userinfo close

  ,

شرح مثنوی معنوی


sharhe_masnavi

تاسیس: 1 اردیبهشت 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: محمد ملکی - معاونان
گر شدی عطشان بحر معنوی...فرجه ای کن در جزیره مثنوی
 
محمد ملکی , sepas22
محمد ملکی - 07:30 1385/02/6

"شرح حال جانانه مولوی"- دكتر عبدالعلى معصومى


مولوی در ششم رَبیع الاوّل سال 604هجری قمری (30 سپتامبر 1207میلادی) در بلخ به دنیاآمد. پدرش, بهاءولد, مشهور به «سلطان العلما» عارف و سخنور بلندآوازهیی بود و در شهر بلخ و شهرهای پیرامون آن مریدان بسیار داشت. در آن زمان خراسان و ماوراءالنّهر (= سرزمینی در شمال رود جیحون, شامل شهرهای بخارا, سمرقند, بلخ و تِرمَذ و...) میدان تاخت و تاز و كشتار و چپاولِ سپاهیان سلطان محمّد, پادشاه «مستبدّ و وحشیخوی و عشرتجویِ» خوارزمشاه بود كه با خودكامگی حكم میراند و هركه را كه زبان به انتقاد میگشود, میكشت. مَجدالدّین بغدادی (منسوب به بغدادك خوارزم), صوفی محبوب خوارزم و از مریدان و یاران شیخ نجمالدین كُبری, از شمار آنها بود.

سلطان محمّد از بهاءولد, پدر جلالالدّین محمّد, نیز كه از او «انتقادهای گزنده» میكرد, ناخوشنود بود. «لحن عتابآلود و آمیخته به اعتراض و انتقاد بهاءولد نسبت به خوارزمشاه, از حوصلة تحمّل یك پادشاه مستبدّ و پرقدرت عصر خارج بود». نزدیكان سلطان نیز بهاءولد را كه مریدان بسیار داشت, تهدیدی برای فرمانروایی شاه خوارزم جلوه میدادند (پلّه پلّه تا ملاقات خدا, دكتر عبدالحسین زرّینكوب, تهران, 1370, ص45).

سفر بیبازگشت

در آن سالها, احتمال یورش قوم وحشی و ویرانگر مغول به ماوراءالنّهر و خوارزم و خراسان نیز بسیار قوی بود و مردم آن سامان را بسیار نگران كرده بود. تنگناها و آزار و فشارهای سلطان محمّد خوارزمشاه و فقیهان مخالف بهاءولد, از جمله, امام فخر رازی, فقیه شافعی مشهور آن دوره كه شاه خوارزم به او ارادت بسیار داشت, و احتمال هجوم نزدیك قوم مغول, بهاءولد را ناچاركرد زادبوم آبایی را بدرود گوید و با تمام خانواده, به جز دختربزرگش ـ كه شوهر و بچه داشت و نتوانست پدر را همراهی كند ـ از قلمرو شاه خوارزم به قصد حج بیرون برود. جلالالدّین محمد, پسر نوجوان بهاءولد, به ناچار, یاران دوران كودكی, شهرها و محلهها و عزیزانی كه به آنها دلبسته بود , رها كرد و راهیِ دیاری شد كه هیچ آشنایی در آن نداشت.

این كوچ اجباری, جلالالدّین را از سرزمین آشنای بلخ و شهرهای دور و نزدیك آن, كه وی به همراه پدرش, بارها, در آنها اقامت گزیده بود, دور و دورتر كرد, امّا, یاد و یادگارهای دوران كودكی را, هرگز از خاطرش پاك نكرد؛ «یاد بلخِ بامی و كودكان محلّهاش, یاد تِرمَذ و قصههای مربوط به دلقك و سیداجل آن, یاد سمرقند و محلة غاتفَرش» و یاد روزهای پروحشت محاصرة سمرقند و كشتار و ویرانگریهای عثمان خان, داماد سلطان محمد خوارزمشاه در سال 609هـ و «دغدغه و اضطراب دخترك همسایه كه به زاری از خدا میخواست تا او را از تجاوز خوارزمیان وحشی در امان دارد».

این رنج غربت و دوری, تا پایان عمر او را رها نكرد؛ او, همواره, همچون نییی بود كه او را از نیِستان بریدهاند و او برای پیوستنِ دوباره به اصل خود و آب و خاكی كه در آن ریشه تنیده بود, قرار و آرام ندارد:

بشنو این نی چون حكایت می‌كند از جداییها شكایت می‌كند

كز نیِستان تا مرا بُبریده‌اند از نَفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شَرحه شَرحه از فِراق تا بگویم شرحِ دردِ اشتیاق

در این سفر, بسیاری از مریدان بهاءولد نیز با او همراه و همقافله بودند. آنها او را «سلطان واقعی عصر و اولوالاَمر میشمردند و به او بسیار ارادت داشتند». بیوة خواجه شرفالدّین سمرقندی, كه زنی «فاضله» بود, با دخترش گوهرخاتون (كه بعدها به همسری جلالالدّین درآمد) نیز همراه آنها بود. او «مریده» بهاء ولد بود و بهاءولد به او ارادتی به سزا داشت و او را «ولیة كامله» میخواند.

سفری آغازشده بود كه امید بازگشتی در آن نبود؛ سفری به سوی غرب برای هرچه دورترشدن از قلمروِ حكومت خودكامة سلطان محمد خوارزمشاه و درامان ماندن از یورش مغولانی كه در ویرانگری و كشتار بلندآوازه بودند.

در نیشابور بود كه بهاءولد با عطّار, شاعر و عارف سوختهجانِ نیشابوری, كه همسال او بود, دیدار كرد. در این دیدار عطّار دربارة جلالالدین, به بهاءولد گفت: «این كودك نورسیده, به زودی, آتش در سوختگان عالم خواهد زد» و نسخهیی از مثنوی «اسرارنامه» را, كه از یادگارهای دوران جوانیش بود, به جلالالدّین داد.

«اسرارنامه» در تمام راه طولانی و ملالآور از نیشابور به ری و همدان و بغداد, مونس جلالالدّین بود. مربّی و «لالا»یش «سیدبرهان» كه در بلخ مانده بود, او را با «الهینامه» سنایی آشناكرده بود كه اثری بود همانند اسرارنامه عطار. جلال الدّین در این راه طولانی, ساعتها به نغمة نیِ «قَوّالِ» كاروان و نوای خوشِ شعرهایی كه ساربانان قافله میخواندند و به آن «حُدی» میگفتند, گوش فرامیداد و این نواهای سوزناك و خوش در بندبندِ جان او ریشه میدوانید.

