عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
10 خرداد 1390 | |
|
2
|
18 فروردین 1389 | |
|
3
|
4 اسفند 1388 | |
|
4
|
24 بهمن 1388 | |
|
5
|
16 بهمن 1388 | |
|
6
|
26 آبان 1388 | |
|
7
|
2 آبان 1388 | |
|
8
|
1 آبان 1388 | |
|
9
|
1 آبان 1388 | |
|
10
|
30 مهر 1388 |
صادق هدایت - روایتی از زندگی هدایت به قلم علی خدادادی
تقدیر نویس
اگر بخواهم به سبک شما انسان ها یک مبدا برای خودم انتخاب کنم، باید بگویم امروز که در کنارتان هستم، از آن روزی که محمد هجرت کرد، ۱۳۸۸ سال از عمرم می گذرد.
خوب یادم می آید، اوایل ۱۳۳۰ سالگی ام بود. یک روز صبح که در خانه ی کوچکش در پاریس، گاز را باز کرده و دراز کشیده بود کف اتاق و بی خیال به سقف نگاه می کرد، من گیر کرده بودم. نمی توانستم بگذرم و بروم. مانده بودم همانجا و زور می زدم که رد شوم اما هر ثانیه ام صد سال شده بود. می دانید؟ وقتی که خیلی ناجور گیر می کنم و نمی توانم رد شوم مجبورم بر گردم به عقب و یک چیزهایی را مرور کنم. من همین گونه ام، کاریش نمی شود کرد. پس برگشتم به ۱۲۸۱ سالگی ام…
اواخر بهمن بود. آن خانه ی اعیانی خوب یادم هست که برف حیاط و درختانش را پوشانده بود و همه آنجا جمع شده بودند که تولد ششمین فرزند هدایت قلی خان، نوه ی نویسنده ی معروف دربار ناصری، رضاقلی خان هدایت را ببینند. همینکه صدای گریه اش بلند شد، همه چه شادی ای کردند و چه هلهله ای به پا شد. پسر کوچک خانواده بود. چه نقشه هایی که برایش نکشیدند پدر و مادرش… اسمش را هم گذاشتند صادق.
خوب یادم هست آن روز که با ذوق و شوق فرستادندش مدرسه ی ابتدایی علمیه ی تهران و باز خوب یادم هست ۱۱ ساله بود که آن کت و شلوار تر و تمیزش را تنش کردند و بردندش به دبیرستان دارلفنون… دو سال بعد به خاطر چشم دردش که آن روزها خیلی اذیتش می کرد از دارلفنون بیرون آمد و سال بعدش رفت مدرسه ی سن لویی… می شد فهمید که اهل درس نیست و دلش جای دیگری ست. سرش گرم ادبیات و نوشته های قدیمی بود و برایش اهمیتی نداشت که آینده چه می شود. دلش می تپید برای ادبیات. چقدر کم از این آدمها دیده ام من. چقدر زود گذشته ام وقتی یکی از این آدمها آن پایین روی زمین نفس می کشیده و چقدر دیر گذشتم وقتی کسی از آنها نبود تا شوقی در من ایجاد کند. صادق هم یکی از آنها بود… این را از همین سالهایی که رفته بود به سن لوئی فهمیدم. شتاب گرفته بودم با هر نفسش… بیست ساله بود که فهمید شبیه خیام است و راستی راستی هم شبیه او بود… خاطرات او را برایم زنده می کرد… چقدر زود می گذشتم وقتی خیام آن پایین نفس می کشید و شعر می گفت… الان که دارم اینها را برای شما تعریف می کنم، صدایی می شنوم. آخر می دانید؟ من همیشه صدای آدم ها را می شنوم از توی گورشان… صدای بعضی ها بلند می آید و واضح و مال خیلی ها اصلا به من نمی رسد. اما از وقتی شروع کردم به تعریف، یک صدای نزدیک و عمگین برایم واضح شده است. یکی از آن صداهایی که خوب یادم هست وقتی خلق می شد چه غمی تویش موج می زد:
“اگر چه حالیا دیریست کان بی کاروان کولی
