userinfo close

  ,

مریم حیدر زاده


m_hehdarzadeh

تاسیس: 15 دی 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: دانیال باران - معاونان
--> لطفا از درست كردن بخشهایی بر خلاف موضوع كلوب خودداری كنید. ( كلیه بحث‌های غیر مرتبط ادامه »
--> لطفا از درست كردن بخشهایی بر خلاف موضوع كلوب خودداری كنید. ( كلیه بحث‌های غیر مرتبط حذف میشود ‌)
--> اعضای عزیز، میتونین عكسها و مقالات خودتون رو به ایمیل: Daftare.Abi@gmail.com ارسال كنن تا با نام خود شما در كلوب گذاشته بشه!!!
 
پارسا پارس نژاد , parsaparsnejad

مصاحبه مریم حیدرزاده با بهزاد بلور از BBC

یک ماه پیش برحسب اتفاق مریم حیدر زاده رو تو دوبی دیدم.
تو یک رستورانی بودیم و یکدفعه صدای آشنائی به گوشم خورد. صدای خیلی ظریف!
بعد چند جمله شعر آشنا شنیدم. فهمیدم که خودشه، مریم حیدرزاده است. رفتم خودمو معرفی کردم و خوشبختانه من رو شناخت.
جالبه که من مدتها دنبال مریم بودم، شاعری که هم تونسته و هم جرأت کرده زبان مکالمه روزمره بین جوونا رو در قالب شعر بیان کنه. شاعری که شعرهاشو چه با اجازه چه بی اجازه از زبون خواننده های روز داخل و خارج کشور شنیدیم.
تو اون دو سه روزی که دوبی بودیم مریم رو که به همراه مادرش آمده بود چندین بار ملاقات کردم. دختر خیلی شیک پوشیه و تا مدتی من محو انگشترها و دستبندش بودم و وقتی که کنارش نشستم حس کردم که "مریم، اشعه داره"! (اینها رو موقع مصاحبه متوجه شدم)
بعد از اینکه ضبط صوتو روشن کردم مریم گفت : آدامس؟ منم فهمیدم که بله با یک خنده عصبی گفتم :بله؟ و از اون به بعد قول دادم که با دندان مسواک زده برم سر مصاحبه! یک ساعت و خورده ای با هم حرف زدیم که نتیجه اش این شد که می خونین:
بهزاد: باورم نمیشه که به این صورت اتفاقی بتونم از نزدیک ببینمت و با هم صحبت کنیم
مریم حیدر زاده: قربان شما من هم خوشحالم ... بر گل به اشتیاق تو شبنم گذاشتند، در کوچه های عاشق دل غم گذاشتند ... تو مثل یاس پاک و سپید و مقدسی، نام مرا به عشق تو مریم گذاشتند ... به نام تنها پناه آشفتگان دیار سرنوشت. عرض سلام دارم خدمت تمام دوستان عزیز که در سراسر دنیا این مصاحبه رو می خونند. من خیلی خوشحال هستم که تونستم از نزدیک با یکی از پیام آورانی که در یکی از نقاط دنیا همچنان با عشق شدید به زبان فارسی مشغول فعالیته آشنا بشم.
بهزاد: خواهش می کنم (با گوش قرمز) ... مریم، اول از آخر شروع کنیم! تو جدیداً یک آلبوم دکلمه وارد بازار کردی، میشه درباره اش بگی ؟
مریم حیدر زاده: این آلبوم سوم منه با نام "یا تو یا هیچ کس". کتابش دو سال پیش منتشر شده بود. در حقیقت این آلبوم گزیده ای از اشعار همون کتابه که منتشر شده و شامل ده قطعه دکلمه است.آهنگ متن رو آقای "آرتین شاهوران" انجام دادند. ایشون از خوانندگان جدید ما هستند که آلبوم اولشون به نام "صورتک" سال گذشته در ایران با استقبال خوبی مواجه شد. من هم از کار خودم با ایشون بسیار رضایت دارم. این آلبوم هم توسط شرکت "شاخه طوبی" منتشر شده.