هنوز از نیشابور چندان دور نشده بودند كه خبر دهشتآور یورش مغولها به ماوراءالنهر, كاروانیان را به شدت متاٌثّر و آزردهخاطر كرد. یاد عزیزانی كه دیگر هرگز آنها را نخواهند دید, دلها را در ماتمی سنگین فروبرده بود. مغولها, اندكی بعد, در سال 618هـ به بلخ یورش بردند.با این كه مردم این شهر دربرابرشان مقاومتی نكردند و از همان ابتدای ورود سپاهیان مغول, سر به فرمانبری فرودآوردند و «انواع تُحفه و پیشكش تقدیم كردند», چنگیزخان مغول فرمان داد «از كوچك تا بزرگ, پیر و جوان, همه, را ... بنا بر رسم مغول, به گروههای صد و هزار تقسیم كردند و از دم تیغ گذراندند. از تر و خشك اثر نگذاشتند... پس از كشتار مردم, آتش به باغها زدند. دیوارها و برجها, قلعه ها و كاخها را با خاك یكسان كردند» (تاریخ جهانگشا, عطاملك جوینی, تحریر نوین توسط دكتر منصور ثروت, چاپ امیركبیر, تهران, 1378, ص109).

در بهار همان سال, آنها نیشابور را, پس از كشتار وحشیانة مردمش, با خاك یكسان كردند. در این كشتار عطّار نیشابوری نیز جان باخت. این دو واقعه یكسال پس از ورود كاروان بهاءولد به بغداد رخ داد.



در سال 617, قافلة بهاءولد و همراهان به بغداد رسید. در این زمان جلالالدّین 13ساله بود. در آن سال شمار مسافران حج كه از بیم جان از خراسان و ماوراءالنهر دل بركنده بودند, بسیار بود. از این رو, یافتن جایی برای بارافكندن دشوار بود. بهاءولد و همراهانش, به پایمردیِ شهابالدّین عُمَر سُهروَردی, «شیخ الشّیوخِ دارالخلافة بغداد»,كه با بهاءولد پیشینة آشنایی داشت, در مدرسهیی بار اقامت افكندند.

چند سال پیش خلیفة عباسی, النّاصر لِدین الله (وفات 622هـ), سهروردی را به سفارت نزد سلطان محمّد خوارزمشاه به خوارزم فرستاده و بهاءولد در آن زمان با او آشنا شده بود و نسبت به او«به نحو بیسابقهیی دوستی و بزرگذاشتِ خاضِعانه اظهار میكرد و از علاقهیی كه شیخ در حق او اظهار میكرد, بهطرز بیمانندی سپاس و خرسندی نشان میداد... سهروردی با بهاءولد به زبان فارسی سخن میگفت. او اهل [سهرورد] زنجان بود و شعر به فارسی میسرود» (پله به پله تا ملاقات خدا, ص 53).

اقامت در بغداد كوتاه بود. بهاءولد در همان اقامت كوتاه, به خواهش سهروردی برای فارسیزبانان آن شهر مجلس وَعظ دایر كرد كه بسیار مورد توجه آنها قرار گرفت. سهروردی, همچنین, به بهاءولد پیشنهاد كرد برای وعظ به شهرهای «بلاد روم شرقی» (تركیه كنونی), كه فارسی زبان بودند, برود. در آن زمان علاءالدین كیقباد (از 617تا 634هـ) از سلجوقیان روم در آن سرزمین حكومت میكرد و به سهروردی كه از سوی خلیفه به سفارت نزد او رفته بود, حُرمت بسیار نهاده بود.

بهاءولد پذیرفت و با خاندان خود, پس از ترك بغداد, ابتدا برای زیارت به مكه رفت و از آن جا رهسپار شام (سوریه) شد و از آنجا, بارها, برای وعظ به شهرهای روم شرقی (مَلَطیه و لارنده و آقشهر و...) رفت و مورد استقبال بسیار قرار گرفت.



دیارِ روم

بهاءولد در شهر لارنده (قرامان كنونی در تركیه) اقامتش طولانیتر شد و مریدانش در این شهر بسیار شدند و حاكم شهر, كه تابع علاءالدین كیقباد بود, برای او مدرسهیی ساخت و واعظ و مدرّس و مفتی پیر خراسانی در آن شهر مجالس درس و وعظ دایركرد. لارنده شهر بسیار دلگشایی بود و آب و هوایی خوش داشت و آثار زیبایی از دوران سلطة امپراتوری روم شرقی (بیزانس) و حتی از دورة یونانیان باستان در آن شهر وجود داشت.

جلال الدین تا سال 622هـ ( 18سالگی) در فقه و تفسیر قرآن و سرگذشت پیامبران و شعر و ادب فارسی و عربی مهارت بسیار یافت. در آن سال, به اصرار مریدان پدرش و تشویق خود او, در «آقشهر» مجلس وعظ برپاكرد كه با استقبال بسیار مردم شهر روبه رو شد. كتاب «مجالس سَبعه», حاصل وعظهای این دورة جلالالدّین است. مریدان بهاءولد به جلالالدّین «مولانای جوان» میگفتند و او شرمنده میشد. در همین سال (622هـ) مؤمنهخاتون, همسر محبوب بهاءولد و مادر جلالالدّین درگذشت و آن دو را سوگوار كرد. پیكر او را در گورستان شهر لارنده به خاك سپردند. مزارش هنوز در آن شهر باقی است. مرگ همسر برای بهاءولد در پیرانهسر و در غربت بسیار سنگین بود. جلالالدّین نیز در سوگ مادر سوگوار بود و درد «غربت غربیّه» را بر دلش سنگینتر كرد.

پس از درگذشت مؤمنه خاتون, و دفن او در لارنده, پیوند پدر و پسر به این شهر بیشتر شد. بهطوری كه بهاءولد اصرار بزرگان قونیه, تختگاه علاءالدین كیقباد, را برا ی رفتن به آن شهر تا مدتی بیپاسخ گذاشت.

جلال الدین در همان سا ل622هـ با گوهرخاتون, دختر جوان خواجه شرفالدّین سمرقندی, كه با او و مادرش در سفر بلخ به بغداد و لارنده, همسفر بود, پیوند همسری بست. هنوز این واعظ جوان در لارنده بود كه گوهرخاتون در ربیعالآخر 623هـ (آوریل 1225م) پسری به دنیا آورد كه او را بهاءالدین محمد نام نهادند و بعدها به سلطان ولد معروف شد. یكی دو سال بعد, پسر دوم مولانا (علاءالدّین محمد) نیز در همان شهر لارنده به دنیا آمد. با تولد این دو, خانه سرد و غمگرفته و سوگوار آنها با خندهها و گریههای كودكانه پرشد و رنگی دیگر به خود گرفت.



