عنوان مقاله
- 1
- 2
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
28 آذر 1385 | |
|
2
|
26 آذر 1385 | |
|
3
|
21 شهریور 1385 | |
|
4
|
24 مرداد 1385 | |
|
5
|
14 تیر 1385 | |
|
6
|
5 تیر 1385 | |
|
7
|
21 خرداد 1385 | |
|
8
|
2 خرداد 1385 | |
|
9
|
24 اردیبهشت 1385 | |
|
10
|
17 اردیبهشت 1385 |
حکایتی از ملا نصر الدین
مرد ثروتمندی، بسیار ثروتمند، در پایان عمر خیلی درمانده شده بود. او از پیش این حکیم به نزد آن یکی میرفت و آنها نصایح حکیمانه به او میدادند. ولی نصیحت به درد کسی نمیخورد. در حقیقت تنها احمقها هستند که نصیحت میکنند و میشنوند. خردمندان تمایلی به نصیحت کردن ندارند چون خردمند میداند که تنها چیزی که در جهان به راحتی داده میشود نصیحت است و چیزی که اصلا کسی به آن توجه نمیکند باز هم نصیحت است. بنابراین چرا خودش را به زحمت بیندازد؟
همه حکیمان به مرد ثروتمند نصیحت کردند ولی هیچکدام موثر نیفتاد. هیچ یک آویزه نشد. سرانجام روزی مردی که نه از او درخواستی شده بود و نه اسم و رسمی داشت ،برعکس، آدم روستایی دیوانه ای به نظر میرسید مرد ثروتمند را در جاده میبیند و میگوید: " تو بیخودی وقت تلف میکنی هیچ کدام اینها حکیم نیستند. من آنها را کاملا میشناسم. اما چون دیوانه ام کسی حرفم را قبول نمیکند. ممکن است تو هم مرا قبول نداشته باشی. ولی من مرد فرزانه ای را میشناسم. به محض دیدن حال نزار و در به در تو که در پی آرامش روحی هستی فکر کردم بهتر است آدم بدرد بخوری را نشانت دهم. اگر چه مجنونم و کسی نصیحتی از من نمیطلبد و من هم در پی پند دادن به کسی نیستم. اما دیدن این وضعیت دردناک و نا امید تو مرا وادارم کرد که سکوتم را بشکنم و تو را راهنمایی کنم. پس بهتر است برای دیدن آن مرد فرزانه به ده بعدی بروی ."
مرد ثروتمند با کیسه ای پر از الماسهای گران قیمت سوار بر اسب زیبایش شد و بلافاصله به راه افتاد. وقتی به ده رسید مرد موردنظر را دید. آن مرد در نزد صوفیها مشهور به ملانصرالدین بود. از ملا پرسید:" آیا میتوانی کمکم کنی تا آرامش روحی یابم؟"
ملا گفت:" کمک! بله میتوانم!"
مرد ثروتمند با خودش گفت:" عجیب است اول آن دیوانه پیشنهاد کرد و من از سر درماندگی فکر کردم ضرری ندارد و به اینجا آمدم . ولی انگار این یکی دیوانه تر است میگوید: میتوانم به تو آرامش روحی بدهم."
مرد ثروتمند گفت:"میتوانی آنرا به من بدهی؟ من پیش هر حکیمی رفتم به من گفتند: این کار را بکن، آن کار را نکن،منضبط باش ، نیکوکاری کن، به فقرا کمک کن،بیمارستان بسازف خلاصه اینکار و آن کار را بکن، همه این پیشنهادها را انجام دادم. هیچ کدام فایده نداشت. در واقع مشکلات بیشتری به وجود آمد. تو میگویی میتوانی به من آرامش روحی بدهی؟"
ملا گفت:" خیلی ساده است از اسب پیاده شو!"
مرد پایین آمد. کیفش در دستش بود. ملا پرسید:" در دستت چیست که اینقدر به قلبت نزدیک کرده ای؟"
مرد گفت:" اینها الماسهای گرانقیمتی هستند . اگر تو به من آرامش دهی این کیف را به تو میدهم."
اما قبل از اینکه بفهمد که چه اتفاقی افتاده ملا کیف را از دستش قاپید و فرار کرد. مرد ثروتمند برای لحظاتی چند شوک زده شده بود که نمیدانست چه کارکند. ولی بعد به دنبال ملا دوید. اما به هر حال آنجا محل زندگی ملا بود و او همه کوچه پس کوچه ها را میشناخت و همچنان میدوید. مرد ثروتمند در تمام زندگیش اینقدر ندویده بود. او خیلی چاق بود. گریه میکرد و آه و ناله به راه انداخته بود و اشکهایش جاری بودند. با خودش گفت: " حسابی گول خوردم ! این مرد تمام دسترنج زندگیم را ربوده است تمام دستاوردم را ، همه چیزم را..."
جمعیت زیادی او را دنبال میکردند .همان لحظه آدم ترسویی گذشت و همه خندیدند. مرد ثروتمند گفت: همه شما دیوانه اید. آیا این شهر پر از دیوانگان است؟ من کاملا نابود شده ام و شما به جای دستگیری دزد میخندید؟ مردم گفتند:" او دزد نیست. او مرد بسیار دانایی است."
مرد گفت:" آن دیوانه روستایی مرا به این دردسر انداخت."
اما به هر زحمتی بود عرقریزان و دوان دوان ملا را تعقیب کرد. ملا به محلی برگشت که اسب مرد هنوز همانجا ایستاده بود. او کیف در دست زیر درخت نشست و صبر کرد تا مرد ثروتمند با گریه و زاری برسد. ملا گفت:" بیا کیفت را بگیر."
مرد کیف را گرفت و به قلبش چسباند. ملا پرسید:" چه احساسی داری؟ آیا احساس آرامش میکنی؟"
مرد ثروتمند گفت :" بله. خیلی آرامش بخش است. تو آدم شگفت انگیزی هستی و روش بسیار عجیبی داری. "
ملا گفت:" روش عجیبی نیست. یک حسابگری ساده است. آنچه داشتی قدرش را نمیدانستی. به تو فرصتی داده شد تا آن را از دست بدهی. بعد بلافاصله فهمیدی که چه چیزی را از دست داده ای. اکنون چیز تازه ای به دست نیاورده ای. این همان کیفی است که بدون آرامش روحی آنرا حمل میکردی. حالا همان کیفت را در دست داری و به قلبت چسبانیده ای ولی هر کسی میتواند در وجودت آرامش عمیقی را احساس کند. یک حکیم تمام عیار! حالا به خانه ات برو و کسی را نیازار..."






