عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
2 دی 1390 | |
|
2
|
12 آذر 1390 | |
|
3
|
8 آذر 1390 | |
|
4
|
2 آذر 1390 | |
|
5
|
22 مهر 1390 | |
|
6
|
22 مهر 1390 | |
|
7
|
22 مهر 1390 | |
|
8
|
22 مرداد 1390 | |
|
9
|
6 مرداد 1390 | |
|
10
|
16 تیر 1390 |
مصلح قادری - 08:30 1384/12/2
سفر به روستای شفا
از مدتی پیش یكی از مباحث مطرح درمحافل عمومی وخصوصی منطقه ما ، اعلام آمادگی دختر جوانی درروستای كلجو ازتوابع سنندج مبنی برتوانایی شفای مریضان مختلف بوده وهرروز نیز باتوجه به وجود ریشههای عمیقی ازمسائل خرافی درمناطقی همچون منطقه اورامانات به آن بیشتر دامن زده میشود.
مدتها باخودم كلنجار رفتم تا بلكه بتوانم باقضیه ساده وهمچون سایر وقایع مشابه مثل حضور شخصی بنام « شیـخ لیــلا » درچند سال گذشته نگاه كنم اما تبلیغات بسیار گسترده وعجیب وغریب وبدور ازتعقل تودههای مختلفی از مردم مرا واداشت تا در این باره به تحقیق بپردازم. تا شاید با روشن شدن حقایق این قضیه درراستای روشنگری موضوع گامی برداشته باشیم.
برهمین اساسی تصمیم گرفتم در سفری به روستای كلجو از نزدیك قضیه را بررسی كنم ، بعد از تحقیق اولیه برایم مشخص شد این دختر نوجوان فقط در روزهای زوج حاضر پذیرش مردم بصورت عمومی است وآن هم درساعاتی خاص .
لذا درروز دوشنبه 13/5/84 عازم سنندج شدم وسپس بعد ازپرسوجو وپیداكردن جادة روستای « كلجو » (روستایی كه این خانم اهل آنجا است)عازم این روستای تازه مشهور شده ، گردیدم . هوا بشدت گرم و غیر قابل تحمل بود اما جاده آسفالته تا ورودی روستا و طبیعت زیبای اطراف جاده نیز به مدد ما آمدند تابتوانیم گرمای شدید هوا را تحمل كنیم.
در ورودی روستای كلجو پلاكاردی بامضمون « به روستای شفاخوش آمدید» رامشاهده كردم ،اطراف خانةها آبوجارو شده وانگار مردم این روستا به نوعی زندگی وكسب وكارشان تغییر كرده باشد ، تعداد زیادی از اهالی روستا درمحلی تجمع كرده وهركسی مشغول كاری بود ؛ یكی مغازهدار ، یكی مسئول پاركینگ ، یكی فروشنده نقلوشكلات شفا ! دیگری میوه فروشی و... و به نحوی هركسی در لوای این مسئله در پی كسب درآمد ورزق و روزی خویش بود وهمه خوشحال ومسرور ازاینكه درآمدشان بسیار بیشتر از گذشته شده است.
برای گذاشتن ماشین در محلی مناسب ، پاركینگ روستا ! را معرفی كردند ، وارد پاركینگ شدیم، پاركینگی كه به گفته صاحبش قبلاَ جای گندم بوده وبعد از شروع این ماجرا تخلیه شده والان به عنوان پاركینگ ازآن استفاده میشود و صد البته با درآمدی چند برابر قبل . ماشینهای زیادی درمحل تجمع كرده بودند اما از مردم خبری نبود، تنها عدهای جلو درب یكیاز خانههای نزدیك پاركینگ برای گرفتن آب تجمع كرده بودند ، و شخصی مشغول پر كردن ظرفهای مردم ، البته اینكه منبع آب كجاست و آیا آب بهداشتی است یا نه مشخص نبود. از علت عدم حضور مردم در آنجا سئوال كردم گفتند همه در نزدیكیهای خانه دختر جوان جمع شدهاند ومنتظر هستند تا او به دیدارشان بیاید.
