 1390 | |
|
4
|
4 اردیبهشت 1390 | |
|
5
|
16 دی 1389 | |
|
6
|
14 مهر 1389 | |
|
7
|
26 شهریور 1389 | |
|
8
|
26 شهریور 1389 | |
|
9
|
26 شهریور 1389 | |
|
10
|
26 شهریور 1389 |
شعر کهن چینی با ترجمه سهراب سپهری
مجله سخن شماره 151 و 152 منتشر شده در دی و بهمن ماه سال 1341
سرود«کای هسیا»
نیرویم کوهها برمیکند،ارادهام جهان را فرا میگرفت.
اینک روزگار سیاه.هیون خاکستریام فرا نمیرود دیگر.
هیون خاکستریام فرا نمیرود دیگر،چه سازم؟
«یو»،«یو»،با تو چه سازم!
هسیانگ یو Hsiang Yu
سده دوم پیش از میلاد
سرود«لیانگچو»
از شراب تاک گوارا که جامش به شب میدرخشد
هنوز هم سر نوشیدن دارم،اما آهنگ سه تار نهیبم میزند تا به سمند برنشینم،
به دشت نبرد سرمست خواهم خفت،مخندید.
مگر چند تن از کارزار باز آمدهاند؟
وانگ هان Wang Han
سده هشتم
می در پیش
شرابی از تاک،
جامهایی از زر،
دو هفت ساله دختری از«وو»بر سمندی لاغر میان.
و سمهاش بر ابرو،پرنیان پای پوش گلفامش در پای.
سخن گفتنش لغزان اما صدایش دلنواز.
در بزم بزرگ،میان بازوانم سرخوش است از می.
-با توجه چه سازم در نهان پردههای بنفش؟
لی پای Li Pai
سده هشتم
گوشهگیری«تسوئی»پارسا
خزهها راههای خطمی نشان شما را فراگرفته،
«کوهسار زمرد پریده رنگ»پنجرههای روستائیتان آکنده است.
بسر مستی شما زیر شکوفهها،رشک میبرم،
بیگمان پروانهها در رؤیاهاتان میپرند.
چی ین چی Ch''ien Ch''i
سده هشتم
شب در لنگرگاه،کنار پل«افراها»
ماه فرو میرود،زاغان بانک میکنند،ژاله افق را میآکند.
افراهای کرانه،آتش ماهیگیر،خواب آشفتهء من.
کنار دیار«سوئوچو»پرستشگاه«هان شان»است.
نیمههای شب،صدای زنگش تا زورق من میرسد.
چانگ چی Chang Chi
آبادی کرانه
در بازگشت از شکار ماهی،زورقم را نمیبندم.
در آبادی کناره،ماه فرو میرود،زمان خفتن است.
اگر هم شبانگاه باد زورقم را ببرد،
روی آبی کم ژرفا میبرد،میان نیها میبرد.
سه کونگ شو Sse k''ung Shu
سده هشتم
شِکوه
گر اشکهای من و تو
در دو برکه فرو ریزد.
خواهی دید در کدامیک
نیلوفر سال خواهد مرد.
منگ چیایو Meng Chiao
سده هشتم
آینه
رفته است و
آینهای در پیرایهدان بجا نهاده.
از آن زمان که چهرهء زیبا در آن نمیافتد،
به تالاب بینیلوفر خزان زده ماند.
سراسر سال پیرانه دان را در نگشودم،
غبار،برنج آینه را فرو پوشیده.
امروز گرد آن زدودم
تا نشان خستهء سیمایم بنگرم.
آینه را چون فرو هشتم،اندوهم فزون شد،
در پس آن دو اژدهای بهم پیچیده بود.
پای چو یی Pai Chu Yi
سده هشتم و نهم
اندود بدرود
در جاده بید نشان به بدرقهء مسافر رفتم.
سمندش ناپیدا،گردونهاش پیچیده،جز غبارش به چشم نمیرسد.
دم بدورد چندان اشک ریختم.
که برای درون خانهء اشکی ندارم.
پای چو یی Pai Chu Yi
سده هشتم و نهم
در برابر زورق فرسوده«سویوچو»
بامش بهم ریخته،روز نهایش شکسته.
همه روز تنها به تماشایش بر لب برکه ایستادهام.
گر زورق«سوئوچو»بفرساید،
چه سان مرا پیری در نرسد؟
پای چو یی Pai Chu Yi
سده هشتم و نهم
گل آزرده
بوی گلی چیده یا آزرده،
دو روزی میپاید و بس.
و زود باشد که زیبائی پژمردهاش
کنار جاده به دور افتد.
شاعر گمنام
پندار
به تماشای آب و کوهساران تنها نشستهام،
پشت به بالش نرم،و گوش به باد و باران.
همه روز یاران میآیند و میروند،
همه سال گلها میشکوفند و میریزند.
هسو پن Hsu Pen
سده پانزدهم
سرای کوهستانی
در حصیری کلبهء ما آرام بر کرانهء آب ایستاده.