قونیه, آخرین جانپناه

آوازة بهاءولد در شهرهای اَرزَنجان و مَلَطیه و لارنده بالاگرفت و علاءالدین كیقباد سلجوقی به دیدار او راغب شد و او را به تختگاهش قونیه فراخواند كه مركز دانش و فرهنگ آن عصر بود. بهاءولد این دعوت را پذیرفت و با خانواده اش به قونیه رفت. «گویند سلطان به تن خویش به پیشواز بهاءولد رفت و به گرمی و مهر او را دربرگرفت و بر دست پیر و تكیده و استخوانی او هم بوسة مریدانه داد. پیشهوران بازار و پارسایان قونیه تا مسافتی دور در خارج شهر به استقبال شیخ رفتند و از این كه پیری بزرگوار و واعظی نامدار در شهر آنها مورد اعتماد پادشاه, پشتیبان اهل صلاح و سركوبگر ارباب فساد خواهد شد, احساس خرسندی میكردند. از طرف سلطان مهمانی مجلّلی به افتخار بهاءولد برپاشد كه اكابر و علمای شهر در آن حاضر آمدند و نسبت به وی احترامات فراوان و مخلصانه هم به جاآوردند».

این استقبال پرشور مردم شهر قونیه از «سلطانالعلمای بلخ», یادآور استقبالی بود كه در سال 617هـ به هنگام ورود شیخ شهابالدّین سُهروَردی, سفیر خلیفة بغداد, به قونیه به عمل آمده بود. در آن سال نیز سلطان سلجوقی با خُضوع بسیار به پیشواز «شیخ الشیوخ» بغداد شتافته و به او حرمت بسیار نهاده بود. این حرمتگزاری نسبت به بهاءولد, از آن پس هم ادامه یافت و حتی «سلاحدار سلطان, امیر بدرالدین گهرتاش, كه از نزدیكان وی بود, برای بهاءولد مدرسهیی ساخت كه بعدها به عنوان مدرسة مباركة خداوندگار, محل تدریس پسرش مولانای كوچك شد».

این سفر در سال 626هـ رخ داد و بهاءولد (81 ساله) و مولانای جوان (22ساله) از آن پس تا پایان عمر در قونیه ماندگار شدند. بهاءولد در قونیه نیز مانند بغداد در مدرسه فرود آمد و «بهرغم دعوت و تكلّف اكابر, به خانة اعیان و سرای سلطان وارد نشد». «از همان هفتههای اول سكونت در مدرسه... محضر او محلّ رجوع وُجوه شهر شد. علمای قونیه, بازرگانان و اعیان شهر, هر روز, به دیدار مهمان تازه وارد میآمدند, هدیهها میآوردند, دعوتها میكردند و هریك به شیوة خاص و در حدّ استطاعت و اخلاص خود, در حق میهمان پیر و خانوادة او علاقه نشان میدادند. در بین دیداركنندگان, خراسانیانِ ولایت, كه از سالها قبل و بعضی از آنها از چند نسل قبل در این تختگاه روم سكونت گزیده بودند, از جانب بهاءولد و خانوادة وی با علاقة بیشتر تلقّی میشدند. بهاءولد آنها را همشهری میخواند و با آنها زودتر و آسانتر اُنس پیدا میكرد. خانوادة وی, و ازجمله, مولانای جوان و زوجهاش گوهرخاتون نیز, به دیدار آنها انس بیشتر نشان میدادند و در صحبت همین خراسانیان مهاجر بود كه مولانای جوان, با شهر قونیه آشناشد و در بین طبقات مختلف آن دوستها و دوستیهایی به دست آورد»

قونیه شهری زیبا بود با بناهای زیبا و باغستانهای بارور و آب فراوان و بازارهای آكنده از كالاها و كوچههای وسیع و در آن سالها كه سراسر شرق در چنگال جنگ و خونریزی اسیر بود, آن شهر كانون آرامش و امنیّت بود و «میعادگاه شاعران, دانشمندان و نویسندگان فارسی زبان». در این شهر, «زبان فارسی از سالها پیش زبان دستگاه اداری بود و به زبان عربی جز با دربار خلیفه و با فرمانروایان مصر و شام مكاتبه نمیشد. بامداد جمعه كه ایام تعطیل رسمی و هنگام ادای نماز عام بود, مجلسی از علما منعقد میشد و در اثنای آن ضمن غذایی كه در حضور پادشاه صرف میشد, مباحث مختلف علمی و مذهبی بین علما مطرح میشد و پادشاه ضمن آشنایی با علما و اُدَبای عصر, از طریق آنها از احوال مردم آگاه میشد» (پله پله تا ملاقات خدا, ص64). در آن مجلس همگی, ازجمله, سلطان علاءالدین به فارسی سخن میگفتند.

مردم شهر قونیه آمیزهیی بودند از مهاجران خراسان و ماوراءالنهر و تركمانانی كه از دیرگاه در آن شهر سكونت داشتند. امیران و لشكریان بیشتر از تركمانان بودند كه به تركی یا فارسی سخن میگفتند. بومیان رومی كه مسیحی بودند, به یونانی سخن میگفتند. شماری نیز زادة پیوندِ دو نژاد ترك و یونانی بودند كه به آنها «اَكدَش» میگفتند.



مولانای جوان

بهاءولد پس از آن ورود پرشكوه, بیش از دوسال نماند و در ربیع الآخر سال 628هـ (فوریه 1231م) , به سنّ 83 سالگی درگذشت و مولانای جوان (24ساله) را داغدار كرد و از نعمت پدری فقیه و سخنوری ارزنده و همدم و رفیقی دلسوز و راهدان و راهنما محروم نمود. پدر در میان اندوه بسیار مردم قونیه و با تشییع پرشكوه آنها به خاك سپرده شد و مزارش زیارتگاه خاص و عام شد. پس از درگذشت بهاءولد, خانوادة پدر و مجلس درس و وعظ او به عهدة مولانای جوان ماند. مرگ پدرِ دلسوز و غمخوار و مراد و معلّم آگاه و روشن ضمیر, «غربتِ غربیّه» مولانای جوان را صد چندان كرد. با این كه كلام گرم و دلنشین او در مجالس وعظ, با استقبال بسیار مریدان پدر و مردم قونیه, روبه رو بود, امّا, این خوشامدها, غم دوری از پدر و یار و دیار را, كه چون آواری بر دلش سنگینی میكرد, نمیكاست.

وقتی یك سال از مرگ پدر گذشت, لالای (=لَلـه) مهربان و محبوب دورا ن كودكیش, سیدبرهان الدین تِرمَذی (برهان محقّق) به قونیه رسید. او سال پیش, پس از سفری طولانی و پردرد و رنج به مكه رسیده بود و در پرسوجو از حاجیان شام و روم برای یافتن استاد و مرادش «سلطان العلمای بلخ» (بهاء ولد) پی برده بود كه در قونیه به سرمی برد. با دلی سرشار از شوق دیدار, به قونیه شتافت, امّا, وقتی به قونیه رسید كه یك سال پیش از آن استاد و مرادش, كه او را از همة «اولیایی كه بعد از پیامبر آمدهاند» برتر میدانست, درگذشته بود. هنگام ورود سیدبرهان به قونیه, مولانای جوان در لارنده بود, برای زیارت مزار مادر و تجدید خاطرةسالهایی كه در كنار مادر و پدر, در آن شهر زیبا زیسته بود. او به محض شنیدن خبر ورود سیدبرهان, بی درنگ, به قونیه شتافت. دیدار لالای دوران كودكیش در بلخ, درد سنگین غربت را فروكش داد و او را به شوق آورد.