ساعت 9 صبح بود واعلام شد ساعت 20/10 زمان ملاقات است از موقعیت استفاده كردم وبه درون روستا رفتم تا با تحقیق از مردم ، بیشتر درجریان موضوع قرار گیرم.
قبل ازهرچیز از اسم وخانوادهاش پرسیدم ؟ اسمش اسراء فاتحی 15 ساله واز خانوادهای مستضعف و فوق العاده فقیر دارای و پدر ومادری بی آزار و درویش مسلك .
همه از مسئله به نحوی با اشتیاق بحث می كردند و برایم از آسمانی و الهی بودن موضوع میگفتند ، از اینكه فلج شفا پیدا كرده ، كور بینا شده ، و... والبته خندهای آمیخته با طنز در لوای سخنان همه موج می زد كه البته من هیچگاه از سرّ این خنده ها سر در نیاوردم .؟؟!!؟
درمورد اصل قضیه ونحوه اعلام وشروع موضوع هم ، حرفهای متناقضی زده میشد كه همه جالب توجه بودند ، عدهای از خواب صادق دختر میگفتند، عدهای دیگر از نورهای آسمانی میگفتند ، دیگری میگفت نماینده پیامبر اسلام است ، یكی دیگر از وجود مهر پیامبر بر دست دخترحرف میزد و بلاخره هركسی چیزی میگفت و عجیب آنجا بود كه چرا باوجودیكه روستا چندان بزرگ هم نبود باید بر روی این موضوع دیدگاههایی این چنین متفاوت وجود داشته باشد. چون بهرحال موضوعی كه تا این حد گسترش پیدا كرده ، قاعدتاً باید مردم روستای كلجو اطلاعات كاملی از آن میداشتند.
قبلاً درحرفهایی كه از مردم شنیده بودم ، نام روحانی روستا به نحوی محور ادعاهای اكثر حرف و حدیثها بود و معمولاً گفتههایشان را براساس سخنان روحانی روستا مهر تأیید میزدند ، لذا بر آن شدم تا با ایشان دیدار كنم.
به گفته اهالی ، روحانی روستا ماموستا شیخرئوف نام دارد وشخصی مسن است ، ... منزل ماموستا را با كمی مشكل پیدا كردم ، باید چند كوچه تو در تو را طی میكردم ، ماموستا بر ایوان خانه نشسته بود و مشغول خواندن كتاب ، بعد از سلام از او خواستم چند دقیقهای مزاحمش شوم كه ایشان هم با رویی گشاده پذیرا شد ، از پلههای دالانی تاریك به طبقه بالای منزل كه ماموستا آنجا بود رفتم .
بعد از پذیرایی ماموستا ، گفتم كه از پاوه برای تحقیق موضوع ،« دختر شفا»ـ لقبی كه مردم به دختر نوجوان دادهاند- آمدهام و دوست دارم توضیحاتی را از زبان ایشان بشنوم . ماموستا نیز درخواست من را قبول كرد ، لیكن قبل از اشاره به موضوع دو مطلب را یاد آور شد ، اول اینكه این موضوع بیش از آنكه خود موضوع بزرگی باشد ، بیشتر توسط رانندگان و مغازهداران بزرگ شده است و موضوع چندان مهمی هم نیست و در ثانی از مردم شهرهای پاوه ومریوان بخاطر بیشاز حد بزرگ كردن موضوع و دامن زدن به بعضی شایعات بشدت گله داشت.
