userinfo close

  ,

مریم حیدر زاده


m_hehdarzadeh

تاسیس: 15 دی 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: دانیال باران - معاونان
--> لطفا از درست كردن بخشهایی بر خلاف موضوع كلوب خودداری كنید. ( كلیه بحث‌های غیر مرتبط ادامه »
--> لطفا از درست كردن بخشهایی بر خلاف موضوع كلوب خودداری كنید. ( كلیه بحث‌های غیر مرتبط حذف میشود ‌)
--> اعضای عزیز، میتونین عكسها و مقالات خودتون رو به ایمیل: Daftare.Abi@gmail.com ارسال كنن تا با نام خود شما در كلوب گذاشته بشه!!!
 
پارسا پارس نژاد , parsaparsnejad

مصاحبه روزنامه ایران با مریم (دو آتیشه‌ها نخونن!)

تأثیرگذاران بر مریم حیدرزاده

پاییز

من عاشق پاییز هستم. پاییز پادشاه فصل هاست. اول پاییز كه مى شود، دوستان من به من زنگ مى زنند و مى گویند، عیدت مبارك.

بهانه

«او» قشنگ ترین بهانه زندگى من است. او باعث خلق تمامى آثارم شده است. با «او» زندگى ام معناى دیگرى پیدا كرده است.

حافظ

با خط به خط شعرهایش زندگى مى كنم. ساده ترین كارهاى زندگى ام را با تفأل به حافظ انجام مى دهم. او همیشه جوابم مى دهد.

موسیقى

گاهى یك قطعه موسیقى دو سه سال مرا مشغول مى كند. یكى از این قطعه ها لالایى است كه لورینا مك كنت خوانده. یك ملودى یونانى.

