عنوان مقاله
- 1
- 2
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
29 دی 1389 | |
|
2
|
1 دی 1389 | |
|
3
|
14 تیر 1388 | |
|
4
|
24 آذر 1387 | |
|
5
|
21 آذر 1387 | |
|
6
|
21 آذر 1387 | |
|
7
|
21 آذر 1387 | |
|
8
|
21 آذر 1387 | |
|
9
|
17 آذر 1387 | |
|
10
|
23 آبان 1387 |
طیبه فاطمی - 19:41 1387/09/21
خدا گفت: در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !
گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.
خدا گفت: چیزی بگو !
گنجشک گفت: خسته ام.
خدا گفت: از چه ؟
گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.
خدا گفت: مگر مرا نداری ؟
گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .
خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟
گنجشک سکوت کرد. بغض به به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.
خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.
چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟
گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .
خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !
گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .
گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود
99
کامنت بنویسید...


