عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
10 خرداد 1390 | |
|
2
|
18 فروردین 1389 | |
|
3
|
4 اسفند 1388 | |
|
4
|
24 بهمن 1388 | |
|
5
|
16 بهمن 1388 | |
|
6
|
26 آبان 1388 | |
|
7
|
2 آبان 1388 | |
|
8
|
1 آبان 1388 | |
|
9
|
1 آبان 1388 | |
|
10
|
30 مهر 1388 |
زمان و زبان هدایت - علی خدادادی
۱.در قطعه ی بلندی از هستی و زمان، شاهکار نا تمام مارتین هایدگر، مباحثی در مورد رابطه ی انسان با زمان مطرح می شود که به نظرم از دیدگاهی برای ادبیات قابل توجه و بررسی ست.
هایدگر حیث وجود انسان در جهان را حیث زمانی می داند، از این جهت که انسان در هر حالتی مجموعه ای از انتخاب هایی ست که رو به آینده دارند و این انتخاب ها امکاناتی را می سازند که به حال ما تبدیل می شوند و با گذشتن از ما، گذشته ی ما را تشکیل می دهند. قصد بررسی و توضیح نظرات هایدگر را در این مقاله ندارم چه، کاری ست نشد. اما حیث زمانی “گذشته” که هایدگر عمیقا در باره اش تامل می کند برایم اهمیتی ویژه دارد. هایدگر معتقد است، گرچه مرگ به صورت کاملا فردی اتفاق می افتد اما تولد یک امر تماما جمعی ست. انسان در متن اجتماع و سنت و تاریخی یکه و خاص زاده می شود و تربیت و دیدگاهش در این متن شکل می گیرد. به نظر وی، هر انسانی مخلوق زمان “هستی شناسانه” ایست که بر وی گذشته است. هستی شناسانه را آوردم تا فرق زمان مد نظر هایدگر را با زمان کرنولوژیک یاد آور شوم. زمانی که بر انسان می گذرد، تاریخ است و شامل کل فرهنگ، سنن، آداب و رسوم و … به همین دلیل به نظر هرمنوت های مدرن مانند هایدگر و گادامر، ذهن انسان بر اساس همین پیشینه ساخته می شود و هر اندیشه و تامل، هر اظهار نظر، هر آفرینش و هر رفتاری، از منظر و با پیش فرض این پیشینه صورت می گیرد. از اینجا می توانیم تاکید گادامر بر اقتدار سنت در هر تصمیم گیری و فهمی را درک کنیم. ذهن انسان در هر لحظه برساخته ی کل پیشینه و تاریخش است و انسان به اصطلاح هایدگر “تاریخمند” است.مهمترین نتیجه ای که از اندیشه ی گفته شده می توانم بگیرم این است که این گذشته، این سنت و این پیش فرض های نوشته در ذهن انسان (یا به تعبیر علمی نوشته شده در کروموزوم های انسان) باید در هر برقراری نسبت و فهم و اندیشه و عملی، خود را آشکار سازد و در کنار زمان حال که ترجیح می دهم آنرا با مسامحه به خودآگاه مانند بدانم و با آینده که آنرا هم انتظار می توانم نامید، هستی انسان را تشکیل دهد.
۲/
شاید مهمترین خصیصه ی انسان، زبان باشد. چنانکه از آغاز تفکر هم این مشخصه، بارز و برجسته بوده است (در تعاریف مختلف ماهیت انسان در فلسفه، “انسان حیوان ناطق است” معروفترین تعریف و به نظر منطق صوری، تنها تعریف جامع و مانع است.) دوباره در هرمنوتیک مدرن می توانیم ببینیم که چگونه این مشخصه ی انسانی به اوج خود می رسد و از منظری به کل هستی و وجود انسان تبدیل می شود. گادامر تا آنجا پیش می رود که فهم و برقراری نسبت را خارج از زبان، ممکن نمی داند. به نظر وی تمام دنیایی که ما در آن قرار داریم به وسیله ی زبان با ما نسبت بر قرار می کند. کنش متقابل بین وجود ما و عالمی که در آن قرار داریم، ماهیت فهم انسانی را تشکیل می دهد. فهم ما “زبانی” ست و هر ادراکی، به صورت یک متن در ذهن انسان فهم می شود. پس می توانم نتیجه بگیرم که به نظر گادامر، کل هستی یک “متن” نوشتاری عظیم است که با ما نسبت برقرار می کند. به جایی رسیدیم که در بطن یک فلسفه و اندیشه ی واحد، دو حیث متفاوت برای انسان در نظر گرفته می شود. انسان از جنبه ای زمان است و از جنبه ی دیگر زبان. شاید علت توجه هرمنوت ها به ادبیات هم همین امر باشد چرا که ادبیان مهمترین و بارز ترین و در عین حال والاترین کنش زبانی و زمانی انسان است و اگر قرار باشد حقیقتی از انسان در زبان بیان شود، بهترین نمونه های آنرا در ادبیات می توان پیدا کرد.
