عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
5 شهریور 1390 | |
|
2
|
5 شهریور 1390 | |
|
3
|
4 خرداد 1390 | |
|
4
|
23 بهمن 1389 | |
|
5
|
14 دی 1389 | |
|
6
|
29 آذر 1389 | |
|
7
|
13 شهریور 1389 | |
|
8
|
13 شهریور 1389 | |
|
9
|
26 خرداد 1389 | |
|
10
|
29 آذر 1388 |
اولین زن عكاس ایران در بستر بیماری (خاطرات ۵۰ سال عكاسى از زنان)
بى بى قمر كامروا» متولد ۱۳۱۳ است. او در یزد به دنیا آمده است. خودش وقتى خاطرات آن سال ها، سال هاى جوانى اش را برایمان مى گوید، از این كه به عنوان نخستین زن ایرانى است كه دوربین به دست به عنوان عكاس، اقدام به عكاسى از زنان كرده به خود مباهات مى كند.
* از زندگى تان بگویید. در چه خانواده اى بزرگ شده بودید كه به شما قدرت داد و در آن سال ها كه زنان وارد عرصه اجتماع بسختى مى شدند، بتوانید اینگونه مستقل عمل كنید.
- من فرزند سوم خانواده ام بودم. چهار خواهر و سه برادر داشتم. پدرم عطارى داشت و در كار تجارت چاى و ... بود. پس از مرگ پدرم بود كه مادرم پشت دخل رفت. او مى خواست چراغ مغازه پدر روشن بماند. او مغازه را مثل زمانى كه پدر بود اداره مى كرد. مادرم نخستین زنى بود كه پشت دخل ایستاد و در مغازه در آن سال ها كار كرد.
یادم هست در آن زمان مادرم به دلیل همین كار مورد توجه قرار گرفت و با او مصاحبه هم كردند.
* چطور شد كه شما به عكاسى روى آوردید؟
- من از كودكى به عكس خیلى علاقه داشتم و هر وقت خانه اقوام و آشنایان مى رفتم از آن ها آلبومشان را مى خواستم تا عكس هایشان را ببینم.
از همان سال ها من فكر مى كردم زن و مرد باید كنار هم كار كنند تا زندگى بهترى داشته باشند. یادم هست وقتى فرزند چهارم من به دنیا آمد و ۴۰ روزه شد به مسافرت رفتیم و وقتى كه از آن سفر برگشتیم تصمیم خودم را براى كار كردن گرفتم و براى آرایشگرى یك دوره سه ماهه دیدم. در یك زمان چند كلاس را كه مربوط به موشناسى و رنگ شناسى بود با هم گذراندم و در كمال تعجب با نمره بالایى موفق شدم. من معتقد بوده و هستم كه خواستن توانستن است. بعد از دوره ام بود كه آرایشگاهى تأسیس كردم. در همان زمان با خودم فكر كردم زنانى كه در عروسى مى روند ناچارند در آتلیه پیش مردان عكس بگیرند و عده اى از زنان كه مذهبى و مقید بودند، اصلاً نمى توانستند عكس بگیرند. این بود كه به فكر افتادم تا عكاسى كنم. در آن زمان مثل حالا جایى نبود كه آموزش عكاسى بدهد براى همین با یكى از دوستان مشورت كردم و دوربین عكاسى خریدم و در آرایشگاهم، عكاسى هم راه انداختم. كارم كم كم گرفت و اولین تالار عروسى كه باز شد از من خواست تا عكاس تالار شوم.
* چگونه به آرایشگاه و عكاسى مى رسیدید؟
- كار خیلى زیاد بود. همه وقتشان را از روى وقت من تنظیم مى كردند براى همین از چند زن و دختر جوان خواستم تا كمكى ام باشند. بعد تالار دیگرى باز شد و من در این تالار ۱۳ سال عكاسى كردم.
* درآمدتان چطور بود؟
- خیلى خوب بود. سالن آرایش و عكاسى هر دو گرفته بود. ولى من بیشتر به عكاسى تمایل داشتم.
* شوهرتان از اینكه بیشتر وقتتان را صرف كار مى كردید، اعتراضى نداشت؟
- با اینكه شب ها دیر به خانه مى رفتم ولى شوهرم حرفى نمى زد و حتى كمكم هم مى كرد. شوهرم بعد از پایان كارش به من كمك مى كرد. چون عروسى ها تا نیمه شب بود مرا با ماشین خودش مى برد و به خانه برمى گرداند.
* مسؤولیت نگهدارى از بچه ها را به چه كسى واگذار كرده بودید؟
- بچه كوچكم را فرزند سومم نگه مى داشت. بقیه بچه هایم هم كارهاى خانه را انجام مى دادند.