از این دشت غبار آلود کوچیده ست،
و طرف دامن از این خاک دامنگیر بر چیده ست
هنوز از خویش پرسم گاه:
آه
چه می دیده ست آن غمناک روی جاده ی نمناک؟”
چه سوزی دارد این صدا و نغمه اش… ۱۳۰۳ ساله بودم که رفت به بلژیک برای ادامه ی تحصیل. آنهم چه تحصیلی… مهندسی خواند و خوشش نیامد و رفت و به هر ضرب و زوری بود خودش را رساند به فرانسه و تغییر رشته داد. رفت پاریس… خوشش می آمد از آنجا… سه سال بعدش بود که دوباره عرصه به من تنگ شد و نمی گذشتم چون خودش را انداخت توی رود سن که بمیرد و شانس آوردم که یک قایق ماهیگیری نزدیکش بود و ماهیگیر فکر کرد که کسی دارد غرق می شود و رفت و نجاتش داد… با این دیوانگی می خواست مرا از بودنش محروم کند…
۱۳۰۹ سالگی ام بود که درسش را تمام نکرده برگشت به تهران و در یک بانک مشغول به کار شد. این روز ها را خوب به یاد دارم که چه زود می گذشت و چقدر شاد و روان بودم… شب که می شد، می آمد توی اتاقش و پنجره را باز می کرد رو به بیرون شهر و می نشت در آن سکوت شب و می نوشت و من بدون اینکه بفهمم کجا هستم و چه می کنم می گذشتم و می رفتم و با نوشته هایش روز و شبم را عوض می کردم. یک چیزهایی نوشته بود و اسمشان را گذاشته بود “زنده به گور”. یا مثلا “سه قطره خون” و “سایه روشن” … من چه حالی می کردم با ساخته شدن اینها… مخصوصا وقتی مرا به عقب تر می بردند… به روزهای جوانی ام… در تمام نوشته هایش آثار جوانی ام را می دیدم… چیزهای دیگری هم نوشته بود مثل “نیرنگستان” و “وغ وغ ساهاب” و “اصفهان نصف جهان” و … چه شش سالی بود آن شش سالی که روز و شبش می نوشت و می داد من بخوانم… مثل برق و باد گذشتم… نفهمیدم چه شد و کی آمد و کی رفت آن شش سال … هیچگاه فراموشش نمی کنم زمانی را که ۱۳۱۵ ساله شدم … “بوف کور” اش را داد بخوانم… شاهکار بود … دلم تنگ شد…
“زنی گم کرده بودیی آشنا، و آزار دلخواهی؟
سگی ناگاه دیگر بار
وزیده بر تنش گمگشته عهدی مهربان با او
چنان چون پار یا پیرار؟
سیه روزی خزیده در حصاری سرخ؟
اسیری از عبث بیزار و سیر از عمر
بتلخی باخته دار و ندار زندگی را در قماری سرخ؟
و شاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در زیرش
هزاران قطره خون بر خاک روی جاده ی نمناک؟”
بوف کورش را که نوشت بلند شد و رفت هند تا چاپش کند و زبان پهلوی یاد بگیرد و چند تایی متن از دوره ی جوانی ام ترجمه کند و کرد. “کارنامه ی اردشیر بابکان” و “زند وهومن یسن” … چقدر گریه کردم برای روزگار جوانی ام …
سال بعدش برگشت به تهران و دوباره رفت به بانک و مشغول شد به کار که البته برای من مثل روز روشن بود که دوام نمی آورد و می آید بیرون… اصلا حقیقتش این است که وقتی آن پایین کسی خلاف جهت دیگران و خواسته هایشان، حرکت می کند من خوشحال می شوم و کیف می کنم و زود می گذرم… البته می دانم کمی ظالمانه است چون آن شخص مثل من خوشحال نیست و اذیت می شود… صادق هم اذیت می شد و درد می کشید از اینکه نمی توانست یا بهتر بگویم نمی خواست در جریان آب بیفتد و برود پایین دست رود و غرق شود … همین خلق و خویش مرا یاد “کافکا” می انداخت… خودش را هم همینطور … فکر می کنم برای همین هم بود که رفت و نشست چند تا از آثار او را ترجمه کرد مانند “مسخ” و “گروه محکومان” و “شغال و عرب” و … بعد هم که بیشتر احساس نزدیکی می کرد با کافکا، خودش را گذاشت جای او و به جایش حرف زد و “پیام کافکا” را نوشت…