مولانا یك سال پس از ورود سیدبرهان, به اشارت او, زن و فرزندان را در قونیه باقی نهاد و خود به تنهایی برای ادامة تحصیل «علوم ظاهر» به شام (سوریه) رفت. او در این زمان (630هـ ) 26ساله بود و در قونیه «واعظی محبوب و مدرّسی پرآوازه». پسرش بهاء الدّین 8 سال داشت و پسر دیگرش, علاءالدین محمد, یكی دو سالی از او كوچكتر بود. دورة تحصیل مولانا در حوزة فقیهان حنفی در شام هفت سال به طول انجامید. در این مدت, گه گاه برای دیدار نزدیكان و لالای محبوب و یاران به قونیه سرمی زد. او مدت كوتاهی از تحصیلش را نیز در دمشق گذراند. در آن شهر بود كه با محیالدّین اِبن عربی, صوفی بلندآوازة آن زمان, (درگذشت: 638هـ ) دیدار داشت.

مولانا در این دوران هفت ساله برای تحصیل علوم دینی و «تهذیب نَفس» تلاشی توانفرسا داشت, به گونهیی كه گاه از شدّت مطالعه و ریاضتكشیدن و «چلّهنشنی» بیمار و رنجور میشد و در بستر میافتاد. ریاضتكشیهای مدام, كه به «توصیه و الزام» برهانالدّین انجام میداد, در رنجوری او سهم بسیاری داشت. «الله, ذكر دائم او بود كه از پدرش و از سیدبرهان تلقین یافته بود و در تمام اوقات آن را تكرار میكرد. نمازهای طولانی... دعاهای همراه با اشك و تضرّع بسیار و چلّهنشینیهایی كه هفتهها او را از صحبت با طالبان علم محروم میكرد. هفت سال تحصیل؛ هفت سال ریاضت و هفت سال تفكّر در حلب و دمشق... و خانقاه و خانه, تحت نظارت سیدبرهان... او را به یك مفتیِ عالِم و یك سالكِ متوحّد و عارف بدل كرده بود» (پله پله تا ملاقات خدا, ص96).

مولانا در 33 سالگی به قونیه بازگشت. در این زمان او واعظی پرشور, مفتی و فقیه و مدرّسی بسیار توانمند بود؛ همان بود كه لالای محبوب و استادش برهانالدین در آرزویش بود. امّا, این مربّی غمخوار و دلسوز چند هفته پس از بازگشت مولانا از شام, به سن 78سالگی درگذشت و مولانا را یكبار دیگر به سوگ نشاند. یكی دو سال بعد از درگذشت سیدبرهان, گوهرخاتون, همسر جوان مولانا, نیز درگذشت. اندكی بعد, مولانا با زنی به نام كراخاتون قونوی پیوند همسری بست كه از شوهر قبلیش پسری داشت به نام شمس الدین یحیی و دختری به نام كیمیاخاتون.

مجالس درس و وعظ مولانا, پس از بازگشت از شام بسیار پرشورتر از پیش بود. گاه تا ده هزار تن در مجالس وعظ او گرد میآمدند. در میان بازاریان دوستدارانش بسیار بودند. با این كه جوان بود, همه او را پیشوای دین میشمردند و این امر برای مدّعیان پیشوایی بسیار گران میآمد.

مولانا از زمان بازگشتش از شام, تا دیدار شمس تبریزی, به مدت 5سال به تدریس علوم دینی پرداخت. مجلس درس او طالبان بسیار داشت و تا چهارصد شاگرد در حلقة درس او فراهم میآمدند. در این زمان وقتی از مدرسهیی به مدرسة دیگر میرفت, شاگردانش او را در این مسیر همراهی میكردند. امّا, این اقبال گستردة مردمی, همة وجود مولانا را خرسند نمیكرد و همواره نیمی از وجودش از «علم قال» بیزار بود و در جستجوی «علم حال». این كشاكش درونی, همواره, با او همراه بود و دمی او را آرام نمیگذاشت.



طلوع شمس تبریزی

روز شنبه 26جمادی الآخر سال 642هـ (28نوامبر 1244م) مولانا (38ساله), خطیب و مدرّس پرآوازة قونیه, زمانی كه بنا به رسم هر روز, خرسند و با وقار, سوار بر اَستر, همراه با كوكبة پرشكوه مریدان, از «مدرسة پنبه فروشان» به خانه برمیگشت, در میانة بازار, عابری ناشناس, در هیاٌت بازاریان زیاندیده, در برابرش ایستاد و عِنان استرش را گرفت و او را از رفتن بازداشت و همچنان كه در چشمان نافذش خیره شده بود, با صدایی استوار پرسید: «صَرّافِ عالمِ معنی, محمّد (ص) برتر بود یا بایزید بسطام؟» مولانا كه «عالیترین مقام اولیا را از نازلترین مرتبة انبیا هم فروتر میدانست... با لحنی آكنده از خشم و پرخاش جواب داد: ”محمّد سرحلقة انبیاست, بایزید را با او چه نسبت؟“ درویش تاجرنما كه از این پاسخ ناخرسند می نمود, بانگ برداشت: ”پس چرا آن یك سُبحانك ما عَرَفّناك گفت و این یك سُبحانی ما اعظم شاٌنی بر زبان راند؟“. واعظ و فقیه قونیه كه از آن چه خوانده بود و شنیده بود, با عالم اولیا آشنایی داشت, در حق بایزید جز به دیدة تكریم نمینگریست, لاجرم, مثل یك فقیه و واعظ عادی شهر نمیتوانست, بیپروا, به انكار و تكفیر پیربسطام بپردازد, لحظهیی تاٌمّل كرد و سپس پاسخ داد: ”بایزید تنگحوصله بود, به یك جرعه عربده كرد, محمّد دریانوش بود, به یك جام, عقل و سكون خود را از دست نداد!“ ...