۳/
با توجه به مطالب گفته شده، می توانم نتیجه بگیرم که زمان و زبان باید رابطه ای نزدیک و تنگاتنگ داشته باشند. به همین دلیل هم قصد دارم که مطالبی را در مورد “زمان گذشته بر هدایت”، از خلال زبان در آثار تخیلی اش بیان کنم. (زبان را به معنی کل روایت و ساختار و احیانا محتوای آن در نظر بگیرید نه زبان دستوری و به اصطلاح نثر.) البته می دانم ادعای گزاف و شاید بسیار کهنه و نخ نمایی ست که از خلال آثار نویسنده، بخواهیم شخصیتش را بشناسیم و اصلا خیلی بد تر از آن این است که هر آنچه را که داستان نویس نگاشته جزئی از عقاید و شخصیتش بدانیم و به همین دلیل باید مراقب پذیرفتن هر نوع نتیجه گیری ای که این ملاحظه به دست می دهد باشیم. اما از طرفی هم با مطالب گفته شده در بالا می توان نتیجه گرفت که هر دیدگاهی حتی اگر متعلق به خود نویسنده نباشد، با پیش فرضی هرمنوتیکی انتخاب شده که صد در صد متعلق به نویسنده است و از این جهت، جدا کردن تام و تمام نویسنده از آثارش، امری معقول به نظر نمی رسد.(در مقاله ای که در آینده ی نه چندان دور خواهم نوشت، به این مطلب بیشتر می پردازم) همچنین واقفم که این خوانش، خوانش “من” و “زمان گذشته بر من” از آثار هدایت است و لاجرم در این بررسی “دیدگاه من” از متن هدایت است که ساخته می شود نه دیدگاه هدایت. اما می توان اینگونه هم در نظر گرفت که در خلال همین دیدگاه “من” به دلیل قسمت اعظم زمان مشترکی که بر “من” (و در کل هر ایرانی) و هدایت گذشته، بتوان به مطالبی در مورد هدایت رسید. شاید هم نتوان. اما به هر حال من سعی می کنم در واکاوی ام از شیوه های بینش تخیلی هدایت در داستان نویسی مطالبی را راجع به تاریخمندی نویسنده به طور عام و تاریخمندی نویسنده ی ایرانی یعنی “هدایت” به طور خاص بیان کنم و صد البته پیوند این دیدگاه ها را با آثار غیر داستانی هدایت، که به صورت واضح تر، مطالبی در مورد دید و افق اندیشه ی هدایت در بر دارد نشان دهم. این را هم بگویم که خوانش خواننده ی احتمالی متن حاضر، در هم افقی با زمانی که بر وی گذشته صورت می گیرد و متعاقبا مطالبی که به فهم وی در می آید، در راستای پیش فرض های اوست و شاید کاملا با مطالبی که من “قصد” بیانش را داشته ام، متفاوت به نظر برسد. اما این شیوه ی بررسی می تواند مثالی باشد برای بررسی مستقیم آثار هر نویسنده ای توسط خوانندگان این مقاله.
۴/
برای بررسی دیدگاه داستانی هدایت، ترجیح می دهم با تقسیم کردن داستان هایش بر حسب جهت های مختلف دیدشان این هدف را پی بگیرم. تقسیم های مختلفی می توان از داستان های هدایت به دست داد و نیاز به گفتن نیست که هیچ تقسیمی جامع و دقیق نخواهد بود. در تقسیم بندی آثار داستانی هدایت با نیم نگاهی به تقسیم بندی دکتر محمد علی همایون کاتوزیان (که چهار دسته ی “رئالیستی”، “طنز”، “ناسیونالیستی” و “روان داستان” را مشخص کرده اند) می توان شش دسته ی بارز و مشخص در نظر گرفت.
