عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
10 خرداد 1390 | |
|
2
|
18 فروردین 1389 | |
|
3
|
4 اسفند 1388 | |
|
4
|
24 بهمن 1388 | |
|
5
|
16 بهمن 1388 | |
|
6
|
26 آبان 1388 | |
|
7
|
2 آبان 1388 | |
|
8
|
1 آبان 1388 | |
|
9
|
1 آبان 1388 | |
|
10
|
30 مهر 1388 |
هومن قادری - 23:43 1388/08/1
هدایت - کافکا
|
هدایت - کافکا چند خطی از نامهی صادق به برادرش محمود هدایت؛ پس از اولین خودکشیاش در رودخانهی مارن فرانسه، که او را از مرگ نجات دادند: ـ تصدقت گردم. نمیدانم عجالتا چه بنویسم. یک دیوانهگی کردم به خیر گذشت(!!!). بعد مفصلا شرحاش را خواهم نوشت. مزاجا سلامت هستم. هرچه پول داشتم به مصرف رسانیدهام و... [ دستنویس هدایت: دیدار به قیامت؛ ما رفتیم و دل شما را شکستیم؛ همین!] شوخیی دردناک هدایت، پس از آنکه گواهیی بیماریی مغزیی او را برای اعزام به خارج از کشور به عنوان بیمار از طرف کمیسیون پزشکی؛ به دستاش دادند: ـ تصدیق دیوانهگی هم کف دستمون گذاشتند؛ آنوقت گفتند: بسمالله! خوب... بد نشد. ما هم با تصدیق علت مغزی میزنیم به چاک... بالاخره با اعطای تصدیقنامچهی جنون از خدمات میهنیی بنده تقدیر شد! اظهارات صادق پس از وخامت اوضاع حسن شهیدنورایی؛ دوست و یار قدیمیاش؛ که او برای دیدارش در پاریس بر بسترش حاضر شد: ـ تنها تفریح این سفر بنده همین است که هر روز به چُسنالههای شهیدنورایی گوش بدهم. مُردن که دیگر اینقدر آه و ناله و سر و صدا ندارد! سخنان هدایت خطاب به خواهرزادهاش در کافه مونتپارناس پاریس: ـ اگر عُرضه یا میل تهیهی قصری در دیار خود نداشتم، از دیر زمانی در مُلک خاجپرستان خانهی آخرتی برای خود زیر سر گذاشتهام! و در جایی دیگر هنگامی که او را به دکتر دندانپزشک برای معالجهی دندانْدردش معرفی میکنند؛ چنین میگوید: ـ دیگر همین مانده که هرجای آدم خراب میشود و از کار میافتد بدویم و تلاش کنیم که معالجه شود و زحمت این را آدم به خودش بدهد که چند سال بیش عمر کند. چند روز قبل از خودکشی؛ هدایت بسیاری از پاکنویسهای داستانهای آیندهاش را از بین میبرد و در مورد آنها خطاب به مریدش مصطفا فرزانه چنین میگوید: ـ بینداز سر جایاش! دست به این آشغالها نزن! میخواهم هفتاد سال سیاه چیز ننویسم. مردهشور ببرد. عُقام مینشیند که دست به قلم ببرم. به زبان این رجالهها چیز بنویسم. یک مشت بیشرف! یک خط هم نباید بماند. تمامی ندارد. بچه با گهاش بازی میکند. تازه داشتم بلد میشدم. اول کارم بود. اما این اراذل لیاقت ندارند که کسی برایشان کاری بکند. یک مشت دزد قالتاق. اصلا سرشان توی این حرفها نیست. نمیخوانند، اگر هم بخوانند نمیفهمند! پس برای کْی بنویسم؟ و آنهنگام که فرزانه او را به تقلید از کافکا در از بین بردن آثارش متهم میکند؛ هدایت چنین میگوید: ـ چهطور من شدم شبیه کافکا؟ کافکا به هر حال نان و آباش را داشت، نامْزدش را داشت، کتابهایاش را اگر میخواست چاپ میکردند؛ ولی مسلول بود و مُردنی! من برعکس؛ نه نان دارم، نه نامْزد و بهخصوص نه خواننده؛ اما بدنام سیُهفت درجه حرارت دارد. جان سگ دارم. هزارُ یک بلا سر خودم آوردهام و باز هم رو پا بندم! اینک آخرین ساعات زندهگیی هدایت و شرح حالی دردناک از زبان خودش: ـ گاهی وضع جوریست که دیگر دستام به جایی نمیرسد؛ آدم که تو گه بغلتد، بهبه و چهچه ندارد! به هرحال فضولی به شما نیامده که من چه غلطی میکنم! *** [ هدایت در گوشهی نقاشیاش این چنین نوشته است: ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم!] غروب روز نوزدهاُم فروردین سال سی! پاریس؛ کوی شامپییونه؛ آپارتمان شمارهی سیُهفت! صادق هدایت تمام درزهای پنجرهی آشپزخانه را با پنبه مسدود کرد، شیر گاز را باز نمود، روی کف آشپزخانه دراز کشید تا به زندهگیی خود خاتمه دهد. شاهدان جسد اظهار میکنند که ملافهیی که صادق روی آن دراز کشیده بود؛ از حالت عادی خارج نشده و حتا تایی هم برنداشته بود! *** دیوانهی داستان زندهبهگور بالاخره به زندهگیی خود خاتمه داد؛ آنگونه که خود میخواست! به نقل از وبلاگ سیاها http://siyaha.adabkade.com/ در حقیقت فلسفهء اصالت وجود سارتر و هم فکران او، بر خلاف شایعات موجود و تصورنادرستی که صادق هدایت چون بسیاران دیگر، بر آن باور داشت، فلسفهء ابداعی ِ فرانسویها نبود، به سخن دیگر، آنها آفریننده این جنبش فکری نبودند، بلکه این فلسفه اقتباسی بود از فلسفهء دانمارکی-آلمانی، که فرانسویها چون همیشه و مانند دیگر زمینهها، به شرح و تعمیق آن پرداخته[ دراینجابحث ِاصالت داشتن یا نداشتن این جنش مورد نظر نیست] از مبتکرین آن پیشی گرفتند که البته خود سارترو دوستان اواین نکته را پنهان نمیکردند که در این مورد، بیشتر وامدار آلمانیها هستند. (٣٠) بنا بریاد گفتههای م. فرزانه، هدایت هیچگاه تأثیرپذیری و حتا تقلید ازآثارنویسندگان اروپایی ِ مورد علاقهء خودرا پنهان نمیکرد. او در پاسخ به م. فرزانه که از او در بارهء تقلید از آثار نویسندگان بزرگ میپرسد، میگوید: « تقلید؟ همه تقلید میکنند. من هم تقلید میکنم. تقلید عیب نیست. دزدی و چاپیدن عیب است. داشتن شخصیت در این نیست که آدم خودش را اوریژینال جا بزند. اوریژینالیته به تنهایی حسن نیست ، شرط خلق کردن نیست. چه بسا آدم حرفی داشته باشد که باید تو یک قالب خاص گفته بشود و این قالب پیش از او ساخته شده باشد... اگر به هوای اینکه میخواهی مقلد نباشی، نه ببینی، نه بخوانی و نه بشنوی و نه چیزی یاد بگیری کارت خراب است؛ چرا که خبر نداشتن از کار دیگران آدم را اوریژینال نمیکند. باید خواند و شنید و اگر عرضه داشت زیرش زد[؟]. بلد نبودن تکنیک نوشتن مانع نوشتن میشود... همین سارتر یک مقاله انتقادی برای یک نویسنده ی شوروی[روسی] نوشته و بهش ایراد میگیرد که فقط پنج هزارتا کتاب خوانده است... باید خواند و خواند وخواند... ولی آن روزی که مینشینی بنویسی باید خودت باشی، دیده و شنیده و حس خودت باشد. آن وقت اصلا" به یادت نمیآید که داری چه تکنیکی را به کار میبری... فوت وفن ساختمان را بلدی، به کار میزنی، بیاینکه خواسته باشی دیگران را به حیرت بیندازی... من به نسبت مطلبی که دارم طرز کارم عوض میشود... اما به طور معمولی و عادی از پیش به خودم نمیگویم فلان تکنیک جویس و ویرجینیا وولف را انتخاب کنم یا فوت و فن کافکا و داستایفسکی را.