عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
13 بهمن 1390 | |
|
2
|
4 آذر 1389 | |
|
3
|
12 آبان 1389 | |
|
4
|
12 آبان 1389 | |
|
5
|
5 آبان 1389 | |
|
6
|
20 مهر 1389 | |
|
7
|
20 مهر 1389 | |
|
8
|
18 مهر 1389 | |
|
9
|
17 مهر 1389 | |
|
10
|
14 مهر 1389 |
حمید - 19:42 1388/08/13
علی(ع) از فتنه میگوید2
* بزرگان اسلام در زمان پیامبر بر سر قدرت با امیرالمومنین درگیر شدند
حضرت امیر(ع) فرمود: چنان در دوران حكومت من بر هم زده خواهید شد و كاری میكنم با كفگیر آزمون مجدد انقلاب، آنهایی كه پائین هستند بالا و افرادی كه بالا هستند پائین بیایند و به این شكل زیر و رویتان میكنم. می فرماید كه این گونه نیست یك بار امتحان دهید و تا آخر عمرتان گارانتی شوید.
اینكه ما 20 سال پیش زمان پیامبر(ص) امتحان داده ایم، كافی نیست بلكه دوباره باید امتحان دهید چراكه هیچ كسی گارانتی نیست. فرمود كه در این امتحان مجدد، گاهی كسانی كه سابقههای درخشان و طولانی از زمان پیامبر(ص) در اسلام داشتند در این مسابقه و آزمون دوباره عقب میافتند و افرادی كه در آن دوره كسی نبودند و كسی آنها را نمیشناخت جلو میافتند.
فرمود این یك آزمون دوباره است و یك بار برای همیشه نیست، دوباره باید آزمون پس دهید و به خدا سوگند من فریبتان ندادم و نخواهم داد و چیزی را از شما مخفی نكردم. به خدا سوگند هیچ حقیقتی را از شما پنهان نكردم. من حكومتی را تشكیل دادم كه در آن با شما مردم چیزی را مخفی ندارم و هیچگاه به شما دروغ نگفتم و مرا به این مقام و به این روز خبر دادهاند.
جالب این است اول كسی كه با علی(ع) دست بیعت داد طلحه بود. بعد زبیر بیعت میكند و همینها چند ماه بعد با امیرالمؤمنین آن هم بر سر قدرت درگیر میشوند. حضرت امیر میفرمایند: كسانی از شما كه برادران خود من هستید، كسانی از شما در این سالها در این دنیا غرق شدند و اموالی را تصاحب كردند. من وقتی مقابل این افراد را بگیرم و خواهم گرفت و فقط حقوق خود آنها را به آنها خواهم داد از دست من عصبانی خواهند شد. فریاد خواهند زد كه پسر ابوطالب ما را از حقوقمان محروم كرد و به ما ظلم كرد. آگاه باشید هر كس از مهاجرین و انصار و از اصحاب پیامبر و خویشان پیامبر و از بستگان پیامبر و همه كس خیال و گمان كند كه به خاطر سابقهاش، به خاطر همنشینی با پیامبر بر دیگران نسبت به بیتالمال برتری دارد بداند كه خطاست.
* طلحه و زبیر سهم بیشتری از بیتالمال از امام میخواستند
فرمود هر كاری انجام دادید برای خدا انجام دادهاید پس پاداش آن را در آخرت از خدا بخواهید. در دنیا همه مساوی اند. شما قدیمیترین و باسابقهترین مسلمان، با مسلمانی كه همین امروز مسلمان میشود نزد ما به لحاظ سهمش از بیتالمال مساوی است. هر كس كه رو به قبله ما آورد شایسته برخورداری از حقوق اسلامی و حدود اسلام است. شما همه بندگان خدا هستید و بیتالمال، مال خداست و آن را میان همه شما به طور مساوی تقسیم خواهم كرد و هیچ كس بر دیگری برتری و مزیت ندارد. پرهیزكاران و سابقهداران در فردای قیامت پاداش خود را از خداوند بخواهند و خداوند دنیا را پاداش پرهیزكاران و مجاهدان قرار نداده است. آنچه نزد خداست برای نیكوكاران بهتر است، فردا بیائید تا اموال را به روش جدید تقسیم كنیم.
روز بعد طلحه و زبیر به مسجد آمدند. در گوشهای دور از مسجد تجمع دیگری انجام شده و مردم را به دو بخش تقسیم میكنند. مردمی كه پشت علی(ع) نماز را اقامه می كردند به طلحه و زبیر عبداللهابن زبیر، مروان و جمعی دیگر از مردان قریش پیوستند و ساعتی آهسته با یكدیگر پچ پچ میكردند. بعد مخالفت آنها آشكار شد. عمار آمد پیش علی(ع) و گفت: این سخنرانی چه بود كه شما انجام دادید. كمی آرامتر؛ همین روز اول این افراد دارند پرچم برمیدارند و فتنه و خلف وعده میكنند. كمی ملاحظه كنید كه دوباره حضرت امیر رفت بالای منبر و سخنرانی كرد.
حضرت علی(ع) روز سوم حكومت، همچنان كه شمشیر بر كمر بسته بود سخنرانی كرد و گفت: ای مردم برترین مردم نزد خداوند از نظر مقام فردی است كه تابع كتاب و سنت باشد و به تكلیفش عمل كند. سپس به عمار گفت برو به طلحه و زبیر كه گوشه مسجد نشستهاند بگو بیایند اینجا من با آنها كار دارم. وقتی آمدند حضرت به آنها گفت: شما را به خدا سوگند آیا چنین نبود كه شما با میل خودتان و با آزادی كامل سراغ من آمدید و با من بیعت كردید؟ آیا من شما را مجبور به بیعت كردم؟ من قدرت طلب بودم یا شما از من خواستید؟ گفتند چرا ما گفتیم.
حضرت امیر گفت: شما مجبور بودید و زور بالای سرتان بود كه با من بیعت كنید یا خودتان خواستید؟ گفتند: ما با شما بیعت كردیم و فكر میكردیم كه شما روش دیگری دارید، نمیدانستیم كه اینگونه است. ما بیعت كردیم به شرطی كه شما در كارها با ما مشورت كنید و بدون نظر ما كاری نكنید و فكر كردیم اگر ما رهبری شما را تایید میكنیم، شما هم هوای ما را دارید و بالاخره سهم و حق ما محفوظ است و فضیلت ما را بر دیگران در نظر میگیرید.
حضرت امیر(ع) فرمود: آیا من حقی از شما سلب كردم و یا به شما ستمی نموده ام؟ گفتند: نه، فرمود: آیا حقی از مسلمانی ضایع و پایمال كردم، یا حكمی از احكام خدا را زیر پا گذاشتم؟ گفتند: نه، حضرت فرمود: پس چرا از من دلگیرید؛ اگر من نه حق كسی را پایمال كردم و نه حكمی را زیر پا گذاشتم پس چرا شما با من مشكل دارید؟ گفتند: به خاطر روش حكومت تو و حرفهایی كه مطرح میكنی و اینكه چرا در حكومت نظر ما را نمیپرسی. حضرت امیر(ع) گفت: من اگر در جایی نیاز به مشورت داشته باشم نظر شما را میخواهم آنچه كه تا الآن گفتم نیاز به مشورت نبود چرا كه نظر صریح خداوند و سنت پیامبر بود.
بعد طلحه و زبیر آمدند پیش حضرت امیر و گفتند كه ما میخواهیم به عمره برویم. حضرت فرمود: شما قصد عمره ندارید و من میدانم شما كجا میخواهید بروید. این اجازه برای عمره نیست. دعوا و درگیری را شروع كردید و حالا میروید تدارك پیمانشكنی و درگیری را ببینید.
آنها قسم خوردند كه اینگونه نیست. حضرت امیر لبخندی زد و گفت: پس دوباره تجدید بیعت كنید. آنها دوباره پیمان بسته و سوگند خوردند و و زمانی كه رفتند، حضرت امیر(ع) فرمود: به خدا سوگند دیگر اینها را نخواهید دید الا اینكه به روی ما شمشیر میكشند و جنگ را بر ما تحمیل میكنند و هر دو آنها كشته خواهند شد.
* فتنهگران از همسر پیامبر برای رهبری شورش استفاده كردند
همه همسران پیامبر(ص) برای ما محترماند. حتی عایشه؛ ما عایشه را امالمؤمنین میدانیم و نباید به او اهانتی شود ولو اینكه او با علیابن ابیطالب(ع) درگیر شده است. خود حضرت امیر(ع) هم احترام عایشه را نگه داشت حتی بعد از جنگ كه جناب عایشه اسیر شد و امیرالمؤمنین(ع) اجازه نداد كوچكترین اهانتی به وی شود.
طلحه و زبیر نامهای به عایشه مینویسند و در آن میگویند كه به ما ملحق شو تا مقابل علی(ع) بایستیم چرا كه علی اوضاع را به هم میریزد. ام سلمه مكه بود. آنجا از جریان مطلع میشود و میفهمد كه طلحه و زبیر در حال برنامهریزی توطئهای علیه علی(ع) و حكومت ایشان هستند.
ام سلمه شروع به افشاگری و سخنرانی به نفع امام علی(ع)میكند كه ای مردم! خود شما با علی بیعت كردید و نباید با او درگیر شوید چرا كه حكومت علی(ع) حق است. خبر به عایشه میرسد كه جناب امسلمه دارد افكار مردم را به نفع علی(ع) آگاه میكند. عایشه به ملاقات ام سلمه میآید و میگوید ای اختر ابا امیه! تو نخستین زن از زنان مهاجر رسول خدا و از بزرگان اهل بیت پیامبر(ص) هستی. بیشترین آیات الهی در خانه تو بر پیامبر نازل شد و جبریل بیش از همه در خانه شما بر رسول خدا نازل میشد.