رئالیسم شخصی: که شاید اسم مناسبی برای آن دسته از داستان هایی نباشد که “گرداب”، “داش آکل”، “آبجی خانم”، “زنی که مردش را گم کرد”، “بن بست” و … مهمترینشان هستند. این داستان ها عموما در فضایی رئال روایت می شوند و داستان، داستان شخصیتی ست که در کنش داستانی قرار می گیرد. از این جهت نام “شخصی” را بر نگزیده ام که این داستان ها در مورد شخصیت ها هستند!(مگر می توان داستانی یافت که شخصیتی نداشته باشد؟ و در صورت مثبت بودن جواب، آیا واقعا داستان خوبی ست؟) بلکه از این جهت این نام را انتخاب کرده ام که این داستان ها روایتی فردی و شخصی را بدون هیچ دلالت اجتماعی و حتی انتقادی بارز و برجسته ای ارائه می دهند. شخصیت های اصلی این داستان ها با قهرمانان تراژدی، یک وجه تشابه و یک وجه تمایز عمده دارند. وجه تشابه آنها این است که سرنوشت شان غم انگیز و شوم و در عین حال محتوم است و خودشان در ظاهر و به صورت مستقیم تقصیری در به وجود آمدن این سرنوشت ندارند.وجه تمایزشان هم در این است که بر خلاف قهرمانان تراژدی، شخصیت های اصلی این داستان ها نه قهرمانند و نه حتی انسانی وارسته. مردمانی هستند عادی و شاید از جهاتی ضعیف تر و درمانده تر از مردمان عادی، که این ضعفشان می تواند دلیل غیر مستقیم سر نوشت شومشان باشد. “زشتی” داش آکل، “دل رحمی” شریف، شخصیت اصلی داستان “بن بست”، “مازوخیسم” زرین کلاه، شخصیت اصلی داستان “زنی که مردش را گم کرد” و … همه و همه دلایل اصلی اما غیر مستقیم شومی سر نوشت این اشخاص به نظر می رسند.
به نظر می رسد سویه ی رمانتیک و دراماتیک در این داستان ها بسیار قوی تر است. متن نگاهی دلسوزانه و همدردانه با شخصیت های اولش دارد و گویا می خواهد “زشتی” و “بی وفایی دنیا” را در یک بینش بدبینانه تایید کند. شاید بتوان در این آثار از خلال زبان، به بدبینی متافیزیکی شرقی و مخصوصا ایرانی در خلال زمانی که بر هدایت گذشته رسید. بدبینی ای که بهترین حالتش را در شعر و فلسفه ی خیام می توان یافت و شاید ریشه در زندگانی سخت و همیشه توام با درگیری و رنج مردم ساکن در این جغرافیا، داشته باشد.
نامه ها و آثار غیر داستانی هدایت، مانند مقدمه ی “ترانه های خیام” می تواند موید این سویه ی دیدگاه وی در آثار تخیلی اش باشد که بیشتر در داستان های رئالیسم شخصی اش ظهور می کند. سرگذشت بسیار غم انگیز “آبجی خانم” را که به وضوح بدون هیچ تقصیر خود خواسته ای به آن گرفتار می شود، می توان اوج بدبینی اینگونه داستان ها نسبت به دنیا و زندگی دانست.