* عكاسى را كى باز كردید؟
- بعد از این كه عكاسى چند تالار را كردم خودم دو شعبه باز كردم یكى از براى كسانى كه خیابان هاى بالاى تهران زندگى مى كردند و یكى هم نزدیك خانه ام. بعد از آن عكاسى ام را به خیابان شریعتى و بعد خیابان قبا منتقل كردم. در تمام این مدت مشترى هاى قدیمى هر طور بود آدرس جدیدم را پیدا مى كردند و مى خواستند تا خودم از آن ها عكس بگیرم.
* از چه سالى دیگر عكس نمى گیرید؟
- ۱۰ سالى مى شود. من در آن زمان و حالا تنها از زنانى كه مؤمن بودند عكس مى گرفتم. در عكاسى من به هیچ وجه عكس زنان را به مردان نشان نمى دهم و نمونه كارمان را تنها مردان مى توانند ببینند.
* نخستین عكسى كه گرفتى مربوط به چه موضوعى بود؟ آن عكس را دارید؟
- در خیابان ۱۷ شهریور زندگى مى كردیم خیلى ها مى آمدند و عكس مى گرفتند. من در آن سال ها یكه تاز بودم ولى اولین عكسى كه گرفتم مربوط به زنى با كودكانش بود. من آن عكس را نگه نداشتم چون تا سال ۵۳ به علت كمبود جا ناچار شدم نگاتیوها را بسوزانم.
* عكس سیاه و سفید جذابتر است یا رنگى؟
- عكس سیاه و سفید الآن جذاب تر و جالبتر است ولى در آن زمان عكس رنگى جالبتر بود.
* دوست دارید الآن هم عكس بگیرید؟
- دیگر ذوق آن موقع را ندارم ولى دوست دارم عكس ها را ببینم و نظر بدهم. در آن سال ها من خیلى دقیق بودم زیرا كار خوب معرف انسان است. من الآن هم مشترى هاى قدیمى ام كه در بچگى پیش من عكس گرفته اند مى آیند تا عكس بچه هایشان را بگیرم.
* از خاطرات شیرین آن سال ها بگویید.
- خاطره زیاد است. در زمان هاى قدیم وقتى كه هنوز تالار عروسى نبود، مراسم در منازل بزرگ برگزار مى شد. روى حوض را مى پوشاندند سیاه بازى و برنامه هاى شاد اجرا مى كردند. یك روز براى عروسى به خانه تاجر بزرگى رفتم. در آن زمان عروسى ها تا ساعت ۳ نیمه شب ادامه داشت بعد از شام یك مرتبه همه متوجه شدند كه عروس نیست. به شخصى كه كنار در ورودى مى ایستاد و مواظب ورود و خروج میهمانان بود، گفتند عروس بیرون رفته است؟ او گفت نه كسى داخل شده و نه كسى بیرون رفته است.
همه نگران عروس شدند. تمام خانه را جست وجو كردند و در همان لحظه یكدفعه شخصى اعلام كرد كه عروس را پیدا كرده است. من خودم را به آن جا رساندم، اتاقى بود كه صاحبخانه تمام وسایلش را در آن جا جمع كرده بود تا خانه براى مراسم عروسى آماده شود. عروس زیر میز به خواب رفته بود. عروس را كه دخترى كم سن و سال بود بیدار كردند و به او گفتند: امشب شب عروسى تو است و آن وقت تو خوابیده اى؟ او با خواب آلودگى گفت: الآن نیمه شب است و من خوابم مى آید. از این حرف عروس هم ناراحت و هم خوشحال شدم.
* و خاطره تلخ؟
- خاطره تلخ نداشتم ولى یك روز براى یك عروسى به تجریش رفتم و ۱۰ - ۱۵ حلقه عكس گرفتم. روز بعد وقتى آنها را ظاهر كردم، دیدم فیلم سفید است. تعجب كردم. چون همیشه چند بار دوربین ام را چك مى كردم و به كارم اطمینان داشتم. به فكر فرو رفتم و در یك لحظه احتمال دادم كه شاید دارو فاسد شده باشد. داروى جدید ریختم و فیلم ها را دوباره در آن گذاشتم، این بار دیدم كه عكس ها آماده است.
* از اختلاف و دعوا در عروسى ها بگویید.
- اگر دخترى را كسى مى خواست و به او نمى دادند شب عروسى دختر خاطرخواه او مى آمد و الم شنگه راه مى انداخت یا بر سر مهریه دعوا مى شد.
* مهریه ها چقدر بود؟
- تا قبل از انقلاب مهریه ها سنگین بود ولى اوایل انقلاب مهریه ها كم شدند ولى الآن دیگر مهریه ها خیلى زیاد شده است.