امسلمه خطاب به عایشه میگوید شما كه جزء مخالفان خلیفه سوم(عثمان) بودید چطور حالا به عنوان انتقام او میخواهید در برابر علی(ع) بایستید؟ و بعد ام سلمه شروع میكند به یادآوری برخی مسائل برای عایشه؛ اینكه آیا یادت میآید یه روزی علی آمد و پیامبر در مورد علی چه گفت و ... .
هر چه میگوید عایشه تأیید میكند و میگوید بله یادم هست. بعد ام سلمه میگوید: پس با این وضع دیگر این چه قیام و شورشی است كه علیه حكومت مشروع به راه انداختهاید.
عایشه میگوید: مسائلی وجود دارد كه باید حل و اصلاح شود و بعد ام سلمه میگوید كه خودت می دانی.
ام سلمه نامهای خطاب به علی(ع) مینویسد و خبر میدهد كه اینها دارند شورش را به پا میكنند. حضرت امیر(ع) در جایی سخنرانی میكند و میفرماید: كسانی كه در حال حاضر به اسم خون عثمان حرف میزنند همه آنها میدانند كه برخی از خود اینها در خون عثمان دست داشتند و كسی كه برای مهار و كنترل شورش تلاش میكرد كه خلیفه كشته نشود من بودم. عایشه گفته بود بله من به عثمان منتقد و معترض بودم ولی شنیدم خلیفه قبل از اینكه كشته شود توبه كرده بود بنابراین زمانی كه توبه كرده نباید كشته میشد و الا قبول دارم كه من هم جزو منتقدان و معترضان عثمان بودم ولی او توبه كرده بود پس چرا او را كشتند؟
حضرت امیر (ع) میفرمایند: جواب دادند كه ما با هم دنبال قاتلان عثمان باشیم تا قاتل او را پیدا كنیم. حضرت آنجا توضیح میدهند كه من هم منتقد و معترض به عثمان بودم و هم در عین حال مخالف قتل عثمان بودم و با افراطیونی كه عثمان را به قتل رساندند مخالف بودم و در برابر آنها ایستادم.
* مقدسمآبانی مثل اشعری برای مقابله با فتنه حجت شرعی میخواستند
حضرت امیر(ع) كه به خلافت رسید قصد داشت ابوموسی اشعری را كه از زمان خلیفه قبل حاكم كوفه بود عزل كند اما مالك اشتر و عدهای به علی(ع) گفتند كه ابوموسی اشعری هم عدهای مرید در شهر دارد كه او را قبول دارند حالا بگذارید باشد تا ببینیم چه میشود. بعداً حضرت امیر(ع) میگوید من از اول میخواستم ابوموسی اشعری را بردارم چرا كه او را انسان صالحی نمیدانستم ولی چون گفتند عدهای او را قبول دارند و برای اینكه مردم نگویند تا علی آمد همه را برداشت گذاشتم بماند.
ابوموسی اشعری در آن زمان امتحان خود را پس میدهد. حضرت امیر(ع) به ابوموسی اشعری كه حاكم كوفه بود نامهای نوشت و گفت كه طلحه و زبیر و عایشه قصد شورش دارند و حق هم با ماست. بنابراین برای ما نیرو بفرست و مردم كوفه را بسیج و كمك كن تا برویم بصره چرا كه آنها آمدند و بصره را اشغال كردهاند.
بعد از آن ابوموسی اشعری شروع كرد با ادبیات مقدس مآب صحبت كردن؛ اینكه جنگ مسلمان با مسلمان و با كدام حجت شرعی اصحاب در برابر اصحاب بایستند؟ بله، شما علی هستید، اولین مسلمان هستید ولی آن طرف هم امالمؤمنین است، طلحه و زبیر هستند، زبیر سیفالاسلام است، یعنی چه جنگ مسلمان با مسلمان، این جنگ شبهه شرعی دارد. مردم! آرامش داشته باشید و به هیچ كدام از دو طرف ملحق نشوید چرا كه ما بیطرف هستیم، این جنگ خلاف شرع است.
حضرت امیر(ع) گفت: این جنگ را بر ما تحمیل كردهاند، ما شروع نكردیم كه به من میگویید خلاف شرع است. اینها علیه حكومت شورش كردند و میخواهند حكومت را براندازی كنند. باید به آنها بگویید و شما باید طرف حق را بگیرید و نباید بگویید كه در هر صورت كاری نمیكنیم.
حضرت امیر دو بار نامه فرستاد ولی ابوموسی اشعری اعتنایی نكرد. بعد از این حضرت امیر(ع) محمدبن ابوبكر را به كوفه فرستاد و ابوموسی اشعری را عزل كرد.
امام علی(ع) شهر را به ابن عباس و محمد بن ابوبكر سپردند و با نیروها برای جنگ رفتند اما باز هم ابوموسی اشعری با حضرت مخالفت كرد و سخنرانی كرد مبنی بر اینكه ای مردم به جنگ نروید چرا كه آن طرف جنگ نیز اصحاب پیامبر اند، كسانی هستند كه نزد پیامبر سوابق دارند و خویشان پیامبر اند و بزرگان اسلامند، با چه كسانی میخواهید بجنگید؟
ابوموسی اشعری شروع به سخنرانی و ایجاد تردید و شبهه در دل مردم كرد تا اینكه حضرت امیر (ع) مالك اشتر را به كوفه فرستادند و او نیز ابوموسی اشعری را با حالت ذلت بازداشت و از سمتش عزل كرد.
* بنای امام در مواجهه با فتنهگران در ابتدا گفتگو و نصیحت بود اما آنها بنای دیگری داشتند
ابن عباس روایت میكند: روزی دیدم امیرالمومین نشسته و كفش پارهای را مدام وصله میزنند. گفتم آقا تو را به خدا از این كفش دست بردار شما خلیفه مسلمین هستید، بزرگترین امپراطوری جهان در اختیار شماست.
حكومت حضرت امیر(ع) بزرگترین قدرت سیاسی - نظامی آن موقع جهان بود؛ چون امپراطوری ایران و امپراطوری رم در آن زمان متلاشی شده بودند و اسلام تقریباً قدرت اول سیاسی، نظامی و اقتصادی و یا یكی از دو قدرت اصلی جهان بود.
ابن عباس میگوید: آقا! شما حاكم نصف زمین هستید، این همه عاشق و مرید دارید، این چه كفشی است؟ من خجالت میكشم؟ حضرت امیر(ع) سر خود را بالا كرد و لبخندی زد و گفت: ابن عباس این كفش چقدر میارزد؟ ابن عباس گفت: آقا هیچی. این كفش، ارزشی ندارد. حضرت امیر(ع) فرمود: به خدا سوگند ارزش این كفش پیش من از حكومت بر شما بیشتر است. به خدا سوگند تمام حكومت بر این جهان را با این كفش معامله نمیكنم. فقط به یك دلیل حكومت را قبول كردم و به خاطر آن میجنگم و وارد مبارزه شدم؛ اینكه احقاق حقی كنم و ابطال باطلی. فقط برای این حكومت را پذیرفتم و وارد سیاست و حكومت شدم كه یك حقی را برقرار كنم و باطلی را محو كنم؛ من به خاطر عدالت و حق آمدهام والا حكومت برای من ارزشی ندارد.
حضرت امیر(ع) سپس میفرمایند: من از هیچ چیزی نمیترسم و الآن هم كه عده ای به فتنه و آشوب دچار شدهاند با اینها میجنگم؛ من اهل عقبنشینی نیستم، من نصیحت و موعظه میكنم.
حضرت امیر(ع) نامهای را برای حاكم كوفه میفرستند و تا آخر هم میگفتند مصالحه، مذاكره، گفتگو و نصیحت. به یاران خود میگفتند با اینها با زبان خوش سخن بگویید و آنها را تحریك نكنید. ما نمیخواهیم بجنگیم بلكه میخواهیم با هم باشیم و كوتاه بیایید اما اینها این كار را نكردند.
وقتی دشمنان حضرت امیر (ع) بصره را اشغال كردند، حاكم بصره عثمان بن حنیف از طرف حضرت امیر (ع) بود. (وی همان كسی است كه یك بار حضرت امیر (ع) او را توبیخ كردند. حضرت در نهجالبلاغه به عثمان ابن حنیف میفرماید: نیروهای اطلاعاتی به من گزارش دادند كه شما را به یك میهمانی دعوت كردند كه ثروتمندان و سرمایهداران را سر سفره راه میدادند اما فقرا را راه نمیدادند و فقرا به جای دیگری منتقل میكردند. تو را به این چنین میهمانی دعوت كردند و تو هم رفتنی و سر این سفره نشستی و در كنار اغنیاء شام خوردی در حالی كه فقرا را راه نمیدادند. البته عثمان ابن حنیف بعد عذرخواهی كرد و گفت من نمیدانستم كه این تخلف است.
دشمنان حضرت آمدند و بصره را گرفتند. در ابتدا حدود 80 - 70 نفر از یاران حضرت در این شهر را اعدام كردند و خون ریختند؛ یعنی آمدند و جنگ را شروع كردند و بعد تمام سر و صورت عثمان ابن حنیف، حاكم كوفه را تراشیدند و بعد با حالت تحقیر كننده ای او را بیرون انداختند و گفتند حالا برو پیش علی. وقتی عثمان ابن حنیف خدمت حضرت امیر (ع) رسید گفت: آقا! من وقتی به كوفه رفتم یك فرد كامل و پیرمردی با وقاری بودم اما حالا مانند یك پسر بچه برگشتهام؛ نه ریشی، نه مویی، تمام سر و صورت مرا تراشیدند و 70 نفر را نیز كشتند. حضرت امیر(ع) 3 بار آیه " انا لله و انا الیه راجعون " را خواندند.
