عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
30 اردیبهشت 1391 | |
|
2
|
27 بهمن 1390 | |
|
3
|
14 آذر 1390 | |
|
4
|
16 شهریور 1390 | |
|
5
|
13 شهریور 1390 | |
|
6
|
9 شهریور 1390 | |
|
7
|
9 شهریور 1390 | |
|
8
|
6 شهریور 1390 | |
|
9
|
29 مرداد 1390 | |
|
10
|
25 مرداد 1390 |
رنگ خدایی بگیریم + داستان
خدای متعال در آیه ی 138 سوره ی مبارکه ی بقره می فرمایند:
«رنگ الهی بگیرید و چه رنگی از رنگ خدایی نیكوتر است؟ و ما پرستش كننده ی اوییم.»
حالا این رنگ خدا، چه رنگی هست؟!
اگر بیشتر دقت کنید، بی رنگی و صداقت، محبت و صفا، وحدت و پاکی، رنگ خدایی است! رنگی که چشم را نوازش می دهد و جان ها را متوجه این رنگ می کند. رنگی همرنگ فطرت بی پیرایه ی آدمی؛ همان رنگ الهی!
ببینید! پنجره دو کارکرد دارد! هم دود را از خانه بیرون می برد و هم روشنایی به خانه می آورد! این که ما کدامش را بخواهیم عمل ما را شکل می دهد.
اگر برای انجام عملی، به جاودانگی اثر کاری که می کنیم، به راضی بودن خداوند از آن کار بیندیشیم و سپس دست به عمل بزنیم، کار ما به بهترین نحو صورت می گیرد.
داستانی زیبا می آوریم تا راهگشای کارمان باشد (ان شاء الله)
یادآوری پیش از داستان: نتیجه ی کار را با بیان «ان شاء الله»، «به امید خدا»، «توکل بر خدا» یا «هر چه خدا بخواهد!» و از این دست جملات از ته دل به خدا بسپاریم!
داستان:
علی بن ابی طالب ، از طرف پیغمبر اكرم ، مأمور شد به بازار برود و پیراهنی برای پیغمبر بخرد . رفت و پیراهنی به دوازده در هم خرید و آورد . رسول اكرم پرسید :
- این را به چه مبلغ خریدی ؟ "
- " به دوازده درهم " .
- " این را چندان دوست ندارم ، پیراهنی ارزانتر از این میخواهم ، آیا فروشنده حاضر است پس بگیرد ؟ "
- " نمی دانم یا رسول الله " .
- " برو ببین حاضر میشود پس بگیرد ؟ "
علی پیراهن را با خود برداشت و به بازار برگشت . به فروشنده فرمود :
- " پیغمبر خدا ، پیراهنی ارزانتر از این میخواهد ، آیا حاضری پول ما را بدهی و این پیراهن را پس بگیری ؟ "
فروشنده قبول كرد و علی پول را گرفت و نزد پیغمبر آورد . آنگاه رسول اكرم و علی با هم به طرف بازار راه افتادند ، در بین راه چشم پیغمبر به كنیزكی افتاد كه گریه میكرد . پیغمبر نزدیك رفت و از كنیزك پرسید
- " چرا گریه میكنی ؟ "
- " اهل خانه به من چهار درهم دادند و مرا برای خرید به بازار
فرستادند ، نمیدانم چطور شد پولها گم شد . اكنون جرئت نمیكنم به خانه برگردم " .
رسول اكرم چهار درهم از آن دوازده درهم را به كنیزك داد و فرمود :
" هر چه میخواستی بخری ، بخر ، و به خانه برگرد " . و خودش به طرف بازار رفت و جامهای به چهار درهم خرید و پوشید .
در مراجعت برهنهای را دید ، جامه را از تن كند و به او داد . دو مرتبه به بازار رفت و جامهای دیگر به چهارده درهم خرید و پوشید و به طرف خانه راه افتاد . در بین راه باز همان كنیزك را دید كه حیران و نگران و اندوهناك نشسته است ، فرمود :
- " چرا به خانه نرفتی ؟ "
- " یا رسول الله خیلی دیر شده میترسم مرا بزنند كه چرا این قدر دیر كردی " .
- " بیا با هم برویم ، خانه تان را به من نشان بده ، من وساطت میكنم
كه مزاحم تو نشوند " .
رسول اكرم به اتفاق كنیزك راه افتاد . همینكه به پشت در خانه رسیدند كنیزك گفت : " همین خانه است " رسول اكرم از پشت در با آواز بلند
گفت :
- " ای اهل خانه سلام علیكم " .
جوابی شنیده نشد . بار دوم سلام كرد ، جوابی نیامد . سومین بار سلام كرد ، جواب دادند . " السلام علیك یا رسول الله و رحمه الله و بركاته " .
- " چرا اول جواب ندادید ؟ آیا آواز مرا نمیشنیدید ؟ "
- " چرا همان اول شنیدیم و تشخیص دادیم كه شمائید . "
- " پس علت تأخیر چه بود ؟ "
- " یا رسول الله خوشمان میآمد سلام شما را مكرر بشنویم ، سلام شما برای خانه ما فیض و بركت و سلامت است "
- " این كنیزك شما دیر كرده ، من اینجا آمدم از شما خواهش كنم او را مؤاخذه نكنید " .
- " یا رسول الله به خاطر مقدم گرامی شما ، این كنیز از همین ساعت آزاد است .
" پیامبر گفت : " خدا را شكر ، چه دوازده درهم پر بركتی بود ، دو برهنه را پوشانید و یك برده را آزاد كرد " .
منابع:
1. قرآن مجید
2. آیت الله جوادی، تفسیر موضوعی، ج5 ص132 – برگرفته از حکایتی از امام صادق (ع)
3. بحارالانوار ، جلد 6 ، باب - " مكارم اخلاقه و سیره و سننه ".