* زنان دیروز و زنان امروز چه تفاوتى دارند؟
- زنان آن موقع مستقل تر بودند، الآن زنان شاغل زیاد داریم ولى در كارهاى مهم زیاد شركت ندارند.
* تفاوت زن و مرد در چیست؟
- یكى هستند. ولى هر چیزى خوبش خوب است.
* مهمترین هنر یك زن چیست؟
- اخلاق خوب داشتن و یك زن باید از شوهر و بچه هایش به نحو احسن رسیدگى كند.
* الگوى شما در زندگى چه كسى بود؟
- مادرم. او زنى فعال بود. چند سالى كار كرد و خواهر و برادرانم به او مى گفتند مغازه را بفروش. بعد از آن مادرم بیمار شد. او تا وقتى كار مى كرد احساس جوانى مى كرد.
* آخرین عكسى كه گرفتید؟
- خانه اى در فرمانیه بود با یك باغ بزرگ.
* عامل موفقیت شما چه كسى بود؟
- شوهرم راهنماى من بود. مادرشوهرم جلوى كارم را مى گرفت ولى من مى خواستم به همه بفهمانم كه زنى با چند فرزند هم مى تواند به خواسته هایش برسد و من هم به خواسته هایم رسیدم.
* درآمد شما بیشتر بود یا شوهرتان؟
- درآمد من. شوهرم هم خوشحال بود. من و او با هم منم تویى نداشتیم. او الآن دیگر كار نمى كند.
* هیچوقت شده بود كه به خاطر كار از خانواده تان و مسؤولیتى كه در قبال آنها داشتید چشم پوشى كنید و آنها از شما برنجند؟
- من و شوهرم هیچوقت اختلاف نداشتیم. خیلى وقت ها كه باید سركار مى رفتم مریض بودم شوهرم مى گفت نرو. ولى من باید به قولم عمل مى كردم.
* محیط كارتان چگونه است؟
- زنانه است. من دنبال زنانى براى كار هستم كه نجیب و بااخلاق باشند. بهترین كار را اگر ارائه كنى و اخلاق نداشته باشى فایده اى ندارد.
* شده بود با عكس هاى شما بشود از حادثه اى جلوگیرى كرد یا حقیقتى را روشن كرد؟
- بله یك بار در یك مراسم عروسى رفته بودیم. عروسى در یك باغ بود و در آن عروسى به عروس كادو و طلا زیاد دادند. عروس كادوها را مى گرفت و در سفره عقد مى ریخت. در یك لحظه متوجه شدم زنى با چارقد سفید دست به سفره برده و یكى از سكه ها را برداشته بلافاصله از این لحظه عكس گرفتم.
عكس ها را چاپ كردم. عروس و داماد وقتى آمدند عكس هایشان را بگیرند زیاد خوشحال نبودند، عكس ها را به آنها نشان دادم از من تشكر كردند و گفتند: چند سكه طلا گم شده بود. با این عكس ما حقیقت را فهمیدیم و بى جهت به كسى ظنین نشدیم.
* در عروسى مى شد كه داماد نیاید و مراسم به هم بریزد یا عروس قهر كند؟
- بله. یكبار در اتاق عقدى كه پنجره اى رو به حیاط داشت، مراسم عقدكنان بود. از عروس و داماد عكس گرفتم فیلمم تمام شد. به آنها پشت كردم تا فیلم عوض كنم وقتى برگشتم دیدم داماد نیست. از عروس پرسیدم داماد كو؟ گفت: از پنجره بیرون پرید و رفت.
چند ساعتى كه داماد ناپدید شده بود، همه در تب و تاب بودند. عاقد آمده بود ولى داماد نبود تا خطبه عقد خوانده شود. ساعت ۱۰ شب بود كه داماد آمد. از او پرسیدند كجا بودى؟ او گفت: رفته بودم امجدیه مسابقه فوتبال ببینم.
* اگر عكاس نمى شدید چكاره مى شدید؟
- ارتباط من با بچه هایم خوب بود. ولى اگر درس نمى خواندم حتماً زبان انگلیسى مى خواندم و درسم را ادامه مى دادم.
* چه آرزویى دارید؟
- سلامتى. دوست ندارم افتاده شوم. اگر كسى افتاده شود پیش عزیزترین كس خودش هم خوار مى شود. دلم مى خواهد خدا ایمانم را از من نگیرد.
*اگر پرنده بودى؟
- به گشت و گذار مى رفتم. من به خیلى از كشورها سفر كرده ام. هر كشورى زیبایى خاص خودش را دارد