هیچ كس تا آن لحظه... سؤالی به این اندازه مَهیب, به این اندازه عمیق و به این اندازه بیجا, با وی مطرح نكرده بود؛ سؤالی كه شریعت را در مقابل طریقت بگذارد, در نظر واعظ و فقیه مدرسه, بوی صِدق و یقین نمیداد... چرا بایزید متابعتِ رسول نكرد؟ چرا به جای سبحانی ما اعظم شاٌنی, به پیروی از رسول, سُبحانك ما عرفّناك نگفت؟ غور مساٌله وَرای جواب عجولانة مولانا بود. مولانا هم از همان آغازِ سؤال, غورِ آن را درك كرد و درك همین معنی بود كه او را تكان داد؛ او را دگرگون كرد و از خود بیخود نمود. این غورِ رازناك, كه در وَرای ظاهر سؤال, مولانا را به دِهشَت میانداخت, تفاوت بینِ حال نَبی و ولی بود؛ مساٌلهیی بود كه موضع موسی و خِضر را مطرح میكرد, بدانگونه كه در سؤال جسورانة این غریبه عرضه میشد, پرسش و پاسخ را تا كنار وَرطة شك و زَندقه و اِلحاد میكشاند... جرقّهیی بود كه شیخِ مفتی در پرتوِ مَخوف آن همهچیز را در روشناییِ تازهیی میدید. در پرتوِ این روشنایی, دنیایی را میدید كه در آن موسی (نبی) میبایست كمال خود را در صحبت خضر (ولی) جستجو كند؛ با قلمرو تازهیی آشنا میشد كه در آن انسان جز با نفی خود نمیتوانست كمال خود را بجوید؛ به اقلیم ناشناختهیی راه یافت كه در آن بایزید مثل ماری كه از پوست برآید, از خودی بیرون آمده بود و آن چه بر زبانش میآمد, از زبان خود او نبود, امّا, محمّد (ص), كه تلقینِ وحی او را به ارشاد و هدایت خلق واداشته بود, جز در آن چه وحی بود هیچ سخنش از نشانِ خودی خالی نبود, چون بیآن كه با خود و درخود بماند, تبلیغ وحی و تاٌسیس شریعت برایش ممكن به نظر نمیرسید» (پله پله تا ملاقات خدا, ص108). «مولانا یك لحظه به سكوت فرورفت و در مرد ناشناس نگریست گرفت, امّا, در نگاه سریعی كه بین آنها ردّو بدل شد, بیگانگی آنها تبدیل به آشنایی گشت... هرچه بود برخورد فقیه با درویش, خواب پیل را آشفته بود... جلال الدّین جوان در زیر نگاه درویش غریبه, مثل كبوتری كه سنگینی سایة شاهین را بر بالهای ضعیف خود احساس كند, خویشتن را در مقابل شمسالدّین سالخورده, به نحو چارهناپذیری وحشتزده و بیدست و پا یافت... غرور سرد و سنگین فقیهانة او به یك لحظه در زیر نگاه داغ و ملامتگر, امّا, نافذ و خاموش مرد رهگذر آب شده بود. جای آن را حسّ سپاس, حسّ خُضوع و حسّ تسلیم نسبت به این پهلوان غریبه, كه او را زمین زده بود و از مركب غرور پایین كشیده بود, گرفته بود...مولانا باقی راه را در صحبت مرد غریبه طی كرد و او را با خود به خانه برد» (پله پله تا ملاقات خدا, ص110).



آغاز شیداییِ مولانا

دیدار شمس تبریز به پیوندی عمیق بین او و مولوی راه برد كه تا پایان عمر, مولانا را رهانكرد.

«شمس به وی آموخت كه خود را از قیدِ علمِ فقیهان برهاند, قیل و قالِ خاطرپریشِ طالب علمان را در درون خود خاموش كند, دستاری را كه سر در زیر آن دچار سودا میگردد, و استری كه سواری آن, چهارپایان زبانبسته را به دنبال وی میكشاند, از خود دور كند, اَطوار زاهدمآبانهیی را كه او را در نزد فریفتگان, نایب خدا, ولیِ خدا و وسیلة اجرای مشیّت و حكم خدا نشان میدهد, كنار بگذارد و مثل همة انسانهای دیگر, خود را مخلوق خدا و تسلیم حكم او فرانماید؛

شمس به او آموخت كه تا او به پندارِ ناشی از قیل و قال مدرسه, خویشتن را گزیدة خدا, وسیلة اجرای قهر و لطف خدا و واصل به مرتبة نیابتِ والای او میپندارد, این دعوی فضولانه او را از ورود به راه خدا بازمی دارد؛ به او آموخت كه علم و حتّی زهد و حالِ آمیخته به تظاهر و ریای اهل خانقاه, حجاب اوست. و تا این حجابِ تعلّقات را ندرد, ملاقات خدا ـ لِقای ربّ ـ برایش ممكن نخواهد بود... بادیدار شمس, برای مولانا زندگی تازهیی آغاز شد؛ زندگی تازهیی كه یك واعظ منبر و یك زاهد كشور را به یك درویش شاعر و یك عاشق شیدا تبدیل كرد.

خلوت با شمس, با این غریبة از راه رسیده, نقطة آغاز این زندگی بود؛ این خلوت, نه خلوت زاهدانه بود, نه خلوت اهل علم و اندیشه؛ خلوتی روحانی بود كه مولانا را در صحبت این درویش غریبه, از دوستیها و دلنوازیهایی كه مانع ازخودرهاشدن, مانع عُروج و مانع سلوك در راه خدا بود, رهایی بخشید» (پله پله تا ملاقات خدا, دكتر زرین كوب, ص114).

خلوت مولانا و شمس در خانة صلاحالدّین زركوب پیر, كه حسامالدّین چَلپیِ جوان هم با آنها بود, سه ماه یا اندكی بیشتر, به طول انجامید.صلاح الدین, زركوب پیر بیسواد بازار قونیه, شیدای پرشور و حالی بود كه در مجالس وعظ مولانا, نعرههای شورانگیز میكشید و شیفته و بی قرار میشد. او چون خود مولانا, مرید سیدبرهان بود و مولانا او را «فرزند جان و دل سیدبرهان» میخواند. صلاحالدّین نیز مانند مولانا, از همان آغاز دیدار شمس, شیفتة او شده بود. حسام الدین چَلپی, سركردة جوانِ جمعی از «اَخیان» وجوانمردان قونیه بود و به او ارادت بسیار داشتند. او با یاران خویش به مجلس وعظ مولانا میرفت و شیفتة سخن مولانا بود.

مولانا با دیدار شمس به دنیای تازهیی گام نهاد كه با دنیای پیشین او و از دنیای مریدان و خاندان او, به كلّی, متفاوت بود. تنها پسر بزرگش سلطان ولد, كه اكنون بیست سالی از عمرش میگذشت, شیفتة غریبة شده بود. شیفتگی پدر برای او كافی بود كه محبت این میهمان پیر در دل او نیز جای گیرد, امّا, دورادور او را با نظر اِعجاب مینگریست و یارای این را در خود نمی دید كه با او باب آشنایی بگشاید. همسرش, كراخاتون, از این «غریبة بی سروپا» كه شوهر عزیزش را از كنارش ربوده بود, ناخرسند بود. امّا, این ناخرسندی را بر زبان نمیآورد. مریدان و طالبان علم از این كه میدیدند این استاد و مفتی و فقیه و واعظ پرآوازه, این چنین در برابر یك غریبة بینام و نشان, درس و وعظ و كتاب و دفتر را ازیاد برده و چون شاگرد مكتبی نوآموزی دربرابرش زانو زده, ناخرسند بودند و طولانی شدن زمان خلوت مولانا و شمس نیز اینان را كه «مشتاق ودلباخته و سرسپردة مولانای خویش بودند, بی طاقت و ناشكیبا كرده بود».