* سران فتنه بر سر رهبری مردم دچار اختلاف شدند
زمانی كه سپاه طلحه و زبیر شهر بصره را گرفتند و وقت اقامه نماز رسید، سر اینكه چه كسی امام جماعت باشد بینشان اختلاف افتاد.
شهر و بیتالمال بصره در اختیار آنها قرار گرفت؛ وقتی هنگام نماز شد طلحه جلو ایستاد، بعد زبیر آمد جلوتر ایستاد. بحث شد بر سر اینكه باید معلوم شود چه كسی امام جماعت باشد چراكه هر یك از طلحه و زیبر میخواستند امامت كنند.
میان آنها اختلاف پدید آمد و سرانجام با میانجیگری جناب عایشه قرار شد یك وعده فرزند طلحه امام جماعت باشد و یك وعده فرزند زبیر كه دعوا صورت نگیرد.
قبل از جنگ جمل امیرالمومنین(ع) با جناب طلحه و زبیر، با رفقای سابق و هم رزمان و سابقهداران اسلام احتجاج می كند. حضرت امیر(ع) استدلال میكند و میفرماید: ما دنبال خونریزی و خشونت نیستیم. بیایید با هم صحبت كنیم و مسئله را به نحوی حل كنیم. اگر هنوز در ذهن شما سوء تفاهمی هست كه نیست، ولی اگر هست میخواهم حجت تمام شود، نمیخواهم درگیری ایجاد شود، خون مسلمانان نریزد، مردم دو دسته نشوند و به جان هم نیفتند؛ فتنه راه نیندازید.
امام علی (ع) میفرمایند: دوباره به شما میگویم هر چند میدانید اما كتمان میكنید، من دنبال بیعت شما و مردم نبودم، من به دنبال حكومت نبودم و به یك معنا حكومت بر من تحمیل شد. من با شما بیعت نكردم بلكه شما سوی من آمدید و شما اولین كسانی بودید كه با من بیعت كردید. هیچكس با من از سر ترس یا به طمع پول بیعت نكرد؛ نه به خاطر مال و نه از جهت تسلط و غلبه؛ شما خود پیش از دیگران و از روی رضا و رغبت با من بیعت كردید. شما اولین كسانی بودید كه آمدید و به من گفتید كه شما شایستهترین فرد برای رهبری هستید و هیچكس شایستهتر از شما برای رهبری نیست و این را چند بار تكرار كردید.
من چند بار خودم را كنار كشیدم، شما اصرار كردید كه نه فقط شما باید رهبر باشید. از شما به حق آن برادریهای سابق و به حق آن ایمان سابق میخواهم كه از این فتنه باز گردید و مسلمین را به جان هم نیندازید و زودتر توبه كنید.
اگر آن موقع تظاهر كردید كه مایلید با من بیعت كنید و در دل این گونه نبودید؛ خوب پس خود را محكوم كردهاید و من علیه شما باید احتجاج كنم كه چرا درون و بیرون شما دو شكل بود كه آن هم تازه به نفع شما نیست. شما ظاهراً اظهار طاعت و بیعت كردید اما در باطن از اول هم رهبری مرا قبول نداشتید و مدام سنگ پیش پای من انداختید. به جان خودم سوگند بیعت شما از سر ترس و تقیه نبود. شما از مهاجران به تقیه سزاوارتر نبودید، اما نپذیرفتن بیعت پیش از آنكه درون آن وارد شوید آسانتر بود از خروج شما از بیعت پس از پذیرفتن آن.
حضرت میفرماید: شما اگر رهبری را قبول نداشتید، اگر اول با من بیعت نمیكردید راحتتر بود چرا اول بیعت كنید بعد بشكنید. اینكه سختتر است. به راستی شما پنداشتهاید كه من در خون عثمان، خلیفه سوم، دست داشتهام؟ كسانی از مردم مدینه كه از بیعت با من و شما سرباز زدهاند و بیطرف هستند آنها میان من و شما حكم كنندكه بین من و شما چه كسانی در خون عثمان خلیفه دست داشتهاند؟
حضرت سپس رو به طلحه و زبیر كرده میفرماید: ای پیر مردان! از این رأی نادرست برگردید. فرصت برای بازگشت من و شما زیاد نیست. از سن ما دیگر گذشته است. اگر اكنون برگردید، بزرگترین ضربهای كه به شما میخورد این است كه به شما میگویند ترسیدند و شكست خوردند؛ عیبی ندارد؛ بپذیرید پیش از آنكه نار و عار در قیامت سراغ شما بیاید. اگر الآن عقب بروید ممكن است علیه شما بگویند ترسیدند در حالی كه این ترس نیست بلكه این عقل است اما اگر با من بجنگید هم نار است هم عار، هم ننگ دنیاست و هم عذاب آخرت.
* عایشه حاضر به بحث و مناظره با علی(ع) نشد
بعد حضرت امیر افرادی را پیش جناب عایشه میفرستند تا با او صحبت كنند؛ اینكه مگر پیامبر به شما نگفت از خانه بیرون نیایید و وارد این مسائل و دعواها نشوید. بعد هم این افراد به جناب عایشه گفتند كه امیرالمؤمنین میخواهد بیاید و با شما صحبت كند. جناب عایشه گفت كه من حوصله اینكه با علی بنشینم و جر و بحث كنم ندارم. كسی با علی نمیتواند مباحثه و مناظره كند. من پاسخی برای علی ندارم و در احتجاج، بحث و مناظره من حریف علی نیستم.
ابن عباس به جناب عایشه میگوید: شما كه با مخلوق خدا حاضر نیستی بحث و مناظره كنی در قیامت چگونه با خداوند بحث خواهی كرد؟ جواب خداوند را چگونه خواهی داد؟
حضرت امیر(ع) به مردم فرمودند: ای مردم! من با این گروه مدارا كردم تا شاید متنبه شوند و برگردند. آنها را به پیمان شكنیهایشان توبیخ كردم. ستمی را كه كردند و میكنند را دوباره به رویشان آوردم ولی باز به من پیغام رساندند كه آماده درگیری با نیزهها و شمشیرهایشان باشم.
من پیوسته تا بودهام هرگز كسی نتوانسته مرا به جنگ تهدید كند و من هرگز از هیچ جبههای نگریختهام. من از 16 سالگی تا الآن كه 60 سالهام در خط مقدم جبهه بودهام. از 16 سالگی به استقبال شهادت رفتهام و تا الآن سر و صورت من پر از آثار نیزه و شمشیر است؛ پر از آثار تیر و تركش است؛ حضرت آنجا فرمود كه مرا از جنگ نترسانید.
كسانی كه ما را تهدید میكنند و رعد و برق میكنند، این رعد و برقی است كه بارانی ندارد. ما بدون رعد و برق بر سر آنها نازل خواهیم شد.
فرمود: اینها شعار میدهند اما ما بدون اینكه شعار دهیم عمل میكنیم. اینان گذشته مرا دیدهاند؛ صلابت مرا دانستهاند؛ چگونگی مرا دیدهاند؛ منم " ابوالحسن " كه قدرت مشركان را در همه جنگها در هم شكستم؛ منم كسی كه جماعت آنها را پراكنده میساختم؛ من با همان قلب محكم امروز نیز با دشمنان روبرو خواهم شد و در كار خود یقین دارم و هرگز تردیدی ندارم.
فرمود: ای مردم! به راستی كه مرگ چیزی است كه كسی نمیتواند از آن فرار كند و همه خواهند مرد. كسی فكر نكند كه اگر به جبهه نرود و موقع درگیری وارد عملیات نشود زنده میماند.
فرمود: همه خواهیم مرد منتها به دو شكل؛ مردم دو دستهاند؛ یك عده در راه حق كشته میشوند و بقیه هم میمیرند؛ بهترین مرگها كشته شدن در راه خداست.
* اطرافیان زبیر اجازه گرفتن تصمیم درست را از او گرفتند
بالاخره فتنه گران جنگ با امیرالمومنین را راه انداختند. در تاریخ نقل شده است كه تعداد نیروهای امیرالمومنین 20 هزار و تعداد نفرات نیروهای جمل 30 هزار نفر بودند. در این جنگ 80 نفر از بدریون و 1500 نفر از اصحاب رسولالله در صف علی بن ابیطالب(ع) قرار داشتند. موقع جنگ حضرت خطاب به یاران خود فرمود كه دشنام ندهید و اگر اینها شكست خوردند زنانشان را آزار ندهید گر چه زنان به شما دشنام بگویند و به هچ شخصی هم توهین نكنید.
در تاریخ طبری نقل شده بعد از اینكه حضرت امیر(ع) همه صحبتها را كرد ولی افرادی كه در جبهه مقابل بودند قانع نشدند.
البته در این میان لازم به ذكر است كه زبیر و طلحه هیچ كدام به دست نیروهای امیرالمؤمنین كشته نشدند. حضرت امیر(ع) قبل از جنگ به زبیر گفتند بیا میخواهم با شما صحبت كنم؛ زبیر جلو آمد و حضرت امیر(ع) گفت: زبیر ما با هم در یك صف و در كنار پیامبر بودیم؛ آیا یادت میآید كه روزی پیامبر از تو پرسید كه نظرت راجع به علی چیست؟ و تو گفتی علی را دوست دارم و بعد جضرت فرمودند ولی با علی میجنگی.