آدم یا حرف دارد یا ندارد. وقتی حرف دارد باید بهترین شکلی را که با حرفش جور است انتخاب کند، نه اینکه اول فورم را انتخاب کند و فلان تکنیک را به کار ببرد... منظورم از بهترین فرم این است که برای در آوردن جان کلام از هیچ وسیلهای نباید گذشت. نه از لغت، نه سبک، نه جمله بندی، نه اصطلاح... همه شان باید بجا باشد تا ساختمان رویش بند شود...». قصههای کهن ایرانی را اندکی ساد وار(٥٠) میداند. هدایت به گواهی یاد گفتهها و بنا بر آثارش برای اندیشههای پر ابهام کافکا ارج بسیار قایل بود. اعتقاد او به پندار گرایی، انزواطلبی و ناسازگاری درونی کافکا، در واقع ریشه در درون پُر آشوب و بیگانه باخود ِ او دارد که هدایت را از شرایط تاریخی- اجتماعی به دُور میافکند و به درون نا خود آگاه ِ خود پرتاب میکند. برای پرتو افکنی بر تاریکیهای نبوغ ِ اغواگر هدایت، یاد گفتههای م. فرزانه (با وجود خطری که ممکن است این نوع خاطره گوییهارا از قواعد عینی دور کرده، داوری ِ تفسیر پذیر را جانشین واقعیت کند) مشعلی است هرچند لرزان، که دل این تاریکی را میشکافد. یکی از جالب ترین موضوعهای مطرح شده در کتاب آشنایی با صادق هدایت بحت در چگونگی نوشتن « پیام کافکا» است که هدایت به عنوان مقدمه بر ترجمهء گروه محکومین حسن قائمیان نوشته است.(٥١) صادق هدایت به م. فرزانه که از او انتقاد میکند که چرا در این مقدمه نظر شخصی خود را واضحتر شرح نداده و بیشتر عقاید فرنگیهارا ترجمه کرده است، هدایت عصبانی میگوید: «... من از همان جملهء اول نوشتهام که در این مقدمه بیشتر عقاید نویسندگان و منتقدین اروپایی را معرفی میکنم. تو این مطلب را ندیده گرفتهای و خوشحالی که رفتهای جملاتی را از روشفور Rochfort و مارت روبر M. Robert و ماکس برود M. Brod گیر آوردهای و به رخ من میکشی... کارت به جایی رسیده که با مداد حاشیه مینویسی تا مرا دست بیندازی... من لابد حرفهای این موجودات را قبول داشتهام که نقل میکنم و بر خلاف عقیده ء ناقص جنابعالی سر این مقدمه کار کردهام و پته ی ماکس برود را روی آب انداختهام که خواسته از کافکا فقط یک نویسندهء یهودی با ایمان بسازد... ». (٥٢) می بینیم همانطور که فرزانه میگوید و خود هدایت هم به آن اذعان دارد « پیام کافکا» یک ترجمهء تحقیقی است تا نظر شخصی ِ هدایت. پس اگردر« پیام کافکا »، به گفتهء منتقدی « رنگ تند اگزیستانسیالیستی آن سخت به [توی] چشم میزند[ میخورد] » ، نباید شگفت زده شد که چرا «هدایت هیچ نامی از کاموو اسطوره سیزیف اوبه میان نیاورده است» و یا اگر « به کیش مانوی واندیشههای کهن هند و ایرانی» اشاره شده است، « از نگرش نویسندهء ایرانی مایه گرفته». «نویسندهء ایرانی» با چه زبانی بگوید که « پیام کافکا » ترجمه واقنباسی ازآراء دیگران است که لابد حرفهای این موجودات را [«نویسندهء ایرانی»] هم قبول داشته است. چنین است که دادههای شفاهی، جای