رئالیسم اجتماعی: که شاید بهتر باشد آنرا رئالیسم “انتقادی” بنامیم. هر چقدر دید هدایت در داستان های “رئالیسم شخصی” اش همدردانه و رقیق است، در این داستان ها که “طلب آمرزش”، “محلل”، “مردی که نفسش را کشت”، “مرده خور ها”، “حاجی مراد” و … از بهترین هایشان هستند، بی رحمانه و انتقادی ست. در این داستان ها هدایت در ظاهر به جای یک بیننده ی خنثی می نشیند و عینیت اجتماع را نشان می دهد و باید گفت در نشان دادن، بدون داوری کردن، موفق هم هست. اما سویه ی پیش فرض دار و دیدگاه تاریخمند هدایت را از انتخاب این صحنه ها برای نمایش دادن می توان تشخیص داد. تیغ تیز نظرگاه زمانی هدایت در این داستان ها به روی جامعه و مردمی کشیده شده که “خرافات”، “سنن کهنه” و مهم تر از همه “اعتقاد دینی” فاسدشان کرده و باعث شده کارهایی انجام دهند که حتی شنیدنش در یک داستان هم شگفت انگیز است. اعترافاتی که در داستان “طلب آمرزش” توسط سه نفری که برای توبه به کربلا می روند، مبهوت کننده و ویرانگر است. این اشخاص به ظاهر معتقد، چنان به راحتی از آدمکشی های خود می گویند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و هر چه بوده گذشته و تمام شده است. این جنبه از نظرگاه هدایت بسیار گزنده و آزار دهنده است و همین بر تاثیر گزار بودنش می افزاید. در این داستان ها انسانهایی به وضوح پست و خطرناک به نمایش گذاشته می شوند که در متن جامعه به صورت خیلی عادی و معمولی در حال زندگی هستند. شاید بارز ترین دیدگاه تاریخمند هدایت، همین مخالفت و انتقاد صریحش از جامعه ای باشد که در آن زندگی می کند. مطلبی که نه در متن داستان ها، بلکه در خطوط سفید بین نوشته ها، آنجا که نظرگاه هدایت، مطلبی را برای نشان دادن انتخاب کرده شکل می گیرد و پرورده می شود. این دیدگاه را به روشنی در آثار غیر داستانی هدایت و در آثار داستانی دیگرش که در این تقسیم بندی جای نمی گیرند، می توان مشاهده کرد.
_______________________________________________________________________
ناسیونالیسم: پس از جنگ جهانی اول، حس نوستالژیک بسیار قدرتمندی در قشر متوسط و بالای جامعه به وجود آمد که در هیات حاکمه بدل به ایدئولوژی سیاسی و در قشر روشنفکر و فرهیخته ی جامعه، مبدل به ایران شناسی و تحقیق و مطالعه در تاریخ ایران باستان شد. این گرایش دو فاکتور اصلی در نگرش فرهیختگان آن زمان به وجود آورد. اول اینکه تحت تاثیر نوستالژی و مقایسه ی عظمت و قدرت سیاسی ایران باستان با اوضاع و احوال اسف بار جامعه ی آن روز، حالتی رمانتیک و غم انگیز در آثار و اقوال آنها نمایان شد و دوم، با دقت در علل ظاهری این از-دست-رفتگی، قوم عرب مسبب شناخته شد و عرب ستیزی شدیدی بر نوشته های نویسندگان آن زمان سایه انداخت. هدایت از این دو گرایش تاثیر بسیار زیادی پذیرفت و آن سویه ی زمانی و تاریخی بسیار قوی را که خواه ناخواه هزار و اندی سال است، قسمتی از تاریخمندی هر ایرانی را تشکیل می دهد، در آثاری مانند نمایشنامه ی “پروین دختر ساسان”، “سایه مغول”، “آخرین لبخند”، “آتش پرست” و با وضوح بیشتر در آثار غیر داستانی ای مانند “اصفهان نصف جهان” و در ترجمه ی آثاری از زبان پهلوی مانند “کارنامه اردشیر بابکان” و “زند وهومن یسن” به نمایش گذاشت. این دیدگاه را می توان در داستانی مانند “آخرین لبخند” که داستان ملاقات سری عده ای از سرداران ایرانی برمکی ست که می خواهند علیه خلیفه هارون الرشید توطئه کنند، مشاهده کرد. گفتنی ست که از اواسط دوره ی رضاشاه که ناسیونالیسم به ایدئولوژی سیاسی بدل شده بود، هدایت دیگر به این شیوه داستان ننوشت. استفاده از عناصر، سنن، و اعتقادات ایران باستان را در آثار دیگر هدایت که به دلیل نوستالژیک نبودن و دشمن ناستیزی شان، جزو این دسته محسوب نمی شوند، می توان پی گرفت. طنز: گرچه طنز یکی از بارزترین مشخصات نثر و شیوه ی بیان هدایت در اکثر آثار داستانی و غیر داستانی اوست، اما در چند اثر داستانی مانند “میهن پرست” و “حاجی آقا” و آثار غیر داستانی مانند “وغ وغ ساهاب” و “ولنگاری”، طنز، قالب اصلی روایت، برای بیان اعتراضات خودآگاه هدایت است. شاید بارز ترین جنبه ی خودآگاه وی را بتوان در این آثار جست، که وی با زبانی گزنده و طنزی کم نظیر و بدیع، به نقد و مبارزه با هیات حاکمه ی ادبی و گاهی سیاسی می پردازد و نظراتش را بی پروا از متون غیر داستانی اش به داستان ها انتقال می دهد. چه در رمان “حاجی آقا” و چه در داستان “میهن پرست”، کاریکاتور بسیار استادانه ای از متولیان ادب و سیاست آنروز کشیده می شود که هدایت به وضوح با آنها مشکلات عمده ای داشت. این جنبه ی طنز پردازانه و نقادانه ی هدایت شاید خودآگاه ترین و مشخص ترین جنبه ی داستانی اش باشد که تحت تاثیر شخصیتش در این داستان ها به وجود آمده است.