اینها را گفت كه یك مرتبه زبیر یادش آمد؛ بعد از این قضیه زبیر برگشت. با وقوع این صحنه پسر زبیر خطاب به وی گفت: چه شد ترسیدی؟ گفت: نه، علی جملهای را از پیامبر نقل كرد كه من فراموش كرده بودم و حدیثی را از پیامبر به یادم آورد كه ترسیدم؛ زبیر برگشت رفت كه اسلحه بگذارد و جبهه را ترك كرد؛ یك لحظه به خودش آمد و گفت این جنگ درست نیست، ما اشتباه كردیم، حق با علی است. آمد برود كه پسرش و برخی از اصحاب گفتند فلانی را ببین! رفت و چشمش به شمشیر علی افتاد و ترسید. بعد زبیر شمشیر كشید و به سمت نیروهای امیرالمومنین حمله كرد.
* حضرت امیر تلاش كرد به هر ترتیب زبیر را بازگرداند
حضرت امیر متوجه ماجرا شدند. فهمیدند كه زبیر پشیمان شده اما در رودربایستی گیر كرده، چون خودش این نیروها را به منطقه آورده است حالا اگر یك مرتبه بگوید كه نمیجنگم نمیشود و در واقع گیر افتاده است.
حضرت امیر فوری پیغام دادند و گفتند كه به رزمندهها بگویید زبیر به هر سمتی از نیروهای ما آمد مقابل او نایستید بلكه وانمود كنید كه او خیلی قوی است و حساب ما را رسید و ما ترسیدم و عقب رفتیم.
حضرت امیر فرمود: اگر به جناح چپ سپاه حمله میكند، راه دهید؛ بیایید عقب و بگذارید او جلو بیاید. بگذارید رجز بخواند و برگردد و اگر به سمت راست آمد جلوی راهش را خالی كنید و با او نجگیند.
زبیر چند دور زد تا شجاعت خود را نشان دهد و معلوم شود نترسیده است. بعد برگشت و گفت: دیدید من نترسیدم و بحث مرگ نیست؟ گفتند: بله، شما خیلی شجاع هستی؛ گفت: ولی من نمیجنگم چون جنگ با علی درست نیست.
آنجا زبیر جبهه را ترك كرد. در پشت جبهه یكی از نیروهایش به او گفت: شما كجا میروید؟ گفت: من پشیمان شدم چون جنگ با علی درست نبود. گفت: بچههای مردم را آوردی خط مقدم و حالا كه جنگ در حال آغاز است، سر بزنگاه یك مرتبه شما تشریف میبرید؟ این گونه نمیشود. بعد از پشت زبیر را زد و او را كشت.
در روایات آمده خبر كه به حضرت امیر(ع) رسید، حضرت برای زبیر اشك ریخت چون آنها همرزم یكدیگر بودند و سالهای سال در جبهه در كنار یكدیگر جنگیده بودند.
طلحه هم به دست نیروهای علی كشته نشد بلكه توسط برخی از نیروهای خودشان كشته شد. نقل شده كه مروان از پشت تیری به طلحه زد و او را كشت. بنابراین هیچ كدام از اینها را نیروهای امیرالمؤمنین(ع) نكشتند.
* ماجرای شهادت جوانی كه جنگ با فتنهگران را ناگزیر كرد
بعد حضرت امیر(ع) یك قرآن برداشت و آمد طرف نیروهای خود و فرمود: یك شهید میخواهم؛ چه كسی حاضر است این قرآن را در دستش بگیرد و به سمت سپاه دشمن برود و آنها را برای آخرین بار به قرآن دعوت كند كه بین مسلمین جنگ راه نیفتد و البته بداند كه قطعاً كشته خواهد شد. جوانی بلند شد و گفت من حاضرم بروم. حضرت امیر فرمود: میخواهم زمانی كه قرآن را در دست گرفتی اگر دست تو را قطع كردند برنگردی و با دست دیگرت قرآن را برداری و به آنها عرضه كنی، گفت: باشد. بعد حضرت فرمود: میخواهم زمانی كه دست دیگرت را هم قطع كردند باز هم بر نگردی.
آنجا آمده است كه این جوان رفت و دو دستش را قطع كردند و بعد قرآن را به دندان گرفت و با دو دست بریده رو به سپاه جمل كرد كه به حق این قرآن بین مسلمانان درگیری و جنگ راه نیندازید و برای براندازی حكومت مشروع، مردم را تحریك نكنید كه آنجا زدند و آن جوان را شهید كردند.
به این شكل بود كه حضرت امیر فرمود: الآن دیگر نبرد واجب شد و از این پس ما برای جنگیدن با اینها حجت شرعی داریم. فرمود كه به نام خدا شمشیرها را بكشید و به نام خدا عملیات را شروع كنید.
در این جنگ چند هزار نفر از مسلمانان و حتی اصحاب پیامبر(ص) دو طرف كشته شدند و در آخر هم این جنگ به نفع علی(ع) و جبهه حق به پایان رسید.
پس از جنگ حضرت امیر(ع) فرمود: جناب عایشه را با احترام برگردانید. در روایات آمده كه جناب عایشه آنجا اظهار پشیمانی كرد و حضرت ایشان را با 40 مأمور محافظ فرستادند. فقط آنجا عاشیه گلایه كرد و گفت: چطور همسر پیامبر(ص) را با 40 مرد نا محرم میفرستید؟ حضرت امیر(ع) فرمود: شما با چند هزار مرد نا محرم به جبهه آمدی، آنها حساب نبودند؟ با این 40 تا مشكل دارید؟ اینها خانم هستند و فقط لباس مردانه پوشیدهاند و بعد دیدند هر 40 نفر جزء شیعیان و سربازان حضرت امیر(ع) بودند.
این خانمها شبیه مردان لباس رزم پوشیده بودند كه از دور تصور میشد اینها مرد هستند. معلوم شد این 40 نفر، 40 شریك جنگی و عملیاتی حضرت امیر(ع) هستند؛ اینها نیروهای گارد ویژه امیرالمؤمنین بودند، حضرت به آنها فرمود: مراقب جناب عاشیه باشید و ایشان را با احترام كامل به مدینه برگردانید.
در صدر اسلام، بزرگان اسلام گرفتار شدند؛ كسانی كه باید بارها شهید میشدند، از نزدیكترین خویشان پیامبر (ص) بودند، از نزدیكترین اصحاب و دوستان پیامبر(ص) و امیرالمومنین(ع) بودند كه گرفتار شدند.
* حق را نباید با اشخاص سنجید
این مباحث را عرض كردم كه بدانید فتنه و شبهه چیست؟ حضرت امیر(ع) فرمود: حق را با آدمها نسنجید بلكه آدمها را با حق مقایسه كنید. ملاك حق و باطل را بشناسید تا بفهمید چه كسی حق است و چه كسی باطل وگرنه اگر ملاك شما اشخاص باشند باید بدانید كه اشخاص لغزش دارند.
قرآن، سنت، عقل، ضوابط و اصول را بشناسید و از روی اصول بفهمید كه چه كسانی تابع اصول هستند و چه كسانی تابع آن نیستند نه اینكه از روی افراد متوجه شوید اصول چیست.
اگر فردی بخواهد از روی اشخاص و سوابق خود حق و باطل را تشخیص دهد باید بداند كه دچار اشتباه خواهد شد؛ باید اصول را بشناسید.
تقوا، معنویت و خلوص داشته باشید و به دنبال برتری نباشید و اینكه ملاكها دستتان باشد؛ اگر معرفت و خلوص داشته باشید و به امام حق نگاه كنید حضرت میفرماید كه اشتباه نمیكنید.
آن زمان اشتباه شد، الآن هم میشود، بعد از این هم خواهد شد.
حضرت امیر(ع) فرمود: در فتنه هر كجا دچار شبهه شدید و نتوانستید حق و باطل را تشخیص دهید بر اساس تعصب، احساسات و دنیا خواهی موضع نگیرید و عمل نكنید و از رهبری صالح تبعیت كنید.
خود حضرت امیر(ع) تا جایی كه میتوانستند مدارا میكردند. حضرت امیر(ع) خیلی مدارا كردند و فقط در جایی كه دیگر واقعاً امكان مدارا نبود و اگر بیشتر از آن مدارا میشد به سقوط حكومت منجر میشد و دیگر همه چیز از دست میرفت وارد جنگ میشدند و مدارا را كنار میگذاشتند.
حضرت امیر(ع) طرفدار اصالت جنگ و اصالت درگیری نبودند؛ بنا و اساس بر حداكثر مدارا، حداكثر استدلال و حداكثر رحمت بود و اگر به این شكل كار پیش نمیرفت، وارد جنگ میشدند.
حضرت امیر(ع) خطبهای دارند كه در آن 50 - 40 مورد را میشمارند و میگویند كه همه اینها خلاف و باطل است اما من نمیتوانم آنها را درست و اصلاح كنم چون جامعه ظرفیت آن را ندارد و پس میزند و خود جامعه و افكار عمومی به گونهای تربیت شده كه مقابل اصلاح اینها مقاومت میكنند بنابراین مجبورم با اینها مدارا كنم تا ببینم بعد چه میشود.
به خاطر وحدت مسلمین خود حضرت امیر(ع) فرمود كه استخوان در گلو و خار در چشم، من به خاطر وحدت مسلمین تحمل كردم.
بعد از جنگ جمل حضرت امیر(ع) فرمود: نباید به جناب عایشه كوچكترین اهانتی شود چون امالمؤمنین و همسر پیامبر(ص) است و به خاطر پیامبر باید احترام ایشان محفوظ باشد.
روزی فردی از جناب عایشه پرسید: پیامبر(ص) چه كسی را بیش از همه دوست میداشت؟ جناب عایشه گفت: حضرت فاطمه، بعد پرسید: بین مردان چطور؟ عایشه گفت: همسر فاطمه (س)، علی را.