برزگی را در فرهنگ ما اشغال میکند، چنانکه درپارهای موارد جایگزین اصل ِ فرهنگ کتبی و مستند میشود. بخش بزرگی از دانش ما نسبت به امور از طریق ِ « گفتهها و شنیدهها » تأمین میشود: « گفته شد، میگویند، شنیده شد، شنیدم و درشکل امروزی تر: فلان جا خواندم، فلانی چنین نوشته است و... ». این همه (که در واقع شکل محترمانهء شایعه است)، تا جایی که از گفتگوهای روزانه تجاوز نکند و جایگزین رکنی از ارکان قضاوتهای ما دربارهء موضوع مورد بحث نشود، آسیب چندانی ببار نمیآورد. اما وقتی ما به نقد و نظردر مورد امور (از هر نوع آن) میپردازیم این « شکل محترمانه »، نباید چون سروش غیبی به یاری ما بیاید و واقعیت موجود را از چشمهای ما بزداید. م. فرزانه در دو کتاب مورد بررسی ما، مکرر از توجه هدایت به کافکا سخن میگوید. این نوشته ناگزیربه یکی دومورد از ضد و نقیض گوییهای یکی از منتقدین غربی اشارهای کوتاه دارد و اینکه چگونه نقد و نظر برخی منقدین غربی گوش وچشم همکاران شرقی خودرا فریفتهء تحقیقات بعضا" نه چندان دقیق خود میکند و مارت روبرکافکا شناس یکی ازآنهاست. از جمله منابعی كه صادق هدایت از آن تأثیر پذیرفته، دفتر خاطرات یك شاعر آلمانی به نام ریلکراست. اولین و آخرین کسی که این مطلب را بیان و افشا کرد، آل احمد بود. چند ماه بعد از مرگ هدایت، جلال آل احمد نقدی بر بوف کور نوشت که بهترین نقد نیز بوده و هست؛ در صورتیکه آل احمد مدعی نقد هم نبود. در آن نقد به این نكته اشاره کرد و عین جملات اشاره ای به دفتر خاطرات ریلکر، جملات خاصی است؛ چرا که در پاورقی، خواننده را به زبان فرانسوی ارجاع می دهد و شماره صفحهی عبارات مشابه در بوف کور و كتاب ریلکر را هم ذکر می کند. محمدعلی كاتوزیان میگوید، شباهت بین عبارات مورد مقایسه ریلکر و بوف کور، حیرت انگیز است. شاید هم هدایت قطعات مورد نظر را رونویسی کرده و در متن اثر خود گنجانده است. از قضا آن جملات بوف کور که رونویسی جملاتی از دفتر خاطرات ریلکر است، مربوط به بخش دو رمان است و شباهت دوم، شباهت با داستان ماجرای دانشجوی آلمانی، اثر واشنگتن آئر است. این شباهت در سال 1373 افشا شد؛ یعنی 68 سال بعد از انتشار بوف کور و اگر این افشاگری در همان سالهای اول صورت میگرفت، چه بسا خیلی از این نقدهایی که بر بوف کور شد، قدری بیانشان تغییر می کرد. شخصی به نام عنایت الله دستغیبی، با اسم مستعار سعید، در روزنامه اطلاعات مورخ 3/10/73 عنوان مطلب خود را اینگونه نوشت: بوف کور را صادق هدایت نوشته یا ریلکر؛ یعنی تا این حد شباهت بین این دو اثر دیده است. آقای دستغیبی داستان واشنگتن آئر لینگ را ترجمه کرد و گفت حالا میتوانید شباهت این دو داستان را ببینید و این داستان را به طور كامل چاپ کرد. ماجرای دانشجوی آلمانی در سال 1824 میلادی نوشته شده وبوف کور در سال 1930 میلادی؛ یعنی 106 سال بعد. این داستان درمجموعه داستان های نویسندگان آمریکا چاپ و نوشته شده بود. داستان آئر وینگ در مجموعهای منتخب از آثار نویسندگان و شعرااز ابتدای قرن 17 تا قرن 20 به چاپ رسیده