بهزاد: میشه یه قسمتش رو برامون بخونی؟
مریم حیدر زاده: این آلبوم با این شعر شروع میشه: عطر زرد گل یاس رو نمی خوام، نمره بیست کلاس رو نمی خوام ... من فقط تو چشم تو زندونی ام، عاشق های بی حواس رو نمی خوام ... من تو رو می خوام اونها رو نمی خوام، نفسم تویی هوا رو نمی خوام ... و در نهایت این آلبوم به یک لالایی ختم میشه.
(بهزاد: فکر کنم که این شعر رو در آلبوم جدید کامران و هومن خواهیم شنید)
بهزاد: (من جسته گریخته اشعار مریم رو شنیده بودم . مثلأ چند سال پیش فریبرز لاچینی آلبوم دکلمه "بخاطر تولدت" رو با مریم بیرون داد و اولین بار اونجا صداشو شنیدم. بعد تک و توک مادرم جزو نامه هاشون اشعار مریم رو پاورقی می نوشت! و خواننده ها هم خوب خیلی از ترانه هاشو خوندن. ولی خوشبختانه مریم تمام کتابهاشو به من داد که بخونم . من هم تو عالم بی خوابی شعرهاشو خوندم.) مریم اتفاقاً کتابهات رو داشتم می خوندم و می دیدم. نمیدونستم که تو نثر هم می نویسی!
مریم حیدر زاده: من نه تا کتاب منتشر شده دارم که دو تا از اونها نثر هست. یکی رو سال ۱۳۸۰ منتشر کردم به اسم "نامه هایی که پاره کردم" و یکی دیگه از اونها اردیبهشت سال جاری (۱۳۸۳) منتشر شد به نام "نامه هایی که پاره کردی" ... این سلسله مراتب نامه های عاشقانه ای هست که هر چند سال یک بار نوشته میشه. بسیاری از دوستان، حتی از خارج از ایران بعد از انتشار کتاب اول نثر من جواب تک تک این نامه ها رو دادند و این برای من خیلی زیبا بود و نامه های خواننده گان رو در کتاب دوم چاپ کردم.
بهزاد: به چه آدرسی برات فرستادند؟
مریم حیدر زاده: من یک صندوق پستی به شماره ۱۱۶ - ۱۷۸۳۵ دارم که دوستان میتونند به اون نامه ارسال کنند.
بهزاد: تمبر هم نزنن دیگه ( با لحن موذیانه )؟
مریم حیدر زاده: فکر کنم باید بزنند!
مریم و سینما
بهزاد: من فیلمی دیدم به نام "چشمان سیاه" که درباره دختر شاعری بود. بنظر می یاد این فیلم داستان زندگی تو است، حتی وقتی که فیلمو دیدم مردم می گفتن فیلم زندگی مریم حیدرزاده است! این موضوع درسته؟
مریم حیدر زاده: قبل از اینکه این فیلم ساخته بشه با من مذاکراتی انجام شد و من به دلایل کاملاً شخصی و معنوی این کار رو نپذیرفتم. شخصیت هنرپیشه ها همیشه برای من قابل احترام هست ولی من دوست داشتم در این فیلم نقش مقابلم کسی باشه که واقعاً حس عاشقانه را نسبت به او دارم. عمده ترین دلیلی که بازی در این فیلم رو نپذیرفتم همین بود. متاسفانه این شبهه در ایران هم به وجود اومد که این فیلم ممکنه برگرفته از داستان زندگی من باشه که اصلاً اینطور نیست و کوچکترین ارتباطی هم به این موضوع نداره. ممکنه به هر حال یک سری تشابهاتی از صحبت های من برداشته شده باشه و استفاده شده باشه که به نظر من کار درستی نیست ولی به هر حال اگر فایده ای داشته امیدوارم موفق بوده باشه.

مریم و عاشقی
بهزاد: مریم، چیزی که من رو شیفته کارهات کرده جمله های به یاد موندنی تو هستش. مثلأ شعر "نفرین ترین نفرینت" رو خیلی دوست دارم بیتهای خیلی باحالی گفتی پر از احساس...