رئالیسم جادویی: شاید به کار بردن این نام برای تعداد کمی از داستان های هدایت مخصوصا برای کسانی که غلامحسین ساعدی را اولین نگارنده ی داستان های جادوئی در ایران می دانند (بگذریم از اینکه به شخصه با جادویی بودن داستان های ساعدی مخالفم) غیر قابل قبول و در کل بحث بر انگیز باشد، اما به نظر من، سه تا از داستان های هدایت یعنی “تخت ابونصر”، “آفرینگان”، و شاید “س.گ.ل.ل.” را بتوان از جهاتی اولین داستان های رئالیسم جادوئی ایرانی خواند (البته اگر اصولا برای رئالیسم جادوئی مبدئی قائل باشیم). یکی از مهمترین مشخصات رئال جادوئی، اتفاق افتادن موضوعی جادوئی و غیر واقعی، در زمینه ای کاملا واقعی است، به صورتی که آن موضوع جادوئی وهم یک یا چند نفر نباشد و به وضوح اتفاق بیفتد. با این تعریف است که داستان هایی مانند بوف کور و سه قطره خون، علی رغم موضوع غیر واقعی شان، از حیطه ی داستان های جادوئی خارج می شوند. در داستان “تخت ابونصر” زنده شدن مرزبان ساسانی – سیمویه – امری جادوئی ست که در بستر واقعیت محض اتفاق می افتد و در “آفرینگان” هم در بستر دنیای واقعی ست که مردگان گرد هم جمع می شوند و بر فراز بام خانه ها به پرواز در می آیند. در “س.گ.ل.ل.” هم گرچه بستر واقعیت در آینده است و همین مطلب خصلتی “علمی – تخیلی” به داستان بخشیده، اما عناصر جادو مانند خود “واکسن” و یا “تبدیل” شخصیت های اصلیدر انتهای داستان، در مرکزیت قرار دارند.
تعداد این داستان ها زیاد نیست و شاید نتوانند چیز زیادی از زمان گذشته بر هدایت به ما بگویند مگر عشق به عنصر تخیل که در هر نویسنده ای و مخصوصا نویسنده هایی که پیشینه ای اسطوره ای دارند، یافت می شود. همین پیشینه ی اسطوره ای که برسازنده ی رئالیسم جادوئی ست باعث شده که هدایت، شاید مستقل از نویسندگان امریکای جنوبی، دست به نوشتن داستان در چنین سبکی زده باشد.