است. واشنگتن آئر وینگ متولد 1783 میلادی و متوفی به سال 1859 میلادی است. او نویسنده و طنز پرداز قرن 19 آمریکا است. ماجرای دانشجوی آلمانی، در مورد یک دانشجوی آلمانی است که در زمان انقلاب فرانسه ساکن پاریس است و فردی است منزوی مثل خصوصیات راوی بوف کور نیز فردی خجالتی است، اما دارای طبیعتی گرم و آتشین که فقط در زمانی خاص، در قالب تخیلاتش به منحسه ظهور می رسد. به نقل از خود آقای عنایت الله دستغیبی: گر چه بیش از حد خجالتی و ناآگاه از راه و روش های دنیوی برای نزدیکی به جنس لطیف بود، اما زیبایی جنس مونث را به شدت تحسین می کرد و در تنهایی خودش غرق در تصویر کردن اندام و صورت هایی که دیده بود می شد، مثل بوف کور و در این تخیلات، تصویرهایی از نرمی و لطافت، حتی بیرون از عالم واقعیت می نمود. در حالی که افکارش در چنین مراحل هیجان زده و ماوراء طبیعی سیر می نمود، یک رویا، اثر غیر عادی برایش داشت ( این رویا همان زن اثیری بوف کور است ) که صورت زنی با زیبایی فوق بشری داشت؛ چنان اثری که کراراً تکرار می شد و افکارش را به هنگام بیداری روز و خواب شب احاطه می کرد. به طور خلاصه با تمام وجود عاشق سایه روشن این رویا شد و آنقدر این رویا تداوم یافت که تبدیل به یکی از افکار ثابتی شدکه بر مغز افراد مالیخوییایی چنگ می اندازد و گاهی به اشتباه به دیوانگی تعبیر می شود. شبی که او به طرف خانه اش می رود، عین همان شبی است که راوی بوف کور که بعد از دوماه و چهارروز که به دنبال آن زن اثیری گشت، به خانه برمی گردد. او دیرهنگام شبی طوفانی، ضمن عبور از چند خیابان قدیمی مارن، در حال بازگشت به خانهاش بود. صدای سهمگین غرش رعد در ساختمان های بلند خیابان های باریک می پیچید و درحالیکه وولفاین از وسط خیابان می گذشت، از دیدن یك گیوتین در نزدیکی خود، با وحشت خودش را به کنار میكشد؛ چون آن زمان اوج حکومت ترور بود که در بوف کور هم یک چینین وحشتی وجود دارد و این دستگاه وحشتناک مرگ آفرین، همیشه آماده به کار بود و همواره در کنار چهار چوبش، خون افراد شجاع و شرافتمند جریان داشت. با وحشت در حال گذشتن از کنار گیوتین است که متوجه شبهی میشود که بر پایهی پله هایی که به چهارچوب گیوتین منتهی می شود، چمباتمه زده است. چند مرتبه روشنایی شدید برف، هیکل اورا واضح تر نشان میدهد که هیکل زنی بود که لباس سیاهی برتن داشت؛ مثل دختر بوف کور. یعنی حتی در جزئیات هم شباهت دارند و در حالیکه به جلو خم شده، صورتش را در دامانش پنهان کرده، زلفهایش تا زمین آویزان شده و باران مثل جویی از لابه لای آن به زمین می ریزد. در بوف كور، آن زن در پله ورودی خانه نشسته بود، ولی این در اینجا این زن روی پله گیوتین یا كنار چارچوب آن نشسته است. مرد دانشجو توقف میكند؛ زن از نظر ظاهری، بالاتر و زیباتر از مردم عادی می نمود و هنگامی که چراغ روشن شد او توانست بهتر به او خیره شود، بیش از همه سرمست زیبایی او شد. دورتادور صورت مهتابی رنگش را که لطافت خیره کننده ای داشت، دسته دسته موهای سیاه که به رنگ پر کلاغ بود احاطه