یعنی با این حال نباید اهانت كنیم و بین مسلمین درگیری و اختلاف ایجاد كنیم.
همه این مطالب را گفتم تا متوجه شوید چطور میشود كه پای خوش سابقهترین افراد هم در مقاطعی بلغزد.
والسلام علیكم و رحمته الله و بركاته
حضرت امیر(ع) فرمود: چنان در دوران حكومت من بر هم زده خواهید شد و كاری میكنم با كفگیر آزمون مجدد انقلاب، آنهایی كه پائین هستند بالا و افرادی كه بالا هستند پائین بیایند و به این شكل زیر و رویتان میكنم. می فرماید كه این گونه نیست یك بار امتحان دهید و تا آخر عمرتان گارانتی شوید.
اینكه ما 20 سال پیش زمان پیامبر(ص) امتحان داده ایم، كافی نیست بلكه دوباره باید امتحان دهید چراكه هیچ كسی گارانتی نیست. فرمود كه در این امتحان مجدد، گاهی كسانی كه سابقههای درخشان و طولانی از زمان پیامبر(ص) در اسلام داشتند در این مسابقه و آزمون دوباره عقب میافتند و افرادی كه در آن دوره كسی نبودند و كسی آنها را نمیشناخت جلو میافتند.
فرمود این یك آزمون دوباره است و یك بار برای همیشه نیست، دوباره باید آزمون پس دهید و به خدا سوگند من فریبتان ندادم و نخواهم داد و چیزی را از شما مخفی نكردم. به خدا سوگند هیچ حقیقتی را از شما پنهان نكردم. من حكومتی را تشكیل دادم كه در آن با شما مردم چیزی را مخفی ندارم و هیچگاه به شما دروغ نگفتم و مرا به این مقام و به این روز خبر دادهاند.
جالب این است اول كسی كه با علی(ع) دست بیعت داد طلحه بود. بعد زبیر بیعت میكند و همینها چند ماه بعد با امیرالمؤمنین آن هم بر سر قدرت درگیر میشوند. حضرت امیر میفرمایند: كسانی از شما كه برادران خود من هستید، كسانی از شما در این سالها در این دنیا غرق شدند و اموالی را تصاحب كردند. من وقتی مقابل این افراد را بگیرم و خواهم گرفت و فقط حقوق خود آنها را به آنها خواهم داد از دست من عصبانی خواهند شد. فریاد خواهند زد كه پسر ابوطالب ما را از حقوقمان محروم كرد و به ما ظلم كرد. آگاه باشید هر كس از مهاجرین و انصار و از اصحاب پیامبر و خویشان پیامبر و از بستگان پیامبر و همه كس خیال و گمان كند كه به خاطر سابقهاش، به خاطر همنشینی با پیامبر بر دیگران نسبت به بیتالمال برتری دارد بداند كه خطاست.
* طلحه و زبیر سهم بیشتری از بیتالمال از امام میخواستند
فرمود هر كاری انجام دادید برای خدا انجام دادهاید پس پاداش آن را در آخرت از خدا بخواهید. در دنیا همه مساوی اند. شما قدیمیترین و باسابقهترین مسلمان، با مسلمانی كه همین امروز مسلمان میشود نزد ما به لحاظ سهمش از بیتالمال مساوی است. هر كس كه رو به قبله ما آورد شایسته برخورداری از حقوق اسلامی و حدود اسلام است. شما همه بندگان خدا هستید و بیتالمال، مال خداست و آن را میان همه شما به طور مساوی تقسیم خواهم كرد و هیچ كس بر دیگری برتری و مزیت ندارد. پرهیزكاران و سابقهداران در فردای قیامت پاداش خود را از خداوند بخواهند و خداوند دنیا را پاداش پرهیزكاران و مجاهدان قرار نداده است. آنچه نزد خداست برای نیكوكاران بهتر است، فردا بیائید تا اموال را به روش جدید تقسیم كنیم.
روز بعد طلحه و زبیر به مسجد آمدند. در گوشهای دور از مسجد تجمع دیگری انجام شده و مردم را به دو بخش تقسیم میكنند. مردمی كه پشت علی(ع) نماز را اقامه می كردند به طلحه و زبیر عبداللهابن زبیر، مروان و جمعی دیگر از مردان قریش پیوستند و ساعتی آهسته با یكدیگر پچ پچ میكردند. بعد مخالفت آنها آشكار شد. عمار آمد پیش علی(ع) و گفت: این سخنرانی چه بود كه شما انجام دادید. كمی آرامتر؛ همین روز اول این افراد دارند پرچم برمیدارند و فتنه و خلف وعده میكنند. كمی ملاحظه كنید كه دوباره حضرت امیر رفت بالای منبر و سخنرانی كرد.
حضرت علی(ع) روز سوم حكومت، همچنان كه شمشیر بر كمر بسته بود سخنرانی كرد و گفت: ای مردم برترین مردم نزد خداوند از نظر مقام فردی است كه تابع كتاب و سنت باشد و به تكلیفش عمل كند. سپس به عمار گفت برو به طلحه و زبیر كه گوشه مسجد نشستهاند بگو بیایند اینجا من با آنها كار دارم. وقتی آمدند حضرت به آنها گفت: شما را به خدا سوگند آیا چنین نبود كه شما با میل خودتان و با آزادی كامل سراغ من آمدید و با من بیعت كردید؟ آیا من شما را مجبور به بیعت كردم؟ من قدرت طلب بودم یا شما از من خواستید؟ گفتند چرا ما گفتیم.
حضرت امیر گفت: شما مجبور بودید و زور بالای سرتان بود كه با من بیعت كنید یا خودتان خواستید؟ گفتند: ما با شما بیعت كردیم و فكر میكردیم كه شما روش دیگری دارید، نمیدانستیم كه اینگونه است. ما بیعت كردیم به شرطی كه شما در كارها با ما مشورت كنید و بدون نظر ما كاری نكنید و فكر كردیم اگر ما رهبری شما را تایید میكنیم، شما هم هوای ما را دارید و بالاخره سهم و حق ما محفوظ است و فضیلت ما را بر دیگران در نظر میگیرید.
حضرت امیر(ع) فرمود: آیا من حقی از شما سلب كردم و یا به شما ستمی نموده ام؟ گفتند: نه، فرمود: آیا حقی از مسلمانی ضایع و پایمال كردم، یا حكمی از احكام خدا را زیر پا گذاشتم؟ گفتند: نه، حضرت فرمود: پس چرا از من دلگیرید؛ اگر من نه حق كسی را پایمال كردم و نه حكمی را زیر پا گذاشتم پس چرا شما با من مشكل دارید؟ گفتند: به خاطر روش حكومت تو و حرفهایی كه مطرح میكنی و اینكه چرا در حكومت نظر ما را نمیپرسی. حضرت امیر(ع) گفت: من اگر در جایی نیاز به مشورت داشته باشم نظر شما را میخواهم آنچه كه تا الآن گفتم نیاز به مشورت نبود چرا كه نظر صریح خداوند و سنت پیامبر بود.
بعد طلحه و زبیر آمدند پیش حضرت امیر و گفتند كه ما میخواهیم به عمره برویم. حضرت فرمود: شما قصد عمره ندارید و من میدانم شما كجا میخواهید بروید. این اجازه برای عمره نیست. دعوا و درگیری را شروع كردید و حالا میروید تدارك پیمانشكنی و درگیری را ببینید.
آنها قسم خوردند كه اینگونه نیست. حضرت امیر لبخندی زد و گفت: پس دوباره تجدید بیعت كنید. آنها دوباره پیمان بسته و سوگند خوردند و و زمانی كه رفتند، حضرت امیر(ع) فرمود: به خدا سوگند دیگر اینها را نخواهید دید الا اینكه به روی ما شمشیر میكشند و جنگ را بر ما تحمیل میكنند و هر دو آنها كشته خواهند شد.
* فتنهگران از همسر پیامبر برای رهبری شورش استفاده كردند
همه همسران پیامبر(ص) برای ما محترماند. حتی عایشه؛ ما عایشه را امالمؤمنین میدانیم و نباید به او اهانتی شود ولو اینكه او با علیابن ابیطالب(ع) درگیر شده است. خود حضرت امیر(ع) هم احترام عایشه را نگه داشت حتی بعد از جنگ كه جناب عایشه اسیر شد و امیرالمؤمنین(ع) اجازه نداد كوچكترین اهانتی به وی شود.
طلحه و زبیر نامهای به عایشه مینویسند و در آن میگویند كه به ما ملحق شو تا مقابل علی(ع) بایستیم چرا كه علی اوضاع را به هم میریزد. ام سلمه مكه بود. آنجا از جریان مطلع میشود و میفهمد كه طلحه و زبیر در حال برنامهریزی توطئهای علیه علی(ع) و حكومت ایشان هستند.
ام سلمه شروع به افشاگری و سخنرانی به نفع امام علی(ع)میكند كه ای مردم! خود شما با علی بیعت كردید و نباید با او درگیر شوید چرا كه حكومت علی(ع) حق است. خبر به عایشه میرسد كه جناب امسلمه دارد افكار مردم را به نفع علی(ع) آگاه میكند. عایشه به ملاقات ام سلمه میآید و میگوید ای اختر ابا امیه! تو نخستین زن از زنان مهاجر رسول خدا و از بزرگان اهل بیت پیامبر(ص) هستی. بیشترین آیات الهی در خانه تو بر پیامبر نازل شد و جبریل بیش از همه در خانه شما بر رسول خدا نازل میشد.