بعد از بیان دومطلب بالا ماجرا را اینگونه تعرف كرد « روزی برادرِ«اسراء» كه از طلاب خودم بوده و نزدخود اجازهنامه گرفتهاست ، نزد من آمد وگفت ماموستا خواهرم «اسراء» مطالبی دارد كه دوست دارم خودش بیان كند ، سپس از «اسراء» سئوال كردم كه موضوع چیست ؟ گفت « دور روز پشت سرهم دوتا نور یكی بزرگ و دیگری كوچك در اتاق خانهما ظاهر میشوند نور بزرگ خود را حضرت محمد(ص) و نور كوچك خود را حضرت عمر(رض) معرفی میكند و خطاب به من میگویند: «اسراء» تو از طرف ما ادعیهای را بر مریضان بخوان تا شفا یابند . »
ماموستا ادامه داد « بعد از سخنان «اسراء» خطاب به او گفتم دخترم شاید دچار توهم شدهای فعلا مسئله را مسكوت بگذار تا بعد . بعد از مدتی به من خبر رسید كه بیمارانی را پذیرفته و برآنها دست شفا كشیده است و تعدادی نیز شفا پیدا كردهاند كه از صحت و سقم شفا پیداكردنآنها اطلاعی ندارم . قضیه به همین صورت ادامه داشت و زمانی كه به خود آمدیم كه قضیه بیشاز حد بزرگ شده بود و مردم زیادی به روستای كلجو مراجعه میكردند . تا اینكه بعد از دو ماه «اسراء» نزد من آمد و گفت ماموستا همان دو نور دو باره به نزد من آمده و گفتند بخاطر اینكه بتوانی به همه مریضان برسی همین ادعیه را برآب بخوان تا مردم از آب استفاده نمایند .»
بعد از شنیدن سخنان ماموستا از او در مورد شایعات مطرح – قصد تروركردن دختر ، تلاش برای دزدیدن وی ، نشان دادن كعبه به اهالی روستا توسط دختر ، وجود مهر بر دست دختر ، خواب دیدن دختر ، ابتلای اسراء به مریضی لاعلاج قبل از واقعه و....دهها مورد دیگر - پرسیدم ؛ كه وی همه آنها را رد كرد و گفت هر آنچه را كه توضیح دادم كل ماجراست نه كمتر و نه بیشتر و سایر مطالب و شایعاتی كه مطرح است كلاً ساخته كسانیاست كه به نحوی از دامن زدن به این موضوع نفع میبرند .
ساعت 10 از منزل ماموستا به سوی خانه «اسراء» به راه افتادم ، كمی زودتر از قرار اولیه برنامه شروع شده بود ، روحانی جوانی بر روی ایوان خانهای كه میگفتند منزل خانواده «اسراء» است برای جمعت زیادی كه بالغ بر 1500 نفر بودند سخن میگفت ، او از حقیقی و درست بودن قضیه و اینكه پزشكان و علمای زیادی آن را تایید كرده اند می گفت و با اشعار و سخنانی سعی در روحانی نمودن فضا داشت ، و مردم ساده و فقیر هم كه انگار در پای منبر منجی و شفادهندة خود نشستهاند با هر سخن روحانی جوان گریه و فغان سر میدادند. مرتب جمعیت حاضر را در برابر چشمانم میگذراندم و .....!!!؟؟؟
روحانی جوان ، در بخشیاز سخنانش بشدت از دولت هم انتقاد كرد وی می گفت « چرا دولت جمهوری اسلامی برای كمك به فلسطین پول دارد ولی نمی تواند دوتا توالت در این روستا برای این مردم فهیم درست كند ، این چه عدالتی است!!! »
چهرههای عجیبی در میان مردم دیده میشد ؛ دختران و پسران جوانی كه مشخص بود در باطن هیچ عقیدهای به چنین برنامههایی ندارند ولی چون شنیدهبودند كه این دختر نماینده پیامبر اسلام است به نحوی میخواستند مؤدب باشند ، پیرمردهای درویش مسلكی كه انگار در خدمت شیخ خود ایستادهاند و عقب به عقب راه میرفتند كه مبادا به خانه «اسراء» پشت كنند و ......به هرحال صحنههای عجیبی دیدم كه بعضاً قابل توصیف نیستند .