کرده بود و چشمانش درشت و شفاف بود؛ تا جایی که تقریباً به وحشی گری شباهت داشت و لباس مشکی كه بر تن داشت، نشان می داد كه دارای تقارن کامل بود. خلاصه آن دانشجو، زن را به خانه اش می برد و با او در می آمیزد. صبح روز بعد، دانشجو عروسش را بیدار کرد و رفت به دنبال آپارتمان وسیع تری که در شأن عروسش باشد. اما وقتی برگشت، دید سر آن زن آویزان است؛ نزدیک رفت ودستش را گرفت، دید نبضش هم نمی زند و سرد است و در یک کلام او یک جسد است. در آخر هم می خوانیم که آن دانشجو در یک بیمارستانی در پاریس است. زیبایی اثیری یک زن خیالی که قهرمان داستان اورا دیده و عاشقش شده باعث میشود كه او را با خود به داخل خانه ببرد و تا مرد به خودش میآید، زن تبدیل به جسد شده است. بالاخره مرد دانشجو به پلیس خبر می دهد و بعد از آمدن پلیس معلوم می شود که یک نخ دور گردن زن بوده و در واقع او قبل از آن مدن به خانه مرد دانشجو، اعدام شده بود. اما هدایت برمیگردد به گذشته راوی که در این داستان، بازگشت به گذشته و رفتن به قرن های قبل وجود نداشت. و این متن هم ا ز سایت دیباچه http://www.dibache.com درباره هدایت خیام و کافکا این کلام معروف ویساریون بلینسکی، که هیچکس نمیتواند هیچ شاعری را بفهمد مگر آن که چندی در جهان او غرق شود، عواطف او را از آن خود سازد و با تجربهها و باورهای او زندگی کند، به مقدار فراوان، دربارة هدایت نسبت به خیام صدق میکند. هدایت شرح این غوطه خوردن را دو بار، در مقدمة رباعیات ... و تقریبا ده سال بعد از آن در کتاب ترانههای خیام، به تفصیل آورده است؛ و چنان که گفتیم اگر یک شاعر از میان خیل شاعران گذشتة ما نظر هدایت را سخت گرفته باشد خیام است، و ظاهراً این ارادت و شیفتگی هیچگاه در او کاستی نگرفته است. هدایت برای فهم بیشتر رباعیات خیام و انتشار گزیدهای معتبر از آن همة آثار فلسفی و علمی و رسالههای خیام را به زبان فارسی و عربی از نظر گذرانده و به صراحت، و فارغ از تعصبهای رایج، اعلام کرده است که فقط شعر خیام را میپسندد، قطع نظر از این که فقط همین شعر، حرفة شاعری، در شهرت عالمگیر حکیم فرزانه موثر بوده است. از طرف دیگر، چنانکه میدانیم، هدایت کمابیش همین رابطه را با نویسندة نامآور چک فرانتس کافکا نیز داشته است، و گرایش و ارادت خود را نسبت به او، به همان صراحت، نشان داده است؛ به طوری که شناخت همه جانبة اندیشه و آثار هدایت، از جمله دیدگاه او نسبت به خیام، بدون توجه به این رابطه وافی به مقصود نخواهد بود. از قضا در معرفی و به دست دادن چهرة ادبی کافکا در ایران، کمابیش هم چون خیام، فصل تقدم با هدایت است، و او جریان کاوش خود را در جهان شگفت اندیشة کافکا در رسالة معروف پیام کافکا نقل کرده است؛ رسالهای که در شرح مقام و موقعیت ادبی کافکا، پس از گذشت نیم قرن، اعتبار خود را تا حد زیادی، کماکان، حفظ کرده است. روشن کردن این رابطه، به ویژه وجه شبه هدایت با خیام و کافکا، گریز مختصری را لازم میآورد. از نظر هدایت هم خیام و هم کافکا، به رغم تفاوت ماهوی اندیشه و آثارشان، متفکران