امسلمه خطاب به عایشه میگوید شما كه جزء مخالفان خلیفه سوم(عثمان) بودید چطور حالا به عنوان انتقام او میخواهید در برابر علی(ع) بایستید؟ و بعد ام سلمه شروع میكند به یادآوری برخی مسائل برای عایشه؛ اینكه آیا یادت میآید یه روزی علی آمد و پیامبر در مورد علی چه گفت و ... .
هر چه میگوید عایشه تأیید میكند و میگوید بله یادم هست. بعد ام سلمه میگوید: پس با این وضع دیگر این چه قیام و شورشی است كه علیه حكومت مشروع به راه انداختهاید.
عایشه میگوید: مسائلی وجود دارد كه باید حل و اصلاح شود و بعد ام سلمه میگوید كه خودت می دانی.
ام سلمه نامهای خطاب به علی(ع) مینویسد و خبر میدهد كه اینها دارند شورش را به پا میكنند. حضرت امیر(ع) در جایی سخنرانی میكند و میفرماید: كسانی كه در حال حاضر به اسم خون عثمان حرف میزنند همه آنها میدانند كه برخی از خود اینها در خون عثمان دست داشتند و كسی كه برای مهار و كنترل شورش تلاش میكرد كه خلیفه كشته نشود من بودم. عایشه گفته بود بله من به عثمان منتقد و معترض بودم ولی شنیدم خلیفه قبل از اینكه كشته شود توبه كرده بود بنابراین زمانی كه توبه كرده نباید كشته میشد و الا قبول دارم كه من هم جزو منتقدان و معترضان عثمان بودم ولی او توبه كرده بود پس چرا او را كشتند؟
حضرت امیر (ع) میفرمایند: جواب دادند كه ما با هم دنبال قاتلان عثمان باشیم تا قاتل او را پیدا كنیم. حضرت آنجا توضیح میدهند كه من هم منتقد و معترض به عثمان بودم و هم در عین حال مخالف قتل عثمان بودم و با افراطیونی كه عثمان را به قتل رساندند مخالف بودم و در برابر آنها ایستادم.
* مقدسمآبانی مثل اشعری برای مقابله با فتنه حجت شرعی میخواستند
حضرت امیر(ع) كه به خلافت رسید قصد داشت ابوموسی اشعری را كه از زمان خلیفه قبل حاكم كوفه بود عزل كند اما مالك اشتر و عدهای به علی(ع) گفتند كه ابوموسی اشعری هم عدهای مرید در شهر دارد كه او را قبول دارند حالا بگذارید باشد تا ببینیم چه میشود. بعداً حضرت امیر(ع) میگوید من از اول میخواستم ابوموسی اشعری را بردارم چرا كه او را انسان صالحی نمیدانستم ولی چون گفتند عدهای او را قبول دارند و برای اینكه مردم نگویند تا علی آمد همه را برداشت گذاشتم بماند.
ابوموسی اشعری در آن زمان امتحان خود را پس میدهد. حضرت امیر(ع) به ابوموسی اشعری كه حاكم كوفه بود نامهای نوشت و گفت كه طلحه و زبیر و عایشه قصد شورش دارند و حق هم با ماست. بنابراین برای ما نیرو بفرست و مردم كوفه را بسیج و كمك كن تا برویم بصره چرا كه آنها آمدند و بصره را اشغال كردهاند.
بعد از آن ابوموسی اشعری شروع كرد با ادبیات مقدس مآب صحبت كردن؛ اینكه جنگ مسلمان با مسلمان و با كدام حجت شرعی اصحاب در برابر اصحاب بایستند؟ بله، شما علی هستید، اولین مسلمان هستید ولی آن طرف هم امالمؤمنین است، طلحه و زبیر هستند، زبیر سیفالاسلام است، یعنی چه جنگ مسلمان با مسلمان، این جنگ شبهه شرعی دارد. مردم! آرامش داشته باشید و به هیچ كدام از دو طرف ملحق نشوید چرا كه ما بیطرف هستیم، این جنگ خلاف شرع است.
حضرت امیر(ع) گفت: این جنگ را بر ما تحمیل كردهاند، ما شروع نكردیم كه به من میگویید خلاف شرع است. اینها علیه حكومت شورش كردند و میخواهند حكومت را براندازی كنند. باید به آنها بگویید و شما باید طرف حق را بگیرید و نباید بگویید كه در هر صورت كاری نمیكنیم.
حضرت امیر دو بار نامه فرستاد ولی ابوموسی اشعری اعتنایی نكرد. بعد از این حضرت امیر(ع) محمدبن ابوبكر را به كوفه فرستاد و ابوموسی اشعری را عزل كرد.
امام علی(ع) شهر را به ابن عباس و محمد بن ابوبكر سپردند و با نیروها برای جنگ رفتند اما باز هم ابوموسی اشعری با حضرت مخالفت كرد و سخنرانی كرد مبنی بر اینكه ای مردم به جنگ نروید چرا كه آن طرف جنگ نیز اصحاب پیامبر اند، كسانی هستند كه نزد پیامبر سوابق دارند و خویشان پیامبر اند و بزرگان اسلامند، با چه كسانی میخواهید بجنگید؟
ابوموسی اشعری شروع به سخنرانی و ایجاد تردید و شبهه در دل مردم كرد تا اینكه حضرت امیر (ع) مالك اشتر را به كوفه فرستادند و او نیز ابوموسی اشعری را با حالت ذلت بازداشت و از سمتش عزل كرد.
* بنای امام در مواجهه با فتنهگران در ابتدا گفتگو و نصیحت بود اما آنها بنای دیگری داشتند
ابن عباس روایت میكند: روزی دیدم امیرالمومین نشسته و كفش پارهای را مدام وصله میزنند. گفتم آقا تو را به خدا از این كفش دست بردار شما خلیفه مسلمین هستید، بزرگترین امپراطوری جهان در اختیار شماست.
حكومت حضرت امیر(ع) بزرگترین قدرت سیاسی - نظامی آن موقع جهان بود؛ چون امپراطوری ایران و امپراطوری رم در آن زمان متلاشی شده بودند و اسلام تقریباً قدرت اول سیاسی، نظامی و اقتصادی و یا یكی از دو قدرت اصلی جهان بود.
ابن عباس میگوید: آقا! شما حاكم نصف زمین هستید، این همه عاشق و مرید دارید، این چه كفشی است؟ من خجالت میكشم؟ حضرت امیر(ع) سر خود را بالا كرد و لبخندی زد و گفت: ابن عباس این كفش چقدر میارزد؟ ابن عباس گفت: آقا هیچی. این كفش، ارزشی ندارد. حضرت امیر(ع) فرمود: به خدا سوگند ارزش این كفش پیش من از حكومت بر شما بیشتر است. به خدا سوگند تمام حكومت بر این جهان را با این كفش معامله نمیكنم. فقط به یك دلیل حكومت را قبول كردم و به خاطر آن میجنگم و وارد مبارزه شدم؛ اینكه احقاق حقی كنم و ابطال باطلی. فقط برای این حكومت را پذیرفتم و وارد سیاست و حكومت شدم كه یك حقی را برقرار كنم و باطلی را محو كنم؛ من به خاطر عدالت و حق آمدهام والا حكومت برای من ارزشی ندارد.
حضرت امیر(ع) سپس میفرمایند: من از هیچ چیزی نمیترسم و الآن هم كه عده ای به فتنه و آشوب دچار شدهاند با اینها میجنگم؛ من اهل عقبنشینی نیستم، من نصیحت و موعظه میكنم.
حضرت امیر(ع) نامهای را برای حاكم كوفه میفرستند و تا آخر هم میگفتند مصالحه، مذاكره، گفتگو و نصیحت. به یاران خود میگفتند با اینها با زبان خوش سخن بگویید و آنها را تحریك نكنید. ما نمیخواهیم بجنگیم بلكه میخواهیم با هم باشیم و كوتاه بیایید اما اینها این كار را نكردند.
وقتی دشمنان حضرت امیر (ع) بصره را اشغال كردند، حاكم بصره عثمان بن حنیف از طرف حضرت امیر (ع) بود. (وی همان كسی است كه یك بار حضرت امیر (ع) او را توبیخ كردند. حضرت در نهجالبلاغه به عثمان ابن حنیف میفرماید: نیروهای اطلاعاتی به من گزارش دادند كه شما را به یك میهمانی دعوت كردند كه ثروتمندان و سرمایهداران را سر سفره راه میدادند اما فقرا را راه نمیدادند و فقرا به جای دیگری منتقل میكردند. تو را به این چنین میهمانی دعوت كردند و تو هم رفتنی و سر این سفره نشستی و در كنار اغنیاء شام خوردی در حالی كه فقرا را راه نمیدادند. البته عثمان ابن حنیف بعد عذرخواهی كرد و گفت من نمیدانستم كه این تخلف است.
دشمنان حضرت آمدند و بصره را گرفتند. در ابتدا حدود 80 - 70 نفر از یاران حضرت در این شهر را اعدام كردند و خون ریختند؛ یعنی آمدند و جنگ را شروع كردند و بعد تمام سر و صورت عثمان ابن حنیف، حاكم كوفه را تراشیدند و بعد با حالت تحقیر كننده ای او را بیرون انداختند و گفتند حالا برو پیش علی. وقتی عثمان ابن حنیف خدمت حضرت امیر (ع) رسید گفت: آقا! من وقتی به كوفه رفتم یك فرد كامل و پیرمردی با وقاری بودم اما حالا مانند یك پسر بچه برگشتهام؛ نه ریشی، نه مویی، تمام سر و صورت مرا تراشیدند و 70 نفر را نیز كشتند. حضرت امیر(ع) 3 بار آیه " انا لله و انا الیه راجعون " را خواندند.