داستان های درونی: شاید این اسم هم برای دسته ای از داستان های هدایت مانند “سه قطره خون”، “تاریکخانه”، “سگ ولگرد”، “زنده به گور” و … که به وضوح از شاهکار های وی و همچنین ادبیات داستانی فارسی هستند، مناسب نباشد. اما برای این نام گذاری یک دلیل مهم دارم: تمام این داستان ها با درون نگری و درون کاوی نوشته شده اند. آن هم نه درونکاوی شخصی، بلکه کاویدن درون انسان به طور کلی. ساختار این داستان ها، فضایشان، عناصرشان و حتی شخصیت هایشان، شبیه درون انسان به طور کلی ست. در این داستان ها مسئله این نیست که شخصیت اول چگونه رفتار می کند و یا این اتفاق چه تاثیری در رفتار آن شخصیت دارد، بل آنگاه که داستان را به مثابه ی یک کل می نگریم، درون انسان را می بینیم و تمام جزییات و اتفاقاتش را. به همین دلیل این داستان ها پر از نماد و نشانه های ناخودآگاه جمعی و کهن الگوهای بشری به طور کلی اند. از “سایه” و “آنیما” ی موجود در “سه قطره خون”گرفته تا “زهدان” و سرخی آن در “تاریکخانه”، می توانند به عنوان کهن الگوهای روان بشری به طور کلی فهمیده شوند. هدایت نگاه ژرفی به درون خود و در نتیجه ی آن به درون انسان های دیگر داشت. این داستان ها که مهم ترین داستان های او نیز هستند همگی موید این نکته اند که وی درک عمیقی از درون انسان، میل ها، خواست ها و سرکوفته هایش داشت و آنها را به بهترین نحو در قالب داستان بروز می داد. بی دلیل نیست که خوانندگان وی در اعصار بعد، همیشه این داستان ها را نماد و نشانه ای از شخصیت خود هدایت می دانند و عبارات و جملاتی از این داستان ها را به عنوان نقل قول مستقیم از زبان هدایت نقل می کنند. حقیقت این است که این داستان ها نه لزوما درون هدایت، بلکه درون انسان ها را به شکل عام نشان می دهند و اگر چه نمی توان تمام گفته های آنها و اتفاقاتشان را به هدایت نسبت داد اما می توان با قاطعیت گفت که تمام اینها داستان “درون انسان” است.
بوف کور: این رمان را که بهترین اثر هدایت و به نظر قریب به اتفاق منتقدین و متخصصان ادبیات داستانی، بهترین اثر داستانی ادبیات ایران است(به دلایل متعددی با این مسئله موافقم که در آینده شرح خواهم داد) در هیچ یک از دسته بندی های بالا نیاوردم. شاید علت تفاوت بوف کور، دلیل یگانه بودنش و متعاقبا سبب شاهکار بودنش همین باشد که بوف کور را می توان در همه ی دسته های بالا جای داد اما مسلم است که از هر یک از دسته های بالا چیزی بسیار بیشتر دارد که اجازه نمی دهد هیچ گونه بر چسب یکه و تنهایی بر آن بزنیم. در هر یک از تقسیم بندی های بالا به یکی از جنبه های بارز دیدگاه هدایت به دنیا و زمانی که بر وی گذشته رسیدیم. در بوف کور همه ی اینها جمع است و به همین دلیل است که بوف کور یگانه است، یونگ می گوید تمام آثار هنری یک هنرمند به منزله ی پیش نویس و پی نویسی ست بر یک اثر هنری و این مطلب در مورد “بوف کور” به وضوح صادق است. در بوف کور، هدایت خود را نوشته و یا شاید بتوان گفت که انسان را نوشته است. می توانیم دیدگاه رمانتیک و دلسوزانه اش را در “رئالیسم شخصی” اش ببینیم، آنجا که این بار خود راوی به جای آن شخصیت های بدبیار و شوم نشسته و قطعه قطعه داستانی را نقل می کند. دید بی رحمانه و انتقادی اش که در “رئالیسم اجتماعی” اش بارز تر بود، آنجا که از “رجاله” ها و مردم شهر و “قصاب” سخن می گوید نمود می یابد. ایران دوستی و ناسیونالیسم اش آنجاست که به “ری” باستان در زمان شکوهش بر می گردد و سعی می کند توصیفی درخور از آن به دست دهد و طنزش را هم در جای جای داستان مخصوصا در مورد “گزمه” ها می توان دید. عنصر جادوئی اش را در سفر زمانی راوی به گذشته و تبدیل و تبدل شخصیت ها باید پی گیری کرد اما بارز ترین مشخصه ی داستان “ساخت درونی” آن است که باعث شده خیلی ها آنرا جزء همین دسته ی اخیر محسوب کنند و از داستان های “روانی” هدایت بدانند. ساختار داستان ساختاری به وضوح انسانی ست و نمادهای آن مهمترین و برجسته ترین نمادهای مورد استفاده ی هدایت اند که از حال حاضر راوی تا نژاد هند و اروپایی اش و حتی ابتدای انسان را در بر می گیرند. این اثر جمع بندی تمام وجوه داستانی و هنری هدایت است و در عین حال، چه به گشتالت اعتقاد داشته باشیم و چه نداشته باشیم، واضح است که چیزی بیش از همه ی آنها دارد. شاید با تحلیل بوف کور به تنهایی بتوان خیلی از مشخصه های زمانی که بر هدایت گذشته را کشف کرد اما به دلیل اینکه بسیار از بوف کور نوشته و گفته شده، بحث درباره اش را ادامه نمی دهم.