کمیابی هستند که هر کدام برای نخستین بار سبک و فکر و مضامین تازهای به میان آوردهاند، و ــ بی آن که خود خواسته باشند ــ معنی جدیدی «برای زندگی» پیش کشیدهاند که پیش از آنها تقریباً وجود نداشته است. کافکا، مانند خیام، صاحب دنیای بزرگ و ممتازی است، و همین که خواننده از آستانة دنیای او ان قدر هم «بن بست» نبوده است. از لحاظ کافکا آدمیزاد، علی الاطلاق، یکه و تنها و بیپناه است، و هیچچیز نمیتواند بر سردی و تنهایی وتهی فضای یخزدة دنیای او غلبه کند؛ انسان ذاتاً گرفتار بیگانگی ــ امور و وظایف محتوم و بیگانه کننده ــ است، و میان او و عالم مینوی ورطة هولناکی وجود دارد. «همین که به دنیا آمدیم در معرض داوری [و احکام شقاوت آمیز آن] قرار میگیریم و سرتاسر زندگی ما مانند یک رشتة کابوس است». هدایت در پیام کافکا مینویسد: «مقصود کافکا چیست؟ دنیای دیگر؟ نه، او فقط میخواهد که در همین دنیا پذیرفته بشود. حقیقت تازهای نمیخواهد، آن چه دور و بر خود میبیند آن حقیقت نیست.» این بینش، کمابیش، در خیام هم هست. کافکا، هم چون خیام، بر آن است که زندگی جاودان در دسترس کسی نیست، و زندگی روزانه «بیان معنوی» است که در آن «لاشة کاروان روزهای گذشته و آینده» روی هم تل انبار میشود. از نظر کافکا امور روزانه و «انجام وظیفه» و جوش و جلای افراد انسانی، معنای مضحک و پوچ و گاهی هراسآور به خود میگیرند؛ زیرا هیچ کست نمیتواند «پیوند و دل بستگی» پیدا کند؛ یا در واقع بر بیگانگی و بیخویشتنی خود غلبه کند. «من امیدی به پیروزی ندارم، و از کشمکش بیزارم، آن را دوست ندارم، فقط تنها کاری است که از دستم بر میآید». هدایت بر آن است که کافکا، به رغم آن چه اغلب گفته می شود، «بدبین» نیست و زندگی را تاریک تر از آن چه، واقعاً، هست نشان نمی دهد؛ از همین رو کافکا را مظهر آدم جنگجویی میداند که پیوسته با «نیروی شر» و با «خودش» در پیکار است و «بر ضد قیافههای نقابزدة دشمن میجنگد». به نظر میرسد که با آنچه میتواند او را رهایی بخشد نیز در کشمکش است، چون همه چیز در نظرش « مشکوک» جلوه میکند. کافکا، مانند خیام، مخالف و معاند بسیار داشته است که به طرفش «دندان قروچه» میرفتهاند و حتی پیشنهاد سوزاندن آثارش را میدادهاند؛ زیرا به تعبیر هدایت، او «دلخوشکنک» و «دستاویزی» برای مخاطبان آثارش نیاورده بلکه پردة بسیاری از فریبها را دریده و «راه رسیدن به بهشت دروغی زمین را بریده است». به عبارت دیگر کافکا « نفی زمانه» را، خشک و خالص، بیان میکند، و همین نفی جسورانه و بیملاحظه است که عدهای را میترساند، و آنها را بر آن میدارد که علیه او، مانند خیام، چوب تکفیر بلند کنند. خدای کافکا، چنانکه از نوشتههایش بر میآید، «خشن» و «تهدیدآمیز» است، و به صورت «قانون» جلوه میکند و کارش «تنبیه» و «شکنجه» است، و «بخشایش» نمیشناسد؛ خدای او یهودة تورات هم نیست. در نزد کافکا کشمکش میان «خود» و دنیا احساس شدید «بزه کاری» پدید میآورد؛ اگر کسی به اصول «قانون» تمکین نکند، یا نسبت به ارکان جامعه بیاعتنا باشد و کنج انزوا