راستش من شعرهاى مریم حیدرزاده را دوست ندارم و این حق من است. اما این حق من نیست كه تأثیر او را بر بسیارى از جوان هاى علاقه مندش انكار كنم. بدون شك خیلى ها شعرهاى او را دوست دارند و زیرلب زمزمه مى كنند. از همین رو بود كه به احترام دوستانى كه میل زدند و او را براى گفت وگو پیشنهاد دادند، این هفته به سراغ او رفته ام.او دخترى صادق و مهربان است و در مدت كوتاهى كه با هم گفت وگو مى كردیم از این مصاحبت احساس خوشایندى داشتم. امیدوارم او نیز چنین بیندیشد.
\ معمولاً شاعران به ماجراى دوستى یه جور دیگه نگاه مى كنن. این یه جور دیگه، براى شما چه جوریه؟
> من دوستان زیادى ندارم، منتها كیمیا هستند. یعنى ترجیح مى دهم تعدادشان كم باشد اما خب، سرمایه هایى باشند كه همیشه بشود روى آنها حساب كرد.
\ چرا دوستان زیادى ندارید؟
> دوستان «صمیمى» زیادى ندارم. وگرنه به نوعى همه كسانى كه مخاطب شعر من هستند، دوست من به شمار مى آیند. ولى دوستان صمیمى كه در جریان سطر به سطر زندگى من باشند، شاید از تعداد انگشتان دست تجاوز نكند.
\ صمیمى ترین آنها كیست؟
> دوستى دارم به اسم الهام كه ۱۴ـ۱۳ سال است با هم دوستیم. او تنها كسى است كه از هیچى از كتاب زندگى من بى خبر نیست.
\ هیچى؟
> هیچى.
\ واقعاً هیچى؟
> واقعاً هیچى.
\ یعنى من مى توانستم به جاى شما با الهام گفت وگو كنم.
> بله، مى توانستید.
\ و بعد گفت وگوها شبیه هم مى شد؟
> اختلاف زیادى پیدا نمى كرد. شاید كلماتش كمى تغییر مى كرد ولى مضمون یكى بود.
\ با الهام همسن هستید؟
> نه، او سه سال از من كوچكتر است و یك ماه دیگر هم ازدواج مى كند و من خیلى تبریك مى گویم و خیلى ....
\ حسرت مى خورید!!!
> نه حسرت نمى خورم. اما ناراحتم.
\ چرا؟
> ناراحتم چون عرف و عادت سال ها این جورى بوده كه ازدواج یك دوست بین رابطه هاى صمیمانه فاصله مى اندازد.
\ اگر این اتفاق براى شما افتاده بود، باز هم همین قدر ناراحت بودید؟
> این را باید از الهام بپرسید.
\ ظاهراً شما و الهام كه با هم فرقى ندارید!
> از خودم مطمئن هستم.
\ آهان! پس از الهام مطمئن نیستید.
> چرا از اون هم مطمئنم.
\ نمى فهمم، پس از آقاى خاتمى مطمئن نیستید؟
> نه، از شوهر الهام مطمئن نیستم.
\ اینكه یك نفر از سطر به سطر زندگى آدم خبر داشته باشد، ایجاد نگرانى نمى كند؟
> چرا نگرانى؟
\ نگرانى از اینكه مبادا او یك روز به نحو دیگرى از این اطلاعات استفاده كند.
> به نظر من قبل از اینكه در جریان سطر به سطر زندگى آدم قرار بگیرد باید به یك اعتماد مشترك با او رسید. وقتى این اعتماد حاكم باشد، حس خوبى به آدم دست مى دهد. یعنى وقتى خوشحالید احساس مى كنید كه یك نفر دیگر هم با شما خوشحال است و وقتى ناراحتید هم همین طور.
\ دوست شاعر هم دارید؟
> نه، ندارم.
\ چرا؟
> نمى دانم.
\ شاید چون شاعران با هم كنار نمى آیند.
> نمى دانم. من شاعرها را خیلى دوست دارم ولى نمى دانم چرا با هیچكدام دوست نیستم.
\ دوستانى هم دارید كه شعر شما را به شدت نقد كنند؟
> نه، متأسفانه. هرچى براى آنها مى خوانم مى گویند قشنگ است.
\ پس لابد اصلاً گوش نمى دهند.
> چرا گوش مى دهند. البته یكى شان مى گوید چرا تو همیشه اینقدر غمگین شعر مى گویى و نمى شود كاست هایت را تا آخر گوش كرد.
\ راست مى گوید. چرا نمى شود كاست هاى شما را تا آخر گوش كرد؟
> زیرا «زندگى رسم خوشایندى نیست».
