userinfo close

  ,

مرکز ملی پاسخگویی


pasokh

تاسیس: 2 اردیبهشت 1387  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: مدیر کلوب مرکز ملی پاسخگویی - معاونان
لطفا: **** سوالات خود را در بحث مربوط به خود مطرح نمایید تا متخصص آن بحث پاسخ گوی سوال شما باشد*** ادامه »
لطفا:
**** سوالات خود را در بحث مربوط به خود مطرح نمایید تا متخصص آن بحث پاسخ گوی سوال شما باشد****
****متخصصان مرکز ملی پاسخگویی فعلا فرصت شرکت در مباحث دیگر کلوب ها رو ندارند لذا خواهشمندیم اگر لازم می دانید پاسخ سوالی از سوی متخصصان مرکز ارائه گردد آن سوال رو در بحث مربوط به خود طرح نمایید ****
 
حلما 313 , 431montazer
حلما 313 - 23:59 1390/11/22

نقد و بررسی جمله منسوب به امام علی (ع) در خصوص تربیت فرزندان به غیر زمان

به طور کلی برای هر انسانی لازم است که دارای فکر نقادی باشد. قوه نقادی و انتقاد کردن به معنای عیب گرفتن نیست. معنای انتقاد، یک شی ء را در محک قرار دادن و به وسیله محک زدن به آن، سالم و ناسالم را تشخیص دادن است. مثلا انتقاد از یک کتاب معنایش این نیست که حتما باید معایب آن کتاب نمودار بشود بلکه باید هر چه از معایب و محاسن داشته باشد آشکار بشود. انسان باید در هر چیزی که از دیگران می شنود نقاد باشد یعنی آن را بررسی و تجزیه و تحلیل بکند.
صرف اینکه یک حرفی در میان مردم شهرت پیدا می کند خصوصا که با یک بیان زیبا و قشنگ باشد، دلیل بر این نیست که انسان حتما باید آن را بپذیرد و قبول بکند. به ویژه در امر دین و آنچه که مربوط به دین است، انسان باید نقاد باشد.

اینکه پیغمبر فرمود آنچه را که از من می شنوید به قرآن عرضه بدارید اگر موافق است بپذیرید و اگر مخالف است نه، خود نوعی نقادی است. حدیثی است که من عین عبارات آن یادم نیست ولی مضمون آن یادم است که ائمه ما آن را از حضرت عیسای مسیح نقل کرده اند. تقریبا مضمونش اینست: شما که علم را فرا می گیرید، اساس کار اینست که نقاد باشید یعنی قدرت انتقاد در شما باشد، کورکورانه تسلیم نشوید، خواه گوینده صالح باشد و خواه ناصالح. در بین حدیث دارد: " کونوا نقادا الکلام".

حدیث دیگر که فی الجمله از آن یادم هست راجع به اصحاب کهف است که داستان آنها در قرآن آمده است: «انهم فتیه آمنوا بربهم و زدناهم هدی و ربطنا علی قلوبهم ...» (کهف/ آیه 13 و 14)؛ آنها جوانانی بودند که به پروردگار خود ایمان آوردند و ما نیز بر هدایتشان افزودیم و بر دل هایشان قوت بخشیدیم.
معروف است که اینها صراف بوده اند، صیرفی بوده اند. این سخن را به این معنی گرفته اند که کار آنها صرافی بوده است. ائمه ما فرموده اند که در این نسبت که گفته اند اینها صراف طلا و نقره بوده اند، اشتباه شده است. کانوا صیارفه الکلام صراف سخن بودند نه صراف طلا و نقره، یعنی مردمان حکیمی بوده اند، مردمان دانائی بوده اند و چون حکیم بوده اند وقتی حرفی به آنها عرضه می شد، آن حرف را می سنجیدند.
تفقه در دین که در این آیه ذکر شده است: «فلولا نفر من کل فرقه منهم طائفه لیتفقهوا فی الدین»(سوره توبه آیه 122)؛ پس چرا از هر گروهی از آنان، طایفه ای کوچ نمی کنند تا در دین دانا شوند.مستلزم این است که انسان واقعا نقاد باشد و کار نقادی او به آنجا کشیده شود که هر چیزی را که گفته می شود و با امر دین تماس دارد بتواند تجزیه و تحلیل بکند.
همین جمله ای که به حضرت امیرالمؤمنین (ع) نسبت داده اند: «لا تؤدبوا اولادکم ...» از باب تعبیر لفظی خیلی زیبا و قشنگ است، خیلی سازگار است. روی همین جهت می بینید یک مقبولیتی در میان افراد پیدا کرده است و هر کس در هر جائی این جمله را می گوید.