اتفاقاً آقایی به نام "محسن چاوشی حسینی" در آلبومی به نام "عاقبت عشق" این آهنگ رو اجرا کردند و بسیار زیبا خوندند. کاملاً حق شعر رو از طرف من ادا کردند.
من یک جمله اون رو خیلی دوست دارم ... "الهی که روز وصال طوفان شه از سمت شمال، هیچ چی از اون روز نمونه به جز گلهای پرپرش". بریم سر مسئله احساس ... چون توی شعرهای تو من زیاد شروع می بینم. یعنی عاشقی ها آمدن و رفتن و دلت بارها شکسته. تلاطم های احساسی زیادی توی زندگی تا به حال داشتی؟
مریم حیدر زاده: بله.
بهزاد: ( ای بگم چی بشن ... ) حالا از کتاب "مثل هیچ کس" می خونم: "هوای رفتن که کنی مرگ گل های مریمه" که البته امیدوارم انقدر دلت نشکسته باشه ...
مریم حیدر زاده: به هر حال کسی که مسیر عشق رو انتخاب می کنه باید بدونه که نه راه برگشتی براش وجود داره و نه باید برگرده پشت سرش رو نگاه کنه. چون اون دیگه به نظر من اسمش معامله است. وقتی اسم خودمون رو یک عاشق واقعی میگذاریم خیلی مسئولیت سنگینی داریم. مسئولتی در حد و اندازه های مجنون که فکر کنم کمتر کسی بتونه از عهده اش بر بیاد.
بهزاد: مخصوصاً توی دنیای امروز (از اون حرفای بابا بزرگی )...
مریم حیدر زاده: بله کاملاً. عصر صنعت و تکنولوژی و هکر(hacker)! یاد کامپیوتر افتادم که اصلاً دوست ندارم!!! البته بجز ای میلش که خیلی به درد می خوره.
بهزاد: تو به عشق ابدی اعتقاد داری؟
مریم حیدر زاده: عشق های زمینی نمی تونند ابدی باشند ولی به هر حال می تونند
جنبه تکاملی برای انسان داشته باشند. انسان با انسان تکمیل میشه. یعنی ما هر چقدر بگیم که یک عشق آسمانی میتونه یک سری نیازهای بشر رو پاسخ گو باشه به نظر من اینطور نیست. شاید چون همیشه من احساسم کاملاً بر عقلم غلبه داشته این رو میگم. ولی به هر حال تجربه ها باعث سرخوردگی در عشق برای من نشدند. یعنی یک تجربه و یک شکست باعث نشد که من کلاً با عشق خداحافظی کنم و با وجود اینکه فاصله عشق و تنفر یک نقطه است، تنفر رو انتخاب کنم.
بهزاد: پس بهتره شکست بخوری که برای ما شعرهای بهتری بنویسی ( با خنده شیطانی ) ...
مریم حیدر زاده: بله. فکر می کنم درست باشه. به دلیل اینکه همیشه غم تاثیر بیشتری توی زندگی افراد داره تا شادی. شادی دیدار، همیشه خیلی سریع تموم میشه. ولی اگر کسی آدم رو ناراحت کنه و اون از کسی برنجه خیلی خاطره اش بیشتر می مونه. متاسفانه این یک قانونه و همیشه همین طور هست. وقتی از عشق مطمئن میشیم تقریباً تبدیل میشه به عادت و اون عشق رو به نظر من کمرنگ می کنه. عادت در همه موارد خوب نیست!
بهزاد: در مورد زندگیت برامون بگو ...