\ خب وقتى به نظر شما «زندگى رسم خوشایندى نیست»، چطور مى توانید در شعرهایتان از مهتاب و گل و پاكى و این جور چیزها بگویید؟
> مى نویسم براى آن كسى كه دوستش دارم، شاید معجزه اى شود.
\ آن كسى كه دوستش دارید یك معشوق مجازى است یا واقعیت دارد؟
> نه... كاملاً واقعیت دارد. یك اردیبهشت ماهى رعناى دوست داشتنى و نازنین.
\ پس بگذارید حدس بزنم چه كسى است؟ اردیبهشت ماهى و رعنا... رعنا... ببینم! یك قهرمان بدنسازى نیست؟
> تو را خدا واردش نشوید.
\ بسیار خب، اما بگویید بدانم چطور وقتى آدم یك نفر را دوست دارد، بعد مى تواند احساس كند كه زندگى رسم خوشایندى نیست.
> تنها در یك صورت، وقتى كه آن طرف، آدم را دوست نداشته باشد.
\ آهان! پس ماجرا، عشق یك سره است.
> دقیقاً.
\ و اگر دو سره مى شد، زندگى رسم خوشایندى بود؟
> مسلماً.
\ ولى شاید در این دنیا چیزهاى دیگرى هم براى دلبستن وجود داشته باشد.
> درست است. اصلاً خیلى ها مى گویند عشق یعنى «نرسیدن»، از جمله آن كسى كه من خیلى دوستش دارم.
\ یعنى او مى خواهد به هم نرسید كه عاشق بمانید؟!!
> دقیقاً.
\ خب، این آدم كه بیمار است.
> جداً؟! ولى خیلى ها این طور فكر مى كنند.
\ خب، همه شان بیمارند.
> نمى دانم. شاید فكر مى كنند كه در كنار هم بودن از گرما و حرارت عشق مى كاهد.
\ نظر خود شما چیست؟
> من از خودم مطمئنم.
\ شما چقدر از خودتان مطمئنید!
> این اعتماد به نفس آبان ماهى من همیشه به كمكم مى آید.
\ مثل اینكه شما به ماجرا ماه ها اعتقاد زیادى دارید.
> خیلى... خیلى... باور مى كنید كه من ۱۲ـ۱۰ مجله را فقط به خاطر طالع بینى مى گیرم؟
\ و بعد زندگى تان را بر اساس این طالع بینى ها تنظیم مى كنید؟
> نه، بر اساسش بنیان گذارى نمى كنم ولى بعضى چیزهایش كه درست در مى آید برایم جالب است.
\ مثلاً آخرین چیزى كه در طالع بینى به شما گفته شد و درست درآمد چه بوده؟
> یك خبر غیرمنتظره كه دو سه روز پیش به من رسید. قبل از آن با ذكر روز و تاریخ گفته شده بود كه این خبر مى رسد.
\ پس لابد به فال هم اعتقاد دارید.
> فال را هم دوست دارم.
\ دوست دارید یا اعتقاد دارید؟
> دوست دارم ولى فال را زیاد جدى نمى گیرم. اما چند روز قبل رفتم پیش یك آقاى ستاره شناس كه او خیلى درست پیشگویى مى كرد.
\ خداى بزرگ! شما پیش ستاره شناس مى روید؟ من فكر مى كردم از زمان خیام به این طرف ما دیگر ستاره شناس نداریم.
> نه، او بسیار به كارش وارد است.
\ یعنى چه كار مى كند كه به كارش وارد است؟
> ساعت و روز و ماه دقیق تولد را مى پرسد و بر اساس آن آینده تان را مى گوید. ساعت خیلى برایشان مهم است. البته به نظرم حس ششم ایشان هم خیلى قوى است.
\ دوستان تان هم به این چیزها معتقدند؟
> همه شان. اصلاً من با كسانى دوستم كه همه شان به طالع بینى معتقدند، همه شان پرسپولیسى هستند، همه شان هنردوستند...
\ و لابد همه شان از شعرهاى شما خوششان مى آید.
> از شعر خوششان مى آید، نه از شعرهاى من. در حقیقت مى توانم بگویم كه دوستى كه با من اختلاف نظر داشته باشد، ندارم.
\ اولین دوستى كه داشتید را یادتان مى آید؟
> اولین دوستم عروسكم بود كه هنوز هم شب ها كنار هم مى خوابیم. اسمش نیناست.
\ آخى، چند سالشه این نیناخانوم؟
> دو سال از من كوچكتر است.
\ شما چند سال دارید؟
> من متولد بیست و نه آبان ۵۶ هستم.
