userinfo close

  ,

جزیره مهربانی


mehrabaniclub

تاسیس: 1 تیر 1387  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: گردشگری سفر پدیا - معاونان
خوش آمدید به كلوب عشق و محبت و دوستی كلوب جزیره مهربانی یكی از بزرگترین كلوبهای سایت كلوب با محیط ادامه »
خوش آمدید به كلوب عشق و محبت و دوستی كلوب جزیره مهربانی یكی از بزرگترین كلوبهای سایت كلوب با محیطی شاد و خانوادگی




سیاست كلی :


برگزار كننده :




برنامه های سفر و گردش و تفریح با كیفیت عالی و قیمت مناسب


برنامه های سینما و تئاتر با تخفیف ویژه


برنامه های خیریه
آخرین برنامه در تاریخ 2 مهر ماه بود با برگزاری شكوهمند عروسی خوبان ( هدیه جهیزیه و جشن ازدواج به دو زوج روشندل )






این كلوب نماینده انجمن حمایت از معلولین ایران می باشد
 

عنوان مقاله

  عنوان مقاله بروز رسانی
1
9 اردیبهشت 1391
2
9 اردیبهشت 1391
3
9 اردیبهشت 1391
4
9 اردیبهشت 1391
5
9 اردیبهشت 1391
6
24 بهمن 1390
7
10 بهمن 1390
8
9 دی 1390
9
» مخصوص دانشجوها!!!جالبه قانون پایستگی واحد :واحد ها نه از بین میروند و نه پاس میشوند بلکه از ترمی به ترم دیگر انتقال میابند ! تقلب چیست؟یک سری اعمال ننگین در صورت این کاره بودن شخص امتحان دهنده آخر عاقبت خوش وخرمی داردنوع خاصی از هلو برو تو گلو شب امتحان شبی که در آن نسکافه و قهوه از والیوم ده هم خواب آورتر می شوندشب ر ق ص و پایکوبی کلمات جزوه و کتاب بر روی سسلسله اعصاب محیطی و مرکزی دانشجو دانشجویان ساکن خوابگاه : جنگجویان کوهستان دانشجویان پرسر و صدا : گروه لیان شان پو خانواده دانشجویان : بینوایان انت
5 دی 1390
10
5 دی 1390
رضا میر  , karimimir
رضا میر - 11:50 1390/09/28

یادم می آید وقتی که نوجوان بودم یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم . جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند . به نظر می رسید پول زیادی نداشتند … شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند ، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیز پوشیده بودند . بچه ها همگی با ادب بودند . دو تا دو تا پشت پدر و مادرشان ، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند ، صحبت می کردند . مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد . وقتی به باجه بلیط فروشی رسید

 

یادم می آید وقتی که نوجوان بودم

 یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم . جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند . به نظر می رسید پول زیادی نداشتند …


شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند ، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیز پوشیده بودند . بچه ها همگی با ادب بودند . دو تا دو تا پشت پدر و مادرشان ، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند ، صحبت می کردند . مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد .
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند ، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید : « چند عدد بلیط می خواهید ؟ » پدر جواب داد : « لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان . »
متصدی باجه ، قیمت بلیط ها را گفت :
- ۲۰ دلار!

پدر به باجه نزدیک تر شد و به آرامی پرسید : « ببخشید ، گفتید چه قدر ؟ » متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد .
پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند . معلوم بود که مرد پول کافی نداشت . حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد ؟
ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت . بعد خم شد ، پول را از زمین برداشت ، به شانه مرد زد و گفت : « ببخشید آقا ، این پول از جیب شما افتاد ! »
مرد که متوجه موضوع شده بود ، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد ، گفت : « متشکرم آقا . »
پدر خانواده مرد شریفی بود ولی در آن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود ، کمک پدرم را قبول کرد . بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند ، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم .

 

مطالب مرتبط با داستان هزینه بیلط ، داستان آموزنده

 

 

 

99
کامنت بنویسید...
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.