userinfo close

  ,

شعر وشاعری


shaericlub

تاسیس: 9 دی 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: نغمه تازه - معاونان
ای صمیمی ای دوست ! گاه و بی گاه لب پنجره ی خاطره ام می آیی ای قدیمی ای خوب ! تو مرا یاد کنی یا نکنی ادامه »
ای صمیمی ای دوست ! گاه و بی گاه لب پنجره ی خاطره ام می آیی ای قدیمی ای خوب ! تو مرا یاد کنی یا نکنی ... من به یادت هستم ... آرزویم همه سرسبزی توست ... دائم از خنده لبانت لبریز ، خانه ات پر گل باد ...
 
پـ ـرسـتـ ـو   پـ ـرنـ ده آبــ ﮯ , pariiiii

حکایت خدا و گنجشک

حکایت خدا و گنجشک

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: " می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
" فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.
" گنجشک گفت:
" لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:
" ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. " گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. " اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.
99
کامنت بنویسید...
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.