اختیار کند، متمرد و یاغی محسوب میشود، و جبراً «بزه کار» است. این وضع، یعنی کشمکش میان «خود و دنیا»، در خیام با معیار «گناه» سنجیده و تبیین میشود؛ هر چند او آن را رفع و رجوع میکند، یا بهتر است بگوییم در صدد رفع و رجوع آن بر میآید. چنانکه گفتیم از لحاظ کافکا قانون محک و معیار اصلی رفتار انسانی شمرده میشود؛ انسان متعهد است، و در قید وبند گرفتار است، و طبعاً طغیان او بی جزا و محکومیت نمیماند. اما آدمهای کافکا خودشان را بزه کار نمیدانند، همانطور که خیام خودش را گناه کار نمیداند. بزه کاری، و گناه کاری، مفاهیمی هستند که از بیرون بر عمل افراد انسانی اطلاق یا تحمیل میشوند؛ ذاتی انسان نیستند، عرضیاند. هدایت مینویسد: «کافکا اصلاً گناه نمیشناسد و پیدرپی پرسشهای دردناک ابدی بشر را مطرح میکند: به کجا میرویم؟ زیر تأثیر چه عواملی هستیم؟ قانون کدام است؟» این پرسشها در رباعیات خیام، به صورتهای مختلفی، منعکس است؛ اگر چه خیام اغلب آنها را با سرخوشی و لاقیدی پیش میکشد. کافکا، مانند خیام، انسان را بازیچة دست قوایی قهار و مسلط بر طبیعت و سرنوشت انسان میداند. انسان برای این که از زیر بار «گناهانی که پشتش را خم کرده شانه خالی کند» اغلب ناکام میماند؛ اما کماکان به تلاش خود ادامه میدهد. از همین رو است که در غالب آثار کافکا یک جور فعالیت مستمر و دردناک برای تلافی از «ناکامیهای زندگی» دیده میشود؛ هر چند سر انجام هر کوشش به طرز مسخرهآمیزی محدود جلوه میکند. کافکا شکست را با ناامیدی، ولی بدون ضجه و مویه، پذیرا میشود و هرگز در صدد انکار آن بر نمیآید، بلکه با تمام نیرو طالب آن است. اما در خیام تلافی از «ناکامیهای زندگی»، و منشأ آن مرگ، با شاد خواری و لذتجویی همراه است، اگر چه ممکن است گناه آلود باشد. یأس خیامی سرخوشانه است، و تیرهاندیشی و بدبینی او به روشنبینی و شوخطبعی آمیخته است. آرزوها و شیرینیهای زندگی را، به رغم آن که نوعی «فریبندگی» میداند؛ مططلقاً رها نمیکند. انسان خیامی میل «هوی و هوس» و «خوشباشی» دارد؛ زیرا نمیخواهد از هستی خود چشم بپوشد. اما کافکا، چنان که گفتیم، ناامیدی را با آرامشی عبوس و وضوح هولآوری در میآمیزد، غالباً به استقبال آن میرود، و حتی مرگ را پذیرا میشود. او به هیچ وجه تفریح و خوشی و لذت را بر نمیتابد؛ زیرا نمیخواهد از «فریبهای زندگی گم راه» شود و واقعیت یا حقیقت «نیستی» را نادیده بینگارد. کافکا «دلگرم» نیست و امیدی در هیچچیز نمیبندد؛ رو در روی «نیستی» میایستد و حتی میکوشد احساس نیستی را به کرسی بنشاند. «اخلاق خوش» و عشق و زناشویی در فلسفة او جلوهای ندارد. به هیچ قیمتی حاضر نیست چشمش را به روی سیاهی و تباهی و مرگ ببندد. «آشکار است که هیچکس نه روی زمین، نه بالا، هیچکس به فکر من نیست». در واقع او به جز ستایش «پوچ» زیر بار چیز دیگر نمیرود، از این رو مطلقاً «تراژیک» است؛ اما در عین حال نگاه دوراندیش خود را از زندگی بر نمیگیرد، و این طور به نظر میرسد که در این کوشش خود نیز مخیر و آزاد نیست. | |||
|
99
کامنت بنویسید...