مریم حیدر زاده: من تقریباً سه سال و نیم سن داشتم که عمل آب مروارید روی چشمم انجام شد. سه نظر راجع به این عمل وجود داره. یک سری از پزشک ها معتقد هستند که دستگاه های بیمارستان عفونی بوده و عصب چشم راست من از بین رفته و چشم چپ هم ضعیف شده. یک سری هم این اشتباه رو می گذارند به حساب ناشی بودن و سهل انگاری پزشک. به هر حال من می گذارم به حساب یک کلید طلایی که در تقدیر انسان وقتی نهفته باشه تمام اتفاقاتی که میافته به نظر من بهانه هست.البته من خیلی از تصویرها رو یادمه.یک عروسک دارم که مال دو سالگیم هست به اسم " نینا " که کاملاً اون رو یادمه و یک پلنگ صورتی... و عینک ذره بینی که خوشخبتانه دیگه نمی زنم! و رنگها رو هم بخصوص یادم میاد مخصوصأ رنگ سرخ. من همیشه دسته گل های عروس ها رو خراب می کردم و گل سرخ ها رو همیشه می چیدم! بیشترین گل ها رو هم از دسته گل عروسی خالم چیدم که همین جا ازشون معذرت خواهی می کنم!
بهزاد: ذوق شاعری از کی در تو گل کرد؟ اصلأ برامون بگو چی شد!
مریم حیدر زاده: مادرم میگه که از سه چهار سالگی خیلی دوست داشتی که آخر جمله هات شبیه به هم تموم بشه. یعنی اینکه می گفتند اگر خیلی هم مفهومی نداشت اما دوست داشتی کلمه های آخر جمله هات شبیه هم باشند.من از این موضوع چیزی یادم نمیاد منتهی اینها صحبت های ایشون هستند. فقط یادمه شعر رو خیلی دوست داشتم. یعنی اگر از شعری خوشم میومد سریع ترجیح می دادم که دوباره بخونم و حفظش کنم. از هشت سالگی و در کلاس سوم دبستان اولین شعرم رو شروع کردم.
یک شعری نوشتم که معلمم به من گفتند این رو میتونی به چند تا از معلم های ادبیات سال های بالاتر نشون بدی که برات اشکال هایش رو برطرف کنند. یک نامه هم برای مادر من نوشتند که برای من کتاب شعر، مجله و چیزهایی که میشه توش شعر پیدا کرد رو کم کم بخونم. از اون موقع بود که با کیهان بچه ها، حتی حافظ و مثنوی معنوی که هیچ چیزی ازش نمی فهمیدم، شروع کردم و مادرم هم خیلی نقش مهمی توی این کار داشتند.خیلی چیزها می گفتند که معنی اون رو متوجه نمی شدم ولی خوندن اونها الان داره به وزن و قافیه من توی کاربرد شعریم کمک می کنه.
مریم یک رازی رو افشاء کرد
بهزاد: دوست دارم از اون لحظه ای برامون بگی که اولین کتاب شعرت چاپ شد ...
مریم حیدر زاده: اولین کتاب من "پروانه ات خواهم ماند" نام داره. داستان این بر می گرده به کارگردان خوب شبکه سه تلویزیون ایران آقای کاشانی که من خیلی ازشون تشکر می کنم و همیشه هم گفتم که آغاز کار من با ایشون بود. ایشون کارگردان یک برنامه تلویزیونی بودند به نام "شب های تابستان" که از شبکه اول سیما پخش می شد. قرار یک مصاحبه ای رو برای من و برای المپیاد گذاشتند و در اون سوالاتی می کردند. در این سوالات رسیدیم به شعر و ادبیات و آخرش گفتند یک تفعل به حافظ بزن و بخون. اتفاقاً شعر "چو بشنوی سخن اهل دل نگو که خطاست" در اومد. اون رو خوندم و تموم شد. چند ماه بعد از اون مصاحبه با من تماس گرفتند و گفتند که یک جنگ اجتماعی رو در شبکه سه سیما تشکیل دادند و به من گفتند که تو حاضری اجرای بخش ادبی اون رو به عهده بگیری؟ این کار رو قبول کردم و کار خیلی قشنگی هم بود. یک سال و نیم این کار رو به شکل مداوم انجام دادم که خوشبختانه با استقبال خیلی زیادی هم مواجه شد. من هفته ای یک بار باید همه نامه ها رو بررسی می کردم و جواب می دادم. تا اینکه این برنامه هم مثل همه قصه ها و نامه ها تموم شد.بعد از این کار آقای کاشانی پیشنهاد کردند حالا شعرهایی که توی این جنگ خوندی رو در قالب یک کتاب ارائه بده. من هم این کار رو کردم و همین جا از نشر معین و پروین هم تشکر می کنم و از ناشر بسیار گلم آقای رامسری که هر سال به من قول دادند که برای اردیبهشت که نمایشگاه کتاب هست، کتاب من رو برسونند. تا حالا هیچ وقت هم بدقولی نکردند و من هم خیلی ازشون تشکر می کنم.
