عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
20 مهر 1388 | |
|
2
|
9 مهر 1388 | |
|
3
|
9 مهر 1388 | |
|
4
|
9 مهر 1388 | |
|
5
|
9 مهر 1388 | |
|
6
|
9 مهر 1388 | |
|
7
|
9 مهر 1388 | |
|
8
|
9 مهر 1388 | |
|
9
|
9 مهر 1388 | |
|
10
|
6 شهریور 1388 |
تندیس ب - 20:47 1388/07/9
آخرین دیدار و گفتگوی میرزا کوچک خان و همسرش
آخرین دیدار و گفتگوی میرزا کوچک خان و همسرش
معمولا" با شنیدن نام میرزا کوچک بیاد جنگل و تفنگ و ریش انبوه می
افتیم. اما چیزی که برایم جالب بود و در تاریخ کمتر به ان توجه شده شرح
خدا حافظی و اخرین دیدار او با همسرش است.
روحیه بسیار لطیف میرزا همواره پشت جنگها و مبارزاتش مخفی مانده است. شرح اخرین دیدار میرزا کوچک خان و همسرش را در زیر بخوانید.
میرزا وقتى خطر را نزدیك دید، براى آخرین بار به دیدار همسرش رفت.
جریان آخرین دیدار میرزا و همسرش را ابراهیم فخرایى از قول یكى از نزدیكان
میرزا نقل كرده مىنویسد:
«اما آخرین دیدار میرزا از همسرش بود. او هنگام وداع از همسرش چنین
گفت: اوضاعمان از همه جهات مغشوش و نامعلوم است؛ خطر از هر سو احاطهمان
نموده و در معرض طوفان حوادث قرار گرفتهایم.
جزئیات آینده به قدر كفایت مبهم و تاریك به نظر مىرسد و امكان هست
كه باز تاریكتر شود و تو گناهى ندارى جز این كه همسر من هستى و سزاوار
نیست بىسرپرست و بلاتكلیف بمانى و زندگیت سیاه و تباه شود یا خداى نكرده
در معرض خطر قرار بگیرد ... طلاق حّلال همه این مشكلات است و تو بعد از
طلاق به حكم شرع و عرف مجاز خواهى بود، شالوده نوینى را براى زندگى
آیندهات بریزى.
همسرش گفت: من این پیشنهاد را نمىپذیرم زیرا مایل نیستم به
پیمانشكنى و بىوفایى متهم شوم ... من اگر این پیشنهاد را بپذیرم مردم به
من چه خواهند گفت؟ آیا نمىگویند هنگام خوشى و اقبال روزگار با شوهرش
انباز بود اما زمان بروز مصیبت ناساز گشته است؟ نه، نه، تسلیم به چنین
امرى به من گوارا نیست.
من زن بىحقوقى نیستم و تو را هنوز روى پله شهرت و افتخار مىبینم
... من كه به مراتب فرزانگیت آگاهم، از آنچه بر من گذشته است تأسفى ندارم
و به آنچه به من وارد خواهد شد راضیم زیرا به خداى عادل رئوف توكل دارم
... تو اگر زنده بمانى خداى بزرگ را سپاسگزار خواهم بود از این كه به
كالبدم روح تازه دمیده است و اگر از پاى درآیى كه طلاق خدایى خود به خود
جارى شده است.
با این همه محال است كه به پیوند دیگرى درآیم و شخص دیگرى را به
همسرى برگزینم و مطمئن خواهى بود كه عهد خود را تا لب گور ادامه خواهم
داد. این بگفت و هاى هاى گریست و اشگ از دیدگانش جارى شد.
میرزا از این حالت همسرش سخت منقلب و متأثر گردید و از او پوزش طلبید
و به استمالتش پرداخت و شخصیت و نجابتش را ستود و گفت ... چون همسرت دزد
نبود لاجرم از مال دنیا چیزى نیاندوخت.
خیلى چیزها در حقم گفتهاند اما تو كه از همسرت حتى براى روزگار
نامعلوم و ابهامآمیز آیندهات كوچكترین ذخیرهاى در اختیار ندارى، بهتر
از هر كس دیگر مىتوانى در بارهام قضاوت كنى ... تنها چیزى كه از دارایى
دنیا در اختیار دارم یك ساعت طلاست كه یادگار هدیه انورپاشاست.
من اینك آن را به تو مىبخشم كه هر وقت زنگش به صدا درآمد، به خاطرات
گذشته رجوع كنى و همسر آزرده و حسرت بر دل مانده را به یاد آورى. این بگفت
و با چشمانى اشكآلود از همسرش خداحافظى نمود.»
همسر میرزا پس از مرگ او پیمان خود را از یاد نبرد و تا پایان عمر مجرد زندگى كرد.















99
کامنت بنویسید...


