userinfo close

  ,

شعر و ادبیات


poetry_and_literature

تاسیس: 8 مهر 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: حسن سوزوکی - معاونان
شعر یعنی زیستن شعر یعنی گریستن شعر را مهر می باید شعر را عشق می خواهد
 
شهرزاد عظیمی  , sh3475
شهرزاد عظیمی - 13:39 1390/06/23

آستر، رویه را نگاه مى‌دارد؛ نه رویه آستر را

پادشاهى بود که سه دختر داشت. روى از آنها پرسید: 'آیا رویه آستر را نگاه مى‌دارد یا آستر رویه را؟' . دختر بزرگ و دختر میانى هر دو گفتند: رویه آستر را نگاه مى‌دارد. اما دختر کوچکتر گفت: آستر رویه را نگاه مى‌دارد. پادشاه از جواب دختر کوچکتر غضبناک شد و به وزیر گفت که دستور دهد در شهر جار بزنند هر جوان زیبائى که در شهر هست به قصر بیاید. و به دختر اولى و دومى گفت: هر کدام از جوان‌ها را که پسندیدید به طرف آنها یک ترنج پرتاب کنید. به این ترتیب دو دختر بزرگتر شوهران خود را انتخاب کردند و پس از یک جشن عروسى مفصل به خانهٔ بخت رفتند. پس از مدتى شاه دستور داد جار بزنند هر چه کور و کچل و شل هست در قصر حاضر شوند. مأموران شاه در خانهٔ پیرزنى پسر تنبل و بى‌عرضه‌اى را یافتند که توى زنبیلى در تنور خانه جا خوش کرده بود. او را خدمت پادشاه آوردند. پادشاه امر کرد که دختر کوچک را به عقد آن پسر درآوردند و دختر را به خانهٔ پیرزن فرستادند.

دختر با کاردانى و تلاش، کم‌کم پسر را وادار به‌راه رفتن و کار کردن کرد. پسر هم خیلى زرنگ شد و کار او بالا گرفت. تا اینکه نوکر یک تاجر شد و همراه او و چند تاجر دیگر به سفر رفت. رفتند و رفتند تا به بیابانى رسیدند که در آن نه آبى بود و نه آبادانی. در آن بیابان چاهى بود که هر کس داخل آن مى‌شد دیگر بالا نمى‌آمد. تاجرها بین خودشان قرعه انداختند تا معلوم شود چه کسى باید داخل چاه شود. بالأخره حسن پس از اینکه از اربابش نوشته گرفت که پس از بیرون آمدن از چاه نصف مال‌التجاره‌اش را به حسن بدهد، وارد چاه شد. وقتى توى چاه رفت دید تختى در ته آن گذاشته شده و دیوى روى آن نشسته است. فورى سلام کرد. دیو گفت: 'اگر سلام نکرده بودى لقمه اول من بناگوشت بود.' سپس پرسید: 'کجا خوش است؟' حسن گفت: 'آنجا که دل خوش است.' دیو خیلى خوشش آمد و به اول چند دانه انار داد. حسن از چاه آب کشید و بالا فرستاد و صحیح و سالم از چاه بیرون آمد و نیمى از مال‌التجارهٔ ارباب خود را صاحب شد.

تاجرها راه افتادند و رفتند و رفتند تا به شهرى که مى‌خواستند رسیدند، وارد کاروان‌سرائى شدند. شب که شد تاجرها رفتند دنبال خوش‌گذرانى اما حسن روى بارهاى‌ خود خوابید. کاروان‌سرادار در زیر زمین چهل دزد را پنهان کرده بود تا مال هر تاجرى را که به کاروان سرا وارد مى‌شود، بدزدند. این‌ را اینجا داشته باشید.

وقتى حسن از چاه درآمد، دو تا از انارها را توسط قاصدى براى مادر و آن دختر فرستاد. قاصد انارها را به خانهٔ حسن برد. دختر یکى از انارها را باز کرد دید پر از دانه‌هاى یاقوت است. معمارباشى را خبر کرد و گفت که قصرى بسازد بزرگتر و قشنگ‌تر از قصر پادشاه.

'اما بشنوید از حسن' . نیمه‌هاى شب حسن سر و صدائى شنید. چشم باز کرد و دید از دریچه‌اى که در زمین کاروان‌سرا نصب شده بود چهل دزد بیرون آمدند و همهٔ مال و اموال تاجرها را بردند به زیرزمین. فردا صبح که تاجرها متوجه شدند بارهاى آنها دزدیده شده است به حاکم شکایت بردند. چند روزى گذشت و اموال تاجرها پیدا نشد. حسن به تاجرها گفت مى‌توانم بارهاى شما را پیدا کنم به‌شرطى که نوشته بدهید من 'تاجرباشی' شما بشوم و یک دهم اموال را هم به خودم بدهید. تاجرها قبول کردند.

حسن پیش حاکم رفت و گفت من مى‌توانم اموال تاجرها را پیدا کنم به‌شرط آنکه یک روز حکومت خود را به من بدهی. حاکم قبول کرد. حسن در لباس حاکم به کاروان‌سرا رفت و اموال تاجرها را از آن زیرزمین بیرون آورد. با این کار بر ثروت حسن افزوده شد.

حسن براى اینکه در شهر خودش جائى براى نگه‌دارى اموال خود درست کند به خانه برگشت. در آنجا فهمید که دختر قصر باشکوه و بزرگى ساخته است. خیلى خوشحال شد. دختر به او گفت: وقتى به اینجا آمدى به دیدن پادشاه برو. اولین نفرى هم که پادشاه را دعوت مى‌کند باید تو باشی. حسن قبول کرد. برگشت و بارهاى خود را آورد. و پس از مدتى پادشاه را به قصر خود دعوت کرد. دختر، قصر را به‌خوبى آراست. پادشاه وارد که شد دید عجب دبدبه و کبکبه‌ای! عجب بریز و بپاشی! پیش خودش گفت: اى کاش این تاجرباشى داماد من بود. در این موقع دختر از پشت پرده بیرون آمد و پادشاه فهمید که این دختر خودش است. قرار شد دختر به قصر پادشاه برگردد و دوباره با عزت و احترام و جشن عروسى مفصل به خانهٔ تاجرباشى برود. مدتى گذشت. روزى دختر به پادشاه گفت: فهمدید که حق با من بود و آستر است که رویه را نگاه مى‌دارد. این من بودم که آن پسر کچل و بى‌دست و پار را به اینجا رساندم. پادشاه دهان دختر را بوسید و چند ده شش‌ دانگ را هم به او بخشید.

- آستر، رویه را نگاه مى‌دارد؛ نه رویه آتسر را.
- سى افسانه از افسانه‌هاى محلى اصفهان ص ۱۱ - ۱
- گردآوردنده: امیرقلى امینی
- به نقل از فرهنگ افسانه‌هاى مردم ایران - جلد اول -على اشرف درویشیان - رضا خندان (مهابادى)
99
کامنت بنویسید...
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.