شویم،رها از اندیشهء تنگدستی،پرسه میزند.
فردا برنج ما به ته تخواهد کشید.باکش نیست،
بیلچه«منقار اردکی»را برمیگیرد تا نهال شکوفه دار آلو بنشاند.
پی چو Pi Chu
شعر امروز چین شبانهء یک مردم گریز
سپهر و دریا،بیکران،
حبابی از سیماب!
بالا،موجهای رخشان ستارگان،
پائین،خیزابهای بلور.
زمان خفتن زندگان است.
از دور،از دورا دور،
تنها،با تنپوشی از پر طاوس سپید،
از درون زورق عاج،سر به آسمان میافرازم
هان،گر مرا میبایستی چون مویان پری دریا،
به ژرفای سیاه دریاها بازگشتن و در اشک زیستن،
آن به که در این نهفته فروغ سیمین،
به سان ستارهای که میافتد،
زیبا پرتویی پنداروش با خود بکشانم
و در بیکرانی ناپیدا شوم.
فرا رویم...فرا رویم!
ماه،رودرروی من است.
کویو موجو Kuo Mo Jo
متولد 1892
ترانه بدشگون
شاید به راستی از گریستن،سخت فرسودهاید.
شاید به خواب رفتنتان باید.
پس شیون کوفان را،
صدای غوکان را،پرواز شبپرگان را فرو نشانیم.
باشد که دیگر آفتاب،پلکهاتان نپریشد،
باشد که دیگر نسیم به ابروانتان تن نساید،
باشد که کس بیدارتان نکند،
باشد که چتر کاجها پاس خوابتان دارد.
شاید صدای کرمهای فرو در گل را که بخود میپیچند میشنوید.
شاید صدای ریشهء گیاهکها را که بخود آب میکشند میشنوید.
شاید این خنیاها را
از بانک آدمیزادی که نفرین میکند زیباتر مییابید.
پس پلکهاتان سخت فرو بندید
بخوابتان رها میکنم،بخوابتان رها میکنم.
آرام،از خاک زردتان فرو میپوشم.
آرام،خاکستر رشته کاغذها به باد میدهم.*
ونیی تو Wen Yi To
در پرده«بهاران به باغ آمد»*
روستاهای شمالی.
هزار«لی»یخ
هزاران«لی»برف
درون و برون«دیوار بزرگ»
(*)در چین باریکههائی از کاغذ زروسیم،به پیشکش،بر گور مردگان میسوزانند.
(*)-نام پردهایست در موسیقی چین
تهی بیکران است و بس.
در شمال و جنوب«رود بزرگ»
آب از رفتار باز مانده.
خمیدگی کوهها،ماران سیمین را ماند،
تلهای خاک،پیلان مومین را،
و بلندی آنها با آسمان پهلو میزند.
در هوائی صاف،این چشمانداز
زیبندگی شگرف بانوئی سپیدپوش را
به خود میگیرد.
رود و کوه،چنان زیبا
که به پاسشان دلاورانی بیشمار تیغ آختهاند.
دریغا،خاقانی چون«شیه»از دودمان«تسین»و چونان«وو»از تخمهء«هان»
از دانش بری بودند،
و نیز«تای تسونگ»از خاندان«تانگ»و«تای تسو»از خانوادهء«سونگ» بیخبر از شعر.
چنگیزخان،ناز پروردهء آسمان،
جز به روی عقابان،کمان نیارست کشید.
همه در خاک شدند.
هنری مردان را
دوران ما زاید و بس.
مایو تسه تونگ Mso Tze Tung
جهانی است زبون
جهانی است زبون.
تاب مهر ندارد،تاب عشق ندارد.
جانا،گیسوان گرانبارت را آویخته دار،
پای برهنه کن،
و مرا از پی بیا.
بهل گیتی را،
تا جان در ره مهر ببازیم.
خواهم دست تو برگرفت،
مهربانا،مرا از پی بیا.
افتد که ما را خارها در پای خلد.
افتد که ما را تگرگ سر شکند.
مرا از پی بیا،
خواهم دست و برگرفت.
بدر رویم از زندان،و رهائی باز یابیم.
نگارا،
مرا از پی بیا،
جهان خاکیان در پس است.
بنگر،مگر این فراخ دریای سپید نیست؟
فراخ دریای سپید،
رهائی بیکران،و نیز من،و نیز تو،و نیز عشق.
نگر تا به انگشت چه مینمایم:
آبی ستارهای خرد در افق،
و دیگر،جزیرهای که به خاکش سبزههاست،
و تازه گلهاست،و زیبا جانوران است،و پرندگان است.
سبک بدین زورق بادپا برآ.
زی خاک طلا روان شویم-
خاک مهر،و شادمانی،و رستگاری-
جهانا،جاودان بدرود.
هسو چیه مو Hsu Chih Mo
ترجمه از سهراب سپهری