مولانا, امّا, جز به شمس نمیاندیشید. از همگان دلبریده و به او دل بسته بود و او را از همه چیز و همه كس بیشتر دوست داشت. «...بی هیچ تردید, بی هیچ تعجّب, و بی هیچ ملاحظهیی, خودر را ناگهان پیرو او, دنبالهرو او و سایة او یافت. آماده بود, بیهیچ تردید و تزلزل, همه چیز را رهاكند, از همه كس بگسلد و شهر به شهر و كوبهكو, همهجا, به دنبال او روانه شود... صحبت شمس... هر صحبت دیگر را برای او بیلطف, بیذوق و بیجاذبه كرده بود. به نظرش شمس وجودی برتر, ماورای انسان و ماورای همه عالم بود... در شمس مینگریست و دنیای غیب را در امواج نگاه او منعكس میدید. لبخندی را كه بر لب او میشكفت, تصویری از جلوة نور الهی میپنداشت؛ عتابی را كه در كلام او میغرّید, خشم الهی میانگاشت... مولانا تا این زمان, هیچ انسان دیگر را مثل او, در زیر خرقة مُندرسِ عامیانه و بازاریگونه, با این مایه جَبروت و كبریای سلطانی ندیده بود... در وجود او, رفتهرفته, انسان كامل, ولیِ واصل و ظهور نورِ الهی را كشف كرد. پیش او بهتعظیم درآمد. به نگاه او عشق خالصانه ورزید و در چشم او شعلهیی را كه موسی در طورِ سینا دیده بود, مشاهده كرد و گاهگاه مثل آن كه در انوارِ تجلّی سوخته باشد, بیخود یا با خود, فریاد میكرد: شمس من و خدای من!... حالِ او در مقابل شمس ورای عشق بود؛ عبادت بود, فنا بود, انحلال در وجود لایزالی بود» (پله پله تا ملاقات خدا, ص117).

بی همگان به سر شود, بی تو به سر نمی شود داغ تو دارد این دلم, جای دگر نمی شود

خَمر من و خُمار من, باغ من و بهار من خواب من و قرار من, بی تو به سر نمی شود

جاه و جلال من تویی, مُلكت و مال من تویی آب زلال من تویی, بی تو به سر نمی شود

خواب مرا ببسته ای, نقش مرا بشُسته ای وز همه ام گسسته ای, بی تو به سر نمی شود

در طی این خلوت سه ماهه «شمس دنیای مولانا را زیر و رو كرده... او را به دنیای خود كشانیده بود... دنیای شور و بیقراری...

از گذشتة این غریبة رهگذر كسی چیزی نمی دانست و با این حال گذشتة او گذشتة یك روح بی قرار و آرام بود. شصت سال عمری را كه پشت سر گذاشته بود, تا یادداشت, در همین حال سرگشتگی, گمنامی و بیآرامی گذرانده بود؛ با هیچ شیخ و مرشدی كه در خانقاهها و رِباطها دیده بود, نشانهیی از آن چه میخواست نیافته بود...

شمس میخواست كه مولوی از پردة پندار خویش بهدرآید, از اسارت در بند تعلّقات ناشی از عادات و رسوم بهدرآید؛ میخواست كه تار و پود غروری را كه جاه و حشمت فقیهانه بر گرد وجود او تنیده بود, از هم بدرد... او را از محدودة دنیای مدرسه برهاند و از رُعونت و نَخوت ناشی از محبوبیت و شهرت رهایی بخشد؛ نه فقط او را از درس و وعظ, كه سدّ راه ازخودرهاشدنش بود, مانع آمد, بلكه, از مطالعه و تاٌمّل در كتاب هم, كه او را از توجّه به لوحِ قلب و عالم روح, عایق محسوب میشد, منع كرد. به جای اینها و به جای اشتغال به ریاضتهای زاهدانه, وی را به اِلتزامِ سماع واداشت كه از طریق موسیقی و رقص, انسان را با عالم دل, با عالم روح و با عالمی كه سراسر ذوق و هیجان روحانی است, مرتبط میسازد و به گمان او, مردان خدا, جز با آن, از عالم تعلّقات بیرون نمی آیند..»(پلّه پلّه... ص121).

مولانا در اثر این خلوت سه ماهه و یك سال پس از آن در صحبت شمس تبریزی و «اشتغال به ذوق و سماع», از طالبان علم مدرسه, از مریدانِ مشتاق وعظ و از حشمت فقیهانه رهایی یافت و دیگر درس و مدرسه و وعظ و مطالعه, برایش جاذبهیی نداشت و اینها همه را در راه بیرون خزیدن از «خودی» و ورود به دنیای دل, مانع و حجابی میدید.

مولانا در تمام مدت همدمی با شمس دربرابر خواست او تسلیم كامل بود. سلطان ولد, پسر بزرگ مولانا, روایت كردكه «روزی مولانا شمسالدّین [تبریزی], به طریق امتحان... از حضرت والدم شاهدی التماس كرد. پدرم حَرم (=همسر) خود كراخاتون را... دست بگرفته درمیان آورد. [شمس] فرمود كه او خواهر جان من است, نمیباید. بلكه, نازنین شاهد پسری میخواهم كه به من خدمتی كند! فیالحال فرزند خود, سلطان ولد, را پیش آورد كه امید است كه به خدمت و كفشگردانی شما لایق باشد. فرمود كه او فرزند دلبند من است. حالیا, قدری اگر صَهبا (=شراب) دست دادی, اوقات به جای آب استعمال میكردم كه مرا از آن ناگزیر است! همانا كه حضرت پدرم, بهنفسه(=خودش), بیرون آمده سَبویی از محلّة جهودان پركرده و بیاورد و در نظر او بنهاد. دیدم كه مولانا شمسالدّین فریادی برآورد و جامهها بر خود چاك زده, سر در قدم پدرم نهاد و... فرمود كه من غایتِ حِلم مولانا را امتحان میكردم» (خط سوم, دكتر ناصرالدّین صاحبالزّمانی, مرداد 1351, ص22, به نقل از «مناقب العارفین»).

