عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
9 اردیبهشت 1391 | |
|
2
|
9 اردیبهشت 1391 | |
|
3
|
9 اردیبهشت 1391 | |
|
4
|
9 اردیبهشت 1391 | |
|
5
|
9 اردیبهشت 1391 | |
|
6
|
24 بهمن 1390 | |
|
7
|
10 بهمن 1390 | |
|
8
|
9 دی 1390 | |
|
9
|
5 دی 1390 | |
|
10
|
5 دی 1390 |
یادم می آید وقتی که نوجوان بودم یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم . جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند . به نظر می رسید پول زیادی نداشتند … شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند ، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیز پوشیده بودند . بچه ها همگی با ادب بودند . دو تا دو تا پشت پدر و مادرشان ، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند ، صحبت می کردند . مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد . وقتی به باجه بلیط فروشی رسید
یادم می آید وقتی که نوجوان بودم
یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم . جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند . به نظر می رسید پول زیادی نداشتند …
شش
بچه که همگی زیر دوازده سال بودند ، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیز پوشیده
بودند . بچه ها همگی با ادب بودند . دو تا دو تا پشت پدر و مادرشان ، دست همدیگر
را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود
ببینند ، صحبت می کردند . مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می
زد .
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند ، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید : « چند عدد
بلیط می خواهید ؟ » پدر جواب داد : « لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای
بزرگسالان . »
متصدی باجه ، قیمت بلیط ها را گفت :
- ۲۰ دلار!
پدر
به باجه نزدیک تر شد و به آرامی پرسید : « ببخشید ، گفتید چه قدر ؟ » متصدی باجه
دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد .
پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند . معلوم بود که مرد پول کافی نداشت .
حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد ؟
ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت
. بعد خم شد ، پول را از زمین برداشت ، به شانه مرد زد و گفت : « ببخشید آقا ، این
پول از جیب شما افتاد ! »
مرد که متوجه موضوع شده بود ، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد ، گفت : «
متشکرم آقا . »
پدر خانواده مرد شریفی بود ولی در آن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود ،
کمک پدرم را قبول کرد . بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند ، من و پدرم از صف
خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم .
مطالب مرتبط با داستان هزینه بیلط ، داستان آموزنده
- داستان زن باهوش و آرزو - داستان جالب و آموزنده
- داستان پاره آجر - داستان آموزنده و پندآموز
- داستان آموزنده
- داستان آموزنده ” افکار دیگران”
- داستان کوتاه و آموزنده ” فاصله نیکی و بدی “
- داستان دقت در انتخاب همسر - بسیار آموزنده
- داستان آموزنده ” پادشاه و مسابقه تصاویر”
- داستان آموزنده و جالب کشیش و اضطراب در هواپیما
- داستان مصور واقعا زیبا و عمیق داستان راحت طلب
- داستان مصور واقعا زیبا و عمیق داستان راحت طلب
- داستان مأمور قبض روح انسانها، داستان پندآموز