بهزاد: پس علاقت به ماه اردیبهشت به همین خاطره؟
مریم حیدر زاده: علاقم به ماه اردیبهشت به دلیل تولد کسی هست که خیلی تاثیر بزرگی توی زندگی من داشته. به هر حال کتاب من منتشر شد و الان که من دارم با شما صحبت می کنم بعد از گذشت شش سال این کتاب چاپ هجدهم شده و من به ناشرم تبریگ میگم.
بهزاد: الان کتاب دیگه ای هم در دست چاپ داری؟
مریم حیدر زاده: بله. کتاب دهم من به نام "اون یکی رو جز من داشت". اسم غم انگیز و حقیقی که در حقیقت اسم ترانه اول این کتابه ."اون چشمهای روشن داشت اون، یکی رو جز من داشت، من تو حسرت موندن اون، خیال رفتن داشت"
این کتاب رو هم در اردیبهشت سال ۱۳۸۴ در نمایشگاه کتاب خواهیم داشت. امیدوارم هیچ کس، هیچ کسی رو به جز همون یک نفر نداشته باشه ...

مریم و دادگاه
بهزاد: رشته ادبیات خوندی ؟
مریم حیدر زاده: رشته دبیرستان من انسانی بود اما رشته دانشکده من متاسفانه حقوق قضایی دانشگاه تهران بود. بهزاد: این رشته رو دوست نداشتی؟
مریم حیدر زاده: نه زیاد. من خودم ادبیات رو دوست داشتم. زمان انتخاب رشته که رسید، همه مخصوصاً کادر مدرسه ای که توش تحصیل می کردم گفتند به خاطر معدلت حقوق بخون!من فکر می کردم شاید قسمت های عملی این رشته بتونه من رو جذب بکنه. مثل رفتن به دادگاه، زندان ها و ... چون این جاها با احساسات مردم ارتباط داره و میتونه برای کسی که عشق به شعر و ادبیات داره مؤثر باشه. ولی متاسفانه ما حتی یک جلسه عملی هم توی دانشگاه تهرانی که این همه ازش صحبت می کنند نداشتیم! یعنی چهار سال تئوری خوندیم. ترم دوم بود که من متاسفانه متوجه شدم و دیدم که نمی تونم این رشته رو تحمل کنم! اما به اصرار مادرم این چهار سال رو تموم کردم و کاملاً درس رو بوسیدم و گذاشتم کنار!
قرمز و سفید
بهزاد: توی مقدمه یکی از کتاب هات گفتی : "می گویند متولد ۲ بعدازظهر ۲۹ آبان ۵۶، عاشق گل سرخ، رنگ سرخ و هر چیز سرخ "... حالا واقعاً این سرخی رو به خاطر رنگ قرمز دوست داری یا اینکه از تیم پرسپولیس خوشت میاد؟
مریم حیدر زاده: نمیدونم کدومش به خاطر کدومش هست!
( تازگی آهنگی به اسم پرسپولیس در ایران بیرون آمده که شعرش مال مریمه)
بهزاد: نه واقعأ چرا شیفته رنگ قرمز هستی؟
مریم حیدر زاده: چون عاشق پاییز و رنگ های پاییزم. قرمز، زرد و نارنجی.