این شیفتگی و شیدایی را از زبان خود مولوی بشنویم:



مرده بُدم زنده شدم, گریه بُدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیدة سیر است مرا, جان دلیر است مرا

زَهرة شیر است مرا, زُهرة تابنده شدم

گفت كه «دیوانه نئی, لایق این خانه نئی»

رفتم و دیوانه شدم, لایق این خانه شدم

گفت كه سرمست نئی, رو كه ازین دست نئی»

رفتم و سرمست شدم, وز طرب آكنده شدم

گفت كه «تو زیرككی, مست خیالی و شَكی»

گول شدم, هول شدم وز همه بركنده شدم

گفت كه «تو شمع شدی, قبلة این جمع شدی»

جمع نیَم, شمع نیم, دودِ پراكنده شدم

گفت كه «شیخی و سَری, پیشرو و راهبری»

شیخ نیَم, پیش نیم, امر ترا بنده شدم

گفت كه «با بال و پری, من پر و بالت ندهم»

در هوس بال و پرش, بیپر و پركنده شدم

چشمة خورشید تویی, سایهگهِ بید منم

چون كه زدی بر سر من, پست و گُدازنده شدم

تابشِ جان یافت دلم, واشد و بشكافت, دلم

اطلسِ نو بافت دلم, دشمن این ژنده شدم



غیبت شمس

شمس تبریزی از روز 26جمادی الآخر سال 642 تا 21 شوّال 643هـ به مدت 16ماه, با مولانا همدم و همنشین بود و در تمام این مدت مولانا همچون پروانهیی به گِرد شمع وجودش, بیتاب و بیقرار, میچرخید و از همگان دل بركنده بود. این شیفتگی برای مریدان و طالبان علم و خاندان مولانا, به جز سلطان ولد, تحمّلناپذیر بود و آنها ناخرسندیشان را, به هزارزبان, آشكار میكردند و مایة آزار شمس بودند. سرانجام شمس از این آزارها و طعنهها و زخم زبانها, به تنگ آمد و در روز 21شوّال643, (11مارس 1246م) بیآن كه دَیّاری با خبر شود, از قفس قونیه پرید و ناپیداشد.

غیبت شمس برای مولانای سوختهجان, یك «فاجعة عظیم ناگهانی» بود و همچون صاعقهیی او را از خود بیخود كرد. «احساس كسی را پیداكرد كه ناگهان در روشنایی روز خورشید را گم كرده باشد و در یك لحظه, فروغ چشم, امید حیات و آرامش قلب را از دست بدهد... شمس برای او همه چیز بود: عشق بود, نیاز بود, حیات بود و حتّی, خدا بود و لاجرم, او نیز بدون اینها, كه برایش همه چیز بود, آرام نمی یافت» (پله پله... ص127).

خبر غیبت شمس مریدان مولوی را «از یك كابوس, از یك گرفتاری و از یك رؤیای مخوف» رهایی داد و امید بازگشت به دوران خوش گذشته را در دلهایشان زنده كرد؛ بازگشت به دوران خوش مجالس وعظ و تدریس و تفسیر؛ دورانی كه برایشان اعتبارآفرین بود, به عكس این دورة 16ماهه كه مرشد محبوبشان, به گمان آنها, در ورطهیی افتاده بود كه برای همة آنها نكبتبار بود و زخم زبان مدّعیان گوناگون, از مشایخ شهر و متشرّعه و صوفیان مخالف را به سویشان سرازیر كرده بود.

غیبت شمس نه تنها مولانا را به مجالس درس و وعظ نكشانید, بلكه او از این فاجعة ناگهانی, «عبوس و دلزده و نومید و خاموش» شد و شوق هر كاری, جز شوق دیدار شمس, در دلش خشكید. از این كه «خضر او را در نیمة راه یك سفر دریا, در میان امواج مجمع البَحرین رها كرده بود, احساس هراس میكرد و آرام نمییافت» (پله پله...ص128).

مولانا, از آن پس, سكوتی تلخ و آمیخته به قهر در پیش گرفت. میدانست كه «غوغای مریدان و ناخرسندی آنها» شمس را به ترك قونیه واداشته است, از این رو, به سختی از مریدان رنجیده بود و از صحبت آنها كناره گرفت و در, بر خویش و بیگانه بست. در خانه نیز كسی كوه غمی را كه بر دلش سنگینی میكرد, درنمییافت. تنها پسر بزرگش, سلطان ولد, در فقدان سنگین شمس همدر او بود, او نیز مانند پدر, شیفتة شمس شده بود و او را «سلطان, معشوق و خداوند خویش» میشناخت و شمس نیز به او توجّهی ویژه داشت. او كه 21 سال داشت, مانند پدر و شمس, «از هرگونه آلایش اهل عصر» (اعتیاد به حشیش و رسم شاهدبازی) بركنارمانده بود. در این دورة دوری و بیقراری, صلاحالدّین زركوب و حُسامالدّین چَلپی نیز یار و غمخوار او بودند. مولانا در این روزهای عُزلت و اندوه, به سماع و موسیقی و شعر و غزل هم كششی نداشت. بدون شمس سودای هركاری در او پژمرده بود. مریدانش به امید آغاز وعظ و درس و به اشتیاق دیدار مولانای محبوبشان بر در خانهاش گرد میآمدند, امّا, در, جز برای خاصان و اهل خانه باز نمیشد. آنها كه او را این چنین دردمند و بیقرار و افسرده و ناخرسند دیدند, از ستمی كه بر شمس رواداشته بودند, پشیمان شدند. همانهایی كه تا پیش از رفتن شمس در آرزوی آن بودند كه این «تبریزی بیسروپا» بمیرد یا گورش را از این شهر گم كند, اكنون كه میدیدند مولانایشان از دوری او, این چنین, اندوهگین و عزلتگزیده و دلزده شده بود و بهكلّی از دیدارش محروم شده بودند, آرزوی بازگشت او را داشتند و از كاری كه كرده بودند, پشیمان شدند و از در پوزش درآمدند. مولانا پوزش آنها را پذیرفت, امّا, خلوت خود را رها نكرد و حاضر به دیدارشان نشد. چراكه دیدار دشمنان پشیمان شمس هم برایش ناممكن بود. روزها و هفتهها میگذشت و اندوه و عزلت مولانا همچنان ادامه داشت. هیچكس از مراد و محبوب او نشانی نداشت. همه مشتاقان مولانا, بیتاب و بیقرار شده بودند و برای یافتن شمس چارهها میجستند.سرانجام, مسافری از دمشق, نامة پیامگونهیی از شمس آورد. با این مضمون: «مولانا را معلوم باشد كه این ضعیف به دعای خیر مشغول است و به هیچ آفریده اختلاط نمیكند» (پله پله... ص130).



شوق وصل

مولانا در همان شور و هیجانی كه از دریافت نامه كوتاه شمس برایش حاصل شده بود, پنج شش نامة منظوم, پیدرپی, برای شمس فرستاد و بیآن كه منتظر پاسخ بماند, پسرش سلطان ولد را كه در این مصیبت همدرد واقعی او بود, با بیست تن از مریدان با نامهیی كوتاه و منظوم و با التماس به بازگشت شمس به قونیه, به دمشق فرستاد؛ نامهیی به گونة «خطاب شاگرد به استاد و فروتر به برتر. نامه را به شعر نوشت تا آمادگی و علاقهاش را به شعر و شاعری كه خلوت با شمس او را بدان واداشته بود, نشان دهد» (پله پله... ص131).

