userinfo close

  ,

نسل نخلهای سوخته


nasle_nakhlhaee_sokhteh

تاسیس: 26 فروردین 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: عمو ابوالفضل مشکی پوش - معاونان
〖 بسم ربّ الشهداء و الصدیقین 〗 با سلام! ضمن عرض تشكر از حضورتان، از تمام شما عزیزان ادامه »
〖 بسم ربّ الشهداء و الصدیقین 〗

با سلام!
ضمن عرض تشكر از حضورتان، از تمام شما عزیزان خواستاریم :

◄ با شركت در بحث های كلوب ،

◄ داغ كردن مقالات كلوب ،

◄ قرار دادن مقالات و مطالب زیبای خود در كلوب ،

◄ و شركت در نظر سنجی ها...

در راستای زنده نگهداشتن یاد و راه شهدا (و گرم تر شدن محیط دوستانه ی ما) سهیم باشید!

⋆ در ضمن یادآور می شویم: امتیاز دادن به کلوب نشان دهنده ارزشی است که برای کلوب خود قائلید!!! √

اجر همه ی شما دوستان با سید و سالار شهیدان ابا عبدالله الحسین(ع)
 
    , 16o6m
m r - 19:39 1390/06/28

لحظه ی سبز رفتن


بسم رب الشهداء


سردار شهید اکبر آقابابایی


30534226-1562495.jpg


عصر جمعه، حاجی را به اتاق عمل بردند، قبل از رسیدن دکتر کنار هم نشستیم و حاجی مثل همیشه دعای سمات را خواند. او را از زیر قرآن رد کردم، پرستارهای انگلیسی با تعجب به ما نگاه می‌کردند، در آخرین لحظه گفت: «سوره والعصر را بخوان تا گریه نکنی».


 زهرا دختر کوچکمان پشت در اتاق عمل ایستاد و با مشت به شیشه زد، مدام می‌گت: «بابایم را کجا می‌برید؟». پرستارها نیز با او گریه می‌کردند، بعد از یک ساعت عمل به پایان رسید، صورت حاجی خون‌آلود بود، زهرا دوباره شروع به گریه نمود، اکبر برای یک لحظه با تمام وجود داروهای خواب‌آوری که به او داده بودند، چشمانش را گشود و گفت: «جانم عزیز بابا». 2 بار این اتفاق افتاد. دکتر قبل از عمل گفته بود، شش الی هفت ماه بیشتر زنده نمی‌ماند.


 پرستارها هم این موضوع را می‌دانستند، و با مشاهده گریه‌های زهرا و نگاههای بی‌قرار اکبر برای او یکباره شروع به گریه کردن نمودند. کمی‌ که گذشت می‌گفت حساب کن چقدر از شش ماه مانده، مدتی بعد برای عزاداری عاشورا به ایران بازگشتیم، اعتقاد داشت، شفایش را باید از اباعبدالله بگیرد. در راه برگشت، گفت:سه ماهش که در لندن گذشت، سه ماهش هم در ایران می‌گذرد». روزهای آخر حال عجیبی داشت. 


می‌گفت: «من عاشق شهادتم». و بالاخره در حالیکه زیارت مولای خویش را قرائت می‌کرد، به آسمان پیوست. او رفت و من هر وقت دلتنگ می‌شوم، جلوی عکس حاجی می‌روم و به او می‌گویم: «تو را به خدا کاری کن که این خاطرات از یادم برود این خاطرات آتشم می‌زند» اما بعد فکر می‌کنم این که خیلی بد می‌شود که خاطرات حاجی یادم برود، و خلاصه همینطور اشک می‌ریزم و با حاجی حرف می‌زنم...

line.gif

منبع: ماهنامه طراوت-  شماره مجله: 9

راوی: همسر شهید


شادی روح شهدا صلوات


99
کامنت بنویسید...
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.