* سران فتنه بر سر رهبری مردم دچار اختلاف شدند
زمانی كه سپاه طلحه و زبیر شهر بصره را گرفتند و وقت اقامه نماز رسید، سر اینكه چه كسی امام جماعت باشد بینشان اختلاف افتاد.
شهر و بیتالمال بصره در اختیار آنها قرار گرفت؛ وقتی هنگام نماز شد طلحه جلو ایستاد، بعد زبیر آمد جلوتر ایستاد. بحث شد بر سر اینكه باید معلوم شود چه كسی امام جماعت باشد چراكه هر یك از طلحه و زیبر میخواستند امامت كنند.
میان آنها اختلاف پدید آمد و سرانجام با میانجیگری جناب عایشه قرار شد یك وعده فرزند طلحه امام جماعت باشد و یك وعده فرزند زبیر كه دعوا صورت نگیرد.
قبل از جنگ جمل امیرالمومنین(ع) با جناب طلحه و زبیر، با رفقای سابق و هم رزمان و سابقهداران اسلام احتجاج می كند. حضرت امیر(ع) استدلال میكند و میفرماید: ما دنبال خونریزی و خشونت نیستیم. بیایید با هم صحبت كنیم و مسئله را به نحوی حل كنیم. اگر هنوز در ذهن شما سوء تفاهمی هست كه نیست، ولی اگر هست میخواهم حجت تمام شود، نمیخواهم درگیری ایجاد شود، خون مسلمانان نریزد، مردم دو دسته نشوند و به جان هم نیفتند؛ فتنه راه نیندازید.
امام علی (ع) میفرمایند: دوباره به شما میگویم هر چند میدانید اما كتمان میكنید، من دنبال بیعت شما و مردم نبودم، من به دنبال حكومت نبودم و به یك معنا حكومت بر من تحمیل شد. من با شما بیعت نكردم بلكه شما سوی من آمدید و شما اولین كسانی بودید كه با من بیعت كردید. هیچكس با من از سر ترس یا به طمع پول بیعت نكرد؛ نه به خاطر مال و نه از جهت تسلط و غلبه؛ شما خود پیش از دیگران و از روی رضا و رغبت با من بیعت كردید. شما اولین كسانی بودید كه آمدید و به من گفتید كه شما شایستهترین فرد برای رهبری هستید و هیچكس شایستهتر از شما برای رهبری نیست و این را چند بار تكرار كردید.
من چند بار خودم را كنار كشیدم، شما اصرار كردید كه نه فقط شما باید رهبر باشید. از شما به حق آن برادریهای سابق و به حق آن ایمان سابق میخواهم كه از این فتنه باز گردید و مسلمین را به جان هم نیندازید و زودتر توبه كنید.
اگر آن موقع تظاهر كردید كه مایلید با من بیعت كنید و در دل این گونه نبودید؛ خوب پس خود را محكوم كردهاید و من علیه شما باید احتجاج كنم كه چرا درون و بیرون شما دو شكل بود كه آن هم تازه به نفع شما نیست. شما ظاهراً اظهار طاعت و بیعت كردید اما در باطن از اول هم رهبری مرا قبول نداشتید و مدام سنگ پیش پای من انداختید. به جان خودم سوگند بیعت شما از سر ترس و تقیه نبود. شما از مهاجران به تقیه سزاوارتر نبودید، اما نپذیرفتن بیعت پیش از آنكه درون آن وارد شوید آسانتر بود از خروج شما از بیعت پس از پذیرفتن آن.
حضرت میفرماید: شما اگر رهبری را قبول نداشتید، اگر اول با من بیعت نمیكردید راحتتر بود چرا اول بیعت كنید بعد بشكنید. اینكه سختتر است. به راستی شما پنداشتهاید كه من در خون عثمان، خلیفه سوم، دست داشتهام؟ كسانی از مردم مدینه كه از بیعت با من و شما سرباز زدهاند و بیطرف هستند آنها میان من و شما حكم كنندكه بین من و شما چه كسانی در خون عثمان خلیفه دست داشتهاند؟
حضرت سپس رو به طلحه و زبیر كرده میفرماید: ای پیر مردان! از این رأی نادرست برگردید. فرصت برای بازگشت من و شما زیاد نیست. از سن ما دیگر گذشته است. اگر اكنون برگردید، بزرگترین ضربهای كه به شما میخورد این است كه به شما میگویند ترسیدند و شكست خوردند؛ عیبی ندارد؛ بپذیرید پیش از آنكه نار و عار در قیامت سراغ شما بیاید. اگر الآن عقب بروید ممكن است علیه شما بگویند ترسیدند در حالی كه این ترس نیست بلكه این عقل است اما اگر با من بجنگید هم نار است هم عار، هم ننگ دنیاست و هم عذاب آخرت.
* عایشه حاضر به بحث و مناظره با علی(ع) نشد
بعد حضرت امیر افرادی را پیش جناب عایشه میفرستند تا با او صحبت كنند؛ اینكه مگر پیامبر به شما نگفت از خانه بیرون نیایید و وارد این مسائل و دعواها نشوید. بعد هم این افراد به جناب عایشه گفتند كه امیرالمؤمنین میخواهد بیاید و با شما صحبت كند. جناب عایشه گفت كه من حوصله اینكه با علی بنشینم و جر و بحث كنم ندارم. كسی با علی نمیتواند مباحثه و مناظره كند. من پاسخی برای علی ندارم و در احتجاج، بحث و مناظره من حریف علی نیستم.
ابن عباس به جناب عایشه میگوید: شما كه با مخلوق خدا حاضر نیستی بحث و مناظره كنی در قیامت چگونه با خداوند بحث خواهی كرد؟ جواب خداوند را چگونه خواهی داد؟
حضرت امیر(ع) به مردم فرمودند: ای مردم! من با این گروه مدارا كردم تا شاید متنبه شوند و برگردند. آنها را به پیمان شكنیهایشان توبیخ كردم. ستمی را كه كردند و میكنند را دوباره به رویشان آوردم ولی باز به من پیغام رساندند كه آماده درگیری با نیزهها و شمشیرهایشان باشم.
من پیوسته تا بودهام هرگز كسی نتوانسته مرا به جنگ تهدید كند و من هرگز از هیچ جبههای نگریختهام. من از 16 سالگی تا الآن كه 60 سالهام در خط مقدم جبهه بودهام. از 16 سالگی به استقبال شهادت رفتهام و تا الآن سر و صورت من پر از آثار نیزه و شمشیر است؛ پر از آثار تیر و تركش است؛ حضرت آنجا فرمود كه مرا از جنگ نترسانید.
كسانی كه ما را تهدید میكنند و رعد و برق میكنند، این رعد و برقی است كه بارانی ندارد. ما بدون رعد و برق بر سر آنها نازل خواهیم شد.
فرمود: اینها شعار میدهند اما ما بدون اینكه شعار دهیم عمل میكنیم. اینان گذشته مرا دیدهاند؛ صلابت مرا دانستهاند؛ چگونگی مرا دیدهاند؛ منم " ابوالحسن " كه قدرت مشركان را در همه جنگها در هم شكستم؛ منم كسی كه جماعت آنها را پراكنده میساختم؛ من با همان قلب محكم امروز نیز با دشمنان روبرو خواهم شد و در كار خود یقین دارم و هرگز تردیدی ندارم.
فرمود: ای مردم! به راستی كه مرگ چیزی است كه كسی نمیتواند از آن فرار كند و همه خواهند مرد. كسی فكر نكند كه اگر به جبهه نرود و موقع درگیری وارد عملیات نشود زنده میماند.
فرمود: همه خواهیم مرد منتها به دو شكل؛ مردم دو دستهاند؛ یك عده در راه حق كشته میشوند و بقیه هم میمیرند؛ بهترین مرگها كشته شدن در راه خداست.
* اطرافیان زبیر اجازه گرفتن تصمیم درست را از او گرفتند
بالاخره فتنه گران جنگ با امیرالمومنین را راه انداختند. در تاریخ نقل شده است كه تعداد نیروهای امیرالمومنین 20 هزار و تعداد نفرات نیروهای جمل 30 هزار نفر بودند. در این جنگ 80 نفر از بدریون و 1500 نفر از اصحاب رسولالله در صف علی بن ابیطالب(ع) قرار داشتند. موقع جنگ حضرت خطاب به یاران خود فرمود كه دشنام ندهید و اگر اینها شكست خوردند زنانشان را آزار ندهید گر چه زنان به شما دشنام بگویند و به هچ شخصی هم توهین نكنید.
در تاریخ طبری نقل شده بعد از اینكه حضرت امیر(ع) همه صحبتها را كرد ولی افرادی كه در جبهه مقابل بودند قانع نشدند.
البته در این میان لازم به ذكر است كه زبیر و طلحه هیچ كدام به دست نیروهای امیرالمؤمنین كشته نشدند. حضرت امیر(ع) قبل از جنگ به زبیر گفتند بیا میخواهم با شما صحبت كنم؛ زبیر جلو آمد و حضرت امیر(ع) گفت: زبیر ما با هم در یك صف و در كنار پیامبر بودیم؛ آیا یادت میآید كه روزی پیامبر از تو پرسید كه نظرت راجع به علی چیست؟ و تو گفتی علی را دوست دارم و بعد جضرت فرمودند ولی با علی میجنگی.
اینها را گفت كه یك مرتبه زبیر یادش آمد؛ بعد از این قضیه زبیر برگشت. با وقوع این صحنه پسر زبیر خطاب به وی گفت: چه شد ترسیدی؟ گفت: نه، علی جملهای را از پیامبر نقل كرد كه من فراموش كرده بودم و حدیثی را از پیامبر به یادم آورد كه ترسیدم؛ زبیر برگشت رفت كه اسلحه بگذارد و جبهه را ترك كرد؛ یك لحظه به خودش آمد و گفت این جنگ درست نیست، ما اشتباه كردیم، حق با علی است. آمد برود كه پسرش و برخی از اصحاب گفتند فلانی را ببین! رفت و چشمش به شمشیر علی افتاد و ترسید. بعد زبیر شمشیر كشید و به سمت نیروهای امیرالمومنین حمله كرد.