سخنان روحانی جوان كه تمام شد اعلام گردید الان « اسراء» - دخترجوان- در میان مردم حاضر میشود ، همه مشتاقانه دعا میخواندند و خوشحال و مسرور از رسیدن لحظه موعود !!
« اسراء» در میان موج شادی و سرور جمع حاضر ، با لباسی سبز رنگ كوردی و بدون چادر !؟ بر روی ایوان حاضر شد و در حالیكه جمع حاضر با نواهایی بلند و عجیب و غریب از او استقبال میكردند ، وی تنها به تكان دادن دست برای جمع حاضر آنهم با عجله و بسیارسریع بسنده كرد و سپس در پشت روحانی جوان –برادرش - بطوریكه قابل رؤیت نباشد ایستاد . آنگاه برادرش دوباره شروع به بحث كرد ؛ وی گفت شنیدهایم عدهای این قضیه را منكر میشوند ، حاضریم برای اثبات آن با هر پزشك و مركزی مناظره كنیم و... و...
سخنرانی كه تمام شد اعلام گردید ملاقات حضوری تا پایان سال 84 امكان پذیر نیست ولذا كسی منتظر ملاقات حضوری نباشد.
مردم كم كم اطراف منزل را خالی كردند ، اما عدهای هنوز در آنجا بودند تا شاید بتوانند حضوری با « اسراء» دیدار كنند .
در ترافیك سنگینی گیر كردیم و مدت زیادی طول كشید تا مسیر پاركینگ تا خروجی روستا را طی كنیم ، مردم زیادی آنجا بودند و همه به نوعی خوشحال به نظر میرسیدند ، اما من نه , احساس عجیبی داشتم ، نمی توانستم قضیه را به هیچ نحوی قبول كنم ، لیكن مانده بودم پس این مردم در پی چه چیزی هستند، و چه نیرویی باعث كشاندن مردم به این روستا میشود ، آیا میشود همه چیز را به پای خرافاتی و ... بودن مردم نوشت ... روز به روز بر تعداد مراجعین افزوده میشود؟!؟ و تعجب بیشتر اینكه بعد از گذشت چند ماه از قضیه مردم هنوزبا اشتیاق پیگیر مسئله هستند. اینها همه و همه فكر مرا به خود مشغول كرده بود..
در هیمن افكار بودم كه از روستا گذشته بودیم ، مسافرین ماشینی كه من در آن بودم در همان دقایق اولیه بر سر مقدار آبی كه آورده بودند ، مشاجره میكردند و من هم خندهام گرفتهبود ..... در كنار چشمه آبی خارج از روستا توقف كردیم ، دختر و پسر كوچكی را دیدم ، برای تكمیل بحثم از آنها نیز سئوالاتی پرسیدم ، با شور و شوق فراوان از اینكه « اسراء» فامیل آنهاست صحبت میكردند و اینكه مریضان زیادی را شفا داده و روستایشان رونق گرفته است . گفتم كسی را دیدهاید كه شفا پیدا كرده باشد ، گفتند ما نه ولی مردم میگویند ..................من كه نفهمیدم این مردم چه كسانی هستند ، از هر كسی این سئوال را میرسی همین پاسخ را میدهد ، و كسی تاكنون نگفته است فلانی را من دیدم كه شفا پیدا كرد ، همه میگویند : مردم میگویند!!!!؟؟
.... اینهم از قضیه دختر سرزمین ما !!
دوست داشتم نظراتی را در این باره بیان كنم لیكن بهتر دیدم قضاوت را به خوانندگان خوب و فهیم سایت پاوه و ههورامان واگذار كنم تاهركسی به تناسب شناخت خود از مردم كردستان و اصل قضیه كه در اینجا بیان شد ،در این باره قضاوت كند..
http://www.paveh.4t.com/news/News46.htm