\ ممكن است ساعتش را هم بگویید. البته فقط براى استفاده خوانندگان ستاره شناس...
> بله. ساعت یك ربع به دو بعدازظهر.
\ غیر از نینا چى؟ دوستى كه نفس بكشد.
> تا قبل از دوستى با الهام یك دوست دیگر داشتم كه دختر همسایه مان بود. او اسمش «الهه» بود. مثل اینكه هر كس در سرنوشت من پیدایش مى شود باید اول اسمش «الف» باشد.
\ آن «اردیبهشتى رعنا» اسمش «اكبر» نیست؟
> (مى خندد)... الهه اولین دوست من بود كه با او جاهایى رفتیم كه هنوز خدشه بزرگسالى روى آن وارد نشده بود. با كارت هاى شاگرد اولى مان مى رفتیم شهر بازى، توى باغ از درخت گیلاس و آلبالو چیدیم و...
\ شما در كدام محله بزرگ شدید؟
> توى خیابان پیروزى، پدرم ارتشى بودند و ما در خانه هاى نیروى هوایى زندگى مى كردیم.
\ كدام مدرسه مى رفتید؟
> من مدرسه نابینایان مى رفتم. توى خیابان پاسداران.
\ دوستان آن دوره را به یاد دارید؟
> بله. اولین دوستم، دوست دوره آمادگى ام بود به اسم شهرزاد. مامان او از مامان من ساعت را پرسیدم و ما با هم دوست شدیم. با او هنوز هم دوستم. در رشته علوم اجتماعى تحصیل كرده و الآن كار مى كند.. توى مدرسه من با معلمهایم رابطه ام بهتر بود. توى آمادگى معلمى داشتم به اسم خانم مرادپور كه خیلى به من محبت داشت و در عالم كودكى هر وقت مرا نوازش مى كردند، مى گفتند تو آخرش یك چیزى مى شى!
\ ستاره شناس كه نبودند!
> نه، نه... ولى بسیار محترم بودند. نمى دانم الآن كجا هستند، خیلى خیلى دوست دارم ببینمشان.
\ برایم جالب است كه از واژه «دیدن» استفاده مى كنید. این دیدن براى شما چه مفهومى دارد؟
> من سه سال و نیم داشتم كه بینایى ام را در اثر آب مروارید از دست دادم، اما اثر بعضى رنگها و تصویرها توى ناخودآگاهم مانده. یك كمى پلنگ صورتى، یك كمى نینا، یك كمى عینك ذره بینى سنگینى كه همیشه گریه مى كردم و مى زدم، یادم است. وقتى این اتفاق حالا یا در اثر اشتباه پزشك یا عفونى بودن دستگاهها (چون اوایل جنگ بود) یا هر حكمت طلایى دیگرى افتاد، من به خانه آمدم.
همه اقوام به دیدن من آمده بودند كه با چشمهاى بانداژ شده روى تخت استراحت مى كردم. مادرم آن روز حرف قشنگى زد. او فكر مى كرد من خوابم، اما بیدار بودم و شنیدم كه به بقیه گفت: «از امروز نبینم كه با این بچه جور دیگرى رفتار كنید. مریم هیچ فرقى با روزهاى قبل ندارد. نه محبت بیشترى مى خواهد و نه ترحم.» من آن جمله را اگرچه آن موقع نفهمیدم، ولى در ذهنم حك شد تا امروز اطرافیانم چنین رفتارى با من نداشته باشند. من هیچ تفاوتى با دیگران احساس نمى كنم. استفاده از واژه دیگرى به جاى «دیدن» باعث ایجاد این تفاوتها مى شود.
\ شما مى توانید شكل آدمها را تشخیص دهید؟
> دقیقاً. حتى وقتى فیلم مى بینم، مى توانم بگویم الآن صحنه چه شكلى است.
\ و درست مى گویید؟
> بله، درست مى گویم. شاید هم این حس ششم من است كه به كمكم مى آید.
\ یعنى وقتى براى اولین بار با یك نفر برخورد مى كنید، مى توانید بگویید چه شكلى است؟
> تقریباً. حداقل مى توانم بگویم كه چشمش روشن است یا تیره. چون من عاشق چشم روشنم.
\ براى یك دوست حاضرید چه چیزهایى را از دست بدهید؟
> براى كسى كه با او دوست صمیمى هستم، خیلى چیزها، ولى براى آن كسى كه برایتان گفتم، همه چیز را.
\ فاصله این «خیلى چیزها» تا «همه چیز» چیست؟
> الگوى من در عشق مجنون است. وقتى مى گویم هر چیز، یعنى حاضرم از خانواده، بهترین امكانات، شهرت و هرچه كه فكر كنید، بگذرم. فقط به خاطر او.