حکایتی از دوره نوجوانی
الان حکایتی یادم آمد: من در سنین چهارده پانزده سالگی بودم که مقدمات کمی از عربی خوانده بودم. بعد از واقعه معروف خراسان بود و حوزه علمیه مشهد به کلی از بین رفته بود و هر کس آن وضع را می دید می گفت دیگر اساسا از روحانیت خبری نخواهد بود. جریانی پیش آمده بود که احتیاج به نویسندگی داشت. از من دعوت کرده بودند. مقاله ای را من نوشتم. مردی بود که در آن محل ریاست مهمی داشت. وقتی آن مقاله را دید، یک نگاهی به سر و وضع من انداخت، حیفش آمد، دید که من هنوز پابند عالم آخوندی هستم. شرحی گفت، نصیحت کرد که دیگر گذشت آن موقعی که مردم به نجف یا قم می رفتند و به مقامات عالیه می رسیدند. آن دوره از بین رفت، حضرت امیر فرموده است بچه تان را مطابق زمان تربیت کنید. و بعد گفت آیا دیگران که پشت این میزها نشسته اند شش تا انگشت دارند؟ و حرفهائی زد که من آن فکرها را از مغزم بیرون کنم. البته من به حرف او گوش نکردم.
بعد رفتم به قم و مدت اقامتم در قم پانزده سال طول کشید. بعد که به تهران آمدم، اولین اثر علمی ای که منتشر کردم کتاب اصول فلسفه بود. آن شخص هم بعد به نمایندگی مجلس رسید و مردی با هوش و چیز فهم بود و در سنین جوانی احوال خوبی نداشت ولی بعد تغییر حالی در او پیدا شد. تقریبا در حدود هجده سال از آن قضیه گذشته بود که اصول فلسفه منتشر شد و یک نسخه از آن به دستش رسید و او یادش رفته بود که قبلا مرا نصیحت کرده بود که دنبال این حرفها نرو.
بعد شنیدم که هر جا نشسته بود به یک طرز مبالغه آمیزی تعریف کرده بود. حتی یکبار در حضور خودم گفت که شما چنینید، چنانید. همانجا در دلم خطور کرد که تو همان کسی هستی که در هجده سال پیش مرا نصیحت می کردی که دنبال این حرفها نرو. من اگر آن موقع حرف ترا گوش می کردم الان یک میرزا بنویسی پشت میز اداره ای بودم در حالی که تو الان اینقدر تعریف می کنی.

غرض این جهت است که یک جمله هائی است که به ذائقه ها شیرین می آید و مانند برق رواج پیدا می کند. اصلا همانطوری که بعضیها به وسائل مختلف برایشان پیش آمدهای خوبی بروز می کند و بعضیها هم بدشانس و بدبخت می باشند، اگر ملاحظه کرده باشید جمله ها هم اینطور است. بعضی جمله ها یک جملات خوش شانسی هستند. این جملات بدون اینکه ارزش داشته باشند مثل برق در میان مردم رواج پیدا می کنند و حال آنکه جمله هائی هست صد درجه از اینها با ارزشتر، و حسن شهرت پیدا نمی کنند.
این جمله: «لاتؤدبوا اولادکم باخلاقکم؛ فرزندان خودتان را به اخلاق خودتان تربیت نکنید.» جزء جملات خوش شانس دنیا است و شانس بیخودی پیدا کرده است. گو اینکه این جمله به این معنی و مفهومی که امروزیها استعمال می کنند غلط است ولی یک معنا و مفهوم صحیحی می تواند داشته باشد که غیر از چیزی است که امروزیها از آن قصد می کنند، و فرقی است میان آداب و اخلاق که آداب غیر از اخلاق است.
آداب دو گونه اند: ممکن است مقصود از آداب اموری باشد که در واقع امروز به آنها فنون می گویند. علاوه بر اخلاق، علاوه بر صفات خاص روحی، علاوه بر نظمی که انسان باید به قوای روحی خودش بدهد که این نامش اخلاق است، علاوه بر همه اینها برای هر کس لازم و واجب است که یک سلسله فنون را یاد بگیرد، البته آنهم اندازه ای دارد یعنی فنی را باید بیاموزد که از آن فن یک اثر برای بشریت در جهت خیر برخیزد و ضمنا زندگی او را هم اداره بکند. در فنون است که انسان باید تابع زمان باشد. اگر " لاتؤدبوا اولادکم بادابکم " بگوئیم درست است، یا " لاتؤدبوا اولادکم بفنونکم " حرف درستی است چون زندگی متغیر است، انسان نباید در اینجور چیزها جمود به خرج بدهد و همیشه بخواهد به اولاد خودش آن فنی را بیاموزد که خودش داشته است در صورتی که ممکن است همان فن به شکل بهتر و کاملتر در زمان جدید پدید آمده باشد.