۵/
از طرح و ساختار و مضمون داستان های هدایت به اجمال سخن گفتم. اما باید دید آیا چیزی هم می توان در رابطه با نثر و زبان ظاهری هدایت گفت که مرتبط به موضوع مورد بحث ما باشد؟ در نثر هدایت چند خصوصیت بارز می توان در نظر گرفت:
- وفور لغات عامیانه : هدایت از اولین نویسندگانی بود که بی پروا لغات عامیانه ای مانند “کنفت”، “دزدکی” ، “چاروادار” و … را در نثرش استفاده می کرد. برای نمونه :”… در میان زبیل بعضی تکه های خوشمزه مثل استخوان …” (سگ ولگرد)
- استفاده از حروف اضافه به روش و معنای نثر کهن فارسی و شاید تا حدودی نزدیک به شعر فارسی. مانند استفاده از “به” به معنی “برای” و “به” به معنی “با” و “در” به معنی “به” و … به عنوان مثال :”آسایش به من حرام شده بود”(بوف کور) و “به یک نگاه او دیگر اسراری برایم وجود نداشت” (بوف کور).
- حذف حروف اضافه که مختص زبان محاوره است. معمولا در نثر هدایت حروف اضافه ای مانند “به” و “در” بسیار حذف می شوند. برای مثال:” گونه هایم سرخ و {به} رنگ گوشت جلوی دکان قصابی شده بود” (بوف کور).
- آوردن “ب” به اول فعل مضارع بدون اینکه لازم باشد و این هم از خصوصیات زبان محاوره است. مانند :”چون می ترسید اگر بلند بشود، جایش را از دست بدهد”.(زنی که مردش را گم کرد)
- تقدم مسند به مسند الیه و مفعول به فاعل که یکی از مشخصه های مهم زبان محاوره ای در زمان هدایت است. مثال:” چندین جای دیگر به تماشا رفتیم” (آینه شکسته) ، “دو تا میز هم رویش شیرینی و میوه چیدند” (آبجی خانم) ، ” این جمله ی آخر را زرین کلاه با اطمینان گفت” (زنی که مردش را گم کرد).
- آوردن صفات و مسندهای ناهمخوان با موصوف ها و مسند الیه هایی که با آنها در محور همنشینی قرار می گیرند. این ترکیب بسیار زیبا و بدیع به نثر هدایت حالتی شعری و گاهی رازگونه می بخشد و بر قدرت تخیل آن می افزاید. ترکیب هایی مانند “زندگی گم” ، “دریچه بدبخت” ، “سرمای لزج” ، “آسایش گوارا” و … برای نمونه :” یک جور بغض گنگ نسبت به بیدادی دنیا و همه مردمان حس کرد” (بن بست).
- استفاده از لغات و ترکیبات آنگونه که در نثر کهن فارسی به کار می رفتند. مانند “از در در آمدن” به جای “وارد شدن” (داش آکل)
- کاربرد کلمه ی “یک” برای تاکید که در نثر قدیم رایج نبوده اما از “یک” زمانی! به بعد تحت تاثیر زبان محاوره رایج شده است. برای مثال:”میرزا حسینعلی می دانست که یک سر و رمزی در دنیا وجود دارد” (مردی که نفسش را کشت).