\ این «فقط به خاطر تو» را هم براى او سروده اید؟
> همه نه تا كتابم را براى او سروده ام.
\ ببینم، «اكبر» هم چشمهایش روشن است؟
> چه روشنى.
\ خب اگر تیره بود، رابطه تان این شكلى نمى شد؟
> شاید نمى شد.
\ ولى براى شما چه فرقى مى كند؟ مى توانید تخیل كنید كه چشمهایش روشن است.
> ولى من دوست دارم توى «حقیقت» زندگى كنم نه توى «خیال». براى همین در شعرهایم عنصر تخیل كمتر دیده مى شود.
\ چقدر توانایى بخشش دارید؟
> در مورد كى؟ من رفتارم با هیچ دو نفرى مثل هم نیست. به طرز وحشتناكى هم انتقامجو هستم و فقط همان یك نفر است كه هر كارى در دنیا بكند، حتى خیانت كه وحشتناك ترین چیز در زندگى است، من او را مى بخشم.
\ خانم! شما بیایید پیشنهاد مرا قبول كنید؟
> چه پیشنهادى؟!
\ این بار به جاى اینكه بروید پیش ستاره شناس، بروید پیش یك روانشناس!
> چرا؟
\ آخر این عشق شما به «اكبر» دیگر از حد مجنون هم گذشته.
> بابا، اسمش «اكبر» نیست.
\ خب مثلا« امین» چه فرقى مى كند؟
> امین؟!!
\ اسمش امین است؟
> نه، ولى حروف اسمش همینهاست.
\ دشمن هم دارید؟
> فكر مى كنم استقلالى ها با من دشمن باشند.
\ نه، دشمن واقعى. از اینهایى كه بخواهند خرخره تان را بجوند.
> بله دارم.
\ شما هم چنین كارى را با آنها مى كنید؟
> تصمیمش را در ذهنم دارم. گفتم كه من به شدت انتقامجو هستم. اصلاً این خصوصیت آبانى هاست.
\ واژه هاى كلیدى زندگى شما چیست .... غیر از «امین»!
> آرزوهایم برایم بسیار مهم است.
\ این آرزوهایتان چیست؟
> اولینش را نمى توانم بگویم اما دومینش این است كه «نوبل» بگیرم.
\ نوبل؟! درست شنیدم؟ منظورتان همین جایزه نوبل معروف است؟
> بله، آرزو دارم نوبل ادبیات بگیرم. كار سختى است ولى غیرممكن نیست. براى پرسپولیس هم آرزوهاى خوب دارم. پرسپولیس را به اندازه عشقم دوست دارم.
\ ریشه این عشق در كجاست؟
> من دو سال و نیم داشتم كه گلهاى سرخ دسته گل عروسى خاله ام را چیدم و بعد از آن هم هر وقت یادم مى آید همیشه گل هاى سرخ را مى چیدم.
\ خب، این چه ربطى دارد؟
>من عاشق رنگ سرخم. از بچگى همه چیز رابرایم قرمز انتخاب مى كردند.
\ مثلاً اگر پرسپولیس رنگش یشمى بود شما دوستش نداشتید؟
> نه، من هرچى پرسپولیسى دیده ام آدم هاى بسیار با احساس و مهربانى بوده اند.
\شوخى نكنید! اصلاً نمى توانم تصور كنم على پروین خیلى با احساس باشد.
> شما اصلاً مى دانید كه آقاى پروین تمام ماه رمضان را به یك عده خانواده بى بضاعت افطارى مى دهد، آن هم بدون آنكه كسى بفهمد؟
\ پس شما از كجا فهمیده اید؟
> یك منبع خاصى به من گفته.
\ حتماً عكس بازیكن هاى پرسپولیس را هم به دیوار اتاقتان زده اید.
> نه، عكس تیم را زده ام كه فرقى بین شان نباشد.
\ هیچ وقت فرقى بین شان نبوده؟
> (كمى فكر مى كند) چرا یك زمانى بود. ولى الآن فرقى بین شان نیست ... شما باهوشید!
\ اصلاً باهوش نیستم. فقط جواب هاى شما را كنار هم گذاشتم ... راستى اگر سوسمار بودید چه كسى را مى خوردید؟
> سرسخت ترین رقیبم را.
\ رقیب كارى؟
> نه، رقیب عشقى.
\ مگر رقیب هم دارید؟
> حتماً دارم. چون دست روى كسى گذاشته ام كه یك قشون طرفدار دارد.
\ به آن پیشنهاد من فكر كنید.
> مى خندد...
99
کامنت بنویسید...
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.