userinfo close

  ,

شعر وشاعری


shaericlub

تاسیس: 9 دی 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: نغمه تازه - معاونان
ای صمیمی ای دوست ! گاه و بی گاه لب پنجره ی خاطره ام می آیی ای قدیمی ای خوب ! تو مرا یاد کنی یا نکنی ادامه »
ای صمیمی ای دوست ! گاه و بی گاه لب پنجره ی خاطره ام می آیی ای قدیمی ای خوب ! تو مرا یاد کنی یا نکنی ... من به یادت هستم ... آرزویم همه سرسبزی توست ... دائم از خنده لبانت لبریز ، خانه ات پر گل باد ...
 
پـ ـرسـتـ ـو   پـ ـرنـ ده آبــ ﮯ , pariiiii

خـاطرات ِ یک مُـغ / پـائـولـو کـوئـلیـو \ کُشتن رویاهایمان

 

نخستین نشانه ی فرآیند کشتن رویاهایمان ، کمبود وقت است.پرکارترین آدم هایی که در زندگی دیده ام ، همیشه وقت کافی برای انجام هر کاری داشته اند . کسانی که هیچ کاری نمی کنند ، اغلب خسته اند و هیچ توجهی به اندک کاری که لازم است ندارند.مدام شکایت دارند که روز بسیار کوتاه است.حقیقت این است که از جنگدن در نبرد نیک می ترسند.

دومین نشانه ی مرگ رویاهایمان در قطعی های ما نهفته است.از آن جا که نمی خواهیم زندگی را ماجرایی عظیم ببینیم ، کم کم خودمان را در کم خواستن از زندگی ، خردمند و منصف و محق می بینیم.به آن سوی دیوارهای هستی ِ روزانه مان می نگریم و صدای شکسته شدن نیزه ها را می شنویم و بوی غبار و عرق را استشمام می کنیم و آتش های عظیم و چشم های تشنه ی پیروزی جنگ جویان را می بینیم، اما هرگز لذت ، آن لذت شگرف درون قلب های رزم آوران را نمی بینیم . برای آنان نه  پیروزی مهم است و نه شکست ؛ تنها جنگیدن در نبرد نیک مهم است .

و سرانجام ، سومین نشانه ی مرگ رویاهایمان ، آرامش است . زندگی به غروب جمعه تبدیل می شود ؛ هیج چیز بزرگی نمی خواهیم . خود را بالغ می پنداریم ؛ رویاهای جوانی مان را کنار میگذاریم و موفقیت شخصی و حرفه ای خود را می جوییم.شگفت زده می شویم که افرادی به سن و سال ما ، هنوز از زندگی فلان چیز یا بهمان چیز را می خواهند.اما در حقیقت در ژرفای قلب مان می دانیم آن چه رخ داده است ، این است که ما از نبرد برای رویاهایمان ، از جنگیدن در نبرد نیک دست کشیده ایم ...

 

 

با انکار رویاهایمان و رسیده به آرامش ، وارد دوره ی کوتاهی از آسودگی می شویم اما کم کم رویاهای مرده در درون مان می پوسد و سراسر زندگی مان را متعفن می کند.با فراد پیرامون مان بی رحم می شویم و بعد این بی رحمی را به خود معطوف می کنیم.و این جاست که بیماری ها و روان پریشی ها سر بر می آورند . آن چه می کوشیدیم در نبرد از آن بگریزیم – نومیدی و شکست – در نتیجه جُبن بر سر ما می آید و در یک روز زیبا ، رویاهای مرده و فاسد ، تنفس را برای مان دشوار می کنند و آرزوی مرگ می کنیم ؛ مرگی که ما را از قطعیت ، کارها و آن آرامش ِ وحشتناک غروب جمعه آزاد می کند .

99
کامنت بنویسید...
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.