- حذف “را” نشانه ی مفعول که می توان آنرا هم تحت تاثیر زبان محاوره دانست و هم تحت تاثیر زبان شعر. به عنوان نمونه :”مشروبی {را} که قاسم برای آنها تهیه کرده بود، چیده بودند” (تخت ابو نصر) ، “حتی جانماز ترمه ای {را} که آبجی خانم چند بار از مادرش خواسته بود و به او نداده بود، برای ماهرخ گذاشت.” (آبجی خانم)
می توان با کمی دقت، مختصات نثر و زبان هدایت را با مسائلی که بالاتر در رابطه با ساختار و مضمون داستان ها بیان شد، پیوند زد، گرچه من قصد انجام این کار را ندارم. مسئله اینجاست که نثر هدایت هم یک نثر زمانی ست، که بازه ی گسترده ای از زبان فارسی کهن تا زبان محاوره ای روز را شامل می شود و همین خصیصه ی تاریخمند بودن نثر هدایت است که به صورتی کارا و تاثیر گذار، باعث برجسته کردن مضمون و درونمایه ی داستان هایش می شود. نثر هدایت از آن دسته نثر هایی ست که در عین اینکه مشخصه و امضای مخصوص دارند، به راحتی پنهان می شوند تا داستان و ساختار آن خود را بنمایانند. نثر هدایت دقیقا مانند “ماده ی هنری” هایدگر است که خود را پنهان می سازد تا “روح اثر” به عنوان “عالم جدید” خود را نمایان کند.
۶/
ار جهتی ساده انگارانه است اگر به عنوان نتیجه بگویم که به وسیله ی آثار داستانی هدایت توانستم جنبه هایی از شخصیت او را بهتر بشناسانم. وانگهی چه سودی دارد که بتوانیم او را بهتر بشناسیم؟ شاید قصد من در ابتدای مقاله پیوند دادن زبان و زمان درونی هدایت بود که همین قصد با مبناهایش، نوعی نقض غرض به حساب می آید و باعث می شود به قصد اولیه ی مقاله بدبین شویم… مسئله اینجاست که من مقاله را ادامه دادم تا در نهایت به این نتیجه برسم که در واقع هدایتی که در این مقاله ترسیم شده، چه ربطی به هدایت واقعی داشته باشد و چه نداشته باشد، هدایتی ست که در افق ذهنی من جا خوش کرده و نماینده و راوی تعدادی از بهترین متون داستانی فارسی شده است. در واقع این مشخصه هایی که بر شمردم و در فرآورده های تخیلی هدایت پی شان رفتم، مشخصات هدایتی بودند که من نه دیده ام و نه صدایش را شنیده ام و نه با او به صورت حضوری گفتگو کردم… این مشخصات نتیجه دیالوگ های سال های سال من با آثار تخیلی هدایت است. بنابر خصلت دیالوگ، چه بخواهیم و چه نخواهیم، نفر دومی در افق ذهنی ما ساخته می شود که نماینده ی گفته هایش باشد. این هم هدایتی ست که در افق ذهنی من ساخته شده و درونی گشته و به قسمتی از وجود من، برای بر قراری نسبت با آثارش تبدیل شده است. شاید واقع بینانه تر این باشد که بگوییم قصد و هدف اصلی این مقاله (اصولا اگر قصدیتی در کار باشد) نه معرفی هدایت داستان نویس، که معرفی هدایتی بود که من در ذهن داشتم، از طریق زبان هدایت. زبانی که “زمان بر او گذشته” به وجودش آورده و در هم افقی با “زمان گذشته بر من”، بر زبانم جاری شده است. هر ادعایی افزون بر این، از طرف این نوشتار، آشکارا گزافه محسوب می شود.
علی خدادادی - زمستان ۸۸
منابع:
- صادق هدایت، مجموعه آثار، انتشارات جاویدان
- محمد علی همایون کاتوزیان، صادق هدایت و مرگ نویسنده، نشر مرکز
- سیروس شمیسا، داستان یک روح، انتشارات فردوسی
- محمد صنعتی، صادق هدایت و هراس از مرگ، نشر مرکز
- حسن کامشاد، پایه گذاران نثر جدید فارسی، نشر نی
- مارتین هایدگر، هستی و زمان، ترجمه سیاوش جمادی، نشر ققنوس
- محمود خاتمی، “هرمنوتیک گادامر”، مدخل فلسفه غربی معاصر، صص ۲۸۳ تا ۴۶۷، نشر علم
- علم هرمنوتیک، ریچارد ا. پالمر، ترجمه محمد سعید حنایی کاشانی، نشر هرمس
- کارل گوستاو یونگ، آیون، ترجمه فریدون و پروین فرامرزی، انتشارات به نشر