* حضرت امیر تلاش كرد به هر ترتیب زبیر را بازگرداند
حضرت امیر متوجه ماجرا شدند. فهمیدند كه زبیر پشیمان شده اما در رودربایستی گیر كرده، چون خودش این نیروها را به منطقه آورده است حالا اگر یك مرتبه بگوید كه نمیجنگم نمیشود و در واقع گیر افتاده است.
حضرت امیر فوری پیغام دادند و گفتند كه به رزمندهها بگویید زبیر به هر سمتی از نیروهای ما آمد مقابل او نایستید بلكه وانمود كنید كه او خیلی قوی است و حساب ما را رسید و ما ترسیدم و عقب رفتیم.
حضرت امیر فرمود: اگر به جناح چپ سپاه حمله میكند، راه دهید؛ بیایید عقب و بگذارید او جلو بیاید. بگذارید رجز بخواند و برگردد و اگر به سمت راست آمد جلوی راهش را خالی كنید و با او نجگیند.
زبیر چند دور زد تا شجاعت خود را نشان دهد و معلوم شود نترسیده است. بعد برگشت و گفت: دیدید من نترسیدم و بحث مرگ نیست؟ گفتند: بله، شما خیلی شجاع هستی؛ گفت: ولی من نمیجنگم چون جنگ با علی درست نیست.
آنجا زبیر جبهه را ترك كرد. در پشت جبهه یكی از نیروهایش به او گفت: شما كجا میروید؟ گفت: من پشیمان شدم چون جنگ با علی درست نبود. گفت: بچههای مردم را آوردی خط مقدم و حالا كه جنگ در حال آغاز است، سر بزنگاه یك مرتبه شما تشریف میبرید؟ این گونه نمیشود. بعد از پشت زبیر را زد و او را كشت.
در روایات آمده خبر كه به حضرت امیر(ع) رسید، حضرت برای زبیر اشك ریخت چون آنها همرزم یكدیگر بودند و سالهای سال در جبهه در كنار یكدیگر جنگیده بودند.
طلحه هم به دست نیروهای علی كشته نشد بلكه توسط برخی از نیروهای خودشان كشته شد. نقل شده كه مروان از پشت تیری به طلحه زد و او را كشت. بنابراین هیچ كدام از اینها را نیروهای امیرالمؤمنین(ع) نكشتند.
* ماجرای شهادت جوانی كه جنگ با فتنهگران را ناگزیر كرد
بعد حضرت امیر(ع) یك قرآن برداشت و آمد طرف نیروهای خود و فرمود: یك شهید میخواهم؛ چه كسی حاضر است این قرآن را در دستش بگیرد و به سمت سپاه دشمن برود و آنها را برای آخرین بار به قرآن دعوت كند كه بین مسلمین جنگ راه نیفتد و البته بداند كه قطعاً كشته خواهد شد. جوانی بلند شد و گفت من حاضرم بروم. حضرت امیر فرمود: میخواهم زمانی كه قرآن را در دست گرفتی اگر دست تو را قطع كردند برنگردی و با دست دیگرت قرآن را برداری و به آنها عرضه كنی، گفت: باشد. بعد حضرت فرمود: میخواهم زمانی كه دست دیگرت را هم قطع كردند باز هم بر نگردی.
آنجا آمده است كه این جوان رفت و دو دستش را قطع كردند و بعد قرآن را به دندان گرفت و با دو دست بریده رو به سپاه جمل كرد كه به حق این قرآن بین مسلمانان درگیری و جنگ راه نیندازید و برای براندازی حكومت مشروع، مردم را تحریك نكنید كه آنجا زدند و آن جوان را شهید كردند.
به این شكل بود كه حضرت امیر فرمود: الآن دیگر نبرد واجب شد و از این پس ما برای جنگیدن با اینها حجت شرعی داریم. فرمود كه به نام خدا شمشیرها را بكشید و به نام خدا عملیات را شروع كنید.
در این جنگ چند هزار نفر از مسلمانان و حتی اصحاب پیامبر(ص) دو طرف كشته شدند و در آخر هم این جنگ به نفع علی(ع) و جبهه حق به پایان رسید.
پس از جنگ حضرت امیر(ع) فرمود: جناب عایشه را با احترام برگردانید. در روایات آمده كه جناب عایشه آنجا اظهار پشیمانی كرد و حضرت ایشان را با 40 مأمور محافظ فرستادند. فقط آنجا عاشیه گلایه كرد و گفت: چطور همسر پیامبر(ص) را با 40 مرد نا محرم میفرستید؟ حضرت امیر(ع) فرمود: شما با چند هزار مرد نا محرم به جبهه آمدی، آنها حساب نبودند؟ با این 40 تا مشكل دارید؟ اینها خانم هستند و فقط لباس مردانه پوشیدهاند و بعد دیدند هر 40 نفر جزء شیعیان و سربازان حضرت امیر(ع) بودند.
این خانمها شبیه مردان لباس رزم پوشیده بودند كه از دور تصور میشد اینها مرد هستند. معلوم شد این 40 نفر، 40 شریك جنگی و عملیاتی حضرت امیر(ع) هستند؛ اینها نیروهای گارد ویژه امیرالمؤمنین بودند، حضرت به آنها فرمود: مراقب جناب عاشیه باشید و ایشان را با احترام كامل به مدینه برگردانید.
در صدر اسلام، بزرگان اسلام گرفتار شدند؛ كسانی كه باید بارها شهید میشدند، از نزدیكترین خویشان پیامبر (ص) بودند، از نزدیكترین اصحاب و دوستان پیامبر(ص) و امیرالمومنین(ع) بودند كه گرفتار شدند.
* حق را نباید با اشخاص سنجید
این مباحث را عرض كردم كه بدانید فتنه و شبهه چیست؟ حضرت امیر(ع) فرمود: حق را با آدمها نسنجید بلكه آدمها را با حق مقایسه كنید. ملاك حق و باطل را بشناسید تا بفهمید چه كسی حق است و چه كسی باطل وگرنه اگر ملاك شما اشخاص باشند باید بدانید كه اشخاص لغزش دارند.
قرآن، سنت، عقل، ضوابط و اصول را بشناسید و از روی اصول بفهمید كه چه كسانی تابع اصول هستند و چه كسانی تابع آن نیستند نه اینكه از روی افراد متوجه شوید اصول چیست.
اگر فردی بخواهد از روی اشخاص و سوابق خود حق و باطل را تشخیص دهد باید بداند كه دچار اشتباه خواهد شد؛ باید اصول را بشناسید.
تقوا، معنویت و خلوص داشته باشید و به دنبال برتری نباشید و اینكه ملاكها دستتان باشد؛ اگر معرفت و خلوص داشته باشید و به امام حق نگاه كنید حضرت میفرماید كه اشتباه نمیكنید.
آن زمان اشتباه شد، الآن هم میشود، بعد از این هم خواهد شد.
حضرت امیر(ع) فرمود: در فتنه هر كجا دچار شبهه شدید و نتوانستید حق و باطل را تشخیص دهید بر اساس تعصب، احساسات و دنیا خواهی موضع نگیرید و عمل نكنید و از رهبری صالح تبعیت كنید.
خود حضرت امیر(ع) تا جایی كه میتوانستند مدارا میكردند. حضرت امیر(ع) خیلی مدارا كردند و فقط در جایی كه دیگر واقعاً امكان مدارا نبود و اگر بیشتر از آن مدارا میشد به سقوط حكومت منجر میشد و دیگر همه چیز از دست میرفت وارد جنگ میشدند و مدارا را كنار میگذاشتند.
حضرت امیر(ع) طرفدار اصالت جنگ و اصالت درگیری نبودند؛ بنا و اساس بر حداكثر مدارا، حداكثر استدلال و حداكثر رحمت بود و اگر به این شكل كار پیش نمیرفت، وارد جنگ میشدند.
حضرت امیر(ع) خطبهای دارند كه در آن 50 - 40 مورد را میشمارند و میگویند كه همه اینها خلاف و باطل است اما من نمیتوانم آنها را درست و اصلاح كنم چون جامعه ظرفیت آن را ندارد و پس میزند و خود جامعه و افكار عمومی به گونهای تربیت شده كه مقابل اصلاح اینها مقاومت میكنند بنابراین مجبورم با اینها مدارا كنم تا ببینم بعد چه میشود.
به خاطر وحدت مسلمین خود حضرت امیر(ع) فرمود كه استخوان در گلو و خار در چشم، من به خاطر وحدت مسلمین تحمل كردم.
بعد از جنگ جمل حضرت امیر(ع) فرمود: نباید به جناب عایشه كوچكترین اهانتی شود چون امالمؤمنین و همسر پیامبر(ص) است و به خاطر پیامبر باید احترام ایشان محفوظ باشد.
روزی فردی از جناب عایشه پرسید: پیامبر(ص) چه كسی را بیش از همه دوست میداشت؟ جناب عایشه گفت: حضرت فاطمه، بعد پرسید: بین مردان چطور؟ عایشه گفت: همسر فاطمه (س)، علی را.
یعنی با این حال نباید اهانت كنیم و بین مسلمین درگیری و اختلاف ایجاد كنیم.
همه این مطالب را گفتم تا متوجه شوید چطور میشود كه پای خوش سابقهترین افراد هم در مقاطعی بلغزد.
والسلام علیكم و رحمته الله و بركاته