دو قسم آداب و رسوم
آداب و رسوم هم بر دو قسم است؛ بعضی از آنها از نظر شرعی سنن نامیده می شود یعنی شارع روی آنها نظر دارد. شارع، آن آداب را به صورت یک مستحب توضیح داده است و نظر به اینکه اسلام هیچ دستوری را گزاف نمی دهد، امروزی را که اسلام سنت کرده است ما باید به صورت یک اصل حفظ کنیم. مثلا دیشب در جواب سؤال یکی از آقایان عرض کردم اسلام برای غذا خوردن آدابی ذکر کرده است. اسلام دین تشریفاتی نیست بلکه اگر آدابی را ذکر کرده، حساب نموده است.
مثلا اگر می گوید مستحب است اطاله الجلوس عند المائده یعنی طول دادن نشستن بر سر سفره، مستحب است انسان غذا را زیاد بجود، مستحب است بسم الله بگوید، مستحب است الحمدلله بگوید، مستحب است دست را قبل و بعد از غذا بشوید، اینها تشریفاتی نیست، حقایق است. اسلام به سلامت انسان اهمیت می دهد، می خواهد دندان، معده و اعصاب انسان سالم باشد. تنها به جنبه های روانی نمی پردازد. آدمی که سر سفره با عجله غذا می خورد، این خودش منشأ مرض می شود. این، یک حسابی است که به یک زمان اختصاص ندارد و برای تمام زمانها است. اسلام می گوید مستحب است لقمه را کوچک بردارید، مستحب است زیاد بجوید، مستحب است دست را قبل از غذا بشوئید.

حدیثی است، نقل می کنند که حضرت علی علیه السلام مزرعه ای داشت. مردی است به نام " ابی نیزر " می گوید روزی حضرت به مزرعه آمد، خودش کلنگ برداشت و در یک چاه فرو رفت، مدت زیادی در آن چاه عمل مقنی گری انجام می داد و خیلی هم به تندی کار می کرد. یک وقت از چاه بیرون آمد در حالی که عرق از سر و صورت او جاری بود. بعد فرمود آیا اینجا غذائی حاضر هست؟ گفتم بله، مقداری کدو هست، خدمتتان بیاورم؟ فرمود بسیار خوب، بیاور. حضرت برخاست و به سر نهر آبی رفت، دست خودش را با شن شست، وقتی که خوب پاکیزه شد و خواست با دستهای خودش آب بخورد گفت: «ان کفی انظف الانیه»؛ دو دست من تمیزترین ظرفها است. بعد با دست خودش آب خورد.

این حساب نظافت است. مستحب است خلال کردن، مستحب است مسواک کردن. اینها دیگر زمان و مکان ندارد. این نکته را توجه داشته باشید که بعضیها جمود به خرج می دهند خیال می کنند که چون دین اسلام دین جامعی است، پس باید در جزئیات هم تکلیف معینی روشن کرده باشد. نه، اینطور نیست. یک حساب دیگری در اسلام است. اتفاقا جامعیت اسلام ایجاب می کند که اساسا در بسیاری از امور دستور نداشته باشد، نه اینکه هیچ دستور نداشته باشد بلکه دستورش این است که مردم آزاد باشند و به اصطلاح تکلیفی در آن امور نداشته باشند.
از جمله حدیثی است به این مضمون: «ان الله یحب ان یؤخذ برخصه کما یحب ان یؤخذ بعزائمه» خیلی مضمون عجیبی است! خدا دوست دارد در مسائلی که مردم را آزاد گذاشته است، مردم هم آزاد باشند. یعنی مسائل آزاد را آزاد تلقی بکنند، از خود چیزی در نیاورند. آنکه رخصت است را آزاد بدانند.

امیرالمؤمنین می فرماید: «ان الله حدد حدودا فلا تعتدوها و فرض فرائض فلا تترکوها» یعنی خدا یک چیزهائی را واجب کرده است، آنها را ترک نکنید، یک چیزهائی را هم ممنوع اعلام کرده است، به آنها تجاوز نکنید «و سکت لکم عن اشیاء و لم یدعها نسیانا فلا تتکلفوها» (نهج البلاغه، حکمت 105) خدا درباره بعضی از مسائل سکوت کرده است، البته فراموش نکرده بلکه خواسته است که سکوت بکند و بندگانش در آن مسائل آزاد و مختار باشند. در آنچه که خدا مردم را آزاد گذاشته است شما دیگر تکلیف معین نکنید.
پس آن موضوعی که عرض کردم یک سلسله آداب و رسوم در میان مردم هست که اگر آنها را انسان از طریق مثبت انجام بدهد، نه جائی خراب می شود و نه جائی آباد، و اگر ترک هم بکند همینطور، مسائلی است که خدا در آن مسائل سکوت کرده است.

99
کامنت بنویسید...
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.