“چه نجوا داشته با خویش؟
پیامی دیگر از تاریکخون دلمرده ی سودازده کافکا؟
- (درفش قهر،
نمای ذلت عرق یهودی از نظام دهر،
لجن در لج، لج اندر خون و خون در زهر.) –
همه خشم و همه نفرین، همه درد و همه دشنام؟
درود دیگری بر هوش جاوید قرون و حیرت عصیانی اعصار
ابر رند همه آفاق، مست راستین خیام؟
تفوی دیگری بر عهد و هنجار عرب، یا باز
تفی دیگر به ریش عرش و بر آیین این ایام؟
چه نقشی می زده ست آن خوب
به مهر و مردمی یا خشم یا نفرت؟
به شوق و شور یا حسرت
دگر بر خاک یا افلاک روی جاده ی نمناک؟”
البته این را هم بگویم که کمی قبل تر از آنکه آنقدر به کافکا شبیه شود و در ۱۳۲۷ تا ۱۳۲۹ سالگی ام بنشیند و بپردازد به کافکا، زمانی که ۱۳۲۰ سال داشتم رفته بود و به عنوان مترجم در دانشگاه هنر شروع کرده بود به کار و سال بعدش هم چند تا داستان به اسم “سگ ولگرد” منتشر کرده بود. این سال ها بود که فضا برایش باز تر شده بود و می رفت کافه می نشست با دوستانش و لبی تر می کرد و راحت حرفش را می زد و جوان ها هم دورش جمع می شدند و او را جلودار خود می دانستند. با آن طنز بی نظیرش که هر بار می نوشت نمی دانستم چطور می گذرم، شروع کرده بود به انتقاد از حکمای سیاسی و ادبی ایران. “حاجی آقا” را نوشت و “ولنگاری” را و یک چندی خنده بر لبان من و طرفدارانش جاری ساخت اما …
“دگر ره مانده تنها با غمش در پیش آیینه
مگر، آن مهربان عیاروش لوطی؟
شکایت می کند زان عشق نافرجام دیرینه
وز او پنهان، به خاطر می سپارد گفته اش طوطی؟
کدامین شهسوار باستان می تاخته چالاک
فکنده صید بر فتراک روی جاده ی نمناک؟”
اما چه بگویم از آن پایین که با هیچ کس وفا نمی کند و با صادق بد تر از همه ی مردمان روزگارش کرد. یک روز که دیگر جانش به لبش رسیده بود، بلند شد و رفت تمام کتاب هایش را فروخت به ۴۰۰ تومان ناقابل و چه زجری هم کشید از جدا شدن از آنها و پولش را جمع کرد و بار و بندیلش را بست و برای همیشه رفت به پاریس… خوب می دانستم که دیگر بر نمی گردد. رفت و پشت کرد به خاکش که وطن آنهایی شده بود که انکارش کردند و می کنند. همین الان هم که اینها را به شما می گویم انکارش می کنند و می گویند “دردش از بی دردی بود” و “مرفه بود” و چه می دانم “ملحد بود” و “چرند می نوشت” … و همیشه همین بوده …
آرام خوابیده بود کف اتاق. دیگر آنهمه سخت نبود برایم رفتن. دستش را گذاشته بود کنار تنش و خیره شده بود به نقطه ی نامعلومی، به نقطه ای این بالاها. بوی گاز همه جا پیچیده بود. صادق دیگر نفس نمی کشید… باز هم باید کند و آرام و معمولی می رفتم… صبر کردن برای به دنیا آمدن یکی دیگر از این آدم ها که باز زود بگذراندم و ماندگارم کند، دیوانه ام می کرد.