بهزاد: چرا پاییز ؟
مریم حیدر زاده: به دلیل اینکه پاییز یک حس عاشقانه و شاعرانه قشنگی به من میده. خیلی از دوست های صمیمی من شاید اول مهر زنگ می زنند و عید رو به من تبریک میگن و اونها اول فروردین هیچ وقت این کار رو نمی کنند! چون می دونند که من بهار رو زیاد دوست ندارم! البته منهای ماه اردیبهشت که یک ارادت خاصی به متولدینش دارم! کلاً فعالیت های من در زمینه نوشتن، شعرها و کارهایی که خودم انجام میدم، اتفاقاتی که توی زندگی من میافته، همیشه برام بخش دوم سال موفقیت آمیزتر بوده. پاییز برام پیام آور یک سری خاطرات خیلی قشنگ بوده و همچنین زمستون به خاطر شب یلدا و اون قداست قشنگش که وجود داره، برف و اون سفیدی و دونه های درشتش از پشت پنجره. و در ضمن تولدم هم تو ماه آبانه.
بهزاد: چه چیزهای دیگه توی پاییز هست که تو دوست داری؟
مریم حیدر زاده: تو پاییز خیلی آشنایی هاست که بعد از خیلی جدایی ها اتفاق میافته. پاییز یک عطر قشنگی داره و اینکه آدم با احتیاط باید رد بشه که برگ ها نشکنند. اون ها دیگه شکست خوردند که از اون بالا افتادند پایین، ولی ما دیگه اونها رو نشکنیم. من همیشه سعی می کنم با احتیاط راه برم و از طرفی که برگ ها باشن نرم که فکر می کنم آدم اگر کسی رو دوباره شکست بده خیلی بده.
بهزاد: دیگه از چه رنگی خوشت میاد؟
مریم حیدر زاده: سفید هم رنگ قشنگی هستش. چون هم رنگ عزا هست، هم عروسی. یعنی فکر کنید که رنگ کفنی که انسان سفر کرده رو توش می پیچند و رنگ لباس عروس هر دو سفیده.
بهزاد: مریم، ما شعرهای تو رو از زبون خیلی از خواننده های داخل و خارج از کشور شنیدیم. بارها هم توی روزنامه ها در ایران شکایت کردی که چرا خواننده ها شعرهای من رو بر می دارند! معمولاً آدم از این کار خوشحال میشه، تو چرا ناراحت میشی؟
مریم حیدر زاده: اولاً فکر می کنم حق مسلم یک شاعر و ترانه سرا این هست که وقتی که بخواهند شعرش رو بخونند ازش اجازه بگیرند و صحبتی باهاش بکنند.شاید یک نفر دارای زیباترین صدای دنیا باشه اما سلیقه اون شاعری که اون ترانه رو نوشته با اون آدم متفاوت باشه.این حق مسلم اون شخصه که حق انتخاب بهش داده بشه. به نظر من این کوچک ترین کاریه که می تونن انجام بدن. همیشه به ما از بچگی یاد دادند که یک شکلات رو اگر می خواهیم برداریم اجازه بگیریم. سرقت ادبی از اون سرقت هایی هست که جبران ناپذیره و نمیشه خریدش و با پول جبرانش کرد. "فقط به خاطر تو" ، "شمعدونی" ، "نامه"، "قناری" و "جلوی آینه نرو آینه خجالت می کشه" رو از زبون کسانی شنیدم که اصلاً دوست نداشتم بشنوم. یعنی علاوه بر اینکه بی اجازه بود اصلاً به دل من هم ننشست.
بهزاد: باز هم ممکنه آلبوم های دیگه در این چند ماه آینده بیرون بیاد. با اونها چیکار میشه کرد؟
مریم حیدر زاده: متاسفانه به خاطر نبودن حق تالیف و کپی توی ایران این مشکل هست. کتاب ها کمابیش توی بیشتر نقاط دنیا میره و این برای من خیلی خوشحال کننده هست.خیلی از اشخاص بهانه می کنند که ما شماره تماس نویسنده این کتاب رو نداشتیم و ... اصلاً این افراد می تونند با شما یعنی برنامه روز هفتم تماس بگیرند! با این کار می تونن تمام بهونه ها رو از بین ببرند! می تونن با شما تماس بگیرند و شما هم این لطف رو می کنید که به من اطلاع بدید و دیگه هیچ بهانه ای برای اون افراد بهانه جو نمی مونه.