سلطان ولد و مریدان مولانا با تحمّل سختیهای سفری طولانی و پرمشقّت, سرانجام گمشدة عزیز و «یار گریزپای» را در دمشق یافتند. سلطان ولد درد اشتیاق پدر را با نامة وی بر او عرضه كرد و با تواضعی تمام, بازگشت به قونیه را از وی درخواست كرد و او هم پذیرفت و با آنها روانة قونیه شد. «در تمام طول راه سلطان ولد در ركاب شمس پیاده طیِ طریق میكرد. تواضع و نیاز فوقالعادة او آثار رنجشی را كه هنوز در خاطر شمس باقی مانده بود, از لوح ضمیرش زدود».

در تمام مدت سفر سلطان ولد و مریدان, كه شمس را به قونیه بازآورد, مولانا در آتش اشتیاق دیدار شمس میسوخت و انتظار میكشید.



طلوع دوبارة شمس

شمس و قمرم آمد, سَمع و بَصَرم آمد

وان سیم بَرم آمد, وان كانِ زَرَم آمد

آن كس كه همیجستم, دی من به چراغ او را

امروز, چو تَنگِ گُل, بر رهگذرم آمد

دو دست كمر كرد او, بگرفت مرا در بر

زان تاج نكورویان, نادر كمرم آمد

از مرگ چرا ترسم كو آب حیات آمد

وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد

وقتی شمس تبریزی در محرّم سال 644هـ, (ژوئن 1246) پس از چندماه غیبت, به قونیه رسید, نه تنها مولوی و مریدان خاص او, بلكه صوفیان و «اهل فُتوّت» شهر هم تا بیرون دروازة قونیه به پیشوازش رفتند. یاران به شكرانة قُدوم شمس, ضیافتها دادند و مجالس رقص و سماع برپاكردند. شوق و شور این دیدار چشمة شعر و شاعری مولانا را به جوش آورد و او را به سرودن غزلهایی شورانگیز برانگیخت.

یك لحظه و یك ساعت, دست از تو نمیدارم

زیرا كه تویی كارم, زیرا كه تویی یارم

از قند تو مینوشم, با پند تو میكوشم

من صیدِ جگرخسته, تو شیر جگرخوارم

در شادیِ روی تو, گر غصّة غم گویم

گر غم بخورد خونم, والله كه سزاوارم

گه تركم و گه هندو, گه رومی و گه زنگی

از نقش تو است ای جان, اقرارم و انكارم

شمس این بار در خانة مولانا مقیم شد و در همان هفتههای نخست به كیمیاخاتون, دختر جوان كراخاتون, همسر مولانا, «كه پروردة حرم مولانا و هم مقیم حرمسرای وی بود» دل بست. او كه عمری از هر آن چه كه رنگ تعلّق پذیرد, آزاد بود, به كمند عشق این «جمیلة عفیفه» پایبند شد و به فكر تاٌهّل افتاد. «وقتی پیشنهاد این ازدواج در حرم مولانا مطرح گشت, بی درنگ مورد قبول واقع گشت» و راه وصل گشاده شد.این خبر واكنشهای نامطلوبی را برانگیخت. در داخل حرم ناخرسندی پسر كوچكتر مولانا, علاءالدین, را دامن زد كه «گوشة چشمی به این دختر داشت» و در بیرون خانه نیز «غیرت و ناخرسندی بُلفضولان را, كه پیرمرد تبریزی به نظر آنها ”كُفو“ دختر نمیآمد, برانگیخت» (پله پله... ص137).

شعلة این عشق, سراسر وجود شمس را به آتش كشید و او را كه «در عشق زمینی هم مثل عشق آسمانی, پرشور و گرمآهنگ و بیآرام بود», بیقراركرد و «وسوسة غیرت و حسادت» را بر بندبند دلش چیرگی داد, تا آنجا كه نه تنها نگاه, كه صدای پای علاءالدّین محمد را نیز در نزدیكی حرمخانه برنمیتافت و حتّی, كار به تهدید علاءالدین نیز, كه در این میانه گناهی نداشت, هم كشید.

علاء الدّین (20ساله) به عكس سلطان ولد, پسر بزرگتر مولانا كه مانند پدر شیفتة شمس بود, «مثل طالب علمان مدرسه وَرای علم و كتاب در هیچ چیز به چشم اهمیّت نمینگریست», همواره از این كه «صحبت این مرد غریبه پدرش را از توجه به درس و وعظ و كتاب بازداشته بود, به چشم سوء ظن نگاه میكرد» و از وجود شمس در كنار پدرش ناخرسند بود. ستایشهای مكرّر شمس از سلطان ولد نیز برای علاءالدین جوان ناگوار بود و او را دلآزرده میكرد. شمس كه لحظهیی تاب دوری كیمیا را نداشت, یك روز كه كیمیا با جدّة پیر سلطان ولد (مادر همسر پیشین مولانا) در هوای سرد آذرماه به باغ رفته و دیرگاه به خانه برگشته بود, به او تندی كرد و او را از خود رنجاند. كیمیای جوان پس از این واقعه به بستر بیماری افتاد و بیماریش بیش از سه روز به درازا نكشید و به همان بیماری در ماه شعبان 644هـ (دسامبر 1246م) درگذشت و شمس را كه سراپا شیفتة عشق او شده بود, تنها و قرارازكفداده, باقی گذاشت.



غروب شمس تبریزی

پس از مرگ كیمیا خانة مولانا برای شمس ماتمخانه شد و قرار و آرام را از او ربود. این واقعه ناگوار, ناخرسندی علاءالدّین را كه هم دلبستة كیمیا بود, و هم از راه و طریقت شمس بیزار, از او بیشتر كرد. كراخاتون, همسر مولانا, نیز كه شمس شوهر محبوب و بلندآوازهاش را از او جدا كرده و به خود پیوند داده بود, از او دلچركینتر شد. ناخرسندی طالبان علم و درس و وعظ نیز نسبت به شمس, كه مولانای اهل وعظ و فقه و درس و نماز را به وادی شعر و رقص و سماع كشانده بود, همچنان باقی بود و شمس را آزار میداد. اینهمه ناخرسندی و نارضایی, بهویژه, پس از مرگ جانگداز محبوب جوان ازكفرفتهاش, كه آرام و قرار را از او ربوده بود, برایش تحمّلناپذیر بود. یك هفته پس از مرگ طاقتسوز كیمیای نازنین, «شمس پرنده», دیگر تاب ماندن در ماتمكدة خانة بیكیمیا را در خود ندید و از آن قفس جانسوز به وادی غربت و گمنامی و دربهدری پركشید و داغ دیدار دوبارهاش را برای همیشه بر دل داغدار مولوی باقی گذاشت.

پس از غیبت دوبارة شمس, مولانا خود, برای یافتن «یار گریزپای», دوبار, به دمشق سفر كرد و به هرسوی این شهر سركشید و از هر كس نشان یار گمشده را پرسید. در سفر دوم, به مدت یك سال در آن شهر ماندگار شد. امّا, هرگز خبری از «قرارِ دل بیقرار» به دست
99
کامنت بنویسید...
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.