“هزاران سایه جنبد باغ را چون باد بر خیزد
گهی چونان گهی چونین.
که می داند چه می دیده ست آن غمگین؟
دگر دیریست کز این منزل ناپاک کوچیده ست.
و طرف دامن از این خاک بر چیده ست.
ولی من نیک می دانم،
چو نقش روز روشن بر جبین غیب می خوانم،
که او هر نقش می بسته ست، یا هر جلوه می دیده ست،
نمی دیده ست چون خود پاک روی جاده ی نمناک …”*
صدا هم کم کم مانند آن خاطرات محو می شود…بهمن است و هوا سرد و من ۱۳۸۸ سالم شده از آن روز هجرت … هر بهمن که می رسد رفتنم کند تر می شود و مجبورم بر گردم و دوباره اینها را مرور کنم و اشکی برای یکی از عزیزترین از دست رفتگانم بریزم… من همین گونه ام، کاریش نمی شود کرد…
علی خدادادی – زمستان ۸۸
*”روی جاده نمناک”، مهدی اخوان ثالث، از این اوستا، نشر مروارید ۱۳۷۹
آثار هدایت:
رباعیات خیام (۱۳۰۲)
فوائد گیاهخواری (۱۳۰۶)
زندهبگور (۱۳۰۸) (مجموعه داستان کوتاه)
پروین دختر ساسان ۱۳۰۹) (نمایشامه)
سایه مغول (۱۳۱۰)
اصفهان نصف جهان (۱۳۱۱) (سفرنامه)
سه قطره خون (۱۳۱۱) (مجموعه داستان کوتاه)
نیرنگستان (۱۳۱۲)
سایه روشن (۱۳۱۲)
مازیار (۱۳۱۲) (جستار تاریخی و یک نمایشنامه) با همکاری مجتبی مینوی
وغوغ ساهاب (۱۳۱۳) با همکاری مسعود فرزاد
ترانههای خیام (۱۳۱۳)
بوف کور (۱۳۱۵)
علویه خانم (۱۳۲۲)
حاجی آقا (۱۳۲۴)
افسانه آفرینش (۱۳۲۵) (خیمهشببازی در سه پرده)
ولنگاری (۱۳۲۳)
توپ مرواری (۱۳۲۷)
سگ ولگرد (مجموعه داستان کوتاه)
کاروان اسلام (البعثة الاسلامیة الی البلاد الافرنجیة)
مجموعه نوشتههای پراکنده (به کوشش حسن قائمیان)
ترجمهها
ترجمه از زبان فرانسه
کور و برادرش (۱۳۱۰) نوشته آرتور شنیتسلر
کلاغ پیر (۱۳۱۰) نوشته الکساندر لانژ کیلاند نویسنده نروژی
تمشک تیغ دار (۱۳۱۰) نوشته آنتون چخوف
مرداب حبشه (۱۳۱۰) نوشته گاستون شرو نویسنده فرانسوی
جلو قانون نوشته فرانتس کافکا
مسخ نوشته فرانتس کافکا
گراکوس شکارچی نوشته فرانتس کافکا
گروه محکومین نوشته فرانتس کافکا
دیوار نوشته ژان پل سارتر
ترجمه از متون پهلوی به زبان فارسی
گجسته ابالیش (۱۳۱۹)
گزارش گمانشکن (۱۳۲۲)
یادگار جاماسب (۱۳۲۲)
کارنامه اردشیر بابکان (۱۳۲۲)
زند وهومن یسن (۱۳۲۳)
آمدن شاه بهرام ورجاوند (۱۳۲۴)
مقالات
مقدمهای بر رباعیات خیام
انسان و حیوان (۱۳۰۳)
پیام کافکا
http://www.hamravi.ir/archives/2059