بهزاد: از کدوم یکی از این آهنگ هایی که از روی شعرهای تو بدون اجازه خونده شده بیشتر بدت میاد؟
مریم حیدر زاده: "فقط به خاطر تو" چون علاوه بر سرقت شعر، اون رو خراب کردند و ردیف شعر رو برداشتند و قافیه های خیلی بدی بهش اضافه کردند! در ضمن صدای خواننده اش رو هم دوست ندارم!
بهزاد: می شه شعرش رو برامون بگی؟
مریم حیدر زاده: باشه. البته پس و پیش خواهم گفت و همه اش رو یادم نیست ولی براتون می گم .آخر یه روز دق می کنم فقط به خاطر تو، دنیا رو عاشق می کنم فقط به خاطر تو ...
سر به بیابون می زنم فقط به خاطر تو، رو دست مجنون می زنم فقط به خاطر تو ...
یه روز میشم بی آبرو فقط به خاطر تو، قربونی یه جستجو فقط به خاطر تو ...
تو هم یه روز میری سفر فقط به خاطر من، خیره میشن چشمام به در فقط به خاطر تو ... میگی که از پیشم برو فقط به خاطر من، میرم به احترام تو فقط به خاطر تو.
بهزاد: مریم می شه گفت تو کنسرت هم دادی یعنی شعرهاتو اجرا کردی ... میشه دربارش بیشتر برامون توضیح بدی؟
مریم حیدر زاده: آخرین برنامه من در حقیقت به عنوان کنسرت سال ۱۳۸۰ در کشور سوئد بود که مدیر رادیو آوا، آقای ایرانی که در سوئد هستند از من برای اجرای چند تا کنسرت در استکهلم و چند شهر دیگه سوئد دعوت کردن. با وجود اینکه من بهمن ماه در سردترین فصل به این کشور رفتم اما این یکی از بهترین سفرهای من بود. البته از ایشون قول گرفتم که روز چهاردم فوریه، روز عشاق به ایران برگردم.
بهزاد: وقتی روز عشاق خونه بودی اون کارتی رو که می خواستی دریافت کردی ؟
مریم حیدر زاده: ناچارم راست بگم که از اون کسانی که همیشه منتظرشون بودم هیج وقت اون کارت رو نگرفتم!
بهزاد: شاید چون از روز والنتاین بی خبرن؟
مریم حیدر زاده: نه اتفاقاً می دونند! خیلی از دوستان لطف می کنند و برای من کارت و حتی دست گل های ناشناس عجیب می فرستن. همشون هم می دونند که رنگ قرمز رو دوست دارم و همیشه برام گل سرخ می فرستند. ولی اونی که می خوام هیچوقت از من یادی نکرد.
بهزاد: یکی دیگه از شعرهایت رو برامون می خونی؟
مریم حیدر زاده: یک شعر اجتماعی می خونم به اسم "یک حقیقت تلخ" از کتاب "یا تو یا هیچ کس".یه نفر خوابش میاد و واسه خواب جا نداره، یه نفر یک لقمه نون برای فردا نداره ... یه نفر نشسته و اسکناسهاشو میشماره، می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره ... یکی از بس که بزرگه خونشون گم میشه توش، اون یکی اطاقشون واسه همه جا نداره ... یکی از واحدهای بالای برجشون میگه، یکی اما خونشون اطاق بالا نداره ... کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت، با نمی خوام با نمیشه با نشد با نداره.
بهزاد: مریم جان خیلی ممنون خیلی حرف های بیشتر برای گفتن هست. دوست دارم اگه میشه در آینده اگر دوست داشته باشی طرفدارهات برات سوال بفرستند و جواب بدی.
مریم حیدر زاده: بله، خیلی خوشحال میشم. ایمیل من هم m_n_respina@yahoo.com هست. یک شعر کوتاه هست که با اون از همه خداحافظی می کنم ...
اول نامه جای دل تنگ چند تا نقطه چین می گذارم،
جای اسم قشنگت سر سطر
نازنین، نازنین می گذارم ...
گفتن از تو ولی کار من نیست،
پس قلم را زمین می گذارم ...
شب و روز همه بخیر
و
پر از گل سرخ.
99
کامنت بنویسید...
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.